Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811019-59535S1

Date of Document: 2003-01-09

نوعي توقف تاريخي! گزارشي درباره پرسش رئيس جمهوري از دانش آموزان: چرا عقب مانده ايم و راه هاي برون رفت از اين عقبماندگي چيست - بخش دوم اشاره: رئيس جمهوري در اول مهرماه پرسشي را براي دانش آموزان مطرح كرد كه به پرسش مهر معروف شد. وزارت آموزش و پرورش اكنون اين پرسش را به صورت طرحي همه گير در حال اجرا دارد. ما نيز، پاسخ اين پرسش را از برخي پژوهشگران و صاحبنظران دريافت كرده ايم. دوشنبه شانزدهم دي ماه در همين صفحه در بخش اول اين گزارش، ديدگاه هاي دكتر موسي غني نژاد و منصوره اتحاديه را خوانديد. امروز در بخش دوم، ديدگاه هاي هرميداس باوند و پرويز ورجاوند را مي خوانيم. دكتر هرميداس باوند - جامعه شناس سياسي و استاد دانشگاه: چرا افول؟ كرديم ايران در حال حاضر با تمام امكانات بالقوه و بالفعلي كه از لحاظ جايگاه ژئوپولتيك، ژئواكونوميك، منابع و تقريبا حتي نرخ بالاي تحصيلكردگان دارد، در رديف كشورهاي درحال توسعه قرار ولي دارد، در بين كشورهاي درحال توسعه برتر جايگاهي ندارد. همه اينها دال بر اين است كه يك ضعف جدي در ساختار اقتصادي، اجتماعي و سياسي جامعه وجود دارد، چون اين عوامل وابسته به هم بوده و نمي توان گفت كه منفك از هم هستند. در مورد ايران اين مسئله احساس مي شود كه به نوعي دچار توقف تاريخي است. حداقل در آغاز قرن اين 19 احساس پديدار شده است چون ايران با چالش قدرت هاي برتر كه در زمينه هاي مختلف پيشرفته بودند، روبه رو شد و وقتي تبعات منفي اين نابرابري را درك كرد به اين نتيجه رسيد كه براي بقاي خود راهي جز اتخاذ منطق چالش گر ندارد. اما اين معضل و مشكل در رابطه با اليت زمان، يك درك دسته جمعي نبود و بنابراين معدودي از افراد به اين نتيجه رسيدند و به همين جهت هم در تلاش براي تغييرات نسبي به منظور نوسازي برآمدند. اولين نكته اي كه آنها سعي كردند يك اقدام جدي در مورد آن انجام دهند، ساختار نظامي كشور بود. در آن هنگام، ايران مبتني بر يك ساختار ايلاتي - عشايري بود و ايلات و عشاير تامين كننده ساختار نظامي مملكت بودند، بنابراين آن سازماندهي نمي توانست پاسخگوي چالش هايي باشد كه ايران در جنگ هاي پيشين خود تجربه كرده بود. هم از لحاظ آموزش و هم از جهت تجهيزات، نيازي كه وجود داشت اين بود كه در نوسازي آن بايد اقدام شود. ضرورت استفاده از كارشناسان خارجي و فرستادن تعدادي از ايرانيان به خارج به منظور اين كه نيازهاي ارتش را فراگيرند، مطرح اما بود به دليل ضعف و فقدان وجدان ملي، اين حركت نتوانست در فضاي نسبتا گسترده تري مطرح شود، بلكه محدود به نظرات معدودي از افراد شد كه با از بين رفتن آن افراد، آن انگيزه و هدف دچار نوعي بي رنگي شد. منظورم زمان عباس ميرزاست كه اقدامي براي نوسازي ايران، حداقل در مورد نيروهاي دفاعي و به نسبت محدودي، مسائل اداري مطرح شد. ولي بعداز آن يك دوران توقف نسبي در مورد پيگيري برنامه نوسازي به وجود آمده و به موازات آن جامعه تحت فشارها و تحميلاتي نيز قرار گرفت. ما از سال - 1830 1848 مواجه با يك ايستايي نسبي در پيگيري برنامه نوسازي در ايران بوديم. اميركبير داراي يك جهان بيني محدود در مقايسه با ديگران بود ولي ديگران فاقد اين جهان بيني به بودند هر حال او توانست در راه نوسازي گام هاي جدي تري بردارد. ولي با رفتن اميركبير ما شاهديم كه برنامه نوسازي دچار وقفه مي شود. درزمان ناصرالدين شاه، همچنين ميرزا حسين خان سپهسالار كه در خارج بودبا آگاهي هايي كه داشت سعي كرد با يك طيف جديد