Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811025-59643S1

Date of Document: 2003-01-15

نويسنده اي كه هنوز اسباب بازي مي خرد گفت وگو با ري بردبري، نويسنده آمريكايي ترجمه: خجسته كيهان فلسفه من در دو اصل كلي خلاصه مي شود: اولي اين است كه مي گويم به جهنم و دومي اين كه كارت را انجام بده نويسنده وقايع نگاري كره مريخ چهار سال پس از سكته مغزي، رمان تازه اي را منتشر كرده است. ژول ورن پدر من است! ژان پل سارتر يكي از عموهاي ديوانه ام است.. اين طوري خوب ؟ است صداي خنده بردبري سالن را پر مي كند تمرين فني ضبط صدايش خوب پيش رفته است. نوار را برمي گردانيم و از نو مي گذاريم. اعتراف طنزآميز ريموند بزرگ بار ديگر پخش مي شود. ناگهان صداي ظريفي از ته راهرو مي گويد: ري، يادت رفت از گوستاو فلوبر اسم ببري.. و بردبري جواب مي دهد درست است. حق با تو است مارگريت. تازه مولير را هم فراموش كردم. به محض ورود به دنياي بردبري، خود را با فرهنگ سرخوشي و طنز رودررو مي بيني. پرخواننده ترين نويسنده علمي تخيلي جهان در 82 سالگي همچنان شاداب و سرزنده است. نويسنده وقايع نگاري كره مريخ و 451 فارنهايت به رغم سكته مغزي كه در پاييز 1999 او را از پا درآورد، سال گذشته كتاب از خاكستر تا جسم را در ايالات متحده منتشر كرد و با تحسين منتقدين روبه رو شد. سال ها است كه آدرس منزل ري بردبري در كاليفرنيا به مكاني اسطوره اي تبديل شده و او هر هفته نزديك به سيصد نامه از هوادارانش دريافت مي كند. خانه زرد رنگش در قلب محله غربي لس آنجلس مجموعه اي هماهنگ است. ديوارهاي سالنش به جز كتاب از تابلوهاي ژوزف موگيناني كه بسياري از كتابهاي بردبري را مصور كرده و يا ايويند ارل كه دكور فيلم زيباي خفته والت ديزني را تهيه كرده پوشيده شده است. روي شومينه پر از جوايز بردبري است كه اخيرا مدال بنياد ملي كتاب آمريكا را به مناسبت سهم بزرگي كه در پيشبرد ادبيات اين كشور ايفا كرده، به دست آورد. ولي ري بردبري بي توجه به آنها به من خوش آمد مي گويد. مصاحبه را شروع مي كنيم. * * * * با يادآوري عنوان يكي از مشهورترين داستان هايتان آيا رويداد 11 سپتامبر 2001 را مانند غرش رعد در ايالات متحده؟ مي دانيد درست است. به نظر من اين طور با مي آيد وجود اين فكر مي كنم حكومت گران ما از اين حادثه فاجعه آميز درسي نگرفته اند. نابودي برج هاي دوقلوي مركز تجارت جهاني بايد به آمريكا مي فهماند كه سياست خارجي اش بسيار غيرعادلانه است. ما بايد بيست، سي سال پيش سازمان ملل متحد را وادار مي كرديم در خاورميانه مداخله كند تا مرزهاي مستحكمي ميان اسرائيل و فلسطين برقرار گردد. اين در زندگي ميليون ها مردم مظلوم فلسطيني تاثير مي گذاشت. ولي ما هيچ اقدامي نكرديم. به علاوه ترجيح داديم به جاي حقانيت فلسطين، اسرائيل را به رسميت بشناسيم. ترجيح داديم به جاي در نظر گرفتن انسان ها، به فكر حفظ منافع خود و دولتمردان زمانه باشيم. من فاجعه 11 سپتامبر را چنين توضيح مي دهم. اين حمله تروريستي در واكنش به رويكرد ظالمانه و تحقيرآميز ما نسبت به مردم خاورميانه بود. * واكنش مردم آمريكا را نسبت به چنين رويداد فاجعه باري چگونه ارزيابي؟ مي كنيد ما وحشت زده شديم و اين درست همان وضعي بود كه نبايد گرفتار آن از مي شديم آن پس دچار پارانويا شديم و به اقدامات مبالغه آميزي دست زديم كه دشمنانمان را شاد كرد. رسانه هايمان نيز به صورت هيستريك واكنش نشان دادند. * آيا به عنوان نويسنده آثار علمي تخيلي مي توانستيد چنين رويدادي را مجسم؟ كنيد نه. حتي براي يك لحظه هم نمي توانستم. بسياري از نويسندگان علمي تخيلي زندگي خود را با تجسم آينده اي تاريك و پرهياهو به سر رساندند و وقايع شوم و مصيبت باري را پيش بيني نيز با نوشتن رمان فارنهايت 451 مي خواستم آينده اي تيره را شرح با دهم وجود كردند. من اين هيچ يك از ما نمي توانست تصور كندكه هواپيما را به عنوان سلاحي نابودكننده به كاربرند. من همين كه تصاوير حمله را در گزارش تلويزيون ديدم با خود گفتم: خداي من، آنها چه ؟ كردند اگر تروريست هاي فرستاده بن لادن توانايي چنين حمله اي را دارند، پس مي توانند بار ديگر ابزارهاي ديگري را به كار در گيرند آن روز 11 سپتامبر آموختم كه هر فرد مي تواند يك بمب باشد. نمي توان خود را در برابر انسان ها محافظت كرد. هر كس در هر جا مي تواند بدن خود را - كه نماد زندگي است - به يك ماشين مخوف مرگ تبديل كند. واكنش دولت آمريكا نادرست بود. مي بايست به جاي آغاز جنگ عليه تروريسم، به يافتن راه حل براي مشكلات واقعي مي پرداختيم. در آينده نيز بايد به اين مشكلات بيانديشيم وگرنه... * اگر نه چه مي شود. همگي خاكستر مي شويم ها، ها، ها! تغيير * جهت خوبي بود. آخرين كتابتان با عنوان توراتي از خاكستر تا جسم سرانجام، اميدي را براي انسان ها باقي مي گذارد: اين كه بار ديگر از خاكستر زاييده شوند. چگونه توانستيد چنين عنواني را تصور؟ كنيد كار قريحه بود... (لبخند مي زند ) مي خواهيد همه چيز را؟ بدانيد اينكه چگونه مي نويسم از اسرار است. هر روز صبح ساعت 7 كه بيدار مي شوم الهام به بالينم مي آيد. من آن را نمايش كوچك صبحگاهي ام مي نامم. احساس مي كنم كه چندين استعاره بالاي سرم مي چرخند. اين يك رويا نيست، ولي كاملا بيدار هم نيستم. ميان دو جهان سير مي كنم. حالت فوق العاده اي است: احساس راحتي مي كنيد، چيزها را با منطق نمي سنجيد و به اين بسنده مي كنيد كه از اين تئاتر دروني لذت ببريد. گاه تصوير يا ايده اي را كه در حال پرواز است به چنگ مي آورم و با خود مي گويم: اين يكي خوب مي توان است با آن كاري كرد. آن وقت برمي خيزم و شروع به نوشتن مي كنم. در گذشته به زيرزمين خانه مي رفتم و همه چيز را ماشين مي كردم. اما پس از اينكه سكته كردم در همين طبقه كار مي كنم. خيلي از كارها را با تلفن انجام مي دهم. دخترم الكساندرا به من كمك داستان هايم مي كند را به او ديكته مي كنم، چون نسبت به سه سال پيش بهتر مي توانم صحبت كنم و به لطف خدا مغزم هنوز كار مي كند، اما ناچارم با عصاراه بروم و نمي توانم با دست راستم به خوبي ماشين كنم. ولي همين است كه هست! فلسفه من در دو اصل كلي خلاصه مي شود: اولي اين است كه مي گويم به جهنم! و دومي اين كه كارت را انجام بده. برگرديم به نمايش صبحگاهي استعاره ها. حالا مي توانم بگويم: هرگز ندانستم چگونه موضوع كتابي مانند وقايع نگاري كره مريخ را در ذهن خود ساختم. در ابتدا فقط چند داستان كوتاه نوشته بودم. بعد ناگهان يك روز به نظرم آمد كه بهتر است همه اين داستان ها را به صورت پاورقي در كنار يكديگر بگذارم. وقايع نگاري كره مريخ چنين زاده شد. * نوشتن كتاب از خاكستر تا جسم نيز به همين شكل؟ بود كاملا. به جز يك نكته. اولين داستان از شش داستاني كه بعدا تبديل به اين رمان شد را پنجاه سال پيش نوشته بودم. اين خودش يك ركورد است. من هيچ چيز خاصي را پيش بيني نكرده بعد بودم اين داستان ها در ذهنم به هم نزديك شدند و پس از سكته مغزي به يك گروه تبديل شدند. اين دو سال و نيم پيش بود. در اين مدت در حالي كه در بيمارستان به سر مي بردم، آن شش داستان را دوباره خواندم و با ابداع ارتباطهايي ميان آنها، همه را در دل يك كتاب جا دادم، درست همان طور كه وقايع نگاري كره مريخ يا شراب تابستان را نوشته بودم. واقعيت اين است كه من به اين چيزها فكر نمي كنم، آنها خود به سراغم مي آيند و جابه جا مي شوند، همين. * مي شود گفت كه شما اين كتاب را مانند يك پازل در نظر؟ آورده ايد بله، ولي يك پازل غريزي. اين يك ساختار عقلاني و منطقي نبود. در فرآيند آفرينش هنري، منطق تنها به اين كار مي آيد كه اجازه ندهد اشتباهات بزرگي را مرتكب شويم. در مغز من نوشتن مانند گردويي است كه مغز آن از جنس اشتياق است و منطق مانند پوستي آن را فراگرفته. اگر منطق را در مركز قرار دهيم، هيچ كس رمان را داستان نمي خواند خود مجذوب خود مي شود. وقتي مي نويسيد، بايد همه چيز را رو كنيد; هر چه را كه احساس مي كنيد، ولو اينكه احمقانه يا مسخره باشد. تنها وقتي همه چيز به هوا مي جهد داستاني روايت مي كنيد و يك رمان واقعي را به مي نويسيد گمانم در زندگي هم مانند نوشتن، بايد از سرشوق و علاقه واكنش نشان داد. آن وقت همه پي مي برند كه آدم صادقي هستيد و بسياري از چيزها را مي بخشند. * همين حالا چه چيز توجه شما را جلب؟ مي كند همه چيز! در حال آخرين بازخواني آخرين كتابم بياييد همگي كنستانس را بكشيم هستم. يك ماه ديگر رمان فارنهايت 451 در هاليوود به متني تئاتري تبديل مي شود جري ويس يك جوان اهل شيكاگو زندگي نامه بلندي زير عنوان زندگي مصور بردبري را منتشر مي كند كه در آن 200 عكس رنگي گنجانده است. پيتر هيامز نيز براي تهيه فيلمي براساس رمان من غرش رعد به چكسلواكي رفته است. در اين فيلم بن كيسي و ادوارد بيتز شركت دارند. * شما از شصت سال پيش حدود 30 رمان و 600 داستان كوتاه نوشته ايد. آيا ميان روش شما در ابتداي كار يعني سال 1945 و امروز تفاوتي وجود؟ دارد نه هيچ چيز فرق نكرده. ميل به نوشتن همچنان به همان شكل در لحظه اي شوق آميز در وجودم زنده مي شود. من هميشه اشتياق خاموشي ناپذيري نسبت به زندگي داشته ام و براي اين مي نويسم كه زندگي را ستايش كنم. اين حالت طي شصت سال هرگز تغيير نكرده. من خيلي خوش شانس هستم. * شما چرا اينقدر مجذوب خفاش ها، مجسمه هاي وحشتناك گوتيك كه براي تزئين بام كليساها به كار مي رفت، موميايي ها و ساير موجودات فراطبيعي؟ هستيد اين شيفتگي به دوران كودكي ام برمي گردد. نخستين بار در سه سالگي به سينما رفتم. فيلم گوژپشت نوتردام نام داشت و در سال 1923 توسط دالاس و رسلي ساخته شده بود. دو سال بعد شبح اپرا، ساخته روبرت ژولين را ديدم. اين دو فيلم كه با الهام از دو اثر ادبي فرانسه ساخته شده بودند، احساسات شديدي را در من به وجود آوردند. به پرسوناژ كازيمودو، گوژپشت نااميدي كه عاشق يك زن كولي شده بود و همچنين به شبحي كه موسيقي داني شيفته ستاره اپرا شده بود، سخت علاقه مند شدم و خود را در آنها بازيافتم. اين دو هيولا كه بسيار انسان بودند، به نحو ظالمانه اي طرد شده بودند، درحالي كه هر دو پر از عشق بودند. هردو داستان، حكايت عشق هاي ناممكن بود. من نيز در جواني از سوي معشوق رانده شدم و همدمي با مرگ را تجربه كردم. * اين باورنكردني است كه خاطرات خردسالي را با چنين وضوحي حفظ كرده ايد... درست است. راستش را بخواهيد من حتي به دنيا آمدنم را نيز به خاطر دارم 1920 220 اوت بود. اولين خاطره ام مربوط به لحظه تولدم نسبت است به آنچه بر من مي گذشت كاملا آگاه بودم. من حافظه عجيبي دارم و در اين زمينه آدمي غيرعادي هستم. چند سال پيش وقتي با مادرم گفت وگو مي كردم به اين موضوع پي بردم. * به اين دليل است كه ظاهرا كودكي زيربناي هنر شما؟ است هرگز نبايد بر فاصله اي كه شما را از كودكي تان جدا مي كند، همه بيفزاييد مدام مي گويند بزرگ شو! بزرگ شو! معني آن؟ چيست آيا به اين مفهوم است كه بايد پايه زندگي خود را رها؟ كنيم من تا به امروز به اسباببازي فروشي ها سر مي زنم، درواقع داستان هايم برايم حكم اسباببازي را دارند. * شما از مرگ واهمه؟ داريد ما همه از مردن مي ترسيم. به همين دليل است كه سعي مي كنم كار خود را به پايان برسانم، پس از سكته اي كه چيزي نمانده بود به مرگم منتهي شود، چهار كتاب نوشتم. پاسخ شما اين است! اگر آدم بيكار بماند، حتما مي ميرد. پس از سكته در بيمارستان نمي توانستم سمت راست بدنم را حركت دهم. دست و پاي راستم فلج شده بودند. با وجود اين به دخترم تلفن كردم و گفتم: كتابي را كه مي نوشتم برايم بياور. و آن وقت كارهاي مربوط به از خاكستر تا جسم را از سر گرفتم. روي پشت دراز كشيده بودم و فرازهاي كتاب را تلفني به دخترم ديكته مي كردم. به هيچ وجه نمي گذاشتم مرگ مرا با خود ببرد! * شما نثري خاص و حالتي شاعرانه را براي ژانر علمي _ تخيلي به ارمغان آورديد زيرا علمي _ تخيلي پيش از هر چيز ادبيات گمان ايده هاست نمي كنيد كه نوآوري شما در اصل مربوط به سبك نگارش؟ باشد شعر در ژن هاي من است. من براي اين متولد شده ام كه به آنچه امروز هستم تبديل شوم. به گمان من كار ما در زندگي اين است كه به سرنوشت بپيونديم. يادم مي آيد در نوزده سالگي خودم را وادار مي كردم كه به ميهماني هاي رقص بروم، ولي بسيار كسل مي شدم. شبي با احتياط از سالن بيرون آمدم و به اتاق ديگري در رفتم آنجا ماشين تحريري بود و من پشت ميز نشستم و داستاني را ماشين كردم، درحالي كه ديگران خوشگذراني مي كردند. اين است آنچه مي خواهم بگويم! نبايد اجازه بدهيم كه ديگران ما را از مسير منحرف كنند. بسياري از چيزها مي توانند ما را از مسير زندگي خارج كنند. زن ها، جنون، مواد مخدر، سرعت و غيره. مهمترين كار اين است كه اوقات خود را صرف آن كنيم كه خودمان بشويم. فيگارو _ 10 اكتبر 2002