Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811017-59492S1

Date of Document: 2003-01-07

انتقام ماركس ماركسيسم پس از كارل ماركس گروه انديشه ترجمه، غلامرضا رضايي نصير: مجله انگليسي اكونوميست كه تاريخ انتشار نخستين شماره اش به زمان حيات ماركس ( ميلادي ) 1843 باز مي گردد در آخرين شماره سال 2002 خود مقاله اي در نقد انديشه هاي ماركس و تاثير آنها بر جريان هاي روشنفكري عصر حاضر به چاپ رسانده است كه ترجمه كامل آن را در زير مي خوانيد: چاپ چنين مقاله اي در شرايط كنوني كه كشورهاي پرچمدار كاپيتاليسم دچار ركود اقتصادي هستند، اعتصابهاي كارگري بسياري از اين كشورها را فراگرفته است و موتور اصلي (آمريكا ) به رغم برخي تحليل گران براي رهايي از اين ركود به جنگ (با عراق ) روي آورده است، معنادار مي نمايد. در هر صورت بد نيست بدانيم كه مجله اكونوميست، نشريه اي محافظه كار (به معناي غربي آن ) است كه اصلي ترين هدف آن، به گفته ناشرانش، دفاع از تجارت آزاد و اقتصاد بازار است. بديهي است كه نويسنده يا نويسندگان اين مقاله نيز از زاويه چنين ديدگاهي به مسائل نگريسته اند. زماني كه كمونيسم شوروي در سال هاي پاياني قرن بيستم از هم فرو پاشيد، هيچ كس را ياراي آن نبود كه اين شكست را به مشكلات صرفا فني نسبت دهد. دشوار مي شد شكستي خفت بارتر و فراگيرتر از اين - به لحاظ اخلاقي، مادي و روشنفكري - در ذهن تجسم كرد. كمونيسم در حق اتباعش ستم روا داشته، آنها را به ورطه فقر كشانده و ده ها ميليون تن از پيروانش را به دست عفريته مرگ سپرده بود. در چند دهه گذشته هر گونه توهمي نسبت به آرمان هاي سوگند خورده دكترين كمونيستي - برابري، رهايي از استثمار و عدالت واقعي - در اتحاد شوروي و كشورهاي اقماري اش تنها خنده اي تلخ را بر لبها مي آورد. سرانجام، آن گاه كه يادمان ها به پايين كشيده شد، بر مجسمه هاي كارل ماركس همان قدر اهانت و ناسزا روا داشتند كه بر مجسمه هاي لنين و استالين. كمونيسم در تئوري و در عمل انكار شد; قهرمانانش، بنيانگذاران فكري و حكام جامعه پريش آن، به يك اندازه مورد تكذيب قرار اما گرفتند مردم غرب كه زندگي تحت نظام ماركس انگيخته قضاوتشان را خدشه دار نساخته بود، به نظري منصفانه تر رسيدند. احساس غالب اين بود كه ماركس را درست نفهميده اند; كمونيسم اروپاي شرقي و اتحاد شوروي صورت تحريف شده اي از افكار او بوده و آنچه در آن سرزمين هاي بخت برگشته روي داده، همان قدر كه ما را منزجر مي سازد، باعث انزجار ماركس هم مي شده است; بنابراين بر اعتبار عقايد ماركس خدشه اي وارد نمي سازد. در حقيقت گفته مي شود كه ماركس در بسياري موارد - مثل بسياري از كاستي هاي كاپيتاليسم، جهاني سازي و بازارهاي بين المللي، چرخه هاي تجاري و شيوه اي كه اقتصاد عقايد ما را شكل مي دهد - بر حق بوده است. ماركس توان پيشگويي داشته است و بسياري از گفته هايش به حقيقت پيوسته و هنوز هم تحقق مي يابد. پس با هر آنچه در توان داريد بر كمونيسم اتحاد شوروي و اروپاي شرقي (و چين، كره شمالي، كوبا و در حقيقت هر جا بدان عمل شده است ) بتازيد; اما لطفا ماركس را مورد بي مهري قرار ندهيد. ظاهرا ايراد چنداني بر اين نگرش مترتب در نيست سال 1999 بي