Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811024-59622S1

Date of Document: 2003-01-14

عصبانيت چيز بدي نيست مارتين اسكورسيزي به روايت نيويورك آبزرور فرانك ديجياكومو ترجمه: نگار ميرزابيگي بهترين زمان براي ساختن يك فيلم وقتي است كه از چيزي عصباني هستيد شما مي توانيد در برابر آن خشمگين شويد و فرياد بزنيد من معمولا سعي مي كنم راه مناسبي براي خالي كردن عصبانيتم پيداكنم داستان در منهتن سال 1860 مي گذرد _ جايي كه توسط شخصيتي كه لئوناردو دي كاپريو نقش آن را بازي مي كند يعني آمستردام والون اين گونه توصيف مي شود: شهر دارودسته هاي جنگجو و شهر رئيس و روساي فقير و غني شان. در اين فيلم، جنگي بزرگ به تصوير كشيده مي شود. جنگي بين دو قبيله از همان دست كه گفتيم: يكي اراذل و اوباش ايرلندي مهاجر كه كاتوليك اند و خرگوش هاي مرده ناميده مي شوند و باند رقيب آنها كه بوميان پروتستان آمريكايي هستند و اجدادشان در گذشته هاي دور هم ساكن آمريكا بوده اند. برداشت بيننده از اين فيلم هم مي تواند كاملا شخصي باشد و هم كاملا گسترده. رهبر گروه خرگوش هاي مرده يا همان والون به دنبال گرفتن انتقام خون پدرش از آن جنگجوي شرور و پست بومي، ويليام كاتينگ يا همان بيل آدمكش است كه نقش آن را دانيل دي _ لويس بازي مي كند. اما از ديدي وسيع تر اين درگيري جنگ بين مذهبها، فرهنگ ها و مشروعيت ها در حومه بي در و پيكر و كثيف ناحيه فايوپوينت شهر است اما، قبل از اينكه اين دارودسته ها بتوانند با دشنه ها و چماق هاي رعبانگيزشان بلايي سر يكديگر بياورند تاريخ، خود آنها را محكوم به فنا مي كند. آنها در اولين روز سال 1863 در درفت ريوز تصميم به مبارزه مي گيرند و در هرج و مرجي كه به دنبال مي آيد توسط ارتش ايالتي محاصره مي شوند. راكت ها و موشك هاي زوزه كش به زمين هايشان پرتاب مي شود و بعضي از اين جنگجويان را مي كشد و بسياري را زخمي مي كند و بقيه را هم در دود و خاكستري سفيد و آشنا رها مي كند. در يازدهم سپتامبر سال 2001 اوضاع و احوال كمي به هم مي ريزد و تشابه بين آن حادثه و ماجراهاي اين فيلم انكارناپذير است: جدال بين فقير و غني. جنگجوياني از كشوري ديگر كه از تكنولوژي خود ما برعليه خودمان استفاده كرده اند! بار ديگر فرهنگ و مذهب هسته اصلي اين درگيري را تشكيل مي داد و بار ديگر چهره نيويورك براي هميشه تغيير چند مي كرد ساعت بعد از اين حمله، اسكورسيزي با مديرش هاروي ونيستين نايبرئيس، ميرامكس درباره تطابق و تشابه بين صحنه هاي اين فيلم و اخبار و صحنه هاي اين حمله تروريستي صحبت مي كرد. او مي گفت: ما به شدت حيرت زده شده بوديم و با تاخير در به نمايش درآمدن اين فيلم در كريسمس سال 2001 _ تا حدودي به خاطر اين وقايع و تا حدودي هم به خاطر آماده نبودن فيلم _ اين ناباوري بيشتر و بيشتر افزايش يافت. او مي گويد: من واقعا تمام وقتم را به اين فيلم اختصاص داده اسكورسيزي بودم و تدوينگر مورد اعتمادش تلما شون ميكر به تدوين اين فيلم مشغول بودند. او مي گويد: ما كار مي