Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811023-59602S2

Date of Document: 2003-01-13

دموكراسي كوچك شمالي تاثير هنريك ايبسن بر تئاتر مدرن جهان _ 2 مالكولم برادبري ترجمه: سعيد سهيلي ايبسن به عنوان هنرمند قرن نوزدهم، همراه با ديگر رهنوردان انديشه كارل ماركس، داروين، كيركه گورد، نيچه و ادوارد مونچ به عنوان هنرمند و متفكر اين دوران با ديگر متفكراني چون زيگموند فرويد، اينشتين، استريندبرگ، مترلينگ همطراز دانسته اين شده اند دو ( ايبسن، مونچ ) از نظر سمبليك پلي ميان دو نسل گذشته و آينده بنا كردند به گونه اي كه در حوزه آفرينش هنر مدرن در اسكانديناوي نقش مهمي را ايفا نموده اند. به درستي نمي دانيم كه چرا اسكانديناوي، يكي از مراكز بزرگ پايه گذاري و رشد هنرهاي مدرن؟ گرديد اما واقعيتي است كه اتفاق افتاده است. سرشت هنر اساسا در مناطق متفاوت جهان، متنوع و گونه گون است، بدينسان كه طبيعت هنري داستايوفسكي، با سرشت هنري سمبليك و امپرسيونيستي تفاوت هاي عمده اي ايبسن دارد نيز گونه متفاوتي از اين سرشت هنري است چنان كه طبيعت عصيانگر، شورشگري اجتماعي و جهان نگري وي در ارتباط با پيشينه نروژي اش سازگار نيست، بسياري از رخدادهاي زندگي اين هنرمند با سرشت هنري و نوع جهان بيني او در تعارضند. او در نامه اي به يكي از دوستان خود مي نويسد: كسي كه مي خواهد مرا كاملا درك كند، بايستي نروژ را به خوبي بشناسد، زيرا كه در اين سرزمين چشم انداز وسيعي از طبيعت وجود دارد مردمي كه آن جا زندگي مي كنند، زندگي نمي كنند، در حقيقت دوران محكوميت خود را مي گذرانند! خانه ها به طور نسبي دور از يكديگر بنا شده، چنان كه انسان به گونه اي اجباري با ديگر شهروندان ارتباطي ندارد و در نتيجه دلهره هاي ديگري را حمل نمي كند، اما بديهي است كه دلهره هاي فردي خود را به همراه اين دارد شرايط زيستي ويژه در مجموع ياس و نوميدي خاصي را پديد در مي آورد نروژ از هر دو نفر شهروند يكي فيلسوف است زيرا كه با داشتن طبيعتي گشاده و دوري نسبي از غوغاي زندگي شهرنشيني و پرت افتادگي محيط زيستي در دامان طبيعتي سرشار، انسان را به انديشيدني شگرف بر مي انگيزد. اين ابرهاي ضخيم نزديك به سطح زمين و خانه ها آه چه فاصله غريبي با آفتاب اين گونه دارند تصويرهاي سرد و بي روح، اين ياس عميق سايه گسترده بر او و اين حس تنهايي ابدي، تمثيل هاي جدايي ناپذير از سرشت آثار عميق او هستند. با وجود آن كه سرشت هنري ايبسن نروژي است اما انديشه و جهانگري وي به گونه اي اجتنابناپذير متاثر از دوران تبعيد وي است و سرنوشت بسي از نويسندگان بزرگ جهان چنين بوده است. كشور نروژ كه ايبسن دوران كودكي و نوجواني خود را در آن سپري نمود در روزگار او به منزله روستاهايي بود، جدا و دور افتاده از يكديگر و پيش از اين دوران بخشي از خاك كشور دانمارك بود اين سرزمين نخست در سال 1814 تحت حمايت كشور پادشاهي سوئد قرار گرفت. نروژي ها همواره به سنت غرورانگيز حق حاكميت و استقلال ملي و دموكراسي معتقد بوده اند