بي سي مجموعه اي از نظرسنجي ها را انجام داد و از مردم خواست بزرگ ترين مردان و زنان هزاره را نام ببرند. اكتبر همان سال، به فاصله چند هفته پس از دهمين سالگرد برچيدن ديوار برلين، بي بي سي نظر مردم را در مورد بزرگ ترين متفكران هزاره اعلام كرد. بزرگ ترين متفكر هزاره دوم كسي نبود جز كارل ماركس. اينشتين در رتبه دوم قرار گرفته بود و نيوتن و داروين به ترتيب رتبه هاي سوم و چهارم را اشغال كرده راديو بودند تلويزيون دولتي انگليس خاطر نشان ساخت كه: با آنكه ديكتاتوري در تمامي سال هاي قرن بيستم ايده هاي اصلي ماركس را به انحراف كشانده است، آثار او در مقام يك فيلسوف، دانشمند علوم اجتماعي، مورخ و انقلابي، امروز نيز مورد احترام فرهيختگان و دانشگاهيان است. بايد گفت حداقل تا آنجا كه به نكته دوم مربوط مي شود، حق با بي بي سي است: ماركس هنوز هم احترام برانگيز است. بايد اعتراف كرد كه تئوري سياسي و اقتصادي ماركسيسم به مثابه يك مكتب فكري، دوران اوج خود را پشت سر گذاشته است. احتمالا بخش اعظم آنچه را منظور ماركس بوده است يا واقعا منظور او بوده، يا احتمالا منظور او بوده، يا قاعدتا مي بايست منظور او بوده باشد، تاكنون مطرح و به اندازه كافي (هر چند نه به صورت كاملا قانع كننده اي ) به بحث گذاشته شده اما است فعاليتي روبه ضعف در ميان انبوه حيرت آور منابع اوليه معيار خوبي براي ارزيابي ميراث روشنفكري ماركس نيست. كتابهايي كه در مورد ماركس براي دانشجويان و غيرمتخصصان به رشته تحرير درمي آيد همچنان در اروپاي غربي و ايالات متحده فروش دارد و هر روز عنواني تازه در راه است. براي مثال اخيرا انتشارات ورسو ( Verso) كتابي تحت عنوان انتقام ماركس به قلم مگناد دزايي، استاد مدرسه اقتصاد لندن، به چاپ رسانده است. دزايي معتقد است كه ماركس را درست نفهميده اند و اين مرد بزرگ درباره موارد بسيار بيشتري از آنچه او را محق دانسته اند، حقيقت را گفته است. درماه اوت، انتشارات دانشگاه آكسفورد كتاب چرا بايد امروز آثار ماركس را؟ بخوانيم نوشته جاناتان وولف را منتشر ساخت. مولف اين كتاب استاد دانشگاه لندن است و به خصوص در تفسير فلسفه سياسي يد طولايي دارد. او نيز معتقد است كه ماركس را درست نفهميده اند و اين مرد بزرگ درباره موارد بسيار بيشتري از آنچه او را محق دانسته اند، حقيقت را گفته است. خاطرات تازه انتشار يافته اريك هابسباوم، مورخ برجسته، كه تمام عمر ماركسيست بود و تا زماني كه حزب كمونيسم دوام آورد، عضو ثابت قدم و غيرنادم آن باقي ماند نيز شايان ذكر است. نقدهايي كه از اين كتاب منتشر شد، در حقيقت دوگانه بود اما تقريبا در همه آنها از مولف به دليل پايبندي خدشه ناپذير به اصول روشنفكري تقدير شده بود. هابسباوم معتقد است.. درست، است او نيز معتقد است كه ماركس را درست نفهميده اند و او درباره موارد بسيار بيشتري از آنچه او را محق دانسته اند، حقيقت را گفته است. ممكن است كسي بگويد كه آدام اسميت در رابطه با سرمايه داري ليبرال، نظم اقتصادي اي كه در مقايسه موفق تر بوده، از همان جايگاهي برخوردار است كه ماركس در رابطه با سوسياليسم. با جست وجو در سايت اينترنتي آمازون ( com. amazon.www) و ديگر سايت هاي فروش كتاب مي توان