Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811018-59514S1

Date of Document: 2003-01-08

نام مستعار: دوراس نگاهي به جهان داستاني مارگريت دوراس مريم رئيس دانا اسم: مارگريت. اسم فاميل: دوناديو. اسم مستعار: دوراس. متولد1914 14 آوريل جيا _ دين _ نزديكي سايگون. مكان ها: كامبوج، هندوچين _ جايي كه كودكي اش را مي گذراند _ پاريس تروويل _ بارها در آن اقامت مي كند. وضعيت تاهل: سال 1939 با روبر آنتلم ازدواج و سال 1946 از او جدا مي شود. شغل ها: مدتي در سازمان امور مستعمرات (بخش تبادل اسناد و اطلاعات بين مستعمرات ) و بعد در سازمان فرانسوي موز و پس از آن براي قلمش زندگي مي كند. فيلمنامه و نمايشنامه نويسي را به شكل حرفه اي دنبال مي كند. دوستي ها: ديونيس ماسكولو، پدر فرزندش و... يان، آندره. جنگ و رمان نويس متعهد جنگ سوزان كه اروپا را به كام شعله هايش مي فرستد، يهودي كشي كه آغاز مي شود، نيروهاي آلمان كه پاريس را اشغال مي كنند، نهضت مقاومت كه شكل مي گيرد، دوراس به عنوان منشي در شوراي نظارت بر كاغذ مشغول به كار مي شود. كميسر فرهنگي رايش سوم به شكل غيرمستقيم بر اين شورا نظارت دارد. به نويسندگان يهود و كمونيست ها كاغذ داده نمي شود. مارگريت دوراس كاري نمي تواند بكند. قانون است، ولي به تدريج و پنهاني قانون شكني مي كند. سرزمين اروپا را ياس و ويراني در چنگال خود گرفته و نويسنده جوان با چشم هاي هوشيار و حس هاي قدرتمند خويش اين همه را نظاره گر است (سفينه شب ).دوراس مادر شده و كودكي از روبر آنتلم در بطن خود دارد تا تولد زماني باقي نيست. نوزاد ماه مه 1942 مرده به دنيا مرگ مي آيد به هنگام تولد اولين فرزند، او را به شدت متاثر مي كند. مي خواهد كودش را ببيند، در آغوشش گيرد، لب و دهان و موهايش را ببيند. راهبه ماما مي گويد: موهايش بور است مايل به قهوه اي، با مژه هاي بلند، مثل خودتان، خيلي شبيه شماست. مارگريت مادر اصرار مي كند: فقط يك لحظه. مي گويند كه بچه را سوزانده اند، بلكه آرام گيرد. آرامش!! سيلابهاي اقيانوس چين، آزارهاي برادر ارشد، فراق از عاشق چيني، دوري از برادر نازك طبع كوچك، آدم سوزي، يهودي كشي، بچه سوزانده شده! پس اين بچه را هم يهودي ديده اند! تنها دلبستگي شديد هر روزه به زندگي و شور و ميل به نوشتن مي تواند شعله هاي سوزان خشم و شوربختي را در او مهار كند. سال 1943 سال انتشار بي شرمان مارگريت دوراس و شوهرش به آپارتماني در كوچه سن بنوآ اسبابكشي مي كنند. دوراس تا آخر عمر اين آپارتمان را حفظ مي كند. روي سقف آثار شامپاني به چشم مي خورد... مارگريت جشن هاي بي نظيري برپا مي كند. از جمله كساني كه به آپارتمان كوچه بنوآ مي آيند: بوريس، بلنشو، ادگار مورن، كلود روا، ژاك فرانسيس رولان، ويتوريت و... ديدارها دوستانه، ادبي و سياسي هستند. سال 1944 كه به نهضت مقاومت مي پيوندد آنتلم و ديونيس ماسكولو از دوستان بسيار صميمي آنتلم و دوراس، را نيز به نهضت مي پذيرد. همين روزها روبر و تعدادي رفيق ديگر به دام نازي ها مي افتند. دوراس را مورلن نجات مي دهد. روبر و بقيه دستگير و بلافاصله تبعيد مي شوند اول ژوئن. همين 1944 سال به عضويت حزب كمونيست