Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811017-59489S1

Date of Document: 2003-01-07

داستانك اقيانوس ابدي روي پله ها ايستاد و به آن سوي تلاطم خيره با شد صداي بلند گفت: اقيانوس ابدي باد خيلي زود صدايش را به دوردست ها برد. ابدي، جاودان، فناپذير دستي بر پيشاني اش كشيد: نه مثل من! از ميان امواج كف آلود سفيديال، خورشيد درخشيد و انگار هزاران آينه، نور آن را دوچندان مي كرد. با اينكه نور چشمش را مي زد نگاه با كرد تمام وجود در اين آرزو بود كه پس از غوطه خوردن و شسته شدن در انعكاس نور، اقيانوس بزرگ هم نگاهش كند. گفت: مرا ببين، وجودم را از آن خود كن و به ياد آور. به ياد آور شايد من هم جاودان شوم. اقيانوس جوابي نداد. ديري نگذشت كه ابرها خورشيد را در زير خود پنهان كردند و افسون بارقه هاي نور خيره كننده آنراشكست و در خود محو كرد. او به آبها پشت كرد. بي قرار بود تا از آنجا دور شود، با هر قدم سه پله و گاهي چهار پله را پشت سر مي گذاشت. از كنار دختربچه اي گذشت. دختر مات و مبهوت مردي را ديد كه بالاي راه پله ناپديد شد. دختر فرياد زد: مامان اون مرد رو؟ ديدي اون همه پله ها رو پريد! دخترك سعي كرد حركت مرد را تقليد كند، اما آنقدر بزرگ نبود كه بتواند بيش از يك پله را بپرد. مادر دستش را دختر گرفت كه از پشت سر، مادر را همراهي مي كرد، در روياي مردي بود كه مي توانست همه پله ها را بپرد، و در اين خيال كه شايد، او هم روزي بتواند مثل آن مرد بزرگ، همه پله ها را بپرد. مارك استنلي بيوباين ترجمه: عليرضا صيامي