دريافت كه تعداد عناوين منتشر شده در مورد ماركس پنج تا ده برابر عناوين به چاپ رسيده در مورد آدام اسميت است. اگر يك روز كاري سخت از جست وجوي دانشجويان دانشكده هاي اقتصاد را در اينترنت فهرست كنيد، مطالب مربوط به اسميت بسيار بيشتر خواهد بود - جالب اينجاست كه ماركس خود را در وهله اول و بيش از هر چيز يك اقتصاددان مي دانست. اما در جاهاي ديگر، در زمينه علوم اجتماعي، و علوم انساني عكس اين قضيه صادق است. در اين زمينه ها، همان طور كه مي توان انتظار داشت، خبري از اسميت نيست; اما از ماركس و مفسران و پيروانش ظاهرا گريزي وجود ندارد; هر چند در حقيقت مطالب اسميت فقط به علم اقتصاد محدود نمي شود. آنچه در اين ميان مايه شگفتي است، گستره نفوذ مستمر ماركس، به خصوص با توجه به بي ارتباطي آن با علم اقتصاد مدرن است. چگونه مي توان اين پديده را توضيح؟ داد چه چيزي در نوشته هاي ماركس هنوز ارزش خود را حفظ كرده؟ است با توجه به دشواري هاي آشكاري كه او در فهماندن خود به مخاطبانش داشته است، به سادگي نمي توان به اين سوالات پاسخ داد. هر جا ماركس خود اراده كرده است، نويسنده اي مجابكننده جلوه مي كند كه انبوهي از نكات طنز ونغز را در آستين دارد. جملات پاياني مانيفست ( ) 1848 بي سبب بر سر زبان ها نيفتاده است: كارگران چيزي جز زنجيرهايشان را از دست نخواهند داد. آنها جهاني را به دست خواهند آورد. كارگران جهان. متحد شويد در ضمن استعدادي رشك برانگيز براي هجو دارد. در جايي در كاپيتال ( - 1867 ) 94 موضوع تحقيق خود را كار مرده تعريف مي كند كه خفاش گونه، تنها با مكيدن كار زنده به بقاي خود ادامه مي دهد، و هر چه بيشتر زنده مي ماند كار بيشتري مي مكد. اگر به تئوري ارزش ماركس باور داشته باشيد، اين جملات نه تنها فراموش نشدني بلكه بجا و مناسب جلوه آري مي كند هر گاه كه ماركس خود خواسته، را به روشني بيان كرده است. در عين حال او در نوشتن مطالب گيج كننده وبه طرز نفوذناپذيري پيچيده نيز توانا بود. كافي است نگاهي به صفحات آغازين كاپيتال بياندازيد (اين بخش بعدها به كاپيتال اضافه شده است ) تا معناي اين سخن را دريابيد. او در اين اثر، لغات فني را به شيوه اي گيج كننده ابداع مي كند كه ادعاي علمي بودنش را دارد. براي تاكيد بر ابهام اصطلاحات زير آنها خط مي كشد و سپس هر طور كه خود مي خواهد معناي آنها را تغيير مي دهد. آنچه بر غلظت فضاي مه آلود حاكم بر آثار او مي افزايد اين است كه آنچه ماركس در سال 1844 به آن اعتقاد داشته است احتمالا همان چيزي نيست كه در سال بدان 1874 معتقد بوده است: تنها اصل ثابت اعتقاد راسخ او به اين نكته بوده است كه آنچه او در هر زمان گفته مطلقا منطبق با حقيقت و كاملا سازگار با گفته هاي قبلي اوست. از همه اينها گذشته، بخش بزرگي از آثار منتشر شده ماركس، از جمله مانيفست و جلد دوم و سوم كاپيتال، يا ويراست انگلس است، يا به كمك انگلس نوشته شده يا انگلس خود به نام ماركس آنها را نوشته است. بنابراين خود بحث جدا كردن ماركس از انگلس براساس دركي كه جهانيان از ماركس دارند، سال ها نقل محافل دانشگاهي بود. با اين همه، چهار نكته اساسي در اعتقادات ماركس برجسته تر به نظر مي رسد و بقيه نكات از همين چهار نكته سرچشمه مي گيرد. نخست، ماركس اعتقاد داشت كه قوانين حركت و تكامل جوامع آن قدر ساده و فراگير هستند كه پيش بيني هاي بلندمدت را ميسر مي سازند. دوم، معتقد بود كه اين قوانين انحصارا ويژگي اقتصادي دارند: آنچه جامعه را شكل مي دهد، يا در واقع تنها چيزي كه جامعه را شكل مي دهد، نيروهاي مادي توليد اعتقاد است سوم، داشت كه اين قوانين بايد تا پايان تاريخ خود را به گونه تغييرناپذير به صورت جنگ شديد طبقاتي بيان كنند. قدرت واقعي اي كه او براي نظام فكري خود قائل است قدرت پيشگويي آن است، اما پيشگويي هاي اصلي او به طرز ياس آوري شكست خورده اند چهارم او بر اين عقيده بود كه در پايان تاريخ، طبقات و دولت (كه تنها هدف آن نمايندگي منافع طبقه حاكم است ) بايد مضمحل شوند تا راه براي استقرار بهشتي بر روي زمين هموار شود. با توجه به اين نكات، مفسران مدرن غربي به چه لحاظ استدلال مي كنند كه كمونيسم شوروي از اين اعتقادات منحرف شده؟ است عمدتا گفته مي شود كه روسيه از حول حليم به ديگ افتاده است (از به كار بردن اين عبارت پوزش مي طلبم ). طبق قوانين تكامل تاريخي ماركس، فرض بر اين است كه جامعه تنها در نقطه اي از فئوداليسم به مرحله سرمايه داري پيشرفت مي كند كه فئوداليسم به جاي خدمت به نيروهاي توليدي، تبديل به مانعي در برابر آنها شود. سپس كاپيتاليسم به روشي مشابه جاي خود را به سوسياليسم، ديكتاتوري پرولتاريا مي دهد. يعني زماني كه امكانات توليدي آن به نهايت رسيده و در نتيجه از آن به بعد ادامه حيات آن به جاي ابزاري در خدمت توليد به مانعي بر سر راه ثروت مادي تبديل گردد. اما روسيه مستقيما از مرحله فئوداليسم به سوسياليسم رسيد و اين نوعي دويدن پيش از شليك آغاز مسابقه بوده است. به زعم طرفداران اين استدلال اگر ماركس زنده مي بود حتما به لنين مي گفت كه اين راه به سرانجام نمي رسد. آيا واقعا اگر ماركس زنده بود چنين؟ مي گفت شكي نيست كه لنين خود را راهرو حقيقي ماركس مي دانست و مطمئنا دلايل كافي براي اين ادعاي خود در داشت پايان قرن نوزدهم، تفكر سوسياليستي دچار انشقاق شد. قوانين ماركس در مورد تحول تاريخ با شكست مواجه شده بود. كاپيتاليسم همچنان رو به شكوفايي مي رفت و هيچ نشانه اي از سقوط نرخ سود كه مي بايست مظهر پايان دوران سرمايه داري باشد، به چشم نمي خورد. دولت رفاه در حال شكل گيري شرايط بود كارخانه ها روبه بهبود مي رفت و دستمزدها از حداقل معيشت بسيار فراتر اين مي رفت همه در تناقض با قوانين ماركس قرار داشت. در واكنش به اين تحولات، چپ دچار انشعاب شد. در يك طرف اصلاح طلبان و سوسيال دموكرات ها قرار گرفتند كه معتقد بودند مي توان به كاپيتاليسم چهره اي انساني بخشيد و در طرف ديگر كساني صف بسته بودند كه اعتقاد داشتند مي توان نظام ماركس كه همواره در منطق بنيادين خود مبتني بر حقيقت است، توسعه داد و از نو بيان كرد، و از همه مهم تر در تقابل با قول تدريجي، ويژگي انقلابي آن را پيش كشيد. فكر مي كنيد، ماركس در كدام صف قرار؟ مي گرفت صف انقلاب يا صف؟ اصلاحات آيا بر نابودي خفاش پاي؟ مي فشرد يا اصلاح طلب مي شد و مودبانه از خفاش تقاضا مي كرد خون كمتري؟ بمكد شق دوم نامحتمل مي نمايد. درست است كه ماركس يك دانشمند و اهل علم بود اما در عين حال فردي انقلابي و پرحرارت نيز بود. ناتواني او در سازش و كنار آمدن (با رفقا چه رسد به رقبا ) بيمارگونه مي نمود. از اينها گذشته، ماركس در پيشگفتار چاپ روسي مانيفست در سال آخرين 1882 اثر چاپ شده او - اظهار اميدواري كرد كه انقلاب روسيه نشانه اي براي انقلاب پرولتري در غرب باشد، به طوري كه هر دو يكديگر را تكميل كنند، در اين صورت ممكن است روسيه، به رغم ويژگي هاي ماقبل سرمايه داري اش نقطه آغازين تحولي كمونيستي گردد. مطمئنا لنين حق داشت كه ادعا كند او پيرو راستين افكار استاد بوده است نه آن سازش كاران بورژواي كله پوك. اما حتي اگر كمونيسم شوروي پيرو راستين ايده هاي ماركس بوده، يا سعي مي كرده چنين باشد، باز هم نمي توان تفكر ماركس را به تمامي محكوم كرد. هنوز هم مي توان ادعا كرد كه او در برخي موارد و شايد حتي در موارد عمده محق بوده است. واقعيت اين است كه جنبه هاي مختلف افكار او بسيار تاثيرگذار با است اين همه، گفته هاي متعدد و جورواجور او در مورد از راه رسيدن بازار جهاني - يكي از دلايلي كه براي اثبات پيشگو بودن ماركس ارائه مي كنند - نمي تواند بهترين مثال ها براي اثبات نظريات ماركس باشد. قرن نوزدهم واقعا دوره اي از جهاني شدن بود و ماركس صرفا يكي از بسيار كساني بود كه متوجه اين واقعيت شده بود. به هم پيوستگي پرشتاب جهاني در عرض 30 سال گذشته تنها از سرگيري روندي است كه در زمان حيات ماركس نيز با شدت و حدت وجود داشت و متعاقبا در سال 1914 دچار وقفه شده ماركس بود در پيش بيني قدرت توليدي هراس آور در كاپيتاليسم بسيار بديع تر مي نمود. او مي توانست ببيند كه كاپيتاليسم نوآوري را تا حد بي سابقه و غيرقابل تصوري برخواهد انگيخت. او حق داشت كه شركت هاي غول آسا بر صنايع جهان استيلا خواهند يافت (هر چند نه دقيقا به روشي كه منظور او بود ). او به درستي بر اهميت چرخه هاي تجاري تاكيد كرد (اگر چه محاسبات او در مورد علل و نتايج آنها اشتباه بود. ) اما آن پارادوكس اصلي كه ماركس بر آن تاكيد مي كرد، مبني بر اينكه قدرت خارق العاده توليدي خود كاپيتاليسم، از طريق ميسر و ضروري ساختن سوسياليسم و در پي آن كمونيسم، هم به لحاظ مادي و هم به لحاظ منطقي، سرمايه داري را به زانو درخواهد آورد، اشتباه از آب با درآمد اين همه ماركس مي توانست به درستي ادعا كند كه بهتر و واضح تر از ديگران پيش بيني كرده است كه كاپيتاليسم تا كجا مي تواند شرايط مادي جهان را تغيير دهد و اين به نوبه خود بازتاب چيز ديگري است كه حداقل احترام از روي غبطه را در مقابل ماركس طلب مي كند: گستره شگفت انگيز دامنه تفكر و بلندپروازي فكر او. اما اين حقيقت بر جاي خود باقي است اما ماركس از مواردي كه بيش از همه براي او اهميت داشته، برخطا بوده است. قدرت واقعي اي كه او براي نظام فكري خود قائل است، قدرت پيشگويي آن است، اما پيشگويي هاي اصلي او به طرز ياس آوري شكست خورده اند. البته در مورد آينده كاپيتاليسم هميشه كسي مي تواند ادعا كند كه ماركس فقط در زمان بندي اشتباه كرده است و در نهايت، وقتي دور سرمايه داري به سر آيد، درستي پيش بيني او به اثبات خواهد رسيد. مطرح كردن استدلال به اين شكل، مثل بسياري ديگر از