Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811022-59592S4

Date of Document: 2003-01-12

تدارك يك آلمان براي خاورميانه دكتر حسين دهشيار خطمشي يك كشور در صحنه روابط بين الملل بر آمده از معادلات قدرت در آن مقطع تاريخي و زماني خاص هستند. برپايي سياست ها و امكان موفقيت و شكست اين سياست ها نيز بيش از هر چيز بر انديشه هاي تصميم گيرندگان و ماهيت ارزشي مجرمانه پهنه سياست خارجي استوار است. طبيعت روابط حاكم بر صحنه بين الملل صرفا نقشي ثانويه را عهده دار مي شوند. فروريزي ساختار حاكم جهاني در سال 1991 به دنبال شكست سياست هاي گورباچف و اضمحلال نظام كمونيستي در اتحاد جماهير شوروي، فضايي از ابهام را در معادلات بين المللي به وجود آورد كه موقت و كوتاه مدت بود. صعود جورج دبليو بوش به قدرت به دنبال انتخابات سال 2001 نيز پيامد اجتنابناپذير موقعيت برتر آمريكا در صحنه جهاني در دوران معاصر است. در بطن اين موقعيت متمايز تاريخي رهبري آمريكا، كارآمدتر كردن سياست هاي اين كشور در منطقه خاورميانه و تسهيل نمودن تامين منافع تاريخي اين كشور را در منطقه هدف قرار داده بود، هدفي كه به دنبال حمايت آيزنهاور از مصر در سال 1956 به دنبال حمله مشترك نيروهاي فرانسوي، انگليسي و اسرائيلي به كانال سوئز كاملا شكل گرفت. از نظر سياستمداران ارشد دستگاه تصميم گيري آمريكا، دوران جديدي آغاز گشته است كه نياز به نگرشي نوين به اولويت ها و منافع را حياتي مي سازد. تفسير جديد ساكنان كاخ سفيد از چشم اندازهاي حاكم بر خاورميانه و چگونگي آينده اين منطقه منجر به اين گشته است كه در سياست هاي اين كشور براي آينده خاورميانه عراق نقشي محوري بازي كند. بر اساس دكترين ترومن همان گونه كه به دنبال آغاز دوران نوين بعد از شكست آلمان هيتلري، حضور موثر و قاطع آمريكا و ايجاد توانايي براي مديريت بحران هاي آتي در منطقه اروپا نيازمند حضور همه جانبه آمريكا در آلمان مي بود، امروزه هم دوران جديدي آغاز گشته است. بعد از شكست نازيسم، دولتمردان آمريكا، اروپا را مركز ثقل سياست هاي خود قرار دادند و در نتيجه نقش كليدي را آلمان در استراتژي آنان بازي كرد، بعد از شكست كمونيسم، بر اساس دكترين بوش، به جهت نهادينه شدن نفوذ آمريكا در اروپا توجه به خاورميانه معطوف گشته است. تا اين منطقه هم به گونه اي اساسي در حيطه نفوذ اين كشور قرار گيرد. اروپا به جهت موقعيت استراتژيك، تمركز قدرت اقتصادي و اهميت سياسي براي دولتمردان آمريكايي انتخابي روشن امروزه بود هم، خاورميانه به جهت اهميت استراتژيك آن، منابع گسترده نفت و گاز كه حيات اقتصادي غرب به آن وابسته است و خلا و برهوت سياسي كه بر آن حاكم است، انتخابي بسيار ارزشمند براي رهبر آمريكا است. در اين ميان، عراق نقشي كليدي در اين سياست خاورميانه اي آمريكا بازي خواهد كرد همان گونه كه آلمان نقش كليدي در سياست اروپايي آمريكا به دنبال جنگ جهاني دوم بازي كرد. عراق به عنوان عرفي ترين كشور جهان عرب كه به دنبال سياست هاي 36 ساله حزب بعث بيشترين و بهترين سيستم آموزشي و رفاهي را در جهان عرب تا قبل از حمله اين كشور به كويت به وجود آورده بود، مناسبترين كشور براي تبديل شدن به تخته پرش آمريكا در منطقه است. با