Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811016-59471S2

Date of Document: 2003-01-06

وقتي با چشمان باز مي ميريم تاثير هنريك ايبسن بر تئاتر مدرن جهان _ 1 مالكوم برادبري ترجمه: سعيد سهيلي مالكوم برادبري متولد 1923 منتقد ادبي و استاد دانشگاه Aangli East است. او به سبب شيوه نقاديش در آثار ادبي از سويي، و به لحاظ خلق رمان هاي طنزآلود و تنظيم سريال هاي تلويزيوني از سوي ديگر، شهرت فراواني دارد. كتاب ادبيات مدرن بر گرفته از سري برنامه هايي تلويزيوني است كه در آمريكا و اروپا پخش شده برادبري است در اين كتاب ابتدا، به تجزيه و تحليل عوامل و جريان هاي ويژه اجتماعي _ سياسي مي پردازد، كه مالا سبب ظهور شيوه نوگرايي در ادبيات و هنر گرديد. سپس به نقد و بحث در خصوص آثار ده نويسنده نامدار جهان مي پردازد. او در اين كتاب اهميت نقش هنري _ ادبي نويسندگاني چون: داستايوفسكي، هنريك ايبسن، جوزف كنراد، توماس مان، مارسل پروست، جيمز جويس، تي. اس. اليوت، فرانتس كافكا را مورد تحليل فاضلانه اي قرار داده به بحث درباره نقش هنري، و ويژگي آثار مشهور آنان مي پردازد. آنچه مي خوانيد بخشي از مقاله برادبري در مورد هنريك ايبسن است. * * * هنريك ايبسن درام پردازي است كه بيش از هر كس بر ادب مدرن جهان تاثير نهاده است، براي پي بردن به عظمت روحي ايبسن بايد به تابلوي نقاشي نقاش هموطنش ادوارد مونچ ( ) 19441863 نظر افكند. مونچ نقاشي بيمار و درونگرا بود; تصويرگر تاريكي و روشنايي، اميد و نااميدي، تحليلگر درون دردناك خويش، و بيانگر شور پيام زندگي هول انگيز او سراسر جهان هنري قرن بيستم را زير تاثير خود قرار داد. تابلوي مشهور مونچ به نام فرياد فريادي است كه از دردي دلخراش برمي خيزد، و پژواك آن بر سرتاسر هنر قرن بيستم طنين مي افكند. مونچ بدين سبب نقش برجسته اي را در به ثمر رساندن جنبش اكسپرسيونيستي ايفا مي كند، اين تاثير در آثار هنرمندان آلماني دوران پيش از جنگ جهاني نخست، در دو مركز هنري مونيخ و درسدن مشاهده مي شود، همچنان كه سبك كوبيسم مكتب هنري پاريس را متاثر كرد. مونچ يكي از هنرمندان نسل سال هاي آغازين قرن بيستم بود، كه هشتاد سال عمر كرد، و شاهد جنگ دوم جهاني نيز بود. ايبسن اما شخصيتي است ژرف انديش تر از آنچه كه مونچ به تصوير كشيده بود. كسي كه نسلي پيش از مونچ انقلابي را در اين زمينه به وجود آورد، انقلابي كه نه تنها سنت هنري اسكانديناوي، بلكه سراسر غرب را دگرگون جيمز كرد جويس دوست دلباخته، و طرفدار ايبسن در سال 1900 درباره او مي گويد: بايد از خود پرسيد آيا تاكنون كسي توانسته است در دنياي انديشه و در جهان مدرن از چنين توان هنري برخوردار باشد آن هم زماني كه ديگر تاثير ايبسن بر هنر اين دوران به انتها رسيده بود. گئورگ براندس ديگر طرفدار هنرمند ايبسن كه خود در شيوه هاي نوانديشي و نوگرايي صاحبنظر و منتقدي بزرگ بود، ايبسن را به نيچه پيوند مي زند، و مي گويد: اينان پيش گامان هنر مدرن هستند، كساني كه شكافي ژرف را ميان ديروز و امروز ايجاد كردند، كساني چون ارنست رنان، و جان استوارت ميل. ايبسن بزرگ ترين درام پرداز روزگار خود، شخصيتي ژرف نگر و پيشاهنگي بود كه جنبشي را در درون دنياي هنري خود پرورش داد، آنچه را كه ايبسن در نيمه دوم قرن نوزدهم بر آن تاثير نهاده بود، به يك باره در آخرين دهه قرن به