Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811017-59490S1

Date of Document: 2003-01-07

دن كيشوت در كاليفرنيا شان پن به روايت اشپيگل حكومت و رسانه هااز قرار معلوم موافق هستند كه انتقام تسلي بخش ترين و سودآورترين عكس العمل نسبت به تراژدي 11 سپتامبر است توماس هوئتلين ترجمه: امير عليزاده شان پن بازيگر و كارگردان مشهور آمريكايي با يك اپيزود از فيلم و 110901 نيز نامه سرگشاده اي كه براي جورج بوش نوشت و در روزنامه واشنگتن پست به چاپ رسيد، مقابل آمريكاي بوش ايستاده، اما در اين راه يكباره تبديل به يك شورشي تنها شده است. در منطقه شمالي پل گلدن گيت در سان فرانسيسكو همان هيپي هايي مقيم شده اند كه در طول سال هاي گذشته كيسه خوابهاي خود را با ويلاهاي مجلل عوض كرده اند. ويلايي هايي كه ميليون ها دلار قيمت دارند. اين منطقه مارين كانتي نام دارد. جايي كه آسمان آبي كاليفرنيا پشت تپه هاي آن شكل مي گيرد و سيگار ممنوع است. *** اضطراب و استرس مردم مارين مثل مردم ساير نقاط در آمريكا در اين نيست كه قسطهاي عقب مانده خانه جديد را پرداخت كنند و يا اينكه به بچه هاي خود توضيح دهند كه به علت كاهش قيمت سهام شان نمي توانند به دانشگاه بروند. بسياري از مردم مارين كانتي مشكلات ديگري دارند. مثلا آنها بايد سعي كنند تا در حين دوچرخه سواري آرامش خود را حفظ كنند و نشان دهند كه آرامش خود را پيدا كرده اند. اما متاسفانه افرادي هم در اين بهشت برين وجود دارند كه به صورتي منفي جلب توجه يكي مي كنند از آنها سال گذشته در يك تونل پر از آب سرد در مزار شريف دستگير شد. با يك دستار و اعتقاد قلبي به اينكه در تاريكي اين غار در راه اسامه بن لادن مردن بهتر از بازگشت به روشنايي و ثروت مارين كانتي است. جايي كه پدرش به عنوان يك وكيل، ثروتمند شده است. نام اين پسر جان واكرليند است كه بعدها به عنوان طالبان آمريكايي مشهور شد. در 14 سالگي به موسيقي هيپ هاپ گوش مي داد اما در 16 سالگي ريش گذاشت و در 20 سالگي تبديل به يك جنگجوي در راه خدا شد. در 21 سالگي نيز فقط به اين خاطر زنده است كه تندروهايي مثل جان اشكرافت وزير قضايي آمريكا نتوانستند مجازات مرگ را براي او رقم بزنند. دولت آمريكا در مورد طالبان هموطن خود دل رحم بود. اما اين ترحم يك عدد و يك مكان مي شناخت: سال 20 زندان. يك كج خلق ديگر در مارين، شان پن است. خانه او پشت يك دروازه چوبي پنهان است و به دو قسمت تقسيم شده: سمت راست او با همسرش رابين رايت پن و بچه هايش ديلن و هاپر جك زندگي مي كند، سمت چپ نيز ميان يك ميز بيليارد و دو ميز خياطي در يك سالن قرمز رنگ مقيم است. ساعت يك بعدازظهر و بيرون خورشيد در يك روز تابستاني جشن مي گيرد. اما اين چيزها براي پن اهميتي ندارد. پن شب قبل دير وقت خوابيده، سرش درد مي كند، چشم هايش را به زور باز نگه داشته صبحانه اش كه يك ساندويچ تن ماهي است را دوباره توي كيسه قرار مي دهد و سيگاري روشن مي كند. در تولد چهل سالگي اش سيگار را ترك كرده بود اما حالا كه تقريبا سال 42 دارد دوباره شروع كرده است. البته براي اين كار دليل هم دارد: او به خلاف همكارانش مثل رابين ويليامز كه به افغانستان مي روند و ارتش آمريكا را سرگرم مي كنند و به هنگام بازگشت در تلويزيون تعريف مي كنند كه بسياري از خانه ها در آنجا فاقد سقف هستند، تصور ديگري از وطن گرايي دارد. از نظر او عشق واقعي به وطن به معناي آويزان كردن پرچم آمريكا در بالكن خانه و يا بمباران كردن افغانستان يا عراق نيست. عشق واقعي به وطن يعني سرنگون كردن حكومت بوش. چرا كه اين حكومت به دنبال كسب پول است. حكومت بوش از منافع 3 هزار تاجر سفيدپوست دفاع مي كند و تراژدي 11 سپتامبر اين فرصت را به آنها مي دهد تا امپراتوري خود را گسترش دهند. تا پيش از يازدهم سپتامبر، بهترين هنرپيشه نسل خود آن، گونه كه نيويورك تايمز او را توصيف مي كند، با بازي هاي شاعرانه، كارگرداني هاي بي نظير، كتك كاري، زندگي با مدانا كه زماني همسر او بود و غيبت در مراسم سالانه اهداي جايزه اسكار جلبنظر مي كرد. قواعد و - مخصوصا - قوانين هاليوود انگار وضع شده بودند تا پن آنها را با بشكند وجود تمامي تعاريفي كه از او به عمل مي آمد، بارها اعلام مي كرد كه بازيگري را كنار خواهد گذاشت، اما دوباره به خاطر اينكه مفلس مي شد يا اينكه براي كارگرداني احتياج به پول داشت، در فيلم ها رويت مي شد. بي زاري او نسبت به صنف خود تا جايي رفت كه حتي سه نامزدي او براي گرفتن اسكار در فيلم هاي راه رفتن مرد مرده شيرين، و بي شرف و من سم هستم نيز باعث نشد تا او در بزرگ ترين شب هاليوود حضور پن يابد در مورد شبهاي طلايي صنعت فيلم مي گويد: خفت و تحقيري شرم آور بيش نيستند. اكثر فيلم ها كه كلا براي من جالب نيستند. به نظر من اين شبهاي ملال آور فقط به درد هنرپيشه هاي جواني مي خورد كه اميدوارند در آينده به كارشان آيد. اگر من در آنها شركت كنم احساس خواهم كرد كه سياهي لشكري هستم در يك سريال افتضاح تلويزيوني. تا پيش از 11 سپتامبر هر گونه مراسم سياسي نيز حتما چنين احساساتي را در او به وجود مي آورد، چرا كه پن از فعاليت سياسي، مانند يك بيماري كشنده فرار مي كرد. احتمالا به خاطر اينكه از آدم هايي كه حرف هايش را هميشه تكرار مي كنند بيزار است. بالاخره هر چه باشد بسياري از سياستمداران نقاط مشترك فراواني با بازيگران دارند. آنها هم به دنبال يك نقش هستند و بعد از آن تا پايان عمرشان همان صحبت هاي هميشگي را با همان صورت هميشگي تكرار مي كنند. اما اين احساس برتري پس از 11 سپتامبر ديگر وجود ندارد و بدين ترتيب پن تصميم گرفت كه در سياست مشاركت داشته باشد. او يك كار، كارگرداني خود را به خاطر ساختن يك فيلم كوتاه براي يك پروژه سينمايي كه نام 110901 داشت متوقف كرد. در اين پروژه يازده كارگردان از سراسر دنيا 11 دقيقه و ثانيه 9 و يك فريم را در اختيار داشتند تا در آن تفكر خود درباره حادثه 11 سپتامبر را نمايش دهند. در ميان اين يازده كارگردان، فيلم پن راديكال ترين بود. او مرد پيري را نشان مي دهد كه در خانه اي تاريك و با روياهايي تاريك زندگي مي كند. اين مرد هنوز فكر مي كند همسرش كه سال ها پيش درگذشته، زنده است و با او حرف مي زند و فرزندان او را تربيت مي كند. در حالي كه در گوشه اي از خانه چند گل پژمرده قرار گرفته اند در لحظه اي كه برج تجارت جهاني با خاك يكسان مي شود، جنون گذشته او از بين مي رود و گل ها نيز مجددا شكوفا مي شوند. در واقع فاجعه 11 سپتامبر در فيلم پن استعاره از اميد به تغيير در آمريكا است. هيچ كارگرداني در آمريكا تا به حال جرات چنين تعبيري را از اين حادثه تاريخي نداشته است. پن مي گويد: حكومت و رسانه ها از قرار معلوم موافق هستند كه انتقام، تسلي بخش ترين و در عين حال سودآورترين عكس العمل نسبت به اين تراژدي است. هيچ كس حاضر نشد كه را 110901 در آمريكا