در مي آيد او از اين موضوع به عنوان اولين تجربه سياسي ياد مي كند: اين تجربه، به لحاظ ضرورت اخلاقي و نيز اصلاح و استحاله مدام، تجربه بي نظيري است. سياسي مي شود و متعهد، تعهدش از روي اعتقاد نيست يا تعصب، اخلاق او را وامي دارد چنين شود احساس، عاطفه و خشونت الزام اين تعهد است. مي خواهد در باتلاق جنگ تسليم خود نشود، تا نشود، به زانو نيفتد، به خويشتن برسد و به آن بپيوندد، قصدش نجات آنتلم هم هست. دوراس سياه پوش براي گرفتن خبري از آنتلم دست به هر كاري مي زند. در كوچه ها و رستوران هاي پاريس جنگ زده قرار مي گذارد (كتاب درد ). در اين سال هاي جنگ و روزهاي انتظار فراگيري شكل مي گيرد 12 سرانجام آوريل 1945 ردي از آنتلم به دست مي آيد. فرداي صلح فرانسوا مورلن يا همان فرانسوا ميتران، به عنوان نماينده دولت موقت در امور تبعيدي ها، و ديونيس ماسكولو عازم داخائو مي شوند. در غسالخانه او را باز مي شناسد. به موجود نيمه جاني برمي خورند كه به سختي نام ميتران را به زبان مي آورد: فرانسوا. او فقط كمي شبيه روبر است. ميتران حدس مي زند كه شايد او روبر آنتلم باشد. موجود نيمه جان زنده اي كه در شمار نوع بشر به حساب مي آيد. گويي هم آنتلم است و هم نيست. به كوچه سن بنوآ بازمي گردند. خيلي ها گمان مي كنند كه مي نويسند و نويسنده اندولي نيستند ادبياتي كه ارائه مي دهند بيجان است كلام كفن پيچ شده است چيزي در نگاه و چشم اندازشان ندارند جز اين تندي و زمختي عموميت يافته اين ها هيچ وقت نوشتن را ياد نخواهند گرفت تلگراف سرد و كوتاهي به مارگريت داده مي شود: پل، جايگزين عاشق چيني، اين عشق اسطوره اي، در روزهاي جنگ، روزهاي اشغال ژاپني ها، به علت نبود دارو مرده است.؟ دوناديو ديگر منتظر چه چيز بايد؟ باشد چشم به راه چه؟ آينده اي زندگي ام يك باتلاق است. كلمات چگونه مي توانند ترجمان فاجعه باشند، ترجمان؟ درد تنها هنر است كه مي تواند صادقانه رنج را شهادت دهد و نوري شود براي انسان تا بتواند شكوه پنهانش را دريابد. از اين سو دوراس در انتظار بازگشت ميتران و آنتلم است در پاگرد خانه كوچه سن بنوآ آنچه مي بيند تني است بي جان كه تتمه اي از زندگي را به سختي با خود به اين سوي و آن سوي مي كشاند. آنچه مي توان كرد فقط فرياد است. فرياد از آنچه مي بيند فرياد از آن چه كه بر انساني اتفاق افتاده است. آن نيمه جان، آن شبيه بشر كمي كه جان مي گيرد، مارگريت از جدايي مي گويد. انتظارش را كشيده، براي يافتنش و نجاتش دست به هر كاري زده، بعد هم كه بازگردانده شده، شبانه روز تيمارداريش كرده است، ولي روبر كه جان مي گيرد، مارگريت ساز جدايي مي زند. ديونيس ماسكولو، فيلسوف و مولف كتاب براي يك كمونيسم، دوست پانزده ساله دوراس و رفيق صميمي آنتلم، مي گويد: با مارگريت زمان جنگ آشنا شدم. من به عنوان منتقد و مشاور در انتشارات گاليمار كار مي كردم و مارگريت منشي كميسيوني بود كه به ناشرين سهميه كاغذ مي داد. خيلي سريع صحبت مان گل انداخت و برخي كتابها را نقد يا تحسين مي كرديم. ما روي جنبه زيبايي شناختي كتابها با هم تفاهم داشتيم. به تدريج ميان ما در مورد همه چيز تفاهمي به وجود آمد.. از جمله درباره نهضت