Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811023-59602S1

Date of Document: 2003-01-13

حمل هولناك اسطوره با كالبدي رنجور تاملي بر نمايش رقص روي ليوان ها محمد رضايي راد اميررضا كوهستاني هم در نگارش و هم در كارگرداني نمايش خلاق و انديشمند مي نمايدتوان او اثبات اين مدعا است كه گوهرهاي كشف ناشده اي در تئاتر خارج از مركز نهفته است كه تنها محتاج كشف و پرورش هستند نمايش رقص روي ليوان ها نمايش كم تحركي است. دختر و پسر نمايش غالب اوقات، در دو سوي ميزي عظيم نشسته اند و اراجيف مي گويند. اما اين اراجيف به تدريج به سمت فاجعه اي هولناك پيش مي رود. در ابتداي نمايش صداي پسري را مي شنويم كه در حال شرح موضوع براي پزشك روانكاو خود است. دختر از خانه گريخته و با پسر مبتلا به بيماري شيزوفرني است آشنا مي شود. پسر در توهم بازگشت شيوادر كالبد اين دختر است و مي كوشد دختر را به سمت اين تصور، كه به تمامي بر ساخته ذهن بيمار اوست، بكشاند. نمايش در واقع بازگويي خاطره اين رابطه براي پزشك روانكاو است و ما در تمام طول نمايش مي دانيم كه شيوا اكنون به قتل رسيده و به جسدي تجزيه شده بدل شده است. چندان سخت نيست كه در يابيم قاتل او همين پسر بيمار است. درون همين طرح ساده مضموني عميق و هولناك نهفته است. تباه شدن انسان در چنگال تصورات موهوم و آرماني. پسر مي خواهد دختر را به جامه شيواي خيالي ذهن خود در آورد، اما شيواي واقعي آن جا، روبه روي نشسته او است و از گشنگي و خستگي رنجور است. كالبد رنجور او تحمل حمل اسطوره شيوا را ندارد و به همين رو فرو مي شكند. نويسنده به خوبي از پس نمايش جدال نابرابر انسان با اسطوره بر مي آيد و نشان مي دهد كه براي تصورات آرماني، انسان به عنوان فرد انسان، كم ترين اهميتي ندارد. نمايش مي توانست مدل هاي بزرگ تري را براي اثبات مدعاي خود بر گزيند. دورنمات در ازدواج آقاي مي سي سي پي و ژان آنوي در بيتوس بيچاره همين مضمون را در مدل هاي بزرگ تري به كار گرفتند. اما نويسنده در اين جا از مدل هاي بزرگ براي اشاره به موقعيت هاي مشابه كوچك استفاده نمي كند; برعكس، او موقعيت كوچكي را برمي گزيند، موقعيتي كه به سادگي قابل تعميم به مدل هاي عظيم است. رابطه بيمار آن دو كه بر بنياد چالش فرديت و توهم بنا شده، به سادگي مي تواند به رابطه معيوب ايدئولوژي هاي آرماني و فرد انساني گسترش يابد. ايده هاي آرماني نيز مي كوشند، مانند همين پسر بيمار، كالبدهاي رنجور و ناتوان انسان را حامل تصورات عظيم و اسطوره اي خويش سازند و چون اين كالبد رنجور از حمل اين تصور عظيم عاجز است، بنابراين درهم مي شكند و چيزي جز جسدي تجزيه شده و يا شمايلي تهي شده از فرديت باقي نمي ماند. از طريق اين استقراء، يعني تعميم اين مدل كوچك به الگوهاي كلان تر مي توانيم دريابيم كه ايده هاي آرماني نيز به بيماري پسر مبتلا هستند. آن ها نيز دچار اسكيزوفرني اند; ميان امر واقعي و امر آرماني دو شقه شده و امر واقعي را در پاي امر آرماني قرباني مي كنند. در عين حال رابطه بيمار دختري فراري و پسر شيزوفرنيك، مي تواند به سهولت به رابطه اي ناموزون تبديل شود، اما نويسنده عامدانه هرگز به سراغ اين دستمايه پيش پا افتاده نمي رود، اما البته آن را به تمامي فرو نمي گذارد. اما نويسنده با اين حال ايده ضربه روحي را به ظرافت به كار مي گيرد. ناخودآگاه تماشاگر از ابتدا تا انتهاي نمايش در پي ارجاع به مضمون ضربه روحي است، اين مضمون هرگز آشكارا ارائه نمي شود، در حالي كه از ابتدا تا انتها، نمايش چيزي جز نمايش ضربه روحي عميق و هولناك به فرديت انسان نيست. شايد پسر به جسم شيوا دست نزده باشد، اما روح او را عميقا مورد تجاوز قرار داده است; فرديت دختر را تا حد مرگ له كرده است، يعني همان كاري كه ايدئولوژي هاي توتاليتر با فرديت انساني مي كنند. اين