توجيهات طرفداران ماركس، اين مزيت را دارد كه اثبات خلاف بودن آن غيرممكن است، اما باعث نمي شود كه باوركردني تر به نظر رسد. مشكل اينجا است كه در اين استدلال نقش طبقه ناديده گرفته مي شود و البته حذفي عاقلانه است، زيرا مرزهاي طبقاتي آن قدر مبهم شده است كه بحث در اين مورد بي معني مي نمايد. اما آشتي ناپذيري طبقاتي از ملزومات جهان بيني ماركس است و بدون آن حتي اگر كاپيتاليسم در برابر ركود اقتصادي و سير نزولي رشد از پاي درآيد، سازوكاري كه بايد آن را سرنگون سازد، حذف شده جنگ است طبقاتي شرط اساسي نظام فكري ماركس است، اما اين جنگ اگر هم زماني وجود داشته، اكنون به پايان رسيده است. در دموكراسي هاي غربي امروز چه كسي انتخاب مي كند كه چه كساني و براي چه مدت حكومت؟ كنند چه كسي به دولت مي گويد كه شركت ها چگونه بايد تحت ضوابط قرار؟ گيرند در نهايت چه كسي صاحب شركت ها؟ است كارگران مزدبگير يا همان پرولتاريا و اين به دليل، نه به رغم، آن چيزهايي است كه ماركس بيش از همه آنها را محكوم مي كند: مالكيت خصوصي، حقوق سياسي ليبرال و بازار. آنجا كه بيشترين اهميت وجود دارد، ماركس بيشترين خطا را مرتكب شده است. با اين همه تفكر ماركسيستي نفوذ گسترده خود را بسيار فراتر از تعداد روبه كاهش كساني كه خود را ماركسيست قلمداد مي كنند، همچنان حفظ كرده است. ممكن است تئوري ارزش نيروي كار و بقيه دستگاه اقتصادي ماركس بيشتر خرده فرمايشات روشنفكرانه بوده باشد، اما بسياري از فرضيات، خصيصه هاي تحليلي و عادات تفكر او در محافل دانشگاهي غرب و وراي آن بسيار رواج دارند. در نظام فكري ماركس اين ايده مركزي كه ساختار اقتصادي تعيين كننده همه چيز است، به خصوص زيان آور بوده است. طبق اين ديدگاه، مثلا حق مالكيت خصوصي صرفا به اين دليل وجود دارد كه به مناسبات توليدي بورژوازي خدمت مي كند. همين نكته در مورد هر حق يا آزادي سياسي كه در جامعه يافت مي شود، صدق مي كند. اين ايده كه چنين حقوقي پايه هاي اخلاقي عميق تري دارند، توهمي بيش نيست و خود اخلاق نيز يك توهم و صرفا سلاح ديگري است براي طبقه حاكم. (آن طور كه لوكاچ مي گويد: اخلاق كمونيستي بالاترين وظيفه ما را اين مي داند كه خبيثانه عمل كنيم... اين بزرگ ترين قرباني اي است كه انقلاب از ما طلب مي كند. ) نهاد بشري به هيچ گرفته مي شود: ما صرفا فريبخوردگان سيستم هستيم، تا زماني كه آن را يكسره انكار كنيم. آنچه به اصول اخلاق اطلاق مي گردد در مورد تاريخ، ادبيات، بقيه علوم انساني و علوم اجتماعي نيز صدق مي كند. ماركسيست فقيد به طور سنتي، همه آنها را نه موضوعات پژوهش هاي بي غرضانه روشنفكري بلكه اشكال متفاوت سيطره اجتماعي تلقي مي كند. هرگز از يك نقاش، نمايشنامه نويس، معمار يا فيلسوف نپرسيد كه فكر مي كند در حال انجام چه كاري است. حتي پيش از آنكه نگاهي به آثار آنها بيفكنيد، به خوبي مي دانيد به كاري مشغولند: محكم كردن پايه هاي حكومت طبقه حاكم. اين ساختار فكري بخش هاي وسيعي از محيطهاي دانشگاهي را در سراسر اروپاي غربي و به خصوص در ايالات متحده تحت سيطره خود درآورده است، به خصوص در زمينه مطالعات ادبي، هر چند صرفا به اين حوزه ختم نشده است. نتيجه چنين سيطره اي نه تباهي حكومت كه از