نشان دهد انگار كه با اينكار نظريه پن بايد تاييد مي شد. پن هم پس از آن مجددا به عنوان هنرپيشه براي نان در آوردن بازگشت و چهار فيلم را به عنوان تهيه كننده آغاز كرد. يك فيلم از كلينت ايستوود يك، فيلم كمدي در كنار وودي آلن و يك فيلم جنايي كه در آن در نقش يك هواپيماربا با هواپيما به داخل دفتر كار ريچارد نيكسون پرواز مي كند! او دوباره به زندگي عادي خود بازگشته بود كه يك روز در حالي كه با دختر خود ديلن به خانه برمي گشت، ناگهان احساس عجز و خشم او را فرا گرفت. پس از آن نشست و نامه اي سرگشاده براي جورج بوش نوشت و پس از پرداخت 65 هزار دلار به روزنامه واشنگتن پست، اين نامه را به چاپ رساند. در اين نامه پن پس از يك صبح به خير، آقا رئيس جمهور، را به طرز محترمانه اي سرزنش كرده كه اعمال او به دور از هرگونه وطن دوستي است و به بنياد و اساسي كه آمريكا براساس آن شكل گرفته، لطمه مي زند. پن نسبت به گسترش ترس، كاهش آزادي هاي مدني، لبخندهاي مرموز بوش كه هرگاه صحبت از نوعي جنگ نوين مي كند در چهره اش نقش مي بندد و نسبت به عصر وحشت و جنايت كه بوش با تمام توان خود سعي در شرح آن دارد، هشدار مي دهد. در رسانه هاي آمريكايي بخش هايي وجود دارند كه معمولا متخصص در تحقيق و تفحص در زندگي ستارگان اين كشور هستند، اما بعد از اين عمل پن تمامي آنها سكوت كردند و در روزهاي بعدي تلفن دفتر او حتي يك بار هم زنگ نخورد. پرنده ها در باغ آواز مي خوانند و خورشيد پاييزي نيز آرام آرام پايين مي رود. پن صبحانه اش را با يك سيگار و كولا تمام مي كند. او خسته است اما قطع اميد نكرده. بيشتر شبيه كسي است كه ديگر هيچ چيز نمي تواند او را غافلگير كند. خيلي از شخصيت هاي برجسته جامعه و سينما تا به حال حرفي نزده اند و من فكر كردم كه آنها از اين بيم دارند كه يك اشتباه انجام دهند. اگر يك روز فردي با يك بمب كثيف وارد آمريكا شود چه كسي پاسخگو خواهد؟ بود من مطمئنم كه اگر اين فاجعه فردا اتفاق نيفتد 10 سال ديگر رخ خواهد داد و اين به هيچ وجه بهتر نيست. شان پن يك توطئه گر يا دسيسه چي نيست اما عمري را در هاليوود گذرانده و پس از گذشت 20 سال آموخته كه از دوربين خود چگونه بايد استفاده او كند نمي تواند بپذيرد كه يك سيستم محافظه كار كه آمريكا را تحت سلطه خود درآورده رسانه ها را آن چنان رهبري مي كند كه انگار آنها اركستر سمفونيك هستند. در اين سيستم رئيس جمهوري وجود دارد كه به هيچ وجه يك انديشمند نيست، اما با فريبندگي و دلربايي خاص و همچنين با شوخ طبعي و عقل سليم خود دنيا را اداره مي كند. پن در مورد او مي گويد: بوش هيچ وقت به دنياي بيرون مرزهاي ما اهميتي نداده است. او فكر مي كند كه تماشاي فيلم هاي جان وين معادل نگاه كردن به جهان است. بوش مردي است كه در ناز و نعمت بزرگ شده و هيچ گاه به خود زحمت نداده كه نگاهي هم به آن طرف نرده هاي مزرعه دامداريشان در تگزاس بيندازد. آمريكايي ها دقيقا همين را دوست دارند. اينكه رئيس جمهورشان هيچ وقت آن مزرعه را ترك نكرده است. هيچ برنامه صلحي براي خاورميانه ندارد و به دور از هر گونه جنجال اخلاقي; در مزرعه اش زندگي مي كند. هر گاه هم كه مشكلي وجود داشته باشد، ساده ترين راه حل از نظر او، سركوب كردن آن مشكل است. پن كه در گذشته هرگاه اوضاع وخيم مي شد از مشت هاي خود نيز استفاده مي كرد، حالا مثل يك كابوي انسان دوست به نظر مي رسد كه كلاه مشكي بي قانوني را با كلاه