توجه به اينكه از نگاه محافظه كاري جديد رهبران آمريكا افراطگرايي اسلامي بزرگ ترين خطر را براي منافع اين كشور در خاورميانه به وجود آورده است و خواهد آورد، بسيار منطقي است كه كشوري به جهت سياست پان عربيسم، سوسياليسم عربي، بيشترين ضربه ها را به گرايش هاي اسلامي وارد آورده است، محل صدور ارزش ها و سياست هاي آمريكا قرار گيرد. از نظر ارزشي مردم عراق احتمالا مستعدترين افرادجهت پذيرش حضور حكومت طرفدار غرب هستند. بر اساس سياست هاي خاورميانه اي رهبران واقع گراي آمريكا از عراق مي بايستي به عنوان مركز ثقل سياست هاي آمريكا در منطقه استفاده كرده تا بتوان تغييرات مورد علاقه را در جغرافياي سياسي، حيات ارزشي و در بلندمدت نقشه جغرافياي منطقه به وجود آورد. حضور آمريكا در عراق به مفهوم كاهش نقش استراتژيك عربستان در معادلات آمريكا و كاهش نقش مصر در رابطه با اهميت تعيين كننده اين كشور در مسئله اعراب و اسرائيل است. حضور آمريكا در عراق به دنبال خروج صدام حسين از قدرت كه گريزناپذير به نظر مي رسد، منجر به اين خواهد شد كه كشورهايي كه در جهان عرب و منطقه هم راستا با منافع آمريكا حركت نمي كنند به شدت زير فشار قرار بگيرند و مجبور به دادن امتيازهاي ريشه اي به آمريكا گردند. حضور آمريكا در عراق هزينه هايي را كه آمريكا براي گرفتن اين امتيازات گسترده سياسي، نظامي و اقتصادي خواهد پرداخت به شدت كاهش خواهد داد در حالي كه كشورهاي مخالف آمريكا هزينه هاي به مراتب گسترده تري را در مقام مقايسه با قبل از حضور آمريكا در عراق تقبل خواهند نمود. آمريكا سياست براندازي صدام را در پيش گرفته است نه به جهت اينكه جورج دبليو بوش نگراني از خصوص نقض حقوق بشر، كشتار بدون محاكمه مخالفان صدام، ساختار اقتدارگرايانه قدرت و يا فقر گسترده در عراق دارد بلكه به اين دليل است كه نياز به برپايي حكومتي در عراق احساس مي شود كه كاملا حيات خود را مصروف تسهيل سياست آمريكا در منطقه نمايد و عراق را به آلمان جهان عرب تبديل كند. صدام حسين به مانند جورج دبليو بوش يك واقع گرا است اما آنچه او را از رهبر آمريكا جدا مي سازد اين واقعيت تلخ مي باشد كه او درك نكرد كه قدرت به خودي خود از اهميت برخوردار قدرت نمي باشد هنگامي ارزشمند است كه هزينه هاي اعمال آن در مقام مقايسه با نتايج ناشي از آن محدود و قابل كنترل باشد. سياست هاي صدام امروزه عراق را در شرايطي قرار داده است كه آن را طبيعي ترين گزينه آمريكا در خاورميانه به عنوان پايگاهي براي نهادينه شدن حضور آمريكا در منطقه تبديل كرده است. آمريكا چنين موقعيتي را مديون سياست هاي واقع گرايانه رهبر عراق در تمامي حيطه هاي حيات در عراق از سال 1979 تا به امروز اما است آنچه حزن انگيز مي باشد اين حقيقت است كه صدام حسين طي چند سال گذشته سياست خود را بر اين پايه گذاشته كه حضور آمريكا را در منطقه به حداقل كاهش دهد و در صورت توان آن را كاملا مسدود كند. اين تراژدي امكان پذير گشته است چرا كه صدام حسين برخلاف همتاي واقع گراي خود در كاخ سفيد از درك اين مهم عاجز ماند كه در تحليل نهايي، سياست موفق سياستي است كه هدف غايي آن تامين منافع جهاني و منطقه اي كشور در بطن كسب قدرت غيرفردي و متعهد به جامعه مي باشد.