مقاومت. زنان در نهضت مقاومت در اقليت بودند. مارگريت يك مبارز بود. همين موضوع ميان ما يك تفاهم كامل به وجود آورد. مارگريت خاله زنك نبود، فهم و هوشش باعث زيبايي و جذابيت او مي شد. ما به شدت عاشق يكديگر شديم. ديونيس ماسكولو در خصوص روابطش با آنتلم مي گويد: ميان من و آنتلم رفاقتي برقرار بود كه تا پايان عمر ادامه يافت. روبر براي من مثل يك برادر بود، من او را از برادران خود بيش تر دوست داشتم... روبر را در اردوگاه يهودي ها در داخائو پيدا كرديم. در اين اردوگاه يهودي ها را در اتاق گاز به هلاكت مي رساندند يا در كوره هاي آدم سوزي خاكستر مي كردند 35 روبر كيلو شده بود يعني 50 كيلوگرم كم كرده بود. به شدت نحيف و لاغر شده بود. در كتاب نوع بشر منتشر شده به سال 1947 روبر بدون هيچ گونه ترحمي و با توضيح اين كه تبعيد چه احساسي در او برانگيخته، تجربه روزانه خود را شرح مي دهد، احساس والاي تعلق داشتن به نوع بشر. ژان، كه مارگريت او را اوتا صدا مي كرد، درباره مادرش مي گويد كه چهل و نه سال زندگي مشترك داشتند، و هر دو به طور ذاتي در يك صفت مشتركند و آن نافرماني است. او به من و ما عشق به آزادي را آموخت واينكه هيچ وقت و هيچ وقت نااميد نشويم و هميشه در نوعي ياس شادي به سر ببريم. و اما دوراس در كتاب نوشتن 1993 عقيده خود را در مورد بچه اين طور بيان مي كند: در زندگي لحظاتي فرا مي رسد كه غيرقابل تحمل است و نمي توان از آن فرار پيش كرد مي آيد كه در مورد همه چيز و همه كس شك مي كنيم. ازدواج، دوستان، زوج هايي كه دوستمان هستند، اما در خصوص بچه اين طور نيست. بچه هيچ گاه مورد ترديد قرار نمي گيرد. حتي مي گويد: از بهترين آثارم يكي همين فرزند است. مختصري درباره آثار دوره جواني در دهه پنجاه شهرت به سراغ دوراس مي آيد و اگر بتوان آثار دوره جواني نويسنده را به سه دوره تقسيم بندي كرد: زندگي آرام، كشتيبان جبل الطارق، اسبهاي كوچك تاركينيا و سدي بر اقيانوس آرام مربوط به دوره اول هستند. در دوره دوم، سراسر روزها ميان درختان، لوبوآ. كارگاه هاي ساختماني و در سومين مرحله باغ گذر، مدراتو كانتابيله، ساعت ده و نيم شب تابستان را مي بينيم. سدي بر اقيانوس آرام ( ) 1950 اگر چه نتوانست جايزه كنگور را از آن خود كند ولي مدراتو كانتابيله ( ) 1958 از سوي اجتماع و منتقدين مورد توجه قرار مي گيرد. پس از اين، روايت در آثار نويسنده شكل مقطعي به خود مي گيرد با نوعي نگارش ونقطه گذاري و حذف هاي غيرمتعارف. نوشته شكل مي گيرد، بي آنكه تصميمي برايش بگيرد يا دخالتي كند، نوشته اتفاق مي افتد و پيشرفت غيرقابل انكار از است رنج و شوربختي، از مس طلاي ناب مي سازد، كيمياگري مي كند. اما بر خودش چه مي گذرد و با خودش چه مي كند در سال هاي جواني و پس از آن با؟ نگاهي به عكس هاي پس از جنگ، چهره اي را مي بينيم سخت متفاوت و دگرگون شده. در عمق نگاهش تيره بختي است، نگاهي تند و سخت كه به مخاطب مجال دروغ گفتن نمي دهد. چشم ها ديگر دلفريب نيست، مصيبت و وحشت در آنها لانه كرده، و صورتي مي بينيم تخريب شده و ويران از ديدن حادثه هاي دردآور و تني كه تا با شده وجود اين به قول خودش همدلاني دارد و زندگي اش پرشور و عجين با مهر زيبايي است او بيروني نيست، جذابيتش در رفتار است و نيز داشتن اميال متضاد همراه با خلاقيتي نوشكفته براي كشف كردن، كشف حتي آلام جهان تا پشتوانه اي شود براي رزمندگي و مبارزه و مايوس نشدن. مجموعه اين گفته ها و ناگفته هاي ديگر است كه همدلان را به سوي او مي كشاند. جايي مي گويد: زن ها در خيلي موارد تاب نمي آورند، گاهي هم برعكس، تحمل مردها دشوار بوده، مي گويد مردها را ارجح مي داند و به مردها مي پيوندد. انشعاب از حزب كمونيست گفته شده كه دوراس در سال هاي پنجاه از حزب كمونيست اخراج مي شود، چون از اصول ماندن در حزب زندگي با يك نفر است، اما اين نقل هم هست كه خودش براي ترك حزب پيشقدم مي شود. همزمان با ماسكولو از حزب كناره مي گيرد. نامه سرگشاده اي براي حزب ارسال مي كند، با مضموني سخت جسورانه و طنزي كه آداب مكتوبات رسمي و لفاظي و مصاديق پرطمطراق، نوشته اي پرخروش و عاري از ادب تصنعي، در عين حال احقاق حقوق اساسي يك فرد كمونيست را خواستار مي شود. دوراس بعد از انشعاب از حزب شروع به نوشيدن مي كند، به افراط. ترك مي كند، دوباره گرفتار مي شود، و بار سوم خودش را نجات مي دهد. چهره اين بار ويرانه اي است. مي گويد: دليل اين نوشيدن هاي به افراط مردها بوده اند. البته دليل ديگري هم مي آورد: رهايي، اما نمي گويد رهايي از چه چيز. سينما، ادبيات فيلمنامه عشق من هيروشيما ( ) 1960 را براي آلن روسنه مي نويسد اما پس از اين براي فيلم هاي خود مي نويسد. با ژرار ژارلو كه آشنا مي شود همدلي ديگر غيبت طولاني ( ) 1960 را مشتركا مي سازند و فيلمش مي كنند. از سرناچاري و تنگدستي حق تاليف فيلمنامه را يكجا واگذار از مي كند قوانين تازه وضع شده بي خبر است، بيست و دو برابر بيش از آن چه كه بوده بايد نصيبش مي شده است از او سوءاستفاده مي شود. سوءاستفاده كلمه اي كه او را ياد مادر مي اندازد. دوراس به عنوان نويسنده و كارگردان سينما وقتي فيلم آگاتا ( ) 1981 را مي سازد، مي گويد: من چيزي را نشان مي دهم كه قابل نشان دادن نيست، و اين همان چيزي است كه براي من جالب است. نشان دادن آن چه كه نوشتنش ناممكن است و نوشتن آن چيزي كه نشان دادنش مقدور نيست. او انواع سدها و ژانرهاي ادبي را مي شكند و از آنها عبور مي كند. سوال ها و نكات مبهم را حل و تئاتر، فيلم و ادبيات را شگفت زده بهترين مي كند شاهد مثال نمايشنامه آواي هند ( ) 1973 است. رمان شيدايي لل اشتاين و ( ) 1964 به لحاظ زيبايي شناختي و از نظر ساختار در ميان ديگر آثار نويسنده به رمان جديد بيشتر نزديك است. رماني توام از فراموشي و حافظه، يا دقيق تر: اضمحلال حافظه در يك شيدايي. ارتباط بسيار نزديك و تنگاتنگ دوراس با نوشتن او را از جمع مردم دور مي كند اما بايد صبر كرد سال 1984 عاشق - برنده جايزه كنگور - از استقبال عمومي در فرانسه و جهان برخوردار و به 50 زبان دنيا ترجمه مي شود. دوراس با ارائه يك درك روايي از رمان و با موفقيت در ميان مردم جايگاه پيدا مي كند. او از ننوشتن به همان اندازه بهره مي جويد كه از نوشتن، حذف نوعي ياغي گري دائمي است براي رسيدن به دنيايي غيرقابل پيش بيني. آخرين نوشتار و همدل او يان آندره