سفيد ساير شهروندان تعويض كرده است. پن معتقد است كه سياست هاي حكومت بوش بر اين اساس هستند كه چه چيزي براي كاسبي بهتر است و يا اينكه چه چيزي در تلويزيون جذابتر است. جاني آمريكا كه، متعلق به طبقه متوسط جامعه آمريكا است 30 سال است كه درآمدي ثابت داشته و چند وقتي است كه شغل دوم خود را هم برگزيده تا بتواند قسطهاي عقبمانده خود را بپردازد. او وقتي به خانه مي رود، بي خبر از همه جا و از تلويزيون مطلع مي شود كه عده اي غريبه قصد جان او و خانواده اش را كرده اند و سپس در شبكه CNN آرم جنگ با عراق را مي بيند، مشخص است كه چه اتفاقي خواهد افتاد. همين كانال CNN انگار قسمتي از يك فيلم پرتحرك را نمايش مي دهد و يك گوينده براي تبليغ اين فيلم، با صدايي كلفت مرتب نام فيلم را تكرار مي كند: جنگ با عراق برو ذرت بو داده بخر كه هر لحظه ممكن است فيلم شروع شود! دو ساعت است كه پن بيدار است و در حالي كه هشتمين سيگار خود را روشن مي كند، يك كاغذ از دستگاه فاكس او بيرون مي آيد. يكي از خبرنگاران وال استريت ژورنال در اين نامه او را يك چپ گراي هاليوودي خطاب كرده است. پن از خواندن اين عنوان عصباني مي شود، اما در عين حال سينه اش را نيز از غرور ستبر احتمالا مي كند شبيه آن موقعي شده كه هنوز حمله نكرده بود. پن مي گويد: درست است كه رسانه هاي آمريكا در مورد نامه من گزارش ندادند، اما در واقع يك حركت اعتراض آميز آغاز شده كه ديگر نمي توان از آن چشم پوشيدهزار 1500 نفر در واشنگتن 20 هزار نفر در بوستون و عده اي نيز در سان فرانسيسكو. اين تعداد از دهه شصت تاكنون كه نيروهاي آمريكايي براي پنجمين سال در ويتنام ماندند، بي سابقه بوده است. اما اين طور نبوده كه پن در جواني براي اعتصاب، خود را به زنجير ببندد كه حالا بخواهد به وجدانش و همچنين به دنيا ثابت كند كه چه انسان خوبي است. بلكه برعكس. شان پن در اكثر اوقات به عنوان يك آدم بد ظاهر مي شد و اين بيشتر به خاطر نقش هايي بود كه مي پذيرفت. البته اين تنها دليل شرارت او نبود. درست است، كسي كه در نقش يك قاچاقچي يا آدم كش و يا فردي كه محكوم به مرگ شده، نمي تواند وجهه پاكي مثل تام هنكس براي خود دست و پا كند، اما اعمال و كردار پن در زندگي واقعي نيز بهتر از اين نبوده است. او مجبور نبود كه مانند سايرين براي حضور در هاليوود خودكشي كند، او در هاليوود به دنيا آمد. مادر او آيلين بازيگر است و پدرش لئو نيز همين شغل را داشت، تا روزي كه در اوايل دهه پنجاه از ذكر اسامي همكارانش به كميته ضدتوطئه هاي غيرآمريكايي خودداري كرد. شان پن هنوز هم از پدر خود با افتخار صحبت مي كند: او در نيروي هوايي بود و در آسمان هاي آلمان در راه وطن خود به او شليك شد. سپس با اندوه خاصي اضافه مي كند: اما زماني كه به وطنش بازگشت، او را از ادامه كار بازداشتند. شان پن در جواني با رفقاي خود به دريا مي رفت و موج سواري مي كرد. او از ساحل عمومي اي كه با دوستانش به اشغال خود درآورده بودند، در برابر هرگونه غريبه اي كه از ساير محله ها مي آمد، دفاع مي كرد. انگار كه آنها سربازان ارتش دشمن هستند. پن عاشق نبرد بود و دل اش مي خواست وكيل شود. اما بازيگري براي او آسان تر بود، ضمن اينكه هاليوود آن زمان در خانه پدر و مادرش مثل امروز پيچيده نبود. قرار بود كه سينما انسان را به دنياي ناشناخته ها ببرد، با لغات و تصاويري كه در نگاه اول پيچيده اند اما طوري منتقل مي شوند كه