Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811021-59564S1

Date of Document: 2003-01-11

ناگهان پير شدم ترجمه و ادبيات ايران در گفت وگو با رضا سيدحسيني عكس ها: رضا معطريان تنها مسئله اي كه بر انجام آن اصرار دارم اين است كه متني كه مي خواهم ترجمه كنم صاحب سبك باشد و سبك را در بياورم گروه ادب و هنر _ مهدي يزداني خرم: رضا سيدحسيني، پيرمردي كه در طبقه چهارم ساختمان موسسه سروش، پشت ميزش نشسته و مي نويسد، خسته مي شود و گاهي هم به خاطراتش بازمي گردد. سيدحسيني مترجم و نويسنده اي كه مدار زندگي برخي از متفكران و هنرمندان امروز را طراحي كرده دغدغه معلم بودن در وجودش جاخوش كرده مردي است كه چند ماهي است، پسرش بابك به، جهان ديگر، سفر كرده و او به جهان فرزند گمشده اش نگاه مي كند. سيدحسيني مدتي است كه توان و فراغت ترجمه را در خود نمي بيند. بعد از بارها تماس تلفني، بالاخره به اين گفت وگو تن داد و من را پذيرفت. پيرمرد خندان، پيرمرد گريان. روز عجيبي بود، جداي از مصاحبه با سيدحسيني و اصلا هر چه كه او براي هنر كشور بر جاي گذاشته، من با يك انسان، با يك سالخوردگي زخم ديده و جگر سوخته روبه رو شدم... بگذريم. رضا سيدحسيني در سال. ش 1305 در اردبيل متولد شده است و اين روزها هفتاد و شش سالگي خود را طي مي كند. او مي گويد: تا پنجاه سالگي فكر مي كردم جوان هستم و همين طور تند مي دويدم كه ناگهان افتادم و فهميدم پير شدم. در واقع هيچ فاصله اي بين پيري و جواني حس نكردم. سيدحسيني بعد از تحصيلات متوسطه وارد مدرسه پست و تلگراف مي شود و مدتي بعد به خارج رفته و دوره درسي مدرسه ارتباطات دور را به پايان مي رساند. او تا سال كارمند 1353 مخابرات بوده است. ادبيات به عنوان يك علاقه فرعي كم كم و در همان دوران جواني زندگي سيدحسيني را دگرگون مي كند. او مي گويد: از نوزده سالگي و در اردبيل ترجمه را آغاز كردم، اول از تركي آذري كه مربوط به همان آذربايجان شوروي است و بعد تركي استامبولي را فراگرفتم و مشغول ترجمه شدم. سيدحسيني در همان سال ها به تهران مي آيد و آماده تحصيل مي شود. او به همراه مرحوم عبدالله توكل، دوران تحصيل را همخانه شده و اين امر بنابر نظر رضا سيدحسيني در فراگيري زبان تاثير بسيار ماندگار و مهمي داشته است. او مي گويد: در ابتدا اگر بخواهم زندگي ماه هاي اول تهران را بگويم، بايد به خانه مشترك خودم و توكل در خيابان فروردين اشاره كنم: آن سال ها هنوز خيابان فروردين سنگي بود و تنها ساختمان آن اطراف، ساختمان دانشگاه بود. در اين يكي دو ماهي كه ما در اين اتاق اقامت داشتيم جنجال دموكرات بازي در آذربايجان آغاز شده بود و ما هم نگران آذربايجان بوديم. صبح ها روزنامه ها را از پنجره اتاقمان تحويل مي گرفتيم و تا عصر مي خوانديم، عصر هم با هم مي رفتيم خيابان نادري و قدم مي زديم. سيدحسيني به همراه عبدالله توكل كه از حقوق انصراف داده و دانشجوي ادبيات شده بود مهم ترين روزهاي دانشجويي را در محله عربها سپري مي كند و وضعيت خاص محل زندگي و دغدغه ادبيات هم او و هم توكل را متوجه ادبيات به عنوان يك اصل مي نمايد. در اين دوره سيدحسيني كماكان كتابهايي را كه از تركيه برايش مي رسيد، ترجمه مي كرد. او مي گويد: من فرانسه را خيلي بد بلد بودم. خيلي بد. با توكل قرار گذاشتيم كه كتابهايي مانند آثار ژيد، اشتفان