Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811016-59472S1

Date of Document: 2003-01-06

ساعت چهار بار نواخت محمد آزرم ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد سرآغاز فصل ديگري در شعر معاصر ايران است فصلي با خصلت هاي گوناگون كه براي برخي لحظه ايمان آوردن به حضور مقتدرانه شاعر زن در عرصه شعر است ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد شعر مهمي مهمترين است شعر فروغ فرخزاد دانسته شده. خلاصه و عصاره شعرهاي اوست. پانزده دي يادآور خاطره فروغ فرخزاد است. او سرآغاز فصل ديگري در شعر معاصر ايران است. فصلي با خصلت هاي گوناگون كه براي برخي لحظه ايمان آوردن به حضور مقتدرانه شاعر زن در عرصه شعر است، براي برخي ديگر، امكان اقتباس از ادبيات روز جهان و ايجاد رابطه با آن مثل شعرهاي سرزمين هرز و آواز عاشقانه جي. آبفرد پروفراگ اثر تي. اس. اليوت هر، چند كه اين رابطه در اين سو بماند و از سوي ديگر پاسخي دريافت نكند. ايمان بياوريم... براي بعضي شكل جديدي از تدوين سطرها و عبارت هاي شعر و همگون شدن دو بافت زباني ناهمگون است و براي بعضي ديگر، هنوز و همچنان جايي براي يافتن آنچه در گذشته به آن مي گفته اند: تصويرهاي درخشان، استعاره هاي زيبا، زبان روان و شعري بيانگر دردهاي اجتماع. متن حاضر مي كوشد با ديدي متفاوت ايمان بياوريم.. را ببيند و آن را وادارد كه در ديدگاهي مقابل خود بايستد و گاهي به خودش هم نگاهي بيندازد. ببيند شناخت ذهني اش از بيرون كه با شناخت شعرهاي ديگران از آن پيوند خورده، چقدر منجر به خودانديشي دروني مي شود و چقدر از اين مسئله بازمي ماند. و اين منم / زني تنها / در آستانه فصلي /سرد در ابتداي درك هستي آلوده زمين / و ياس ساده و غمناك آسمان / و ناتواني اين دست هاي سيماني / از ابتداي شعر، راوي متن هم هويت خود را اعلام مي كند و هم موقعيتي را كه در آن قرار گرفته. ولي زمان و مكان را در زبان به خواننده احتمالي نشان نمي دهد، آن را توصيف مي كند و چون اين توصيف با ذهنيت راوي آميخته شده، موقعيت توصيفي نيز، موقعيتي ذهني و جهت دار اگر است متن شعر به خواننده احتمالي اين امكان را مي داد كه با قراردادهايي زباني موقعيت را در خود زبان مشاهده كند و چگونگي آن را خود برآورد كند، آن وقت با روايتي بي طرف مواجه بوديم كه از هر طرف خواننده احتمالي را به درك كردن خود دعوت مي كرد و خود به جاي همه، فقط به درك راوي از زمان و مكان اكتفا نمي كرد. زمان گذشت / زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت / چهار بار نواخت / امروز روز اول دي ماه است / من راز فصل ها را /مي دانم و حرف لحظه ها را مي فهمم / نجات دهنده در گور خفته است / و خاك، خاك /پذيرنده اشارتي ست به /آرامش بر اساس آنچه در اين بند از شعر مي خوانيم، همواره در اين شعر و به ويژه در بند دوم آن، زمان، ساعت چهار روز اول دي ماه است. و اين دقيقا همان جايي است كه وقتي شعر در زماني غير از زمان ياد شده، خوانده شود، همه تعريف هاي ذهني راوي متن از زمان و مكان جهان بيرون و آگاهي نسبت به آن، نه تنها مورد ترديد قرار مي گيرد، بلكه اساسا مردود مي شود. از طرفي مي توان زمان ياد شده را به عنوان يك مبدا درزماني در متن شعر پذيرفت. زماني كه در متن شعر جريان دارد و دقيقا با زمان بيروني مطابق نيست. بلكه