Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811022-59583S3

Date of Document: 2003-01-12

پرنده اي با چشمان باز مرده است احمد غلامي ساعت ها ساخته استيون دالدري اقتباس از رماني به همين نام نوشته مايكل كانينگهام است. رمان ساعت ها برنده جايزه پوليتزر شده است. ساعت ها يكي از اقبال هاي جايزه اسكار 2003 نظرات متفاوتي را برگزيده اما است اين اختلاف نظرها به روايت و ساختار پيچيده آن برنمي گردد. چون با اندكي تامل گره روايتي فيلم باز مي شود و فيلم براي بيننده مدرن امروز كه به انواع قالبهاي روايتي خو كرده چيز پيچيده اي ندارد. ساعت ها داستان سه زن را، در زمان ها و مكان هاي مختلف روايت مي كند. داستان اين سه زن هم به لحاظ مضموني و هم عيني به يكديگر مربوطند. فيلم در سال 1923 يعني هنگام نگارش رمان خانم دالووي توسط ويرجينيا وولف آغاز مي شود و در يك برش كوتاه به سال 1941 يعني زماني كه او خودكشي مي كند جلو مي رود و دوباره بازمي گردد. بعد از اين برش كوتاه كه خودكشي وولف را نشان مي دهد داستان در سه زمان روايت مي شود. زمان نگارش رمان و زندگي نقش نويسنده اش ويرجينيا وولف را نيكول كيدمن بازي مي كند. او مي تواند لحظات پر جنون و دردآلود زايمان يك اثر را به خوبي نشان نبوغ دهد نويسنده اي كه سر به جنون و عصيان مي زند. وولف يعني: تنهايي، اضطراب، ياس و انديشه مرگ. همه اين مفاهيم در تصويري زيبا با هنرمندي روايت مي شود وقتي وولف در باغ صورتش را بر خاك مي گذارد و چشم مي دوزد به پرنده اي كه با چشمان باز مرده است در اين نگاه همه اين حس ها نهفته است. و در همين زمان فيلم كات مي شود به نگاه لورا براون كه جولين مور نقش آن را بازي اين مي كند نمونه اي بود از آنچه كه قبلا به آن اشاره شد يعني اينكه اين سه داستان به لحاظ مضموني و عيني به يكديگر مربوطند. داستان دوم يعني داستان لورا براون در سال 1951 اتفاق مي افتد. او با خواندن رمان خانم دالووي زندگي خودش را كشف مي كند. او زني تنها، غمگين و افسرده است. لورا براون نوع زن خانه دار شده ويرجينيا وولف است. همان احساس ها را دارد اما مجرايي براي فوران آن ندارد. مجرايي مثل نوشتن و آفريدن. شايد آبستن بودن لورا براون نماد رنج و درد آفريدن است. دوگونه آفريدن. كودك وولف - كتابش - جنون اش را دامن مي زند و به مرز خودكشي مي كشاند. اما كودك لورا او را زميني و زمينگير، و جنون اش را محدود مي كند. لورا پسري به نام ريچارد نيز دارد كه با چشماني حيرت زده مادرش را دنبال مي كند. ريچارد شيفته او است و تنها بهانه و اميد مادر به زندگي. اما نكته مهم اين است كاري را كه مادر سوداي آن را دارد - خودكشي - پسرش ريچارد انجام مي دهد. ريچارد، شوهر سابق كلاريسا وان، مبتلا به ايدز است. روايت زن سوم مربوط به كلاريسا وان است كه نقش آن را مريل استريپ بازي مي كند. داستان در سال 2001 در نيويورك اتفاق آن مي افتد كودك حيران يعني ريچارد كه با چشماني وحشت زده دنبال مادرش مي دويد و در خوف و رجاء به سر مي برد، اينك خودش را در اتاق تنگ و تاريك محبوس كرده و به دليل بيماري اش از دنيا بريده است. همسرش كلاريسا وان تنها ارتباط او با دنياي بيرون است. كلاريسا نسخه مدرن خانم دالووي داستان وولف او است مهربان و انسان دوست است. البته نه به شكل آن قديسه هاي پروسه قديمي خلق در اينجا ديگر كاملا تغيير شكل يافته و زن افسرده و غمگين 1951 اينك اضطرابها و نگراني هاي انسان مدرن امروز را دارد. كلاريسا وان روشنفكر و ويراستار است. داستان زندگي او از جايي آغاز مي شود كه مي خواهد براي شوهر سابقش جشني برپا كند. البته داستان لورا براون نيز با تدارك جشن تولد براي شوهرش آغاز مي شود. اما ميهماني ريچارد به مراسم مرگ او مي انجامد. ساعت ها فيلمي روشنفكرانه و فمينيستي است كه لذت بردن از آن دشوار است. مثل بعضي از احساس هاي زنانه دوردست و دست نيافتني است. به قول استيون هولدن منتقد نيويورك تايمز دردناك ترين لحظات فيلم، جايي است كه لئونارد وولف از روي استيصال مي خواهد با زنش همدردي كند. اما ويرجينيا او را پس مي زند. اين به آن معني نيست كه وولف ها همديگر را دوست ندارند. زن از اندوهي رنج مي برد كه عشق يا منطق قادر به همدردي با آن نيست. عميق ترين و هولناك ترين بصيرت فيلم مربوط به تنهايي ذاتي انسان و مسائل زنان است. زن ها عمق وجودشان را نمي توانند از نگاه مردان تعريف كنند... اين سه داستان درهم تنيده مي شوند: وولف و شخصيت داستانش خانم دالووي، لورا و كلاريسا. آنها يكي مي شوند با سه بعد از وجود يك آدم در زمان ها و مكان هاي مختلف. سه زنگ با سه صداي مختلف در سه گوشه دنيا. سه زن با دغدغه هاي پيچيده زنانه. با انگيزه فرار از آنچه آنها را احاطه كرده و خودكشي و حس همگرايي به هم جنس خود. لورا، وحشت زده پر از حسرت و نگراني است. او همه زندگي اش را اشتباه مي داند و مي خواهد از آن فرار كند اما نمي داند كجا برود و چه كار؟ كند كلاريسا وان انعطاف پذير است. به غرايزش آگاه است و صداقت دارد. ريچارد او را خانم دالووي صدا مي زند. وولف به خلاء خيره مي شود. چشم ها و نگاهش تمركز ندارند. ذهن نابغه اش عليه سيستم معيوب آن كه مغزش را دچار ايست هاي مجنون واري مي كند مي جنگد... 1 اما بهترين راه لذت بردن از فيلم دل سپردن به موسيقي آن است. موسيقي فيليپ گلس، زيبا و متناسب، روح كلي فيلم را درك و دريافت كرده و همه ناگفته هاي فيلم در موسيقي جاري است. ويرجينيا وولف رمان نويس انگليسي در سال 1882 در لندن به دنيا آمد و در سال 1941 در گريور آوز خودكشي كرد. پي نوشت: - 1 نقل به مضمون از نقد استيون هولدن - نيويورك تايمز