تسوايك و... را از دو زبان ترجمه كنيم. من از تركي و او از فرانسه. شش كتاب را با اين روش ترجمه كرديم، ناگفته نماند همواره بر سر زبان فارسي دعوا داشتيم و در آخر هم مسئله فارسي ما حل نشد. اما نتيجه اين شد كه من به سرعت فرانسه را ياد گرفتم. ناظم و معلم مدرسه پست و تلگراف پژمان بختياري اين بود شاعر و فرانسه دان مطرح آن روزها سهم بسزايي در پيشرفت مترجم آشناي ايران داشت. او مي گويد: پژمان بختياري مي گفت، سيد تو هم فرانسه را خوب مي داني و هم خوب ديكته مي نويسي فقط فرانسه را به تركي صحبت مي كني! سيدحسيني بالاخره زبان فرانسه را مي آموزد. او در دوران سربازي و به دور از عبدالله توكل آثاري مانند جاده تنباكو يا غوغاي ژوئيه را با توجه به متن تركي و فرانسه، به تنهايي ترجمه مي كند. بعد از نقد شديد و تندي كه دكتر اسلامي ندوشن بر يكي از آثار اوليه او مي نويسد، سيدحسيني چند سال ترجمه را كنار گذاشته و در انستيتو زبان خود را كامل تر مي كند. در اين سال ها است كه مجله سخن سيدحسيني را جذب مي كند او مي گويد: در اين سال ها كه من ديگر در تهران مستقر بودم اوضاع فرق كرده بود و توكل با نجفي كه سردبير سخن بود دوست شده بود. نكته جالب درباره سردبيري سخن اين بود كه دكتر خانلري كسي را به نام سردبير قبول نداشت و همه را كمك خود مي دانست. اين فرد كسي بود كه سطح درك من را از ادبيات تغيير داد و بارها من را به سردبيري سخن منصوب كرد. رفت و آمد سيدحسيني به اروپا و اعتباري كه او نزد خانلري داشت موجب شده بود كه بارهاي متمادي كه سيدحسيني به ايران بازمي گشت، سردبير سخن شود. تا دوره هوشنگ طاهري كه همگان او را قبول داشتند و حتي بعد از تعطيلي سخن جمع خود را به كافه سورنتو منتقل كردند. بعد از كشته شدن هوشنگ طاهري به نوعي جمع كه وي محورش بود از هم پاشيد. رضا سيدحسيني در سال 1336 براي نخستين بار به اروپا و به بلژيك بعد مي رود از اين سفر تحصيلي و كاري او تا به امروز بارها به اروپا سفر كرده است. رضا سيدحسيني از مهم ترين پايه گذاران نهضت ترجمه دهه چهل او است و هم نسلانش كه عموما مترجمين و نويسندگان مجله سخن بودند با نشر و چاپ آثارشان جوي را به وجود آوردند كه تا امروز هم به عنوان عصر طلايي ادبيات معاصر ايران شناخته مي شود. سيدحسيني مي گويد: من گمان مي كنم اين جريان با شهريور بيست آغاز شد. محروميت وحشتناك طبقات تحصيلكرده از كتاب كه در دوره رضاشاه وجود داشت جرقه اين جريان بود. دوران رضا شاه اصلا كتاب نبود و اصولا مردم مي ترسيدند كه مبادا كتابي بخوانند كه دو كلمه حرف خطرناك در آن باشد و بعد گرفتار دستگاه مختاري خود شوند من يادم مي آيد كه در اردبيل يك كتابفروشي بود كه كتاب كرايه مي داد و من به خاطر شوق خواندن تمام كتابهاي او را خوانده بودم و ديگر كتابي براي خواندن نبود. حالا اين كتابها هم اكثرا در دوره قاجار نوشته شده بودند. آثار الكساندر دوما، اعتمادالسلطنه و... اين خفقان و محروميت فرهنگي تا جايي پيش رفته بود كه مفاهيم و چارچوبهايي مانند رمان، قصه كوتاه و... در ايران شناخته شده نبود و اصولا سايه ادبيات دوره بازگشت، عدم امكانات مناسب چاپ و در كل دگماتيسم حكومتي و سنتي دهه هاي آغازين اين قرن نوعي دوران قرون وسطايي عجيب را به وجود آورده بود. سيدحسيني مي گويد: من اصلا نمي دانستم رمان چيست! خب، رمان