Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811020-59548S3

Date of Document: 2003-01-10

زندگي از روبرو يادداشتي بر نمايش پيشته سام فرزانه نام نمايش: پيشته نويسنه، طراح و كارگردان: رامين سليمان پور بازيگر: آناهيتا اقبال نژاد محل نمايش: سالن شماره 2 تئاتر شهر زمان 19 نمايش 1 پيشته از آن كارهايي است كه خيلي دير با تماشاگر ارتباط برقرار مي كند و بعد از اينكه موفق به اين كار مي شود، چند دقيقه اي تماشاگر را با خود مي برد و بعد بنا به طبيعت و منطق اثر مخاطب راه خود را از آن نمايش جدا مي كند. چرا و چطور چنين چيزي اتفاق؟ مي افتد پيشته 2 از اجزايي تشكيل شده كه هركدام به خودي خود المان هايي ساده هستند. اما تعدد المان هاي صحنه و كنار هم چيده شدن شان سبب مي شود كه مخاطب در ابتدا نتواند آنها را از هم تمييز دهد. علاوه بر اين در ناخودآگاه تماشاگر به دنبال پيدا كردن يك ربط منطقي و طنزآلود بين اين المان ها است. به دنبال ربط منطقي گشتن به خاطر طبيعت ذهني ماست اما به دنبال ربط طنز بودن به خاطر همه آن چيزهاي بي ربط است كه كنار هم جمع شده اند. و ما به خاطر مي آوريم كه تنها در آثار طنز ديده ايم اين چنين چيزهاي نامربوطي كنار هم قرار بگيرند (البته كارگردان هم تمايل زيادي به خنداندن مردم دارد. ) المان هاي 3 نام برده در پيشته عبارتند از موسيقي هاي فولكلور و لايت و موسيقي هاي الكترونيك، داستان زندگي زن، داستان نمايش تمرين كردن، حركت هاي بازي ساز، اجراي برنامه و نداشتن تعادل. مركز قرار گرفتن هركدام از اين المان ها مي توانست نمايش را در برخورد اول تماشاگر با آن راحت پذيرتر كند، اما چنين اتفاقي روي نمي دهد، كارگردان و نويسنده در هر صحنه سعي مي كنند با كنار هم قرار دادن چند تا از اين المان ها كار خود را جلو ببرند. براي مثال در صحنه نخست نمايش بازيگر فيگور آواز خواندن به خود مي گيرد اما داستان زندگي خود ( زن ) را تعريف مي كند، بازي ساز طول و عرض صحنه را طي مي كند و با پرتاب تكه چوبهاي خود تعادل را به هم مي زند. حال شما هستيد كه در مقام تماشاگر بايد بين اين ها بگرديد و آنچه مورد پسند شما هست را برداريد. لحظه 4 به لحظه اين المان ها درهم شكسته مي شوند اما دست آخر اين داستان زندگي زن است كه باقي قضايا را كنار مي گذارد و حواس مخاطب را به خود جلب مي كند. نمايش از نيمه گذشته است و مخاطب با داستان زندگي پردرد زن هم ذات پنداري مي كند. از اين جا به بعد شكسته شدن لحظه به لحظه نمايش حواس مخاطب را به ناكجاآباد مي كشاند. اما مخاطب عاقل است به ناكجاآباد پيشته نمي رود. و از اين پس شكست ها تنها نتيجه شان بي تاب كردن مخاطب است. و از اين لحظه است كه كارگردان مخاطب خود را وادار به تكان خوردن روي صندلي و مي كند ارتباطي كه دير برقرار شده است حال فرو مي ريزد علاوه بر اين كه زن داستان زندگي اش را در هر شكست مجبور است ناتمام بگذارد، تكراري بودن اتفاق هايي كه در هر شكست روي مي دهد كم كم تازگي خود را از دست مي دهد. شايد انديشيدن به چگونگي اين شكست ها به نويسنده و كارگردان كمك مي كرد تا راه حل بهتري براي آنها پيدا كنند تا تكرار اين بخش ها باعث ملال تماشاگر نشود بلكه به جذابيت كار اضافه كند. با 5 همه اين ها كنار هم قرار گرفتن زندگي يك آدم امروزي كه غم نام و نان و عشق را دارد با آن همه بي تعادلي صحنه تركيب قشنگي است. تصور كنيد زني از رابطه غمگنانه خود و شوهرش صحبت مي كند آنگاه بازي ساز روي سر او بنايي از تكه چوبها مي سازد تا با اولين تكان زن فرو بريزد. اي كاش از لحظه اي به بعد نويسنده كلمه ها را از داستان زن پاك مي كرد و او را تنها با صوت ها و مصوت ها روبه روي تماشاگر قرار مي داد. داستان زندگي زن نياز به شروع شدن دارد اما مخاطب خود داستان را مي سازد و زياد نيازي به واگويه كلمه به كلمه داستان نيست. همان طور كه در آخر با شدت گرفتن موسيقي ما ديگر صداي زن را نمي شنويم، از جلوتر هم مي توانستيم كلمات او را نشنويم تا خودمان آن را در ذهن بسازيم.