چنان كه (هنري جيمز ) يكي ديگر از طرفداران ايبسن اين كشو را (دموكراسي كوچك شمالي ناميده است. ) در طول تاريخ اما نروژ همواره به مخاطره و محاصره افتاده است. به دليل وجود پستي و بلندي هاي جغرافيايي و وجود خليج هاي متعدد گويش مردم از كناره اين خليج تا خليج ديگر بسيار متفاوت است. زبان رسمي كشور يكي از گويش هاي زبان دانماركي است، ضمن اين كه ايبسن تلاش كرد تا يكي از درام پردازان بزرگ جهان شود، اما هرگز نتوانست زبان ديگري را به خوبي بياموزد. در بيشتر آثار ايبسن عناصر زبان و فرهنگ نروژي به روشني حضور دارند: ايزدان شمالي، غول ها، ديوها، پريان دريايي، بنادر و مناظري كه رو به دريا و از دريا حكايت دارند. به هر طريق از زماني كه ايبسن تبعيد طولاني خود را آغاز مي كند آثار هنري اش به آهستگي رنگي جهاني به خود مي گيرند و زماني كه او در كشورهايي چون دانمارك، سوئد و آلمان به شهرت و افتخار مي رسد در وطن خود نروژ هرگز به پاي نويسنده اي سرشناس نرسيده است. هنگامي كه نروژ را ترك كرد، سي وشش ساله بود و در پنجاه سالگي به شهرتي جهاني رسيد. تقريبا بيشتر آثار نام آور او در همين دوران تبعيد پديد آمدند. او خود نيز يادآور مي شود كه بهترين و پربارترين دوره زندگي اش در غربت گذشته است، در شهر رم، درسدن و مونيخ، در سه مركز بزرگ مهاجرپذير جهان، كه پيوسته نويسندگان اسكانديناوي را به خود جلب كرده است. در اين سه مركز هنري جهان بود، كه او با انديشه ها و مكتبهاي تازه هنري آشنايي پيدا كرد و با آن دسته از مردم كه او همواره در كشور خود آنان را جست وجو مي كرد آشنايي حاصل كرد. ايبسن در سال 1828 در شهر كوچك ( اسكاين ) ديده بر جهان گشود. پدرش پيشه نجاري داشت و از پيشه وران خوشنام اين شهر محسوب مي گرديد، اما او ناگهان ورشكسته شد و به شدت آسيب ديد. آسيبي كه ايبسن نيز از آن بر حذر نماند. حادثه ديگري نيز بر زندگي هنري وي تاثير فراوان گذاشت و آن تولد فرزندش از يك رابطه پنهاني با دختري پانزده ساله بود، كه به رسوايي كشيده شد. در نتيجه او به شهر كوچك ديگري به نام (گرينتاد ) پناه برد و مدتي در يك داروخانه به كار مشغول در شد همين شهر بود، كه نخستين بار به عنوان شخصي آزادانديش، تندرو، خداناشناس و انقلابي شناخته شد و اين همه درست در زماني اتفاق افتاد كه او فقط بيست سال داشت و مي رفت تا استعداد هنري اش آغاز به شكفتن كند. نخستين شعرهاي آزادش را براي انقلابيون و نخستين نمايشنامه اش را كه درامي تاريخي بود به گونه شعري آزاد و با مضموني انقلابي سرود. او تلاش فراواني كرد تا در تئاتر شهر كريستيانيا پذيرفته شود و اين توفيق سرانجام در سال 1859 نصيب او گرديد. ايبسن همزمان با فعاليت هاي هنري، در پي آن بود، تا بتواند وارد دانشگاه شود و سرانجام در رشته پزشكي اين دانشگاه پذيرفته شد، اما بيشترين اوقات او صرف سرودن اشعار دراماتيك، مقالات اجتماعي - ادبي و روزنامه نگاري سياسي مي گرديد و همزمان با يكي از نشريات تندرو نيز همكاري مي كرد، تا آنكه نشريه تعطيل