همسازگاري بامنافع برخي از قدرت هاي ذي نفوذ و ذي مدخل داشته باشد و در عين حال، بتواند در جهت نوسازي ايران اقداماتي را انجام او دهد برنامه هاي اصلاحاتي را در كشور پيگيري كرد، ولي مسئله دخالت كشورهاي اروپايي منجر به خروج او از مصادر امور تلاش هاي شد خود ناصرالدين شاه هم نتوانست مفيد واقع شود. مردم ايران با آگاهي به عقبماندگي خود در اين فرايندها و تحولات جهاني و با ملاحظه اينكه ساختار سياسي نظام وقت به نحوي است كه اجازه يك جريان قابل تغيير و تحول را نمي دهد و همچنين استبداد و استعمار خارجي منجر به يك ارتباط ناگسستني است. بنابراين ساختار داخلي و سياسي جامعه، دستخوش تغييرات لازم براي توسعه و پيشرفت كشور در زمينه هاي مختلف عملي نخواهد بود. شايد اولين مبارزه عليه امتياز رژي صورت گرفت كه نوعي حركت اجتماعي را متجلي كرد و دال بر عدم اعتماد مردم نسبت به رسالت نظام سياسي وقت بود و اين تحولات باعث شده بود كه حكومت مشروعيت خود و رسالت خود را حتي در آن جامعه سنتي از دست بدهد. از طرفي در آن زمان حاكميت ايران در منطقه خليج فارس تقريبا به صفر رسيده بود و چون يكي از رسالت هاي حكومت در نظام سنتي دفاع از مرزهاي كشور است، وقتي در قبال تهاجمات خارجي، در اين رهگذر ناتوان مي شود، مشروعيت حكومت زير سوال وقتي مي رود كه حكومت در جهت رفاه عمومي و بخصوص توسعه اقتصادي هم ناتوان بشود، بدون ترديد اين مسئوليت و رسالت مورد سوال قرار مي گيرد. نقش روشنفكران وقت ايراني كه سعي مي كردند نسبت به عقبافتادگي ايران آگاهي هايي را به مردم بدهند و نگرش هاي فرق مختلف ايران كه گرايش هاي برون مرزي نيز داشتند، همه دست به دست هم داد كه به تغيير ساختار سياسي حكومت بينجامد. تا زماني كه در زمينه ساختار سياسي جامعه و تبعات آن تغييري حاصل نشود، اميد چنداني براي نوسازي جامعه و تقريبا رهايي از مشكلات كشور در زمينه هاي مختلف نخواهد بود. روند بعدي كه ايجاد شد، نظام مشروطيت بود. مشروطيت به دنبال دو هدف بود; يكي نوسازي جامعه و ديگري اخذ روشهايي كه مبتني بر اصل آزادي سرنوشت مردم بود. مشروطيت مي خواست با ايجاد فضاي نسبي كه مردم بتوانند در تعيين سرنوشت جامعه دخالت داشته باشند و دولت منتخب مردم باشد براي تحقق خواست هاي جامعه، اعتلاي فرهنگي و علمي، امنيت و نظم جامعه گام بردارد. البته جريان مشروطيت با اين كه يك جريان داخلي بود، ولي همسايگان ما نيز در ابتداي امر با اين تحول موافق بودند، اما حمايت آنها يك جنبه تاكتيكي داشت. در آغاز قرن بيستم، دولت هاي چالش گري همچون دولت نوخاسته آلمان و روسيه تزاري مطرح شدند. در چنين شرايطي انگلستان درصدد بود كه حريم هوايي خود را كه مربوط به شبه قاره هند مي شد در مقابل تهديدات جديد محفوظ نگه دارد. در سال بريتانيا 1895 پيشنهاد تقسيم ايران را به مناطق نفوذ به روسيه تزاري داد، ولي روسيه در آن مقطع پاسخ مثبتي به چند دليل به اين پيشنهادنداد. زيرا روسيه در شمال ايران از نظر تجاري و اقتصادي جايگاه مسلطي داشت و ديگر اين كه آزادي عمل به منظور حركت به طرف جنوب و يا تهديد مناطق نفوذي رقيب خود داشت. اما بعدها دلايلي چند باعث شد كه روسيه پيشنهادهاي بريتانيا را قبول كند. يكي از دلايل، همكاري انگلستان با ژاپن بود. تحولات اروپا از نظر اقتصادي، جبهه بندي هاي جديدي را مي طلبيد. بخصوص فرانسه در تلاش بود كه روسيه را وادار به يك اتفاق مثلثي كند، همچنين محروم كردن روسيه از كنسرسيوم راه آهن برلين - بغداد و انقلاب مشروطه ايران 1906 سبب شد تا روسيه كه در شرايط نامطلوبي قرار گرفته بود، موافق با تقسيم ايران به