كرديم و كاملا حيرت زده بوديم. تناظر خطوط، ديالوگ ها، صحبت ها، ژست ها، صحنه ها، برخوردها و همه چيز در اين فيلم به خصوص پايان آن برايمان بسيار حيرت انگيز بود. مخصوصا پايان اين فيلم. فيلم در زيرزمين آغاز مي شود. در تونل ها و هزارتوهاي كثيف و متعفن، زير ناحيه فايوپوينت ناحيه اي، فقيرنشين در تقاطع خيابان هاي مالبري دورث كراس اورنج و ليتل واتر. سال 1846 است و خرگوش هاي مرده به سرپرستي پريست والون ليام، نيسن قصد دارند در برابر دشمنانشان بيل آدم كش _ مردي كلاه سيلندر به سر كه سبيلي دسته دوچرخه اي و قلبي از سنگ دارد _ و دارودسته اش كه بومي آمريكا هستند، قد علم كنند. در حالي كه والون پسر جوانش آمستردام را در راهروهاي تودرتو كه به زمين مبارزه (ميدان پارادايز )ختم مي شود هدايت مي كند، خرگوش ها مشغول به تن كردن سلاح هايشان هستند: پنجه بوكس هاي فلزي با خارهاي تيز، زره هاي بدقواره و پوتين هايي با رديف هايي از تيغ و با دشنه باز شدن دري كه به سطح زمين باز مي شود و نور كوراننده روز، خرگوش ها همراه با نواي موسيقي گيتار راك، براي رودررويي با دارودسته بوچر و گلگون كردن برف هاي ميدان پارادايز با خون آنها از اين دريچه بالا مي آيند. درگيري آغازين اين فيلم با تراژدي مغلوب شدن پريست والون به بيل آدم كش پايان او مي يابد اصرار دارد كه پسرش جان دادنش را نظاره كند. فيلم به 16 سال بعد برش مي خورد وقتي كه آمستردام والون از كانون بازپروري هل گيت آزاد شده است. شهر تحت قلمرو ماشين هاي تاماني و پر از سربازان ايالتي است كه به دنبال سربازان وظيفه براي شركت در جنگ داخلي شهر را زير پا مي گذارند اما آمستردام مي تواند به چيزي بيش از انتقام فكر كند. چهره رئيس جمهور لينكلن بر روي اعلاميه هاي سربازگيري در سرتاسر شهر نشانه اين زورگويي حكومت فدرال است كه خود را بر اين شهر تحميل مي كند. جدا از حس فزاينده اي از يك فاجعه قريبالوقوع بين نقش دي _ لويس و دي كاپريو كه در تمام طول فيلم جريان دارد، درام واقعي و اصلي فيلم در تعداد رو به افزايش مهاجران و زندگي آنهاست كه باعث مي شود از سياست و قدرت سرد و انعطاف ناپذيري كه تاريخ را براي آنها مي سازد بگريزند و مسئله اصلي وراي اين جنگ و جدال بدوي بين آنها و بومي ها است. در فيلم گاهي كشش هاي نابجاي روايي به چشم مي خورد، گويي سعي دارد قلمرو وسيعي را در بر بگيرد، اما در نهايت با قدم هايي مطمئن چگونگي آغاز و شكل گيري سياست دموكراتيك در نيويورك را شرح مي دهد و با اطمينان و دقتي فراوان به نكاتي درباره گسترش اين شهر مي پردازد كه كمتر فيلمي به آن دست يافته است و قبل از اينكه فيلم ساخته شود، اسكورسيزي و همكاران فيلمنامه نويسش جي كاكس استيوزيليان، و كنت لونرگان به عنوان چند الگو درباره نقاط مشترك و غيرمشترك شان با يكديگر به توافق رسيده بودند. اسكورسيزي مي گويد: مثل اين است كه اين دو مرد طبق يك آيين باستاني با يكديگر مي جنگند. پوچي و بي معنايي آن با گذشت زمان بيشتر و بيشتر مي شود. در اين اثنا تمام دنياي