Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811022-59598S1

Date of Document: 2003-01-12

زنان و مشكل برابري حقوق و فرصتها اگر عصر امروز را عصر سرنگوني برتري ها و استقرار برابري ها بدانيم، عصر رسالت تاريخي به هم آوايي و هم گامي با بشريت عدالت خواه، آنست كه پايه ها و اثرهاي هرگونه تبعيض و بي عدالتي را كه از ديرباز در جامعه ما رنج آور و جانگداز بوده است، براندازيم و جوانه عدالت اجتماعي با مفهوم و محتواي نوين را بر ساقه تمدن كهن و افتخارات تاريخي خود پيوند زنيم. يكي از نمونه هاي زشت بي عدالتي، اختلاف عميق در شئون و حقوق زن و مرد بوده است و پس از افزون بر يك قرن پيكار اوج گرا و آگاهانه زنان و مردان روشنفكر و آزادانديش، هنوز هم بر پيكر بسياري از جوامع انساني سنگيني مي كند و تاب و توان آنها را در تلاش براي بهزيستي و پيشرفت مي فرسايد. در كشور ما نيز در سالهاي اخير زنان تا حدي به حقوق سياسي و انتخاباتي رسيده اند، راه تصدي مقامهاو منصبهاي اداري و بهره مندي از قوانين استخدامي و حقوق كار براي آنها تا اندازه اي هموار شده، در مجامع و محافل اجتماعي، علمي، ادبي، هنري و امثال آن به تكاپو و ارائه ارزش هاي خويش پرداخته اند، اما در احراز شخصيت و ايفاي نقش برازنده خود در حقوق خانواده و حقوق مدني توفيقي چندان نيافته اند. با اين همه براي از بين بردن بازمانده هاي برتري غيرعادلانه مردان و استقرار برابري عادلانه زن و مرد بايد كوشيد. وقتي از تساوي حقوق بين زن و مرد صحبت مي شود، هنوز هستند كساني كه تصور مي كنند غرضي در اين كار نهفته است و يا قصدي در به هم ريختن آرامش ظاهري موجود در روابط خانوادگي آنها وجود دارد. اين طرز فكر بسيار غيرمنطقي است، زيرا مراد از تساوي حقوق، ايجاد تعادل و توازن در حقوق خانوادگي و شئون اجتماعي بين انسانهاست. انسانهايي كه به حكم طبيعت نيمي مرد و نيمي زن آفريده شده اند و تحت برخي نظامات غلط گذشته و به توارث از قوانين منسوخه جنگل، حقوق و مزاياي ويژه اي به مرد به عنوان جنس غالب داده شده و متاسفانه اين امتيازات عينا از سهم و حصه زن كسر گرديده است. در چنين شرايطي وقتي صحبت از تساوي در حقوق مي شود مراد بازگرداندن حقوقي است به صاحبان حق كه به علل مختلف مدتها از آن محروم مانده بودند و اين بازگرداندن حق كه عنوانا تساوي ناميده مي شود نبايد تشويش خاطري فراهم كند. در يك جامعه سالم اعطاي امتياز به يك گروه بخصوص به عنوان اينكه از نظر آفرينش مرد هستند و محروم كردن گروه ديگر از برخي امتيازات صرف اينكه از نظر آفرينش زن مي باشند، خلاف فلسفه طبيعي هستي و نظام عاليه زندگاني است. در اجتماعي كه فرهنگ آن متكي به معناست، هيچ كس حقوق و امتيازات ويژه اي نمي تواند داشته باشد مگر به علت دانش و فضيلت خود. تلاش به خاطر برابري حقوق براي نيل به اين هدف اساسي است تا زنان، مادران آينده در جامعه اي با حقوق برابر زندگي كنند واجتماع انساني با رفع ستم نابرابري از جامعه زنان به آنها حقوقي را بازگرداند كه جامعه و مقررات براثر غلبه مردان از آنها سلب كرده بود. باشد، كه اين برابري حقوقي در بسط عدالت و بهره وري از نيروي فعاليت نيمي از ساكنان كره زمين كمكي موثر باشد. جهان انديشمند، انكار حقوق زن و تبعيض به او را ستمگري مي شناسد و نفي نيمي از پيكر خويش را عادلانه و عاقلانه نمي داند. بشريت اگر