مناطق نفوذ شود. چون براي هر دو كشور انگلستان و روسيه رشد و باروري مشروطيت ايران قابل حل نبود، هر دو به اين نتيجه رسيدند كه روند مشروطيت در ايران بايد عقيم شود. بعدها نيز شاهديم اين انقلاب به اشكال مختلف دچار توقف ومهار همچنين مي شود مسئله استبداد صغير نيز يك بحران و سناريوي داخلي بود، دوران فترت و تعطيلي مجلس و.. و در نهايت اشغال ايران در جنگ جهاني اول، علي رغم بي طرفي، سبب پيش نرفتن مشروطيت شد. وقتي تحولات دروني ايران و كشورهايي مثل افغانستان و تركيه با منافع آن قدرت ها سازگاري داشت، يك نوع سازگاري درباره نوسازي در ايران و منافع قدرت هاي همسايه به وجود آمد. بنابراين بايد دوران رضاشاه تفكيك شود. مرحله نوسازي تسريع پيدا كرد، ولي مرحله ارزش هايي كه مبتني بر مشاركت مردم بود، دچار سكون شد. ظاهرا مجلسي برقرار شد، ولي مجلس دستوري بود. به نام نوسازي راه خود را پيش گرفت. زماني كه اين دو مكمل هم باشند يعني اگر فرصت داده شود كه مردم با پروسه دموكراسي و مشاركت آشنايي داشته باشند و در گردش علم، فضاي آزادي به وجود آيد، همه اينها مي تواند منجر به هدفي شود كه كشور را از يك جايگاه سنتي خارج كند و به يك مرحله اي از پيشرفت منتهي كند. جنگ جهاني دوم نيز فرصت مناسبي براي ايران محسوب مي شد كه عقبافتادگي هاي گذشته را جبران كند. بخصوص درباره آگاهي هاي ملي و ارتباطات بين المللي اين فرصت براي كشور ايجاد شده بود، ولي متاسفانه به دليل ضعف هاي بنيادين كه از قبل وجود داشت و تا حدودي هم در جامعه ما استمرار پيدا كرد، نتوانستيم از فضاي جديد استفاده كنيم و وقتي كه مسئله ملي شدن نفت ايجاد شد درواقع يك رنسانس سياسي به وجود آمد و تحولاتي در نقش فعال احزاب، مطبوعات، مشاركت مردم و فرهنگ سياسي جامعه پديد آمد. زماني هم كه جنگ سرد به وجود آمد، ايران از فرصت هاي ايجاد شده جنگ سرد، رقابت دول بزرگ انگليس و آمريكا و فراتر از همه رويه هايي كه در خود كشورهاي اروپايي ايجاد شد، توانست براي استقلال سياسي استفاده كند، ولي به دليل ناآشنايي در ارزيابي ها، ما دچار مبالغه شديم. در دهه افزايش 1970بهاي نفت اين فرصت را ايجاد كرد كه از لحاظ اقتصادي به مرحله بهتري گام برداريم، اما عدم توسعه سياسي به موازات نوسازي كشور، شكاف درون جامعه، حاشيه نشيني و مهاجرت، فقدان وجدان ملي به صورت گسترده در بين حاكمان جامعه، عدم توسعه جامعه مدني، مسئله سكولاريزيشن و همه اين عوامل، موجب شد كه در ايران شرايط مناسبي محقق نشود. همچنين ديكتاتوري حاكم بر جامعه، مانع مشاركت مردم شد كه يكي از علت هاي مهم عقبماندگي ايران درسال 100 اخير است. هرچند عواملي چون: نياز به بقاء به وسيله ارزشهاي تاريخي،، واپس گرايي عدم آشنايي مردم با ارزش هاي دموكراسي روند، مسلط بي سوادي در جامعه و فسادمالي نهادهاي كشور، توانست نقش بازدارنده را در توسعه كشور ايفا كند. پرويز ورجاوند: بايد تحليل كرد در ايران تحليل در قبال تاريخ يا صورت نگرفته و اگر هم انجام شده، تحليلي به معناي واقعي كلمه نبوده است. شمار زيادي از كساني كه در قبال روند تاريخ ايران اظهارنظر كرده اند، وارد بحث افت و خيزها در تاريخ ايران شدند و مسائل عقبماندگي ها و عدم رشد جامعه ايران را در ابعاد مختلف و همپاي رشدي كه غرب داشته است، مقايسه كرده اند، همچنين شمار زيادي نيز با تاريخ ايران آشنايي زيادي نداشتند و فقط با تاريخ به عنوان آنچه كه نوشته شده برخورد كردند، بدون اينكه درباره اش به تفكر و تعمق بپردازند. در طول دوران پهلوي، تحصيلكردگاني كه مي توانستند صاحبنظر باشند، در يك بن بست و نگراني نتوانستند