Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811024-59622S2

Date of Document: 2003-01-14

يك آب نبات خوشمزه امير قادري جورج روي هيل مرد و انگار نه انگار. آندري تاركوفسكي و اورسن ولز نبود كه مرگش دريغ و افسوس همه هنرشناس ها را بلند كند. هيچ كدام از آثارش هم در فهرست بهترين هاي راي گيري هاي ده سالانه سايت اندساوند نبود. خيلي اگر شانس مي آورد، يك منتقد از اين فيلم ها به عنوان آثاري خوش ساخت و موفق در جلب نظر عامه تماشاگرها ياد مي كرد. در كتابهاي تاريخ سينما هم خبري از اسم خودش و آثارش نيست. با همه اين حرف ها، استاد جورج روي هيل كه چند روز پيش تنهاي مان گذاشت، هنرمند پنهانكار و پرده پوشي بود كه دو _ سه تا از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما را ساخت و آنقدر به كارش وارد بود كه هركسي نمي توانست ارزش آثارش را درك او كند مظهر فيلمسازهايي بود كه غني ترين و عميق ترين ايده ها و افكار را در دل توده اي از نشانه هاي پيش پا افتاده و دم دستي فرهنگ پاپ پنهان مي كنند و البته هنرشناسان و صاحبنظران و منتقدان دنيا لابد به دليل شان والايي كه دارند، حواس شان به اين نكته است كه در هر محصول درپيتي به دنبال اين قبيل افكار و ايده ها نگردند. در نتيجه استاد روي هيل هم مثل بقيه هنرمندان هم گروهش ناشناخته ماند و به منزلتي كه خيلي خيلي لايقش بود نرسيد. روي هيل، خيلي پركار نبود، زياد فيلم نساخت و احتمالا به همان دلايلي كه درباره اش صحبت كرديم، نسخه هاي فيلم هايش گير نمي آيد و دست به دست نمي چرخد. خيلي اگر طلبه اش باشيد، اينجا مي توانيد كلاهبرداري و بوچ كسيدي و ساندنس كيد و دنيا به روايت گارپ و دختر متجددش را گير بياوريد. ديدن بقيه فيلم هايش، بستگي به شانس و توفيق تان دارد. با اين وجود تماشاي همان دو فيلم اول كه به لحاظ موفقيت... در مراسم اسكار و فروش، از نقاط اوج كارنامه روي هيل به شمار مي آيند، كافي است تا ارزش كار اين فيلمساز تحويل گرفته نشده، دست تان بيايد. بوچ كسيدي و ساندنس كيد، يكي از بامزه ترين و در عين حال تلخ ترين فيلم هايي است كه تا به حال ساخته اين شده لحن دوگانه فيلم از عجايب تاريخ سينما است. بوچ كسيدي... يك تراژدي كميك است. ماجراي دو مردي كه از چيزي كه نمي دانند چيست مجبورند فرار كنند (شما مي توانيد اسمش را بگذاريد گذر زمان و تقدير ) و بالاخره آخرهاي داستان مي فهمند هدفي كه همراه اين فرار وانمود مي كنند دنبالش مي گردند، سرقت بانك و پول نيست، بلكه مرگ است كه البته بالاخره به دستش مي آورند. به اين ترتيب اين كمدي وسترن، به يكي از جذابترين مرثيه هايي تبديل مي شود كه براي نسل سرخورده اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد سروده شده است. به اين ترتيب روي هيل در تمام داستان، به شكل فوق العاده اي از احساسات گرايي فرار مي كند و در عين حال به آرامي پيله اي از احساسات گرد تماشاگرش فيلم مي تند تمام مي شود و شما يك دفعه به اين نتيجه مي رسيد كه عجب فيلم تلخي بوده و شما چقدر بهش خنديده ايد. ويژگي هاي اصلي فيلم هاي روي هيل اينجا به كمال وجود دارند. از جمله موسيقي برت باكاراك (كه موسيقي اصلا با توجه به تحصيلات روي هيل در اين زمينه، نكته غافل گيركننده فيلم هايش بود ) فيلمبرداري كنرادهال (كه تا وقتي فيلم را با كيفيت عالي نديده باشيد، قدر رنگ آبي سنگ هاي كنار چشمه زير نور ماه و شن هاي زرد صحرا زير نور آفتاب را در فيلم درنمي يابيد ) فيلمنامه، ويليام گلدمن (كه بخش مهمي از آن لحن دوگانه بي نظير فيلم به خاطر نوشته محشر اوست ) و بازيگري (كه نيومن و ردفورد و كاترين راس به يكي از جذابترين و در عين حال غيرعادي ترين مثلث هاي عشقي تاريخ سينما بدل مي شوند. ) كلاهبرداري، اما از اين هم فيلم بهتري است. يكي از سرگرم كننده ترين فيلم هاي تاريخ سينما كه به يك آبنبات خوشمزه مي ماند اما معرفت زندگي هم هست و اگر دلتان خواست به اندازه همه فيلم هاي اينگمار برگمان مي توانيد در آن فلسفه و از اين جور چيزها پيداكنيد. كلاهبرداري همچنين يكي از نهان روشانه ترين فيلم هاي تاريخ سينما هم هست. داستان چند كلاهبردار كه يك بنگاه شرطبندي قلابي علم مي كنند تا پولشان را از يك بانكدار كلاهبردار احمق بگيرند. اما فيلم كم كم به اثري تبديل مي شود كه به شما ياد مي دهد چه جوري زندگي كنيد. اينكه اگر منطق بازي را بلد نباشيد و جنبه و ظرفيت نمايش دادن و نمايش ديدن در وجودتان پيدا نشود، كلاهتان پس معركه است و رستگار نخواهيد شد. جورج روي هيل مثل قهرمان هاي فيلمش بچه نمايش بود و آنقدر بازيگوش و رند بود كه فهمش از زندگي و تبحرش در حرفه نمايش را چنان پنهان كند كه هر نامحرمي ببيند و نفهمد. پس از ته دل اميدوارم كه رستگار شود.