تنها به نيمه مادي خويش بينديشد شايد بتواند انواع تبعيض از نژاد، رنگ، مليت و كليه اشكال پنهان و نهان آن را قابل توجيه بداند. برتري جويي هاي بشري نشانگر نيات استعماري و ارضاكننده خودخواهي ها و غرورها و تامين كننده منافع مادي، از اين زواياي حقير توجيه شده اند، اما توجيه استثمار مادر، خواهر و دختر، غيرقابل تصور و تحقير اين نيمه از پيكر انساني باورنكردني است. استعمارگران را بنگريد چگونه بردگان خود را مجبور و نيازمند سرپرستي و خود را سزاوار قيمومت قلمداد مي كردند، به خاطر مطامع مادي خويش از وجود آنان نيم جاني مي ساختند و به تحقير و استثمار آنان كيست مي پرداختند كه ضعف و زبوني را ذاتي اين و قدرت برتري را سزاوار آن شناسد. در فرض، استعمارگر معتاد به بزرگ بيني و استثمار شده به حقارت خو گرفته اند. هر مبارزه اي از طرف يكي تجاوز و ناروا و از سوي ديگري بيهوده و غيرممكن جلوه مي كند. آنچه بسيار پرمعني و مهم است، اين است كه به كاربردن زور منحصر و محدود به مرد است كه به تنهايي از لحاظ رواني و فني آمادگي ارتكاب خشونت جسماني را دارد، آنجا كه تفاوت هاي قدرت جسماني براثر استعمال سلاح ها از اهميت افتاده اند، زن به وسيله تربيت اجتماعي اش بي آزار مي گردد. در برابر هجوم و تجاوز، زن تقريبا در همه جا و همه حال به سبب تربيت جسماني و عاطفي اش بي دفاع است. نيازي به گفتن نيست كه اين امر اثرات بسيار دامنه داري بر روي رفتار اجتماعي و رواني - منطقي هر دو جنس دارد. زور پدرسالارانه همچنين متكي بر شكلي از قهر و خشونت است كه به ويژه خصلت جنسي دارد و به كاملترين گونه در عمل هتك ناموس تحقق مي يابد. هتك ناموس هاي گزارش شده فقط معرف بخشي از هتك ناموس هايي است كه روي مي دهند، زيرا همان شرم زدايي حادثه كافي است كه زنان را از انديشه تعقيب قانوني به سبب شرايطي علني محاكمه بيمناك سازد. مرد ايراني هنوز غيرت و شرافت را در اين مي داند كه از زن خود به عنوان ناموس خود ياد كند. تاكنون طبق تعاريفي كه از ناموس در كليه كتب لغت به عمل آمده و تجزيه و تحليلي كه صورت گرفته است يكي از آن به عنوان عفت و عصمت نام برده شده است. لذا كلمه ناموس كاملا جنبه عام دارد و مي تواند هم در مورد مرد و هم در مورد زن مصداق داشته باشد. اما زن بهره اي از ناموس مرد را ندارد (زيرا مرد فاقد آن ناموس مي باشد كه بر زن تعلق دارد ) حتي مي بينيم اخيرا زني كه به خاطر دفاع از شرف و ناموس خود; مرتكب قتل شده، مورد محاكمه قرار گرفته ومحكوم شده است. درحالي كه اگر اين كار به دست شوهر او انجام گرفته بود، حق قانوني شوهر تلقي مي گشت! پس نكته جالب آن است كه دفاع از ناموس زن تنها و فقط حق مرد است (برادر پدر، و شوهر ) با توجه به اين مسائل در فرهنگ ما مفهوم ناموس درك نشده است. جاي بسي تاسف است درحالي كه اكثر كشورهاي دنيا با سرعت هرچه تمام تر از وجود زنان براي رسيدن به كمال و توسعه كمك مي گيرند و ترقيات شگرف و اعجابانگيزشان عقل و انديشه را مبهوت مي سازد، در گوشه اي ديگر زن هنوز ناموس يك مرد محسوب مي شود. قتلهاي نفرت انگيز و وحشت آور روزانه كه هر انساني از شنيدن آنها پشتش به لرزه درمي آيد و زير عناوين غيرت و ناموس پرستي و حفظ شرافت... صورت مي گيرد از بهترين مدارك قاطعي است كه اين امر را به خوبي تبيين و تاييد مي كند. درحالي كه قانون بايد حامي منافع اجتماعي