Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811018-59523S1

Date of Document: 2003-01-08

عرش تا فرش روند افزايش ظرفيت هاي شناختي انسان مغز و واژگان ما پديد آورده جاي شگفتي ندارد كه وسوسه شويم انسان را موجودي ويژه در نظر بگيريم كه به نحوي از محدوديت هاي ميراث ژنتيكي معاف است جيمز گولد و كارول گرانت گولد ترجمه: كاوه فيض اللهي براساس يك استدلال كه نخستين بار از سوي داروين مطرح شد، درست همان طور كه آناتومي و فيزيولوژي انسان بخشي از يك پيوستار تكاملي هستند كه ميليون ها سال به عقب باز مي گردد، ذهن انسان نيز محصول انتخاب طبيعي تدريجي است. همان طور كه پيچيدگي مغز ما تنها از نظر درجه با ساختارهاي عصبي جانوران ديگر تفاوت دارد، ماهيت انديشه اي كه توليد مي كند نيز تنها از نظر درجه با پردازش ذهني موجودات ديگر متفاوت است. از اين ديدگاه توانايي هاي ما نتيجه انتخاب قابليت هاي ويژه اند و قواي شناختي ما به هيچ وجه استثنايي تر از توانايي خفاش در تشكيل تصاوير ذهني دقيق از حشرات در حال پرواز در تاريكي مطلق نيستند. به علت تفاوت مسيرهاي تكاملي ما و خفاش ها است كه ما در گرفتن بيدها با يا بدون نور ناتوانيم و خفاش ها در انجام عمليات تقسيم تفصيلي، استعدادي از خود نشان نمي دهند. ديدگاه ديگر بر آن است كه انسان نوعا از تمام جانوران ديگر متفاوت است و هيچ پل ارتباطي روي اين شكاف شناختي وجود ندارد. در نقطه اي از رشد انفجاري حجم مغز انسان در طول سه ميليون سال گذشته، ما از يك آستانه عصبي كه انديشه را از مرتبه اي بالاتر امكان پذير ساخت عبور كرده ايم. شايد ركن اساسي رشد مغز اتصال بود: با نورون هاي اضافي يعني، سلول هاي عصبي مازاد بر تعداد لازم براي پردازش داده هاي حسي و كنترل حركات ماهيچه اي تعداد اتصالات ممكن در ميان سلول ها به سرعت افزايش مي يابد: بين 5 سلول 20 اتصال يك طرفه امكان پذير است اما در ميان 10 سلول 90 اتصال و همين طور الي آخر. اين رشد عظيم در ارتباطهاي بالقوه سلول ها منجر به افزايش خارق العاده قوه شناخت شد. (اين استدلال هم ارز اثر ضريب تكثير فرهنگي است كه درستي اش آشكار است: هر اختراع نوآوري هاي بعدي را آسان تر مي سازد و به اين ترتيب نرخ اختراع تسريع مي شود. ) هر يك از اين دو ديدگاه موجه است و در تاييد خود شواهد تجربي بسياري دارد: اگر ملاك زبان باشد، اين حقيقت دارد كه نخستي هاي ديگر زبان هايي ساده دارند و مي توان سيستم هاي ارتباط نمادين را به آنها آموخت، از سوي ديگر، آيا زبان در نخستي هاي ديگر تنها از نظر درجه پيچيدگي با زبان ما متفاوت؟ است بسياري از زبان شناسان معتقدند كه زبان نخستي ها هيچ شباهتي به سيستم هاي ارتباطي انسان ندارد; واژگان آنها تنها يك هزارم ماست، توانايي شان در تدوين جمله هاي جديد يك ميلياردم ماست و در ساخت لغات جديد تقريبا هيچ استعدادي ندارند اما اگر زبان انسان مانند سيستم فراصوت جانوران يا لانه بافي، يك تخصص اختصاصي گونه ما باشد، آن گاه استدلال هاي گروه دوم استحكام خويش را از دست مي دهند. پيش از آنكه بتوانيم درباره شناخت پرسش هايي هوشمندانه بپرسيم لازم است درباره آشيان بوم شناختي و تاريخ تكاملي گونه مربوطه - در اين مورد انسان - چيزهايي بدانيم. رانش قاره