امروز ادامه طبيعي داستان نيست و بازي ها و ساختارهاي خاصي دارد. به هر حال يك رمان ساده به نام دوشيزه زيبا اولين اثري بود كه من خواندم و گيج شدم. اول و آخر اثر را نفهميدم. فكر مي كردم بايد مانند سه تفنگدار آخر و اولش مشخص اين باشد وضعيت ما بود. آثار بسيار محدود شده بودند به چند قصه موپاسان و يا اثري جوان پسند كه با نام جوان بوالهوس در دوره قاجار ترجمه شده بود و خبري از بالزاك و استندال نبود. از نظر سيدحسيني جريان ترجمه با مرحوم محمد قاضي آغاز شد. او در واقع نخستين فردي بود كه با صبغه اي وفادارانه به ترجمه بعضي از متون مشغول شد و بعد از او نسل سيدحسيني، توكل، رحيمي، نجفي و.. اين شروع را به يك جريان تبديل كردند. قبل از دهه 40 جريان ها و روايت هايي ديگر نيز در بارور ساختن ادبيات ترجمه اي نقش بسزايي داشتند. سيدحسيني مي گويد: نقش حزب توده انكارناشدني است يعني حزب توده هم از نظر آشنا كردن با نوعي از ادبيات جهاني و هم از نظر جلوگيري از آشنايي با ادبيات جهاني نقش داشت. مهم اين است كساني كه با مجلات حزب توده كار مي كردند زياد تابع سياست اين حزب نبوده اند. مثلا فاكنر در مجله مردم معرفي شد و در واقع اين نشريات توده اي بودند كه چهره هايي بزرگ را مطرح كردند. افرادي مانند ابراهيم گلستان در اين جريان نقش داشتند. در واقع ناتواني اي كه حزب توده در كنترل كردن اين جريان داشت علي رغم اصرار براي اين كنترل باعث آشنايي مردم با آدم ها و چهره هايي جديد و متفاوت گرديد. در ضمن بازگشت نسل تحصيلكرده در فرانسه افرادي مانند هوشنگ ايراني، رحمت اللهي و... هم ما را با شاعران و نويسندگان جديدي آشنا كرد و هم موجب ترجمه بسياري از آثار غربي شد. سيدحسيني مي گويد: وقتي در اردبيل بودم در سال هاي قبل از.ش 1324 نخستين شماره سخن به دستم رسيد. باور كنيد وقتي نشريه را ورق زدم چشم هايم برق مي زد و گويا به دنياي ديگري رفته ام، پس افرادي مشخص آمدند و جريان را ساختند و بعد نسل ما اين جريان را ادامه داد. در دوره سال هاي سي و چهل و جريان هاي مجله سخن و فردوسي نوعي حس دشمن سازي در جو ادبيات شكل گرفت. صراحت و رئاليسم مجله فردوسي به سردمداري پهلوان و براهني و نگاه آكادميك و ريشه اي سخن با خانلري و بزرگاني مانند خود سيدحسيني. بسياري براهني و فردوسي را منشا ابتذال در نقد و ادبيات مي دانند. سيدحسيني مي گويد: نه، مسئله ابتذال گرفتاري نبود براهني خشونتش بود. در واقع نسل براهني او را نبخشيد و حالا مردم تحت تاثير آنها هستند. من مطمئن هستم نسل شما مانند نسل ما قضاوت نمي كند. براهني بود كه يك قدم جلو بود و آثار برخي از قهرمانان آن دوره را مبتذل مي ناميد اما اين قضيه را با خشونت مي گفت. متاسفانه براهني سياست بازار را روزي نداشت كه قرار بود طلا در مس چاپ شود، من و آقاي آل رسول و براهني با هم بوديم. من گفتم دكتر بيا قسمت هاي تئوريك كتاب را نگه دار و حمله هاي خشن را حذف كن تا كتاب تو دانشگاهي شود. گفت: من منتقد روزگارم هستم و اين كار را نمي كنم. به نظر سيدحسيني امروز و نسل معاصر ديگر نمي تواند صددرصد براهني را محكوم كند و حق را به منتقدان او سيدحسيني بدهد اولين كتاب خود را با نام بيست و چهار ساعت از زندگي يك زن اثر اشتفان تسوايك منتشر مي كند. او كه تا به امروز انبوهي از آثار مختلف ادبي و فلسفي را ترجمه و