و كليه افراد اعم از زن و مرد باشد نه آنكه خواسته هاي نادرست عده اي را در ازاي نابودي برخي ديگر تامين و تضمين نمايد و بايد دانست كه نابرابري هاي ناشي از جنسيت امري غيرعادلانه و تجاوزي به حريم و شان و مقام انساني است. مبارزه با برتري جويي مرد، همانند جنگ ملتي با ملت ديگر و نژادي با نژاد ديگر نيست و در قالب اين استعمار مطامع مادي حساب شده عجين نشده است تا با مقاومت هاي اساسي و بنياني برخورد كند. درست است كه جوامع پايبند عادات خويش مي گردند و استقرار نسبت هاي جديد نمي تواند آسان جلوه كند ولي چون اين مبارزه به خاطر خانه و خانواده و منافع حياتي همه افراد آن نيز صورت مي گيرد مطمئنا اگر آگاهانه و صميمانه اقدام شود، روح مساوات، برابري و عدالت جانشين شكاف و نفاق مي شود و روابط انسانها بر آداب و سنت هاي شكوهمند استقرار مي يابد. پرداختن زنان به هر وظيفه و كار تاثيري در شئون آنان نداشته و در تنزيل رتبه و مقام آنان همداستاني بوده اگر است زن براي خانه و تنظيم امور آن نگاهداري و مواظبت از فرزندان و انواع امور اجتماعي ديگر فرض شده، در قضاوت نسبت به او كه ناتوانتر ازمرد است، تغييري حاصل نمي شده است. فرض ناتواني زن ارتباطي به نوع و ميزان فعاليت اونداشته و در اين پيش داوري تغييري حاصل نمي گردد. گياهان از يك طبقه در شرايط مساوي و مساعد، رشد يكسان دارند و هرگاه دو گياه هم طبقه را با شرايط نامتعادل نگاه داريم، رشد مساوي نخواهند داشت. آيا زنان چون گياهاني نبوده اند كه در شرايط غيرمساعد و نامتعادل محيطي تلاش؟ كرده اند آيا اينان به مانند مردان از اشعه انوار عدالت و انصاف و زمينه مساعد حقوق و برابري برخوردار؟ بوده اند آيا مسئول ضعف نسبي زنان در جوامع امروزي مردان نبوده اند كه به خيال موهوم آقايي و سروري آنان را به استثمار كشيده و اين ناتواني ساختگي را توجيه منطق خود؟ ساخته اند مردان بايد معتقد گردند كه رشد حقوقي و سياسي زن و شركت او در امور اجتماعي مزاحم وضع او نيست، بلكه مشكل گشاي بسياري از امور خانوادگي و اجتماعي او نيز مي تواند باشد. فشاري كه از ناتواني و فلج نيمه اي از اجتماع بر مردان وارد مي شود با اعاده توانايي و ايجاد شخصيت كامل در زن تخفيف و تسكين مي يابد. بايد يقين حاصل شود كه ضعف زن و فرمانبرداري مطلق و ظاهري او از عوامل خوشبختي خانواده نيست، بلكه آرامش و سكون زندگي، در كنار هم بودن، يار و مشاور تواناي يكديگر شدن است. همچنين مردان بايد بدانند كه ناتواني نسبي زنان معلول گذشته هاست و تعصب و اعتقاد به برتري قدرت فكري مردان پايه علمي ندارد و اگر زن نيز به مانند مرد اجازه فعاليت بيابد هيچ گونه نارسايي و عدم تساوي مشاهده نمي گردد. در ميان مردان نيز قدرت تفكر و انديشه ها نابرابر است ولي هيچ گاه اين نابرابري محور قبول ايجاد اساس تبعيض بين آنان نگرديده است. به موازات ايجاد اعتقاد در مردان بايد روح اعتماد به نفس در زنان تقويت گردد. بايد اينان با برنامه هاي آموزشي و تعليمي آماده قبول انواع امور اجتماعي و سياسي گردند. زنان بايد روحيه بي تفاوتي را در اين مهم اجتماعي از خود دور سازند و احقاق حقوق سياسي و اجتماعي را بالاتر از حق، بلكه وظيفه خويش بشناسند. زندگي هر جامعه سنت هاي درگير خوب و بد خويش است و در جهاني كه عادت ثانوي من زندگي با تفوق و برتري بر زن است شكستن اين سنتها كار ساده اي