اي و تغييرات اقليمي موجب پيدايش ساواناهاي (علفزارهاي خشك استوايي يا نيمه استوايي با تك درخت ) آفريقا شد كه محل زندگي نياكان نخستي ما يعني جنگل هاي استوايي (كه خويشاوندان نزديك ما تا به امروز آنجا زندگي مي كنند ) را احاطه مي كند. حدود 17 ميليون سال پيش جنگل هاي خشك ظاهر شدند و در طول 5 ميليون سال آينده تبديل به دشت هاي پوشيده از علف شدند. ساوانا آشيان بوم شناختي جديدي براي چرندگان (عمدتا آنتيلوپ ) فراهم كرد كه از جانوران جنگلي كوچك تكامل يافته بودند. ظهور آنتيلوپ ها به نوبه خود يك آشيان بوم شناختي براي گوشتخواراني كه گروهي شكار مي كردند ايجاد كرد. در حدود 8 ميليون سال پيش دودماني كه به انسان منتهي مي شود نيز به ساوانا نقل مكان كرد. گرما و خشكي اين دشت ها، تغييرات فيزيولوژيك عمده اي را در اين آدمسانان اوليه ايجاب مي كرد اما آنچه به بحث ما مربوط مي شود تغييرات رفتاري است. طرح و تركيب دندان هاي انسان نشان از يك رژيم غذايي همه چيزخواري، مخلوطي از گوشت و سبزيجات، دارد. كارشناسان بر سر اينكه چگونه آنها گوشتخوار شدند با يكديگر اختلاف نظر دارند. شمپانزه هاي امروزي در كمين نخستي هاي كوچك تر نشسته و آنها را مي خورند، اما گوشت جانوران تنها بخش كوچكي از رژيم غذايي آنها را تشكيل يك مي دهد نظريه پرطرفدار آن است كه آدمسانان اوليه از گوشت جانوران بيمار يا در حال مرگ تغذيه مي كردند و صيد شكارچيان ديگر را شايد با حملات گروهي براي رماندن گوشتخواران كه طعمه را گرفته بودند، تصاحب مي كردند. شواهدي در دست است كه نشان مي دهد آنها بعضي از طعمه هاي كوچك را آن قدر با چوب مي زدند تا بميرند. يك ميليون سال پيش، انسان اوليه erectus Homo از تبر سنگي براي كشتن جانوراني مانند فيل و زرافه استفاده مي كردند كه هيچ دشمن ديگري نداشتند: شكار به تكنيكي موثر تبديل شده بود. براي غلبه بر نقطه ضعف هايي مانند جثه كوچك و سرعت محدود، انسان بايد از امتيازهايي همچون برنامه ريزي و هوش برخوردار مي بود. اين انسان هاي اوليه مغزهاي بسيار بزرگي (در حدود نصف حجم مغز انسان امروزي sapiens Homo داشتند و غير از تفكر هيچ ابزار موثر ديگري در اختيارشان نبود. ما در نتيجه بررسي هايي كه در اوايل قرن بيستم روي چند جامعه منزوي كه هنوز شيوه زندگي شكارچي جمع آورنده را حفظ كرده اند انجام شده، چيزهايي درباره اين شيوه ابتدايي زندگي مي دانيم. يكي از شناخته شده ترين اين جوامع، مردمان كونگ (Kung! ) بودند كه در بيابان كالاهاري در آفريقاي جنوبي زندگي مي كردند. مردان معمولا در گروه هاي كوچك شكار مي كردند; زنان به علت وجود بچه ها (كه تا سن سه الي چهار سالگي از آنها پرستاري مي كنند ) كم تحرك ترند و ميوه و ساير رستني هاي خوراكي را جمع آوري جمع آورندگان مي كنند از چوب دستي حفاري: قمقمه پوست شتر مرغ و تورهاي بافتني استفاده مي كردند و شكارچيان كاردهاي استخواني، ابزار روشن كردن آتش با سنگ چخماق، نيزه، تله، كمان با زهي از جنس زردپي و تيرهايي با نوك استخواني يا چخماقي مي ساختند كه آنها را به زهر كرم حشرات سمي يا گياهان آغشته هم مي كردند شكارچيان و هم جمع آورندگان از آتش و وسايل پخت وپز استفاده مي كردند. انتقال اين تكنولوژي ها ازنسلي به نسل بعد بستگي