نشانه و استعاره اي است كه نحوه گذشت زمان بر اساس سنجش هاي بيروني را توضيح مي دهد. در بند بعدي شعر كه يك سطر بيشتر نيست، دوباره اين سطر را مي خوانيم: زمان گذشت و ساعت چهار بار /نواخت. پس متن شعر از اين بند يا به روز ديگري غير از اول دي ماه اشاره مي كند و يا نوشتن اين سطر، باعث تناقض بين گفتار و رفتار شعر مي شود. گفتار شعر به گذر زمان اشاره مي كند اما رفتار شعر، منطق ايستايي زمان را نشان مي دهد. در بند ديگري از شعر دوباره به اين سطرها برمي خوريم: در آستانه فصلي سرد / در محفل عزاي آينه ها / و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده /رنگ... كه تعبير آستانه فصلي سرد استعاره اي از روز اول دي ماه است. پس فرض اول هم پذيرفتني نيست، از اين گذشته در جاهاي ديگري از متن، از آغاز فصل سرد و ايمان آوردن به آن صحبت مي شود. اما پذيرش فرض دوم يعني توقف و ايستايي زمان، تمام متن شعر را دچار مشكل مي كند. چرا كه بدون گذر زمان، فصلي وجود ندارد كه رازي داشته باشد. لحظه هايي وجود ندارد كه حرفي داشته باشند و آغاز و پاياني وجود ندارد، نه براي فصل و نه براي همه اتفاق هايي كه راوي در متن شعر از آنها حرف مي زند. و اين زمان خسته مسلول / و مردي از كنار درختان خيس مي گذرد /... نگاه كن كه در /اينجا زمان چه وزني /دارد... حتي با اين سطرها هم، مشكل متن برطرف نمي شود، چرا كه كندي يا سنگيني زمان كه تعبيري حسي از آن است، با گذر زمان مرتبط است و با توقف آن، معناهاي خود را از دست مي دهد و بي ربط مي شود. از اين گذشته، زمان مفهومي است در جريان كه حتي شكستن آن در يك اثر هنري نيازمند حركت است و در ايستايي خود را نامفهوم مي كند. اكنون اگر بپذيريم شعر ايمان بياوريم... از ذهن يك راوي نقل مي شود كه در يك لحظه خاص از زمان قرار دارد، چه اتفاقي؟ مي افتد توقف راوي در راس ساعت چهار روز اول دي ماه، مي تواند تعبيري از لحظه مرگ راوي شعر باشد و تمام شعر با همه فراز و فرودهايش، با همه يادآوري ها و پيشگويي هايش، استعاره اي از همين يك لحظه باشد. انطباق آغاز و پايان اين لحظه برهم و يكي شدن راوي متن، نجات دهنده، آن دو دست جوان كه زيربارش يك ريز برف مدفون شدند و مردي كه از كنار درختان خيس مي گذرد: چگونه مي شود به آن كسي كه مي رود اين سان / صبور / سنگين / سرگردان / فرمان ايست /داد چگونه مي شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچ وقت زنده نبوده /است... اين سطرها را مقايسه كنيد با نجات دهنده و وضعيت او كه در ابتداي شعر تعريف شده است و با اين سطرها: من از كجا؟ /مي آيم كه اين چنين به بوي شب؟ آغشته ام / هنوز خاك مزارش تازه /است مزار آن دو دست سبز جوان را /مي گويم و نيز با اين سطرها و استعاره سرد شدن براي مفهوم مرگ: ما مثل مرده هاي هزاران هزارساله به هم مي رسيم و آنگاه / خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد /كرد من سردم است / من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد /... / و من نگاه نكردم / تا آن زمان كه پنجره ساعت / گشوده شد و آن قناري غمگين چهاربار نواخت / چهاربار نواخت / و من به آن زن كوچك برخوردم / كه چشم هايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند /... آيا راوي در لحظه مرگ تمامي زندگي اش را در يك آن مرور؟ كرده اگر اين طور باشد، مي توان شعر ايمان بياوريم را.. اجرايي از آن لحظه دانست و روايت ذهني راوي و پيشگويي ها، يادآوري ها، جابه جايي ها و تغيير فعل هاي دستوري و خودانديشي متن و نقض اين خودانديشي را نيز با آن توجيه اما كرد وجود ديگري نيز هست كه نبايد آنها را ناديده گرفت. زبان اين شعر، همان گونه كه اشاره شد، زباني جهت دار است كه براي ذهنيت خواننده احتمالي و امكان درك و دريافت او تعيين جهت مي كند و اين امر را به خود او واگذار نمي كند. از طرفي، بسياري از سطرهاي اين شعر، اكنون توانايي حضور در موقعيت شعر بودن را از دست داده اند و به خاطر نوع ساخت خود، بدل به كليشه هاي بسيار مصرف شده، شده اند، پس چه رازي در اين شعر وجود دارد كه هنوز هم آن را خواندني؟ مي كند شعر ايمان بياوريم... داراي سطرهايي است كه نمايان گر خودانديشي متن است. از چيزهايي حرف زده مي شود كه در متن شعر اين رفتارها مشاهده مي شود. در اين سطرها گفتار و رفتار شعر، انطباق بيشتري با هم دارند و حتي آينده نگري و پاسخ گويي به نقد خواننده احتمالي را براي متن امكان پذير مي كنند. در جايي از شعر گفته مي شود: و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود / كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا /آمد اين دو سطر هنگامي كه به خود اين شعر ارجاع داده شود و صرفا به ارجاعات بيرون از متن اكتفا نگردد، مي تواند تعريفي از كل شعر ايمان بياوريم... باشد و بيان گر گفتار و نمايان گر رفتار آن تلقي گردد. كل شعر ايمان بياوريم... هستي هاي چندگانه اي ندارد كه در اثر همنشيني با يكديگر و تدوين صورت گرفته در آن، به صورت يك كل جلوه گر شود. بلكه وجود متحدي دارد كه تكه تكه شده و گاهي اين تكه ها جابه جا شده اند يا به صورت تكرارجا عوض كرده اند. تكه هاي تكراري، اين امكان را به متن شعر مي دهند كه تدوين هاي ديگري غير از تدوين قطعي تلقي شده شعر را به خواننده احتمالي پيشنهاد كند. و اين منم زني تنها... /اين، آغاز شعر است كه مي توان آن را در جاي ديگري از شعر تدوين كرد. پايان شعر نيز تكرار اين سطر است: ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد /..سطرها و تكه هاي ديگري از شعر نيز، چند بار تكرار شده اند كه تغيير تدوين را امكانپذير مي سازند. از طرفي اين وجود متحد اما تكه تكه شده با ذهنيت راوي متن كه تنها يك نفر است و لحن واحدي دارد، حتي وقتي مي خواهد يك بافت زباني ظاهرا قديمي تر را ارائه كند، نيز همخواني دارد. در متن شعر سطري نوشته شده كه مي تواند براي شاعران پايبند به دستور زبان جالب توجه باشد: من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرف ها و صداها مي آيم /...متن حاضر، بي تفاوتي را مترادف تفاوت نداشتن و يكسان بودن در نظر مي گيرد تا هم شاعران طبق دستور راضي باشند و هم اين سطر كه به اين نيت نوشته نشده، نمايان گر خودانديشي شعر ايمان بياوريم... باشد و وجه ديگري از آن را كه يكسان بودن فكرها و حرف ها و صداها از نظر شكل زباني است، توضيح دهد. جهان متن اين شعر جهان بي تفاوتي هاي شكلي است. شايد به دليل قرار گرفتن راوي در لحظه توقف زمان و ذهني شدن همه رويدادهاي قبلي و به ياد آوردن همه آنها در يك آن اين اتفاق افتاده باشد. خطوط را رها كنيم، به قول اين شعر: هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد.