Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811017-59509S2

Date of Document: 2003-01-07

همان اسطوره بمان محمد رهبر تاريخ وقتي پايش به عالم اسطوره اي باز شود، همه چيز را به هم مي ريزد، شخصيت دوست داشتني ما را آناليز مي كند، مي شكافد، مثله مي كند، مي كشاندش زير تيغ جراحي و يك بار مي بينيم كه كس ديگري جلوي رويمان است كه آن دلدار هميشگي نيست و بعد ما مي مانيم و يك خاطره مخدوش و گذشته اي مجهول، حداقل در اين باره مي توان گفت كه حقيقت چيز بدي است، وقتي قرار است همه آرامش ما را به آشوب كشاند و هيچ آسايشي به همراه نداشته باشد; چه نيازي است به اين حقيقت تلخ وقتي آن دروغ شيرين كارسازتر است. درباره تختي اسطوره اي نيز بايد به فتواي خرد، عقل به زندان كرد، تختي تاريخي ممكن است با تختي اسطوره اي تلاقي نداشته باشد و شايد بتوان با كنكاش در حافظه مجلات و روزنامه هاي روزگاران تختي به تحليل و نتيجه اي ديگر رسيد اما چه حاصلي است در اين اسطوره سوزي; پژوهشگر ما اگر بداند كه تختي اسطوره اي اصلا كشتي گير نيست دست از سرتختي تاريخي بر مي دارد، آن پهلواني كه مردم ما از جوانان كه هيچ از آن روزها به ياد ندارند تا پيرمردان كه ديگر حافظه اي ندارند به آن عشق مي ورزند، تختي نيست. آن ها پهلواني را در ذهن ساخته اند كه در اين زمانه عسرت آمده است و همه آن خصايل نيك متروك را داشته و آخر كار رفته است و خواسته اند تا چطور رفتنش را حماسه وار بسازند، پهلواني بدين قامت نمي توانسته به راحتي مردمان عادي بميرد، پس مرگش بايد از جنس مرگ هاي كوچك نباشد، حكايت تختي مانند قصه رستم است، مردم ما فردوسي وار رستم را ساخته اند و ديگر هيچ كس به خود جرات نمي دهد كه آن يل سيستاني را به ياد آورد. وهم بزرگ اميرحسين ناصري مي ترسم او هم يك وهم بزرگ باشد، مي ترسم. سال ها پس از مرگ او به دنيا آمدم. پس هيچ گاه خط زندگي ما با هم تلاقي نداشت. وقتي كه مدرسه رفتم براي خواندن كلمه تختي بايد حوصله مي داشتم تا پايان حروف الفبا. وقتي درس به حرف ي رسيد ديگر مي توانستم تختي را بخوانم ولي هنوز نمي توانستم بفهمم يعني كيهان چه ورزشي سال هاي دورتر من، سالي يك بار از او مي نوشت و آن همين وقت ها بود. يعني اواسط دي ماه. مي خواندم كه بزرگ بود، مرد بود، به فقرا كمك مي كرد، به همنوعان احترام مي گذاشت، دشمن حكومت وقت بود و آخر سر كشتن اش. بزرگ تر كه شدم همين جملات هم بزرگ تر شدند. بزرگ تر و بزرگ تر. آن قدر بزرگ كه گفتم، لابد او يكي از اسطوره هاي تاريخ ماست. او حالا آن قدر در ذهنم بزرگ شده بود كه نمي توانستم در مغزم حفظاش كنم. ناچار صندوقچه اي زيبا خريدم و او را بااحترام درونش گذاشتم. حالا مدت ها از حضور او در صندوقچه مي گذرد. روي صندوقچه چند سانتي خاك نشسته است. اي كاش او بزرگ نشده بود. اي كاش كوچك مي ماند تا جايي در ذهنم جايش بدهم. اي كاش آنهايي كه او را برايم بزرگ كردند، كمي به عمق اش مي پرداختند. كارهاي او را بزرگ كردند بزرگ بدون عمق. اوهم شد يك آدم بزرگي كه مي ترسم بشنوم خودكشي كرد. مي ترسم اشتباهاتش را بدانم. مي ترسم او هم مثل همه اسطوره هايي كه در ذهنم ساخته اند يك وهم باشد. وهمي بزرگ اما نه عميق. حسي ندارم سحر نمازي خواه وقتي گفتند از تختي بنويس، نخستين جمله كه به زبانم رسيد اين بود كه هيچ حسي در مورد او ندارم بهتر است از كسي بخواهي در مورد او بنويسد كه عرق خاصي به چنين پيشكسوتي داشته باشد اما گويا دبير گروه ورزش دنبال فردي مثل من مي گشت فردي كه حسي نسبت به تختي ندارد. بعد از خود پرسيدم چرا؟ چنينم پاسخ دادم: تو از بچگي هم نسبت به فوتباليست ها و كشتي گيرها حسي نداشتي و هميشه خود را نسبت به اخبار و عوالم آنها بيگانه نگه داشتي. گفتم شايد فقط من اين چنينم. از همكارم در گروه ادب و هنر پرسيدم تو چه حسي در مورد ؟ تختي داري گفت بيشتر پسرو عروسش را مي شناسم. از دو همكارم در صفحه دانشگاه پرسيدم شما چه حسي در مورد تختي؟ داريد همين طور كه تند تند مي نوشتند تا مطلبشان را به صفحه بندي برسانند، با بي ميلي شانه اي بالا انداختند و گفتند: هيچ حسي. روي واژه غلامرضا تختي عميق تر كه شدم ياد مدال هايش در حرم امام رضا ( ع ) افتادم. ياد عكس هاي حاكي از مردم داري و مردم دوستي اش افتادم كه ممدآقا، بقال محله بهارستانمان بالاي دخلش زده بود و من كه هميشه روزها سردم بود همين طور كه منتظر بيرون آمدن بستني قيفي از يخچال بودم، فكر مي كردم تختي چطور سردش نيست و لخت عكس گرفته! مدال بزرگش را نگاه مي كردم و از آن مدال مي فهميدم همان پهلواني است كه پدرم خيلي از او حرف مي زند و به او ارادت دارد. اين همان مردي است كه وقتي حرف از او مي شود انگار همه دوستش دارند و همه مي خواهند از او حرف بزنند جز من. مني كه امروز و پس از بيست سال متوجه شدم تنها نيستم و بسياري از هم سن و سال هايم همچو منند و هنوز نمي دانم اين بي حسي بد است يا ؟ خوب طبيعي است يا؟ شرم آور اما مي دانم كه مي توانم اين حق را داشته باشم كه نسبت به پهلوانان تمامي رشته ها حسي نداشته باشم، مي توانم عاشق آن كسي كه همه عاشقش هستند نباشم، مي توانم به معروف ترين قهرمانان بي حس باشم. اما امروز فهميدم بايد بدانم كه روزي هم مجبور مي شوم اين بي حسي را برملا كنم و انديشه كنم آيا اين بي حسي واقعا بد ؟ است!