انگار از آسمان افتاده اند 20 پن ساله بود كه با فيلم Ridgemant at Times Fast High شناخته شد، اما روزي مشهور شد كه خانم جواني در يك استوديوي فيلم متوجه او شد و با وي حرف زد. خانمي كه به اين معروف بود كه هر چه را مي خواست، مي گرفت. اين خانم كسي نبود جز مدانا. پن حالا در ب. ام. و خود نشسته و به سمت يك رستوران ايتاليايي حركت مي كند، چون از ساندويچ تن ماهي اي كه داشته اصلا لذت نبرده. او هنوز هم نمي تواند به راحتي درباره زندگي مشتركش با مدانا صحبت كند. من يك قرار ساده را با ازدواج اشتباه گرفتم، ضمن اينكه در آن زمان سرم زيادي گرم بود! پس احتمالا زماني كه در روز سالگرد ازدواجشان يك تفنگ برداشت و به سمت هليكوپترهايي كه بالاي خانه اش مشغول عكاسي بودند شليك كرد هم سرش گرم بود. پن در مورد آن روز با خنده مي گويد: احتمالا، چون اگر سرگرم نبود، تيرم به آنها اصابت مي كرد! او به كتك كاري با عكاس ها مثل كشيدن سيگار و نوشيدن مشروب عادت كرده بود. حتي 34 روز زندان هم او را از اين كار باز نداشت. همه اين دردسرها باعث شد تا پن از ملكه پاپ بعد از گذشت سه سال و نيم طلاق بگيرد. دنياي پرزرق و برق ستارگان هيچ وقت براي او جالب نبود، اما صبرش پس از چند سال لبريز شده بود. سپس در فيلم هايي كه به عنوان كارگردان هزينه هايش را خودش تامين مي كرد، بيننده را به فكر وامي داشت. او در فيلم هايي از قبيل Runner Indian و Guard يا TheCrossing تلخي هاي زندگي يك آمريكايي ساده را نمايش مي دهد. در اين جريانات با يك بازيگر اهل تگزاس به نام رابين رايت آشنا شد. او هم موهاي بلوند داشت. پن با او ازدواج كرد و بچه دار نيز شدند. دو فرزند پن نام الگوهاي پدرشان را گرفتند: ديلن فرانسيس و هاپر جك. زماني كه در لس آنجلس به او و خانواده اش در اتومبيل حمله شد، تصميم گرفت كه دنياي بيمار هاليوود را به مقصد مارين كانتي ترك كند. جايي كه زيبا و آرام و منطقه اي امن براي فرزندان اوست. اما با تاسف و اندوه اضافه مي كند: اصلا نمي خواهم بدانم آخرين باري كه همسايه هاي سفيدپوست اين منطقه يك شهروند با پوست تيره را ديده اند، مربوط به چه زماني؟ است البته به جز باغبان محله! ضمنا سيگار كشيدن هم تقريبا در تمامي نقاط مارين كانتي ممنوع به است همين خاطر بود كه پن به دوست خود جك نيكلسون توصيه كرد كه به جاي مارين كانتي مي تواند مستقيما به يك پمپ بنزين در وسط بيابان اسبابكشي كند. حالا آفتاب، نور كمي را روي آسفالت انداخته است و پن در حالي كه سيگار ديگري را روشن مي كند، مي گويد: سال آينده، سال سرنوشت سازي براي آينده اين قرن خواهد بود و متاسفانه فرزندان من مجبورند تاوان ديگران را پس بدهند. واقعا عجيب است. پن با بدبيني خاصي نسبت به هاليوود نگاه مي كند و معتقد است كه در آينده قادر به تامين اين زندگي مجلل نخواهد بود. هاليوود روز به روز از حقيقت بيشتر فاصله مي گيرد، مانند سياست آمريكا. چون محافظه كاران آمريكايي واقعيت كثيف و آغشته به خون در اين دنيا را به نوعي سينما تبديل كرده اند. خيلي ها هستند كه با نااميدي به ماموريت شان پن نگاه مي كنند. شايد اين طور باشد، اما اين بار قضيه با تمامي كارهايي كه ستارگان انجام مي دادند تا خود را بزرگ تر جلوه دهند، فرق چون مي كند آن روزي كه تصاوير دروغين رسانه هاي آمريكا كه راه حقيقت را سد كرده اند متوقف شوند، تفكراتي كه فراسوي لشكر بوش هستند، مجددا ظهور خواهند كرد.