صورت يك جريان هنري _ ادبي سر برآورد، همچنان كه حركت اعتراضي او نيز دقيقا سال هاي پاياني قرن نوزدهم را به خود مشغول داشت. نخستين نمايشنامه او به نام كاتلينا كه به يك درام تاريخي شباهت دارد نخست در 1850 به نمايش در آمد، و آخرين نمايشنامه او با مفهومي سمبليك با عنوان (وقتي با چشمان باز مي ميريم ) شهرت يافت، كه از نظر سمبوليستي نمايشنامه اي درخور توجه بود و جيمز جويس درباره آن نوشت: اگر اين اثر، بزرگ ترين اثر اين نويسنده نباشد، بايد يكي از كارهاي بزرگ او محسوب شود. ايبسن در سال 1906 بدرود حيات گفت و مانند فردريك نيچه نقطه پاياني بود بر قرني كه اين هر دو فرهنگ ورز بزرگ بر آن تاثير شگفتي نهادند. ايبسن طي پنجاه سال بيست و پنج نمايشنامه نوشت آن هم در يك دوره زماني كه هيچ گونه اثر درامي در ادبيات نروژ ظهور نكرد. سنت درام نويسي در آن كشور رو به زوال مي رفت زيرا تنها شكل جدي درام درام هاي رمانتيكي بود كه به منظور اجرا نوشته نمي شد بلكه فقط به عنوان اثري ادبي مورد مطالعه قرار مي گرفت. او اگر چه به آهستگي به شهرت رسيد اما از سال 1870 تا هنگام مرگش بر آثار ادبي جهان تاثير نهاده بود. انديشه هاي ايبسن درباره تئاتر نو قابل تامل است. او جريان هاي عصيانگر فكري در تئاتر را هدايت مي نمود و به هنگام مرگش ديگر هنر تئاتر مانند شعر و رمان نويسي هنري كاملا رسمي و شناخته شده بود. شيوه متعالي و مدرن ايبسن در تحول هنر تئاتر در حقيقت تغيير ماهيت صحنه قالب اجرايي هنرمند و رابطه هنرمند و بيننده بود. در دهه 1890 آثار ايبسن تقريبا در همه جا شناخته شده و به شهرت رسيده بود. همان گونه كه جيمز جويس در سال 1900 مي نويسد: هنر بزرگ اين مرد روز به روز چشمگير و صاحبنام مي شود. در چنين دوراني است كه ايبسن بر بسياري از بدخواهان خود پيروز شده، در بيشتر محافل اروپايي اصطلاحي مطرح بود تا آن جا كه در سال 1891 جورج برناردشاو كتابي در همين زمينه با عنوان (جوهر اصلي ايبسنيسم ) نوشت. شاو در اين كتاب عنوان كرد، كه هنر ايبسن براي ما و زمانه ما از هنر شكسپير مهم تر است. در همين سال ها در جامعه آلمان، شعري به عنوان ضربالمثل ورد زبان ها بود، بامفهوم (همه جا ايبسن، همه جاي جهان تب ايبسن، تب ايبسن، ادامه دهيد، همه جاي جهان تب ايبسن جريان دارد ) حتي، بريتانيا كه توانسته بود براي مدت يك دهه از اين جنبش در امان بماند، از تاثير آن بي نصيب نماند، چنان كه ترجمه هايي از آثار او به زبان انگليسي انتشار يافته و در اختيار عموم قرار گرفت. برخي از روزنامه هاي محافظه كار لندن، از آثار ايبسن به عنوان آثاري غم انگيز و منفي ياد كردند، اما كارورزان هنر و ادبيات نو دريافته بودند، كه تحول ناشي از جنبش مدرن، هنر تئاتر را نيز دگرگون كرده است. ايبسن نه تنها به كار ادبي اين قرن شكل تازه اي بخشيد بلكه تلاش كرد تا تحولي در نحوه فكر و طرز آفرينش هنري جهان به وجود بياورد. بلي اين ايبسن است كه مي گويد: ارزش هاي پيرامون ما تا چه اندازه سقوط كرده اند. تحول مورد نظر ايبسن، البته در ارزش هاي هنري روزگار او به خوبي مشهود بود، چنان كه در نمايشنامه (روسمرس هولم ) مي گويد: انديشه نيازمند دگرگوني است عنوان هايي چون آزادي و برابري ديگر به روزگار گيوتين شباهتي نداشته مصاديق پيشين خود را از دست داده اند. سپس عنوان مي كند كه بايد مصداق تازه اي