Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811020-59550S6

Date of Document: 2003-01-10

مدار صفر درجه من و برادرم استيو ترجمه: الهام عسگري داشتم از مينوپليس به نيويورك برمي گشتم. يك باره يادم افتاد كه بد نيست در شيكاگو توقف كنم و سري به پدر و مادرم بزنم. آنجا كه رسيدم، پس از سلام و احوال پرسي نشسته بوديم كه تلفن زنگ بلند زد شدم، گوشي را برداشتم، برادر كوچكم استيو بود. يك لحظه مكث كردم و گفتم: يك دقيقه صبر كن، مادر يا پدر را صدا كنم. گفت: باشه. همين! همه مكالمه ما همين سال هاست بود كه چيزي بيش از حرف هاي ضروري به هم نگفته ايم. تقصير من نبود. من و استيو طي سال هاي گذشته روابط عجيبي داشتيم، گاهي خوب و خوش بوديم، گاهي هم محل هم نمي گذاشتيم سال 50 اختلاف سن شايد خودش مشكل ساز باشد. حدودا 30 ساله بودم كه از شيكاگو به تگزاس رفتم و آنجا كار خبرنگاري براي سرويس ورزشي يك روزنامه را آغاز كردم. استيو هم در يك دبستان مشغول كار تدريس بود. پدر و مادرم مدام تلاش مي كردند بين ما صلح و آرامش برقرار كنند. به هر دوي ما مي گفتند: شما بايد با هم دوست باشيد، همين يك برادر را داريد! چند هفته بعد از آن روز، وقتي داشتم تلفني با مادرم صحبت مي كردم، حس كردم صدايش ناراحت و بي قرار است. دليل را كه از او پرسيدم، پاسخ داد كه استيو بايد شيمي درماني حسابي شود جا خوردم، گفتم: شيمي درماني!؟ چرا البته مي دانستم كه پزشكان 3 سال پيش به استيو گفته بودند كه او مبتلا به سرطان خون مزمن است. اما آن موقع اوضاع غير از اين بود، چون پيش بيني شان اين بود كه بيماري استيو حاد نيست و او مي تواند تا 70 سالگي زنده باشد! اما انگار به يك باره وضعش وخيم شده بود. گوشي را كه گذاشتم، كنار تلفن خشكم زده بود. به استيو زنگ؟ بزنم چه كار بايد؟ بكنم گويي تازه يادم افتاده بود، برادري دارم كه بايد هوايش را داشته باشم. با اينكه خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم، باز هم اقدامي نكردم، تا اينكه خود استيو روزي سر صحبت را باز كرد و برايم توضيح داد كه يك بار من به روگووين دوستم كه بازيكن معروف بيسبال بود پدرم را معرفي كرده بودم اما يادم رفته بود استيو را معرفي كنم آخر او عاشق بسيبال بود و روگووين را خيلي دوست داشت. استيو از من محافظه كارتر بود، لاغرتر و خجالتي. در دوران طفوليت سرخك گرفت و پس از آن بينايي يكي از چشمانش را از دست داد. من، اما ورزشكار و تندرست بودم. چند بار سعي كردم به او بيسبال ياد بدهم، اما نمي توانست، شيشه عينكش بخار مي كرد و زمين و توپ را خوب نمي ديد، اعصابش به هم مي ريخت و با ناراحتي زمين را ترك مي كرد. عكس بازيكنان معروف بيسبال را به ديوار اتاقش چسبانده بود. من به علايقش احترام نمي گذاشتم. او هم به موقع تلافي مي كرد. يك روز كه مچ پايم پيچ خورده بود و نمي توانستم راه بروم، به زور خودم را به خانه رساندم. گرسنه بودم. از او خواستم برود و برايم ساندويچ بخرد و او اين كار را نكرد. من هم مجبور شدم به يكي از دوستانش يك دلار انعام بدهم تا برود و برايم غذا بخرد. ترم اول دانشگاه بود. تصميم گرفته بود درسش را رها كند و به خانه برگردد. والدينم از من كمك خواستند، من هم برايش نامه اي نوشتم و توضيح دادم كه كارش صحيح در نيست جواب برايم نوشت: برادر عزيزم ايرا، از نامه ات متشكرم. حالا فهميده ام كه رها كردن دانشگاه رها كردن خيلي چيزها را به دنبال خوشحالم دارد كه كسي را دارم تا برايش درد دل كنم و از او كمك بخواهم. ديگر هر وقت ساندويچ خواستي، خودم مي دوم و برايت مي خرم. دوستت دارم: استيو استيو ماه ها شيمي درماني شد. همه موهاي سرش ريخته بود. مي گفت: دارم شكل مايكل جردن مي شوم! در تمام آن مدت يك پايم نيويورك بود و ديگري شيكاگو. يك روز به من گفت: مي داني ايرا، دوست ندارم بميرم. هنوز خيلي جاهاست كه دوست دارم جودي را ببرم. مي خواهم فارغ التحصيل شدن شاين را ببينم. مي خواهم... دفعه بعد كه به شيكاگو رفتم، دكترش را ملاقات كردم. او گفت: متاسفانه برادرتان سيستم ايمني بدنش را به كلي از دست داده است. فقط براي او دعا كنيد. تنها يك معجزه مي تواند او را زنده نگه دارد. به عيادت او رفتم. والدينم، همسرش جودي و دخترش شاين آنجا بودند. ديرم شده بود. وقتي مي خواستم از او خداحافظي كنم، در آغوشش كشيدم و در گوشش گفتم: دوستت دارم، استيو. او هم در جواب گفت: من هم دوستت دارم، ايرا. باز هم به ديدنم بيا. لباسم را مي كشيد و دوست نداشت تركش كنم. به سوي خانواده ام برگشتم و فقط دستم را به علامت خداحافظي تكان دادم. اگر دهانم را باز مي كردم بغضم مي تركيدروز 40 بعد استيو ذات الريه شديدي گرفت و به آي. سي. يو منتقل شد. اما آن معجزه اتفاق نيفتاد. سه شنبه اي بود كه به رحمت خدا پيوست، در حالي كه دستش در دست من پيشاني اش بود را بوسيدم و باز هم به او گفتم كه دوستش دارم و هرگز فراموشش نمي كنم. در مراسم خاك سپاري او، همه شاگردانش ضور _ح داشتند. جودي نامه هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند به من نشان داد. يكي از آنها نوشته بود: او فقط معلم من نبود، بهترين دوستم بود. هر وقت به كمك احتياج داشتم، دريغ نمي كرد. شايد هيچ يك از اهالي خانواده تا آن روز تاثير استيو بر شاگردانش را نمي دانستند. آدم هاي مهمي هستند كه در دوران زندگيشان شناخته مي شوند ولي برخي هم مثل استيو در گمنامي مي ميرند. يك ماه بعد رفتم بر سر مزارش. تابلوي نسبتا بزرگي بالاي قبرش وصل شده، روي آن حك شده بود: استيو بركو. هنوز برايم غيرقابل هضم بود. اشك هايم را فرو دادم و نشستم. جودي يك دسته گل روي مزارش گذاشته بود. من هم براي آن مرد شجاع و مقدس هديه اي برده بودم. عكس روگووين را از جيب كتم در آوردم و روي سنگ قبرش گذاشتم.