آ در كتاب خود به نام MD (دوراس را م. د معرفي مي كند ) از زندگي اش با مارگريت مي گويد. يان آندره آ اگر نبود شايد دوراس بعد از آن اغماي طولاني در سال 1989 با زندگي وداع مي كرد و جهان ادبيات از پنج اثر غني - باران تابستان، عاشقي از چين ختن، نوشتن، همين و تمام، بحر مكتوب - محروم مي ماند. نوشتن به تعبير مارگريت دوراس كوششي است براي روايت آنچه به روايت نمي آيد. همين و تمام ناممكني شرح مستوري ها است، و غلبه هولناك زمان. همين و تمام قصه عشق است، ماجراي نويسنده با يان آندره آ. در همين و تمام نويسنده مي گويد: ديگر حرفي براي گفتن ندارم. برخي منتقدين اعتقاد دارند كه ابعاد پارسايانه اين عشق ميان نويسنده و آندره آ كسالت آور است. طراوت و تازگي در عاشقي از چين ختن حيرت انگيز است، و سيالي بديع زبان نيز اعجابانگيز. سال هاي هشتاد اگر براي دوراس روزگار بهره بردن و ثمره تلاش را ديدن است، دهه نود اما، به قول خودش شهرياري عمر است كه با امنيت خاطر و آرامش به انتظار نشسته. با آندره آ - اين نزديك ترين محرم اش - با ماشين به گردش هاي شبانه آندره مي روند آ مي گويد: آن قدر ماشين رانده ام كه ديگر راه رفتن يادم رفته است. از نوفل لوشاتو به توويل كوچ مي كند، به قصد اين كه يا اين جا يا در كوچه سن بنوآ، ماواي هميشگي اش، رخت بربندد. اتاقي ساده دارد و ديوارها با كارت پستال ها و تكه كاغذها و پاكت ها و نامه ها و... پوشانده شده، در ميان عكس هاي گوناگون، عكسي بزرگ از عاشق چيني، خودنمايي مي كند. دوراس تقريبا تا آخرين ماه هاي حيات مي نويسد، و با هر سطري كه مي نويسد خود را نابود مي كند. اما مگر مي شود؟ ننوشت او بيش از هر نويسنده ديگري در اعماق درياي سياه مركب غوطه مي زند. لب و دهانم نمانده، چهره اي نمانده با، اين عبارت آخرين متن دوراس در بعدازظهر اوت 1990 پايان مي گيرد. در 29 فوريه 1996 دوباره گرفتار حمله قلبي مي شود. اين بار تن كوچك و تا شده اش ديگر طاقت نمي آورد. بعد از مرگ ميتران - در ژانويه - ميلش به رفتن را اعلام مي كند، مي گويد چه فايده از بودن. و سپس همه چيز به سرعت اتفاق مي افتد. ساعت هشت صبح يان آندره آ بر بالينش حاضر مي شود، اما مارگريت دوراس از اين عالم او رفته با بيش از 50 سال نوشتن و ابداع نثر و زباني با طراوت و پررمز و راز و در عين حال خالي از ابهام خون تازه اي را به شريان ادبيات فرانسه و جهان جاري كرد و اكنون دوراسين ها از علاقه مندان و ادامه دهندگان سبك او در فرانسه هستند. دوراس، نويسنده و نوشتن و تولد كلمه و توليد اثر را در نهايت زيبايي توضيح مي دهد: نويسنده بودن، بيش از هر چيز، از تاريكي گذشتن است، از تاريكي جنگل ها، در اختيار گرفتن نوشته و عبور دادن آن از دل تاريكي، ترس از تاريكي را تاب آوردن در تمام طول سفر، و بعد نوشتن. خيلي ها گمان مي كنند كه مي نويسند و نويسنده اند، ولي نيستند، ادبياتي كه ارائه مي دهند بيجان است، كلام كفن پيچ شده است، چيزي در نگاه و چشم اندازشان ندارند جز اين تندي و زمختي عموميت يافته. اين ها هيچ وقت نوشتن را ياد نخواهند گرفت، مطمئنم، مي دانم. ظرافتي لازم است براي تولد كلمه.. براي من آشناست بن ظرافت.