نيست. دولتها و سازمانهاي مسئول با وضع مقررات و برداشتن موانع بايد به جنگ عادت روند و بدانند كه اينها يكباره فرو انسان نمي ريزند بنده عادت است و زحمت رهايي از اين بند را كمتر به خود مي دهدو به هر چه كرده ومي كند معتقد و پابرجاست. در نابرابري هاي اجتماعي مردان به برتري و زنان به تمكين خو گرفته و هر دو جنس به وضع موجود اعتقاد فكري و ذهني پيدا كرده اند. تحت نظر بودن زن در اين جهت سير مي كند كه وضع كودك گونه او را، حتي در شرايطي مانند شرايط آموزش و پرورش عالي جاوداني سازد. زن همواره مجبور است كه بقا و پيشرفت را از طريق تصويب مردان به عنوان كساني كه زمام قدرت را در دست دارند، جستجو كند. او اين كار را يا از راه تمكين يا از راه مبادله جنسيت خود با حمايت و منزلت انجام تواند داد. تصويرهايي كه در تمامي سطوح رسانه هاي فرهنگي آن، در گذشته و حال از زن ارائه شده است، اثري مخرب بر روي تصويري كه زن از خودش دارد، از مي گذارد اين رو زن عادت كرده است كه خويشتن را فقط و فقط برخوردار از كم مايه ترين منابع عزت نفس و بردگي بداند. اعتقادات متافيزيكي نيز در جامعه بشري پديده اي عام است و بردگي نيز روزگاري تقريبا چنين بود. هواداران هر يك از آنها شيفته آن بودند كه تقدير يا غريزه تغييرناپذيري بشر و حتي منشاهاي بيولوژيك را شالوده بحث و استدلال خود قراردهند. هنگامي كه نظامي از قدرت، در تسلط كامل بسر مي برد به ندرت نيازمند آن است كه درباره خودش داد سخن دهد. هنگامي كه شيوه ها و نتايج كارش فاش مي شوند و مورد ترديد قرار مي گيرند، نظام نه تنها در معرض بحث و گفت وگو، بلكه حتي در معرض تغيير واقع مي شود. مرد در مقام مقابله جويي ظاهري با زن نيست و واقعا خود را شايسته تر از زن مي بيند. اين اعتقاد ذهني با ارائه كار و ابراز لياقت زن مي تواند خنثي گردد. در مبارزه كسب حقوق سياسي و اجتماعي زنان در مقابل دشمنان اين حقوق قرار ندارند بلكه در مقابل ناباوراني هستند كه فكر و مغز آنها به غلط شكل گرفته است. يكي از عوامل بسيار ضروري و اساسي كه به پيشرفت اجتماعي زن اصالت مي دهد و كمك مي كند تا نه تنها سيماي او نسبت به گذشته تغيير حاصل نموده و با تحولات امروزي جامعه هماهنگ گردد، بلكه علاوه بر آن، سير تحولات نيز در اختيار او قرار گيرد، چگونگي تصور زن نسبت به خود است، چگونگي تصور نسبت به خود با كليه قراردادها، رسوم، سنت ها و به طور كلي قوانين حاكم بر رفتار انسانها ارتباط دارد و به همين جهت تغيير دادن آن امريست آموزشي در فضاي وسيع كه لزوما در بعد زمان تحقق مي يابد. بدون شك و قبل از اينكه مساله تفاوت هاي جنسي مطرح باشد، مساله هدف ها و فلسفه كلي انسان مطرح است. بايد اين اصل را پذيرفت كه در جامعه اي كه هدف ساختن و پرورش دادن انسانهايي است با اعتقاد به ارزش وجودي خود و ديگران يعني با اعتقاد به تساوي ارزش انسانها، در جامعه اي كه توصيف انسانها يك بعدي، متحجر و از طريق نقش هاي دقيقا تعيين شده قبلي نيست، قضاوت در مورد ديگري و چگونگي رفتار با او تحت تاثير تعصبهاي نژادي، مذهبي و به همان دليل جنسي قرار نمي گيرد و زن و مرد مي توانند عاري از هرگونه قضاوتهاي خاص ارزشي به عنوان دو موجود، دو انسان همفكر و همكار تشريك مساعي داشته باشند. بنابراين اگر تجديدنظري در اصول آموزش لازم باشد بايد قبل از هرچيز و به عنوان يك مساله كلي و