اطراف شروع به تغيير مي كند. وقتي در بيستم دسامبر دارودسته هاي نيويوركي روي پرده مي رود، منتقدان ملي فيلم تصميم مي گيرند كه خوب يا بد بودن اين فيلم را تعيين كنند، اما آنها وسيله اي براي جويدن احتياج دارند! فيلم اسكورسيزي درست به اندازه يك كيك ميوه اي پر از گلوله و تيغ، فشرده و غني است و صحنه به صحنه مي توان آن را شكافت، تحليل كرد و درباره سمبليسم ارتباط آن با آمريكاي نوين و امروزي به گفت وگو نشست. همچنين مي توان آن را در صدر همه موضوعاتي نشاند كه اسكورسيزي تا به امروز در فيلم هايش به آنها پرداخته است. از گانگسترهايي با حقوق پايمال شده در رفقاي خوب و خيابان هاي پايين شهر گرفته تا كشمكش هاي به قول معروف باكلاس فيلم عصر معصوميت كه جدا از بحث علاقه او در به تصوير كشيدن خشم و كينه و غضب _ اين فيلم تمام خصوصيات آنها را در خود جمع كرده است. همان طور كه اسكورسيزي در گفت وگويي كه با آبزرور در شانزدهم نوامبر انجام داده بود خاطرنشان مي كند: اين فيلم مثلا مثل فيلم پيروزي يك واقعيت تاريخي را به تصوير نمي كشد. بلكه برعكس اين يك برداشت از برهه اي از زمان است. هرچند كه شخصيت ها، نشانه ها و نمونه هاي واقعي نيويوركي مثل ويليام ] باس [تويد (جيم برودنبت ) پ. ت.، بارنوم (راجراشتون _ گريفيثس ) هوريس، گريلي (مايكل بيرن ) و يا ساختمان استيجاري اولد بروري كه قلب ناحيه فايوپوينت بود، خيابان قديم پاتريكس كاتدرال و درفت ريوتز و ساير شخصيت ها و مكان هايي كه براساس نمونه هاي واقعي ساخته شده اند باعث شده است كه فيلم رنگ و بويي دراماتيك و وقايع نگارانه به خود بگيرد. با وجود اينكه فيلم نيويورك سال 1860 را از نظر نوع لباس مد زبان و ساختمان ها مسافتي بيش از يك مايل را در استوديوهاي چينه چيتاي رم بازسازي مي كند، هيچ چيز كهنه اي در آن به چشم نمي خورد. آمستردام در جايي از فيلم مي گويد: گذشته مشعلي است كه راه را براي ما روشن نگاه مي دارد. اسكورسيزي با تلفيق دغدغه هايش درباره فيلم و نيويورك به ما نشان مي دهد كه با وجود يك چنين فصل كثيف و فرومايه اي در تاريخچه اين شهر _ و با توجه به اينكه ساختمان دادگستري حكومت فدرال درست در مكاني برپا شده است كه زماني فايوپوينت قرار داشت _ مي بينيم كه كشمكش هاي مربوط به قدرت، مرتبه، فرهنگ و سياست هنوز هم در زندگي امروز ما ادامه دارد، با بازي بازيگراني ديگر اما نه با شور و حرارتي كمتر. اسكورسيزي براساس داستان انتقام جويانه اي كه اسكلت اصلي فيلم را تشكيل مي دهد، تصاوير فراموش نشدني اي از پيوند دادن تاريخچه اين شهر و درد و رنج فزاينده ملت ما را به تصوير كشيده است. در يكي از اين صحنه ها سربازان تازه به خدمت فراخوانده شده را مي بينيم كه به سمت كشتي اي كه تابوت هاي تازه ساز را از آن بالا مي كشند، رژه مي روند. در صحنه ديگر يك مرد سياهپوست با يك ترانه ايرلندي مي رقصد كه گواه اين است كه پايه و اساس آن در محله هاي فايوپوينت طرح ريزي شده است و در يكي از فراموش نشدني ترين صحنه هاي فيلم تئاتر كابين