مضمون را مي توان در آثار دورنمات، سارتر و كوندرا سراغ كرد، نمايش را حتي مي توان مدلي ميكروسكوپي از نمايش عظيم استريندبرگ، به سوي دمشق، دانست. در آن جا نيز دقيقا همين رابطه بيمار، يعني فروشكستن رابطه زني معمولي و مردي شيزوفرنيك كه مي كوشد تصورات آرماني و موهوم خود را بر زني آوار كند، نشان داده اما مي شود نمايش رقص روي ليوان ها نمايشي خردنگر است و اين مضمون عميق را با رويكردي ميني مال كند و كاو هر مي كند چيز زايد و كلي از پيرنگ نمايش حذف شده تنها است دختر و پسري باقي مانده اند كه در دو سوي ميز نشسته اند و اراجيف مي بافند. اميررضا كوهستاني در مقام نويسنده جزئيات را فرو نمي نهد، همه چيز اين رابطه پالوده در جزئيات ارائه مي شود. ايده گرسنه بودن دختر در برابر توهمات عظيم پسر، ايده اي درخشان است، شيواي واقعي تاب حمل شمايل اساطيري الهه شيوا را ندارد، چون گرسنه و درمانده است. كوهستاني همچنين در ارائه روان پسر كه آميزه اي از توهم، بدگماني، ترديد، محبت، ترحم و سركوبگري و خشونت است، موفق مي نمايد. او از همين شيوه پالاينده و جزيي نگر در كارگرداني نمايش سود مي برد. هرگونه ميزانسن زايد از طراحي حركت بازيگران حذف شده است. دختر و پسر اغلب در دو سوي ميز نشسته اند، اما همين ميزانسن ساكن، درونمايه نمايش را آشكار گويي مي كند نه اين دختر و پسر، بلكه فرديت جريحه دار دختر و تصورات موهوم پسر هستند كه به همديگر خيره اين شده اند فاصله امكان هر گونه تقرب و همجواري را از بين مي برد. متناسب با تحرك اندك نمايش، بازيگران نيز بازي كم كوشي ارائه مي كنند. جورج اشتاينر گفته است: هر چه سبكي سختگير باشد، اندكي سرپيچي از معيارهاي آن به جنبه هاي ارتباطي اثر مي افزايد. اين گفته اشتاينر، درباره خصوصيت نمايش هاي راستين است، اما در اين جا، موقعيتي را كه كارگردان نمايش رقص روي ليوان ها برخود تحميل كرده است، به خوبي توصيف مي كند. كارگردان در بازنمايي رفتار دو شخصيت خود به شدت سختگير است، آنان را به تحرك و بروز طبيعت گرايانه عواطف شان وا اين نمي دارد سختگيري موجب شده است تا كوچك ترين حركت بازيگران به چشم آيد و معنا بيابد. در اين جا هر كنشي بلافاصله به معنا بدل مي شود. در نمايشي كه بازيگران مدام از اين سو به آن سو مي روند، كنش ها اغلب به نشانه بدل نمي شوند، معناي ژست ها و نگاه ها در زير بار وفور اعمال نابود مي شود. اما در اين جا هيچ چيز از چشم تماشاگر پنهان نمي ماند. نگاه و ژست شخصيت ها بلافاصله معناي خود را آشكار گويي مي كنند تماشاگر از پس ذره بيني عظيم ماجرا را مي نگرد و هيچ چيز را ناديده نمي نهد. اميررضا كوهستاني هم در نگارش و هم در كارگرداني نمايش خلاق و انديشمند مي نمايد. توان او اثبات اين مدعا است كه گوهرهاي كشف ناشده اي در تئاتر خارج از مركز نهفته است كه تنها محتاج كشف و پرورش البته هستند برخي جزئيات همچون رقص پسر هندو، برجا ماندن كفش هاي دختر و پسر و اصلا خود مضمون رقص روي ليوان تعميم شايسته اي نيافته، جدا از نمايش مي ايستند. اما براي اشاره به خلاقيت و درك نمايشي كوهستاني، لحظه اي وجود دارد كه نمي توان به آن اشاره نكرد: در پايان نمايش شيوا با بهت به هذيان هاي پسر گوش مي دهد. پسر در حالي كه اشك مي ريزد، دختر را در كالبد شيواي اسطوره اي تصور مي كند. دختر سيگار روشن خود را در جاسيگاري مي نهد و ناگهان با همين حركت كوچك فضاي نمايش دگرگون مي شود. گويي اتاق به معبد تبديل شده است. دود سيگار، دود عود و كندر مقدس در برابر تنديس الهه را تداعي مي كند و گويي پسر نه در برابر شيواي واقعي، بلكه در برابر تنديس الهه شيوا است كه اشك مي ريزد. بدين طريق شمايل تحميلي الهه بر شيوا آوار مي شود. درون همين صحنه مقدس و لحظه معنوي است كه دختر زير بار اسطوره و توهم فرو مي شكند و تجزيه مي شود.