عمومي سعي در روشن كردن فلسفه وجودي انسان داشته باشد. به عبارت بهتر روشن شود به كدام انسان با كدام خصوصيات براي كدام زمان و كدام دنيا توجه دارد. طبيعي است كه انسان زن يا مردي كه چنين شديد و با تفكيكي چنين دقيق از طريق نقش هاي خاص توصيف مي شود، مشكل است كه بتواند با حقايق متنوع خارجي هماهنگي داشته باشد. در راه پرثمري كه قدم نهاده ايم بايد بر افراد و خانواده ها و اجتماع روشن سازيم كه توانايي مزيت اجتماعي است تركيب جامعه از مردان و زنان، خوش تركيبتر از اجتماع نادانان و ناتوانان است اگر فرزندان خود را از دختر و پسر دانا و توانا قادر به امور عمومي و واقف به امور سياسي گردانيم، خطا؟ كرده ايم آيا ممكن است حتي لحظه اي دانايي و توانايي مغلوب جهل و زبوني؟ باشد پس چگونه مي توانيم ضعف و ناتواني فردي و به طريق اولي نيمه اي از جامعه را تحمل و به آن معتقد؟ باشيم در يك جامعه توانا همه افراد در اداره امور سهيم و مانند مهره هاي موثري هستند كه هر يك به آساني مي تواند جاي ديگري را پر و خلاهاي اجتماعي را مرتفع سازد. منظور از اعطاي حقوق سياسي و اجتماعي، توانايي بخشيدن به زن مي خواهيم است زن را كه بالقوه موجودي برابر مرد است عملا نيز برابر و توانا گردانيم تا در كنار يكديگر از عهده امور اجتماع مي خواهيم برآيند اعلام شود كه زن آشنا به حقوق و توانا به امور سياسي و اجتماعي به مراتب مفيدتر از زن ناتوان و تسليم است. و بالاخره مي خواهيم جامعه بر اين حقيقت واقف شود كه در شركت زندگي و خانواده زنان آگاه و توانا و مطمئن شريك و همسر بهتري از زنان نادان و زبون و مايوس خواهند بود و چون لازمه توانايي و لياقت امكان و مجال بروز و تجلي آن است، زن بايد عملا عهده دار امور مختلف مملكتي گردد و مانند مرد تجربه اندوزد و سلولهاي مغزي او نيز آماده پذيرش كارهاي متنوع و متغير گردد. در ايجاد برابري زن بايد به اصل فكر و هدف عالي بينديشيم و با اعتماد و اطمينان اجازه دخالت در تمام شئون مملكتي و امكان تجلي استعدادها و لياقت ها را به نيمه ديگر اجتماع نيز بدهيم و يقين بدانيم با احساس مسئوليت و تجربه اندوزي زنان، خود را بازخواهند يافت و كار خطير اجتماعي ما آثار باشكوهي به بار خواهد آورد. فراموش نكنيم كه بزرگترين شگرفي هاي خلقت زن اين است كه علاوه بر خصوصيات و استعدادهايي چون عشق آفريني، بارداري، مادري، كودك پروري كه طبيعتا منحصر به اوست آنگاه كه پا به عرصه فعاليتها و قبول مسئوليتهاي اجتماعي نهاده در هر يك از شئون زندگي اجتماعي، پا به پاي مرد وارد كار و كوشش گرديده و با حفظ خصوصيات منحصربه فرد خود در همه اين مراحل نيز اگر از مرد جلوتر نيفتاده لااقل همدوش او گام برداشته است. اين بزرگترين وجه تمايز بين زن و مرد است كه زن با حفظ تمام خصوصيات طبيعي منحصر به خود در عين حال مي تواند محقق، دانشمند، نويسنده توانا، مخترع، مدير لايق و يا سياستمدار برجسته و برازنده باشد. يك ضربالمثل بسيار كهن اروپايي مي گويد: خورشيد براي همه مردم مي تابد و اين گوياي ضرورت برابري است. از ديرباز اروپائيان به طنز به اين ضربالمثل افزودند: اما كسان بسياري در سايه قرار مي گيرند! كه اين كنايه از نابرابريهاست. چه زيباست كه ما اكنون در جامعه خود و در پرتو انقلاب ثابت كنيم: كه خورشيد براي همه مردم مي تابد و هيچ كس در سايه قرار نمي گيرد. افسر افشاري نادري