و سردبير آن به جرم فعاليت سياسي به زندان افتاد. اكنون ايبسن ديگر خورشيدش را يافته بود، آن تصويرهاي هنري بديع، درام هاي تهييج كننده و رهايي بخش در دنياي هنري اش چهره مي نمودند. دگرگوني هاي فكري و هنري ايبسن در فاصله زماني كوتاهي به وجود آمدند: دو نمايشنامه اي كه در اين دوره نوشت، به عنوان دو درام جهاني به شهرت نخستين رسيدند آن درام (براند ) در سال 1866 و ديگري با نام ( پيرگوونت ) در سال 1867 به روي صحنه آمدند. او خود تصور مي كرد كه اين دو نمايشنامه بيشتر خواندني باشند، تا اجرا كردني و امروز پس از گذشت اين ساليان دراز، همواره مي توان گفت كه اين دو اثر به عنوان دو تراژدي قدرتمند در جهان مطرح هستند. ايبسن در اين تراژدي ها خواسته است، تا جدال ميان شعور و احساس و آن شقاق دروني انسان را كه ناشي از وجود نيروهاي متضاد دروني و كشمكش ابدي او است به بيان بياورد و بدين لحاظ نيز شباهت نزديكي به افكار نيچه دارد. زندگي هنري او به چهار دوران متفاوت تقسيم شده، كه هر يك ويژگي هاي مخصوص به خود دارد. دو درام نخستين او مربوط به دوره اي هستند، كه او در رم مي زيسته است. سپس بايد از نمايشنامه مدرن او كه يك درام اجتماعي و به گونه اي مباحثه و مجادله اجرا مي گردد سخن گفت اين اثر محصول دهه هاي 1970 و 1980 است اينان نمايشنامه هايي شگفت انگيز، تراژيك و تا اندازه اي مبهم به نظر بخش مي آيند سوم اشعار او درام هايي رمانتيك هستند و در نهايت از عمق و فشردگي روانكاوانه اي حكايت دارند. چهارمين بخش شامل نمايشنامه هايي است، كه هر صحنه آن مهاجرت ايبسن را از شهري به شهري، يا از كشوري به كشور ديگر نشان مي دهند و موضوع اصلي يا هسته مياني آن كشور آلمان است. گذشتن از يك صحنه نمايش، به صحنه ديگر نشان مي دهد، كه ايبسن همواره به دنبال انديشه تازه تري بوده است. او در مجموع اهل دسته بندي و گروه بندي هاي هنري - ادبي نبود و هرگز خود را به يك جريان هنري ثابت وابسته نمي دانست. به شدت روزنامه مي خواند و خود تحليلگر زبردستي بود، انساني كه نزديك ترين ارتباط را با درون خود و بحران هاي دروني اش برقرار كرده بود، چنان كه مي نويسد: هر چه را من مي نويسم، جامعه را به كمال مي رساند و همه آنها حاكي از وضعيتي عيني و تجربي است، كه من با آن زيسته ام. هر كار تازه اي كه انجام مي دهم، به انگيزه به دست آوردن ارزش هاي معنوي است، تا بتوان پروسه آزادي و آزادسازي انسان را قدرت و سرعت بخشيد و احساس مسئوليت و گناه را بين همه انسان ها تقسيم كرد. ايبسن در سال 1868 ايتاليا را به مقصد جنوب آلمان ترك مي كند يعني بيست سال آخر عمرش در مونيخ و بيشتر در درسدن گذشت: جايي كه داستايوفسكي در آن خانه داشت و روزگاري در آنجا زندگي مي كرد اما اين دو نويسنده هرگز يكديگر را ملاقات نكردند شايد به دليل آنكه در اين زمان ديگر داستايوفسكي از اين شهر مهاجرت كرده بود. به هر طريق ميان اين دو نويسنده از نظر ديدگاه هاي دراماتيك و پرداخت رمان هاي تراژيك، وجوه اشتراكي نيز وجود دارد.