چاپ كرده است برخي از آثار خود را شاخص تر و مهم تر مي داند. ما با مكتبهاي ادبي شروع مي كنيم. اثري كه بدون هيچ شكي يكي از اولين و مهم ترين آثار آكادميك منتشر شده در ايران است. او با اين كتاب بسياري از وقايع معاصر و كلاسيك ادبي را در ايران تصوير كرد. كتابي كه سيدحسيني در دوران جواني نوشته و به تدريج كامل و كامل تر كرده است. سيدحسيني مي گويد: اين جريان ايسم ها، خيلي سروصدا كرده بود و كسي هم منبع و دانش زيادي در اين زمينه نداشت. فقط ترك ها دو يا سه كتاب كوچك در اين زمينه داشتند. نقش عبدالله توكل در اين كتاب بسيار مهم بود. او در آن زمان كتابهاي كهنه مي خريد و مي خواند و براي ما تعريف مي كرد. يكسري از اين كتابها تاريخ ادبيات بود. او به قدري بر ادبيات فرانسه تسلط داشت كه وقتي از او جدا شدم ديدم تاريخ ادبيات فرانسه را حفظ هستم. بالاخره مقالات و كتابهايي را در اين زمينه پيدا كردم و كتاب را با تحقيق و استفاده از منابع مختلف نوشتم. چاپ اول كتاب را نيل انجام داد. نخستين نسخه دويست صفحه بود. سيدحسيني به تدريج جلد دوم كتاب را نوشت و بالاخص فصل سوررئاليسم او كه با همكاري نجفي تكميل شده فصل مهم و آموزنده اي به حساب مي آيد. او مي گويد: الان كتاب 1200 صفحه است و به طور غيرعادي بخش سوررئاليسم 180 صفحه است يعني يك كتاب. كتاب اولين بار در 1334 منتشر شد و آخرين چاپ آن را هم نشر نگاه در اين سال ها به بازار فرستاده است. يكي ديگر از آثار به يادماندني اين مترجم رمان كلاسيك طاعون نوشته آلبر كامو است. كتاب در دوره اي ترجمه شده كه اگزيستانسياليسم سارتري و نهيليسم خاص كامو جهان را تحت تاثير قرار داده بود. اين رمان زيبا با توجه به معيارهاي ضدارزشي و نمادگرايش اثري متفاوت و تكان دهنده به شمار مي رفت. مترجم مي گويد: دو نفر در ترجمه اين كتاب نقش داشتند. ما در جلسات دوره اي كه داشتيم با هم شام مي خورديم و از كار همديگر خبردار مي شديم. من رمان را خوانده و تصميم به ترجمه آن داشتم. در يكي از اين جلسات در منزل مرحوم رحيمي، جلال آل احمد از من پرسيد كه چه مي كني كه من قصد ترجمه طاعون را شرح دادم او گفت: ول كن من كتاب را خواندم و فهميدم منظور از طاعون ماشين است! توضيح دادم كه به نظر من بيشتر مسئله قدرت قهار و حاكم است. انصاف آل احمد در اين بود كه همه چيز را جدي مي گرفت و كوچك ترين بازي و شارلاتانيسمي در وي نبود. در مجلس بعدي به من گفت: حرف تو درست است. ترجمه اش كن! آدم ديگري كه در اين زمينه سيدحسيني را برانگيخت دكتر غلامحسين ساعدي بود كه با استمرار و پشتكار مثال زدني سيدحسيني را به ترجمه كتاب وادار كتاب كرد را نشر نيل منتشر كرد و با توجه به ترجمه نامناسب شكيباپور و ترجمه اي ديگر كه فارسي ضعيفي داشت، ترجمه سيدحسيني مورد توجه فراواني قرار گرفت. مدراتو كانتابيله، در واقع سيدحسيني يكي از پيشگامان معرفي مارگريت دوراس به ايران بود. او با ترجمه رمان زيباي مدراتو كانتابيله جو رمان نو فرانسه را به ايران وارد كرد. او مي گويد: من استثنائا از اين اثر خيلي خوشم آمده بعد بود از ترجمه اين كتاب هم ديگر سراغ دوراس نرفتم. هر چند بعدها و در دوراني كه ديگر وقت نداشت. وقتي مجموعه آثار دوراس كه داستان يك نايب كنسول است را خواندم بهت زده شدم. اين كتابها مانند لول و شتاين، مدراتو كانتابيله و... بسيار