تامزانكل كه بازيگراني سياهپوست دارد نخست با پرتاب سبزيجات گنديده به هم ريخته و بعدها با عمليات تروريستي برضد بيل آدم كش دنبال در مي شود طول ساخت اين فيلم صحبت هاي زيادي درباره مشاجره هاي بين اسكورسيزي و آقاي وينستين به گوش مي رسيد اما كارگردان در اين باره مي گويد: گاه به خاطر طبيعت بزرگ زندگي آقاي وينستين همه چيز خارج از نسبيت پيش مي رفت. هاروي يك شومن است. او رفتاري كاملا مبالغه آميز و نمايشي دارد. او موقعيت ها را مي سازد. من با بعضي از آنها كاملا موافقم. بعضي وقت ها هم خب، احتياج به توجه بسيار زيادي دارد. درست همان چيزي كه در ساختن فيلم هاي بزرگ اجتنابناپذير است. در جواب اين سوال كه آيا وينستين هيچ گاه سعي كرده است كه نظر خود را مستقيما در كار وارد كند مي گويد: نه، به عبارت ديگر او با من بسيار صبورانه رفتار مي كرد. من مي ديدم كه سعي مي كرد صبور باشد. زمان يكي از دغدغه هاي او بود. هميشه مي گفت: فكر نمي كني اين قسمت كمي طولاني؟ است و گاهي اوقات از اين موضوع كاملا اطمينان داشت. حدس مي زنم چيزي كه من با آن مشكل دارم اين است كه او فورا نتيجه را به شما مي گويد. او نتيجه را فورا مي خواهد. من اغلب خود را در فرآيند كار رها مي كنم. اين مسئله براي كساني كه به دنبال يك نتيجه مشخص هستند نگران كننده است. وينستين مي گويد: من عاشق فيلم هستم. عاشق مارتي هم هستم. اين تجربه، روشنايي بخش دوران تجربه كاري من بود. خدمت كردن به مارتي براي من يك سعادت بود. در جواب اينكه آيا دوباره با اسكورسيزي كار خواهد كرد مي گويد: بله، اينطور فكر مي كنم. شكي نيست. اين تجربه براي من منحصربه فردتر از اين بود كه بتوانم خودم اين مسئله را انتخاب كنم. اين به موضوع فيلمنامه هم بستگي دارد. يك فيلم بزرگ ديگر... شخصا، فكر نمي كنم كه دوباره در ساخت يك فيلم بزرگ ديگر شركت كنم. در واقع اين طور به نظر مي رسد كه دارودسته هاي نيويوركي آخرين فيلم بزرگ و با بودجه اي بزرگ است كه فيلمسازان هم نسل اسكورسيزي ساخته اند. او مي گويد: من از نسلي متفاوت هستم. از زمان ويتنام، از زمان سال هاي دهه پنجاه، در جايي كه تمام فرهنگ به يك راه باز مي شد و از جايي كه اتوپره مينجر با ساختن فيلم هايش رمزها را مي شكست. اما آنها چيز ديگري را تجربه كرده اند. دنيايي كه ما مي شناختيم فراموش شده است. اما اين به اين معني نيست كه نمي توان به اين جامعه با فيلم هاي مضحك خاص خودش خنديد. فكر مي كنم كه فيلمسازان جديد بايد به منعكس كردن و فكر كردن درباره دنيايي كه مي شناسند بپردازند. فيلم هاي آمريكايي در مواجهه با شرايط و اوضاع جديد چه عكس العملي بايد نشان؟ بدهند تصويري كه ما از آمريكا به خارج مي فرستيم چگونه؟ است فيلم يكي از بزرگ ترين صادرات من ماست به شما مي گويم كه در سرتاسر دنيا افراد بسيار زيادي آنها را مي بينند. من خودم اين مسئله را به چشم چيزي ديده ام كه خيلي دلم مي خواسته به جوان ها بفهمانم اين است كه چگونه اين كشور به وجود آمد و دلم مي خواهد بتوانند ترس و ياس كساني كه در يك كشتي به اينجا آمدند را درك كنند. من درباره ثروتمندان صحبت نمي كنم. ثروتمندان همين جا بوده اند. من درباره كساني صحبت مي كنم كه هيچ شانسي نداشته اند. مثل ايرلندي ها كه از قحطي گريخته بودند، يهودي هايي كه از اروپاي غربي آمده بودند و روس هايي كه از قتل عام مي گريختند و رعاياي ايتاليايي مثل پدربزرگ هاي من در سيسيل كه اعتماد به حكومت و يا حتي كليسا را فراموش كرده بودند. همه آنها اكنون درهم حل به شده اند نظر مي رسد كه مشكل اصلي در حال فراموش شدن است. منظور اين است كه اگر كسي از روند اين قضيه آگاه نباشد جزيي از آن مي شود و جزيي از سيستمي كه تمايل به نگه داشتن اين شرايط دارد. اما نه تنها براي خود ما بلكه براي ديگران. بنابراين احترام گذاشتن به ديگران كم كم از بين مي رود. در آمريكا همه مذاهب با هم آميخته شده اند و اين به نفع همه است كه درباره دنياي اطرافشان بيشتر بدانند و بيشتر آن را بشناسند. هرچه بيشتر بفهميد، كمتر مي ترسيد. متاسفانه مسئله خطرناك اين است كه همه چيز از كنترل خارج شده است. آنقدر بي عدالتي در اين جامعه رشد كرده كه خشونت به مسئله اي عادي تبديل شده است. اين روندي بسيار طولاني مدت است اما بايد از درون متحول شود. براي همه. اگر من نتوانم كاري بكنم اين مسئله براي بچه هايم هم باقي خواهد ماند و يا اينكه ما هيچ گاه پايان آن را نخواهيم ديد. از زمان ساخت فيلم دارودسته نيويورك به بعد دنيا در اطراف اسكورسيزي هم تغيير كرده است. لبه هاي ميز شيشه اي روبه روي او با محافظ پلاستيكي پوشانده شده بود كه نشان حضور دختر او فرانچسكا در آن خانه دختري بود كه همان روز يعني شانزدهم نوامبر 3 ساله مي شد و در آستانه در با اين جمله با من روبه رو شد: جشن تولد خوبي داشتم. و دقيقا روز بعد از آن اسكورسيزي 60 ساله مي شد. در طبقه پايين و در اتاقي شبيه به همان اتاقي كه فرانچسكا را در آن ديدم، بر روي يك گنجه چوبي مقدار زيادي جعبه و كاغذ تلنبار شده بود و اسم اسكورسيزي بر روي آنها نشان از اين داشت كه رسيدن هديه ها از مدت ها قبل آغاز شده بود. در اتاق پذيرايي، اسكورسيزي كه پيراهني دكمه دار و خاكستري و شلواري آبي رنگ و گشاد به تن داشت تا حدودي نامرتب به نظر مي رسيد. موهايش كه زماني سياه رنگ بود اكنون خاكستري شده بود. وقتي از او پرسيدم كه از به پايان رساندن يك چنين فيلمي كه تلاش براي به روي پرده بردن آن دو دهه طول كشيده و فقط تدوين آن يك سال و نيم زمان برده است چه احساسي دارد با صراحت جواب داد: من نمي دانم هنوز هم بسيار به آن نزديك هستم. راستش را بخواهيد دلم مي خواهد مدتي به خواب بروم. نمي خواهم كار خاصي انجام بدهم. كار بسيار سخت و طاقت فرسايي بود. فيلمي كه ما آن را مي ساختيم طنين خاصي پيدا كرده بود كه خودمان هم انتظارش را احساسات نداشتيم بسيار زيادي در آن گنجانده شده بود. از او پرسيدم كه آيا او نيويورك را به همان بي ثباتي و ناپايداري مي بيند كه در فيلم تصوير كرده؟ است: براي من نيويورك هميشه يك درگيري بوده است. بسياري از تاريخ دانان عقيده دارند كه در قرن نوزدهم _ هرچند كه اين مسئله در مورد قرن بيستم و قرن حاضر هم صادق است _ دموكراسي، اگر در نيويورك عمل نمي كرد در هيچ جاي ديگري از اين كشور امكان حضور آن وجود نداشت. زيرا در اين شهر هر شخص بالا دست شخص ديگري قرار گرفته است. امروز هم همين طور است هرچند كه اين طور به نظر نمي آيد. منظور من اين است كه استانداردهاي زندگي بالاتر رفته زاغه نشين هايي است مثل فايوپوينت كه چنين ديوانگي هايي در آن به بار مي آمد جاهاي بسيار بدي بودند. امروزه يك چنين مكان هايي كاملا از چهره اين شهر زدوده شده اند، چه در داخل شهر و چه در خارج آن. اما چيزي كه امروز نگران كننده است وضعيت نيويورك نيست بلكه وضعيت كل جهان است. از او پرسيدم كه نظرش درباره خوب بودن يا بد بودن انسان ها؟ چيست جواب داد: من دلم مي خواهد اين طور فكر كنم كه انسان ها در اصل منزه و معصومند. من در مجاورت كساني بزرگ شدم كه واقعا كارهاي بدي انجام مي دادند. اما آيا آنها انسان هاي بدي؟ بودند آنهايي كه هميشه اين كارها را انجام مي دادند، شايد آنها همه چيز را در روحشان خراب كرده بودند، كوچك ترين خوبي را در خودشان از بين برده بودند. براي اينكه خودشان را محكوم كنند و همه چيز را در اطراف خودشان از بين ببرند. اما فقط به اين دليل كه شخصي يك يا دو كار بد انجام دهد دليل بر بدي او نيست. البته اگر واقعيت را بخواهيد من زياد به اين مسئله ايمان ندارم. اين طبيعت ماست، ما حيوان هستيم. البته تا حدودي تكامل يافته ايم اما هنوز هم همانيم _ اين همان چيزي است كه بيل مي گويد. او با حيوان ها سروكار دارد، با لاشه ها. آنها طبيعت يكساني دارند. او به صحنه اي از فيلم اشاره مي كند كه بيل آدم كش، ناآگاه از علاقه اي كه به پسر پريست والون دارد با استفاده از لاشه يك خوك به آدم كشتن ياد مي دهد. مثل ساير فيلم هاي اسكورسيزي در اين فيلم به موضوع خشونت بسيار پرداخته شده است. در جايي از فيلم بيل آدم كش مردي كه خشمش را درست مثل ساطور قصابي اش _ كه آن را با مهارت يك سامورايي در دست مي گيرد _ صيقل داده است به آمستردام جوان مي گويد: تو خشمي مرگبار در خود داري و من از آن خوشم مي آيد. از او پرسيدم كه آيا اين فيلم باعث نشده است كه او خشمي كه در وجودش بوده را سركوب؟ كند:واقعا اين طور فكر مي كنم. البته اين به اين معني نيست كه من قبلا هر روز داد و فرياد مي كردم و يا تلفن همراهم را از پنجره به بيرون پرتاب مي كردم! وقتي جوان تر بودم و گردنم را با غرور بالا مي گرفتم. در آن روزها همه چيز فرق مي كرد. امروز اين مسئله از من انرژي مي گيرد. خشونت در من هست. شكي وجود ندارد. فكر مي كنم كه خشونت بايد وجود داشته باشد تا بتوان آ نرا به يك انرژي خلاق تبديل كرد سام فولر اين را مي گويد. بهترين زمان براي ساختن يك فيلم وقتي است كه از چيزي عصباني هستيد. شما مي توانيد در برابر آن خشمگين شويد و فرياد بزنيد. من معمولا سعي مي كنم راه مناسبي براي خالي كردن عصبانيتم پيدا كنم.