به تحليل درست بنشينند. از يك سو حضور جمعي انديشمندان موجب نگراني اين افراد بود و از طرف ديگر اگر گاهي اوقات در كنار هم قرار مي گرفتند، نگران اين بودند كه ممكن است تحليل ها همخواني با ديدگاه هاي حاكميت نداشته باشند و بعدها دچار مشكل و معضل شوند. نكته ديگر اين است كه اگر در برهه هايي از زمان هم، افرادي اظهار نظرهايي كرده اند، اين نظرات در قالب ديدگاه هاي ايدئولوژيك مطرح آن دوره بوده به است عنوان مثال روزگاري تفكر ماركسيستي در ايران به عنوان يك مد روز و سمبل تشخص و روشنفكري بوده است و بسياري از كساني كه در ابعاد سياسي و... داراي نظر بودند، كوچك ترين علاقه و رغبتي به اين تفكر نداشتند، ولي تحت تاثير جو ماركسيستي غافل از ايجاد جريان هاي ديگر بودند. البته در كشورهايي مانند فرانسه و ايتاليا هم حزب كمونيست وجود داشت، در مقابل آنها جريان هاي مختلف فكري به منظور نقد ديدگاه ها و بيان نظرات متفاوت حضور داشتند. متاسفانه در جامعه ايران چنين پديده اي به وجود نيامد. در نتيجه اگر ديدگاهي تمايل داشت به اينكه خلاف جريان موجود مطلبي را بيان كند، به شدت با آن برخورد مي شد و مورد تاخت و تاز قرار مي گرفت. اين امر سبب شد تا تمام تلاش متفكران در ترجمه متون غربي خلاصه شود. بنابراين كار بررسي بازشناسي تاريخ ايران بعداز دوره قاجاريه با فضاي بسته اي مواجه شد و فضاي گفت و شنود، نقد كردن، موضع گرفتن و طرح انديشه هاي مختلف و گوناگون كه باعث بارور شدن و پويايي جامعه باشد، صورت نگرفت. كشور ما از دوره قاجار وارد مرحله جديدي مي شود كه مصادف است با دگرگوني و پيشرفت هاي سريع و چشمگير دنياي غرب. ايران پي درپي در موقعيت هاي نامساعدي قرار مي گيرد و به تدريج توان و پويايي خود را از دست مي دهد، تا بدان جا كه در بعد علمي حرفي براي گفتن ندارد و در بعد نظامي، خود را به شدت مقهور قدرت تكنولوژي دنياي غرب مي بيند. ايران تلاش مي كند عقبماندگي خود را جبران ولي كند، اين درست در شرايطي است كه استعمار غرب مي كوشد يك ايران ناتوان به وجود آورد. روسيه و انگليس از گذشته تا به امروز سعي كرده اند، يك منطقه جغرافيايي به نام ايران باشد، ولي محدودتر، كوچك تر و درواقع ناتوان تر پديده ناتوان نگه داشتن ايران در ابعاد مختلف، به عنوان يك استراتژي بنيادين براي هر دو قدرت مطرح است. عده اي پس از دوران قاجاريه تلاش مي كنند، كوشش هايي را كه در ايران صورت مي گيرد با برچسب فراماسونري نفي كنند. اما همه حركت هايي كه موجب ايجاد پديده آزادي، قانون مند شدن جامعه مدني و دستيابي به استقرار حاكميت ملي است حائز اهميت و مورد توجه كساني است كه تلاش هاي آنان منجر به رويداد خيزشي مانند مشروطيت مي شود. اگرچه دخالت هاي قدرت هاي استعماري به ويژه روسيه و انگليس اجازه نمي دهد كه مشروطيت آن توان مندي هاي لازم را به جامعه برگرداند. با اين شكل گيري همه، نهضت ملي ايران منجر به از پاي درآمدن بزرگترين قدرت استعماري يعني انگلستان مي شود. براي بررسي پديده عقبماندگي ايران بايدنگاهي موثر و ژرف انديش حوادث سال 200 اخير به ويژه از دوران قاجار به بعد را مورد مطالعه قرار دهد. مسايلي چون نوع حكومت، برخورد حكومت با جامعه، پديده دانش آموختن و... بايد بررسي شود. اما سوال اساسي اين است كه چگونه مشروطيت نتوانست در ايران يك جامعه مدني توانمند همراه بامشاركت مردم به وجود آورد. در آن دوران مجلس قدرت مانور را از مردم گرفت و قدرت سركوب را در اختيار حاكميت قرار داد. در واقع اين پديده از زماني به وجود آمدكه مجلس مشروطه شكل گرفت. گزارش: شهرزاد قمريان ليلا سعادتي