دست رفتن فرصت هايي براي گفتمان روشنفكري و اعتماد به نفسي بوده است كه يك نظام آموزشي ليبرال بايد در دانشجويان جوان خود ايجاد كند. از ديگر ويژگي هاي تفكر ماركسيستي عميقا اتوپيايي بودن آن است. كتاب مانيفست كمونيست به رغم عنوانش، برنامه اي براي شيوه حكومت كردن نيست بلكه برنامه اي براي كسب قدرت، يا بهتر بگوييم، مشاهده آگاهانه انتقال قدرت است. از اين رو، بيشتر تفسيري است بر كاستي ها و پويايي هاي كاپيتاليسم. در هيچ جاي مانيفست، يا ديگر آثار مكتوبش، ماركس به خود اين زحمت را نداده است كه از كاركرد واقعي كمونيستي كه آن پيش بيني كرده، از آن دفاع مي كند، توصيفي ارائه دهد. تنها يك بار همين قدر مي گويد: در جامعه كمونيستي هيچ كس مجبور نيست در يك حوزه خاص به فعاليت بپردازد... جامعه ضوابط توليد عمومي را تعيين مي كند و بدين ترتيب اين امكان را براي من فراهم مي سازد كه امروز به كاري مشغول شوم و فردا به كاري ديگر، صبح به شكار بروم، بعدازظهر ماهيگيري كنم، عصر گله را به چرا ببرم و پس از شام به نقادي بپردازم; درست همان طور كه دلم مي خواهد، بدون اينكه تبديل به يك شكارچي، ماهيگير، گاوچران يا منتقد شوم. اينكه آيا گله هم راضي خواهد بود كه فقط عصرها يا همان طور كه مردم دلشان مي خواهد به چرا يكي برود، ازسوالات بي شماري است كه خواننده اين سطور آرزو مي كند. كاش بيشتر به آن پرداخته مي شد. اما اين كاريكاتور تقريبا تمام آن چيزي است كه ماركس در مورد كمونيسم در عمل گفته است. بقيه را بايد از نبود آن چيزهايي استنتاج كرد كه ماركس وجود آنها را در كاپيتاليسم محكوم مي كند: مثل نابرابري، استثمار، اليناسيون يا از خودبيگانگي، مالكيت خصوصي و الي آخر. شايان توجه است كه منتقدان مبارز امروزي جهاني شدن، چه خود را ماركسيست بدانند چه غير از آن، روشي مشابه را در پيش گرفته اند. آنها هيچ جايگزين مدوني براي نظم اقتصادي فعلي ارائه نمي دهند. در عوض با داد سخن دادن از عصر طلايي ماقبل صنعتي شدن كه هرگز وجود خارجي نداشته است، به ناكجاآبادي عاري از تنش هاي زيست محيطي، بي عدالتي اجتماعي و لباس هاي ورزشي ماركدار متوسل مي شوند. اين آينده جايگزين، هرگز شكلي روشن به خود نمي گيرد يا براي بررسي ارائه نمي گردد. علاوه بر اين، مخالفان جهاني شدن چيزهاي بيشتري را از ماركس به ارث برده اند. خشم حق به جانب، لفاظي هاي خشونت آميز، توسل عامدانه به خشونت (در واكنش به خشونت طرف مقابل ) شيطان، صفت خواندن شركت هاي بزرگ، تقسيم جهان به استثمارگران و قربانيان، تحقير اصلاحات تدريجي، شور مبارزاتي، بي قراري نسبت به دموكراسي، بيزاري از حقوق و آزادي هاي ليبرال بدگماني، نسبت به مصالحه و سازش و مسلم دانستن رياكاري (يا ساده لوحي كودكانه ) استدلال هاي طرفداران اقتصاد مبتني بر بازار همگي نشان از وجوهات مشترك آنها با ماركسيسم است. ضدجهاني سازي بارها يك مذهب سكولار توصيف شده است. ماركسيسم نيز چنين است. ماركس آن طور كه خود ادعا مي كرد، يك دانشمند نبود; بلكه بنيانگذار يك ايمان بود. نظام هاي سياسي و اقتصادي كه وي الهام بخش آنها بوده است، مرده اند يا در حال احتضارند. اما مذهب او كليسايي وسيع است كه همچنان به حيات خود ادامه مي دهد.