به آموزش فرهنگي داشت. هنگامي كه نياكان ما شروع به كشت محصولات كشاورزي و پرورش جانوران كردند، اين سبك زندگي شكارچي جمع آورنده جز در منزوي ترين گروه ها همه جا ناپديد شده و حتي امروزه نيز اهلي سازي مي شود گياهان و جانوران پيشرفتي كه حداكثر 20 هزار سال قدمت دارد، بدان معني بود كه ديگر لزومي نداشت گروه هاي انساني به دنبال شكار روان شوند و در جست وجوي گياهان خوردني مناسب منطقه وسيعي را زير پا بگذارند. حد نهايي تعداد نفرات گروه عمدتا از روي فاصله عملي محدوده خوراك جويي از اردوگاه محل اقامت تعيين مي شد (هر چه تعداد اعضاي يك گروه بيشتر باشد منطقه اي كه بايد به دنبال غذا جست وجو شود وسيع تر خواهد بود. و ] در نتيجه اعضا ناچارند از اردوگاه بيشتر دور شوند -[م .اما با آغاز دوره كشاورزي جمعيت مي توانست رشد مراحل كند بعدي توسعه عبارت بودند از ظهور شهرها، تقسيم كار و پيدايش صنوف و حكومت مركزي با پيامدهاي جانبي بي رحمانه اش نظير ماليات و جنگ هايي در مقياس بزرگ. از زماني كه نخستين شهرها در دشت ها شكل گرفت تنها در حدود 250 نسل از انسان گذشته است. بعضي از پژوهشگران معتقدند كه ما وقت كافي براي انطباق تكاملي با زيستگاه خود آفريده و نوظهورمان را نداشته ايم. از اين رو تضاد ميان رفتار سازگار با زندگي در گروه هاي كوچك شكارچي، جمع آورنده و رفتار لازم براي سر كردن در جوامع متراكم و بزرگ، تنشي ايجاد مي كند كه گاهي اشكال بيمارگونه مي يابد. پژوهشگران ديگر - هواداران انعطاف پذيري رفتار انسان و سازش پذيري ذهن ما - برآنند كه از مرزهاي انتخاب طبيعي فرا گذشته ايم و مي توانيم سرنوشت خويش را هر طور كه بخواهيم شكل دهيم. زيست شناس اجتماعي، ادوارد ويلسون ( Wilson. O.E) عده اي از ويژگي هاي فرهنگي همگاني موجود در تمام جوامع كه از جهات ديگر گوناگون هستند را بر شمرده است. ويژگي هايي كه عموميت شان حاكي از گرايش هاي ذاتي است. بعضي از اين عناصر هميشگي عبارتند از حق مالكيت، تزئينات بدن، تابوي زنا با محارم، نقش هاي جنسي، آيين گذار، جنگ درون گونه اي و باور به نيروهاي ماوراءطبيعت. علاوه بر اين او خاطر نشان مي سازد كه ذهن پس از يك تجربه ناخوشايند با چند محرك خاص (براي مثال، فضاي بسته، ارتفاع، توفان و آذرخش، آب جاري، مار و عنكبوت ) براي ايجاد هراسي عميق و بي درنگ از پيش آماده است، اما در مورد خطرات واقعي امروزي نظير الكتريسيته و اتومبيل هيچ تداركي نديده است. مجددا اين نيز مي تواند به عنوان شاهدي بر طبيعت ذاتي بسياري از تجربه هاي شناختي ما در نظر گرفته شود. اما ازسوي ديگر تاكيد بر تنوع ساير اعمال فرهنگي در ميان گروه هاي انساني و تلقي فهرست ويژگي هاي همگاني ويلسون به عنوان سازش هاي اجتماعي ناگزير به چالش هاي متداول انساني كه از نيازهاي قبيله اي فراتر مي رود، نيز امكان پذير در است اين استدلال، تنوع نشان دهنده نسخه فرهنگي پديده اي به نام جابه جايي صفات است. اين پديده هنگامي ديده مي شود كه انتخاب طبيعي روي دو گروه خويشاوند نزديك از جانوراني كه در يك منطقه زندگي مي كنند عمل مي كند تا آنها را از هم دورتر سازد و اين به دليل كاهش رقابت ميان آنها است. اين الگويي است كه در مقياسي كوچك تر اغلب ميان فرزندان يك خانواده ديده