براي آنها جست وجو نمود، اين دگرگوني عميق مي بايد در روح و روان آدمي پديد آيد. اين ها جمله هايي هستند كه او در نامه مشهور خود در سال از 1870 درسدن آلمان به دوستش براندس در كپنهاگ مي نويسد: آثار ايبسن در مجموع با آثار نيچه مقايسه شده اند چنان كه در مراحل نقد هنري و ادبي پايه و مايه او را داشته است. مايه اي از هنر و ادبيات كه بتواند مسائل تازه و نو را توضيح دهد و ترجمان احوال شخصيت هاي تازه اي باشد. رسالتي كه تنها اجتماعي يا سياسي نيست، بلكه درك و استنباطي است كه بتواند انقلابي دروني را ايجاد كند شورشي كه گوهر تفكر هنري - ادبي را متحول نموده، در نهايت عصياني باشد عليه قراردادهاي اجتماعي، شخصيت پرستي و تعصبات مذهبي كه برپايه خوش بيني هاي قرن نوزدهمي بنا شده بودند. با وجود آن كه هر خواننده آثار ايبسن در بدايت امر تصور مي كند، كه وي آرزو مي كند تا افكار و آثارش به شكلي خوانده و شنيده شود اما در نهايت پي مي برد كه براي او آرزوي رهايي و آزادسازي در درجه نخست اهميت قرار داشته است. ايبسن هنرمندي خود ساخته و نويسنده مشخص و چشمگير قرن نوزدهم و فرزند زمانه خود بود. با وجودي كه او خود را از داستايوفسكي جدا مي كند، اما خود از داستايوفسكي خوف انگيزتر است. هر دوي آنان كاوش در روح و روان رمانتيك بشري را آغاز نمودند، و هر دو نيز از پاسداران انقلاب 1848 بودند كه به اعتقاد ايبسن دوران پر بار و پرمعنايي را به وجود آورد. ايبسن در دوران رواج ايده آليسم و رمانتيك آغاز به كار كرد و در 1848 ناگهان ايده آليسم شايع در زمانه او رو به زوال نهاد و زمزمه هاي رئاليستي در عرصه هنر و ادبيات به گوش رسيد. اين نگرش تازه چنان تاثيري نهاد كه يك باره تمامي جوامع ادبي اروپا را در نورديد. رئاليستي كه بيشترين كوشش و توجه را به مشكلات و بحران هاي اجتماعي معطوف مي داشت. مشكلات و بحران هايي كه خود زير تاثير تفكر ايبسنيستي به وجود آمده بودند. جرياني رئاليستي كه در واقع طغياني را عليه مكتب ناتوراليستي گذشته پديد آورده بود. در سال 1890 هنگامي كه چنين بحران هايي در عرصه هنر و ادبيات جهان جريان داشت ايبسن به نروژ باز مي گردد، تا دوباره با گذشته خود پيوندي برقرار كند. طرفدارانش در شهر كريستيانياي نروژ مهماني با شكوهي ترتيب دادند، كه در آن نويسندگان و نقاشان و هنرمندان بزرگي شركت داشتند، به ويژه نقاشاني كه به انگيزه نقاشي از چهره او به اين جمع آمده بودند. ادوارد مونچ كه از نام آورترين آنان بود با همكاري و همفكري گروهي از نقاشان، چهره ايبسن را به گونه اي اعجابانگيز نقاشي كرد، با چشماني دهشت انگيز و با حالتي كه يكي از آنها نيمه بسته و ديگري كاملا گشوده بود (به مفهوم چشمي نظاره گر دنياي درون و چشمي ناظر بر جهان بروني ).نظر عمومي چنان بود كه طرح نقاشي شده هيچ يك از ديگر نقاشان مانند نقاشي ادوارد مونچ گوياي احوال دروني و بيروني ايبسن نبوده است. تابلوي مونچ در حقيقت يك صحنه تئاتر را نشان مي داد كه ايبسن در آن، با لباس سياه و ضخيم و ريش پهن و دو رشته با چشماني درون نگر و برون نگر ايستاده است. صحنه تئاتر همچنين با طرح هايي دكوربندي شده بود كه از يكسو زندگي كنوني و از سويي ديگر شبحي از خاطرات احساسات كهن و پيشين را نشان مي داد، با پنجره اي نيمه باز كه حائل او با دنياي فعال و وسيع بيرون از صحنه تئاتر بود.