درخشان هستند و كاش اين كتابها را من ترجمه كرده بودم مدراتو كانتابيله را براي نخستين بار نشر زمان در اوايل دهه پنجاه منتشر كرده است. كتابهاي مهم ديگري كه به قلم سيدحسيني ترجمه شده اند، دو اثر از آندره مالرو نويسنده و سياستمدار مشهور فرانسوي است. ضد خاطرات و اميد. سيدحسيني مي گويد: اين كتابها حاصل بلندپروازي دو آدم ديگر بود. روزي در منزل خسرو سميعي به همراه باجناقش يعني ايرج گرگين ميهمان گرگين بودم مدير مجله تماشا بود و به محض ديدن ضد خاطرات گفت بيا اين را براي مجله ترجمه كن من قبول نكردم و گفتم اين قابل پاورقي شدن او نيست كتاب را به دكتر واهبزاده كه جوان درخشان و نازنيني بود صد داد صفحه اي ترجمه كرد اما به دو علت يعني دشواري متن و عناد با عقايد شخصي دست از ترجمه كتاب كشيد اين جريان تا جايي پيش رفت كه سرانجام قطبي به سيد حسيني دستور ترجمه كتاب را مي دهد. اين اثر به صورت پاورقي منتشر شد تا اينكه عليرضا حيدري پيشنهاد چاپ كتاب را به سيدحسيني داد. او مي گويد: حيدري به من گفت: اگر ابوالحسن نجفي را راضي كنم با تو كار كند، كتاب را كامل ترجمه مي كني. ابتدا صد صفحه دكتر واهبزاده را دوباره ترجمه كرديم بعد نجفي گفت: سيد ما نوشته هاي همديگر را شناختيم پس بهتر است جدا كار كنيم. بايد بگويم كه او كار شرافتمندانه اي كرد به اين صورت كه خودش متن را ترجمه مي كرد، سپس با نوشته هاي من مطابقت مي داد و هر دو ماحصلي از آن را آماده مي كرديم. در پي ترجمه ضدخاطرات سيدحسيني اميد را هم ترجمه و توسط نشر خوارزمي چاپ مي كند. شناخت سبك مالرو و آشنايي با روش نوشتاري او موجب ترجمه اميد شد. سيدحسيني اميدوار است تا باز هم بتواند كاري از مالرو را ترجمه كند. ترجمه اميد سه سال طول كشيد و در سال هاي اوليه دهه 60 منتشر شد. سيدحسيني مهم ترين آثارش را همين چند كتاب مي داند. او مي گويد: امروز تنها مسئله اي كه براي من اهميت فراواني دارد و بر انجام آن اصرار دارم اين است كه متني كه مي خواهم ترجمه كنم صاحب سبك باشد و من با اين سبك برخورد كنم و سبك را در بياورم. اگر كاري هم بكنم با توجه به اين مولفه است. سيدحسيني ترجمه هايي از نويسندگان آمريكايي دارد كه از فرانسه ترجمه شده او است اظهار مي كند كه بايد با خود نويسنده روبه رو بود و نه با ديواري كه ترجمه بين او و مترجم ايجاد مي كند. دن كيشوت هم همين است. اين كتاب به فرانسه نوشته شده است. وقتي فرزندم كاوه به اسپانيا رفته بود خواستم دن كيشوت را بياورد. من هم ترجمه انگليسي، فرانسه و متن اصلي را روبه روي خود گذاشتم و ديدم با هم تفاوت هايي دارند. به نظر سيدحسيني مترجمي كه زبان اسپانيايي مي داند بايد دست به ترجمه دن كيشوت بزند. سيدحسيني هم اكنون در موسسه سروش در حال تهيه مجموعه فرهنگ آثار است. او مي گويد: اين مرض معلمي از قديم در من بوده است. مثلا مكتبهاي ادبي، تدريس در فرهنگسراي نياوران و حتي ناشر شدنم هم كه به مانع خورد به اين قصد بوده اين است مجموعه در واقع در همين مسير است و به قدري اطلاعات در مورد ادبيات دنيا دارد كه حتي ناشر بودن و معلم بودن هم همسنگ دانش اين مجموعه نيست و اگر من مي رفتم، اين كار مي خوابيد چون دوستان ديگر درگير كارهاي ديگري هستند و اين مجموعه علاوه بر اطلاع رساني در مورد كتابها مي تواند ليستي براي حوزه ترجمه ناشران مختلف باشد.