Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811022-59582S1

Date of Document: 2003-01-12

داستانك تكرار هيچوقت نتوانست جلوي اشكهايش را بگيرد. به قول مادرش اشكش در آستينش بود. آن روز پدرش بازنشسته شده بود و او براي پدرش يك دسته گل سفيد با يك شاخه رز قرمز خريده بود. تصميم داشت با لبخند و شادي، بازنشستگي پدرش را تبريك بگويد. وقتي به خانه رسيد پدرش داشت باغچه را آب مي داد. لبخند به لب و دسته گل به دست به او نزديك شد ولي به محض اينكه چشمش به چشم پدر افتاد اشكش سرازير شد. دسته گل را به او داد، بغلش كرد ولي گريه امانش نداد كه به او بگويد چقدر دوستش دارد و به او بگويد كه امروز اولين روز استخدامش در اداره بوده است. مرجان كاشانيان