مي شود. در پايان به نظر مي رسد كه استدلال هاي نوعي و درجه اي هر يك تنها بخشي از پاسخ مسئله خلاقيت و بي همتايي انسان را در خود دارد. دريافته ايم كه هيچ ويژگي واحد و مجزايي در رابطه با قابليت هاي شناختي در انسان واقعا منحصر به فرد بسياري نيست از گونه هاي جانوري دست كم در شرايط خاص مي توانند رفتارهايي از نوع هدفمند نشان دهند كه نيازمند انديشه و برنامه ريزي است. بسياري از گونه ها تا حدي توانايي دسته بندي و طبقه بندي دارند. بسياري از آنها به نظر مي رسد اشيا يا رويدادها را مجسم تعداد مي كنند كمي از آنها حتي رسما توانايي استدلال دارند. از سوي ديگر ديده ايم كه بسياري از رفتارهاي انسان ماهيتا غير ارادي و ناآگاهانه است. زبان اگر نه به طور كامل اما عمدتا يك سازگاري ذاتي و اختصاصي گونه ماست. انتخاب جفت، كه سرچشمه دلبستگي ها، شور و شوق و خلاقيت انسان است، به معياري عميقا ريشه دار متكي است. خود فرهنگ توسط دستورالعمل هاي باستاني شكل داده مي شود. خلاصه آنكه جانوران غيرانساني زيرك تر از آني هستند كه عموما تصور مي شود و انسان به آن هوشمندي كه ما خويش را بدان مفتخر مي سازيم نيست. ما بخشي از يك پيوستار تكاملي هستيم كه تنها در چند ميليون سال آخر خط سير تحول اجدادي خود منحصر به فرد بوده است. اما تفاوت درجه اگر به اندازه كافي بزرگ باشد تفاوت نوعي است، تفاوتي كه از رشد انفجاري ارتباطات عصبي و توان باور نكردني انتقال فرهنگي ناشي مي شود كه ابزار زبان فراهم آورده به است تدريج كه انتخاب طبيعي، احتمالا براي غلبه بر نقطه ضعف هاي فيزيولوژيك ما در مواجهه با فرصت ها و چالش هاي عظيم آشيان بوم شناختي مان، در جهت افزايش حجم مغز انسان عمل مي كرد، نتيجه اش يك اثر تصاعدي بود كه توان رفتاري انسان را فراسوي تمام گونه هاي ديگر افزايش داد. تعدادارتباطات بالقوه ميان نورون هاباافزايش تعدادسلولهاافزايش ميبابدبراي مثال شبكه 5 سلولي بيست ارتباط ارتباط 90اماسلولي 10 دارد. با توجه به شكافي كه افزايش شتابدار حجم مغز و واژگان ما پديد آورده است، جاي شگفتي ندارد كه وسوسه شويم انسان را موجودي ويژه در نظر بگيريم كه به نحوي از محدوديت هاي ميراث ژنتيكي معاف است. جاي تعجب ندارد كه بسياري از مردم، جانوران غيرانساني را شكل پست تري از حيات مي دانند كه غرايز و سائق هاي مكانيكي بر آنها حكم مي رانند. اما به احتمال قوي اين تصادف تكاملي بود كه ما را آنجا كه هستيم قرار داد. احتمالا ما جايگاه رفيع كنوني گونه مان را همان قدر مديون خوش شانسي هستيم _ مديون اين واقعيت خشن كه ما پس از پيدايش دشت هاي ريفت والي در جنوب شرقي آفريقا، درست در مكان موردنظر و در زمان مناسب حضور داشته ايم _ كه به توانايي هاي شناختي از پيش موجود در انسان هاي اوليه مديونيم. با پيدايش اين آشيان بوم شناختي جديد، نياكان ما در موقعيتي بودند كه آن را به خود اختصاص دهند. تنها آنها بودند كه صفات فيزيكي، شيوه زندگي همه چيزخواري و سازمان اجتماعي لازم را داشتند كه ثروت ساوانا را از آن خود كنند. آنگاه كه به گونه هاي ديگر مي نگريم بايد به ياد داشته باشيم كه اگر انتخاب طبيعي نبود شايد هنوز ما آنجا بوديم. Gould.G.C;&.L.J,Gould 1994 Animal Library American Scientific.Mind