Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811015-59455S1

Date of Document: 2003-01-05

تو راعشق شناسد نه خرد شرح سفر به قونيه و حضور در مراسم بزرگداشت مولانا سيما صراف با شروع موسيقي قطب به پا مي خيزددرويشان رداي تيره مي افكنند و پس از اداي احترام نسبت به مراد خويش همچون مرواريدهاي غلتان در صحنه جاري مي شوند بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود / داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود / ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو / گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود / جان زتو جوش مي كند دل زتو نوش مي كند / عقل خروش مي كند بي تو به سر نمي شود. وقتي سفر پرشوري را به تمناي يافتن گمشده اي آغاز مي كني، مدام در سفر در پي او هستي. در اين سفر چيزي در مقصد هست كه قبلا به آن نينديشيده بودي و شايد رازوارگي چنين سفرهايي در همين نكته باشد. من كه سال ها در شوق ديدار مدفن و آرامگاه مولانا مي سوختم، چون بدانجا رسيدم، اين نكته را دريافتم و شايد همه شوق سفرم در همين بود، اشتياق كشف چيزي مجهول. مسافر بي قرار و پرشوري كه در جست وجوي او بر مزار مولانا حضور مي يابد، خود را بي قرارتر و تشنه تر و ناآرام تر مي يابد و اين همان نكته اي است كه پيش از آن بدان نينديشيده بود. در آنجاست كه پي مي برد مولانا چه زود آتش در سوختگان عالم مي زند و آنان را عاشق روانه مي كند... يك زندگي نامش محمد و لقبش جلال الدين است. خداوندگار مولانا،، مولوي ملاي، روم از عناوين اوست در ششم ربيع الاول سال 604 _ه. ق در شهر بلخ متولد شد اما همه عمرش در قونيه گذشت. سبب هم پدرش بهاء ولد بود، مردي خوش سخن و نيكوصفت كه مجلس مي گفت و مردم بلخ به او ارادت بسيار مي ورزيدند. اما از آنجا كه پادشاهان و حاكمان زمان هميشه از دلبستگي مردم به افراد خاص به ترس و هراس مي افتند، محمد خوارزمشاه نيز به هراس افتاد و بهاء ولد در شرايطي قرار گرفت كه ناگزير از بلخ به قونيه مهاجرت كرد. جلال الدين محمد در هجده سالگي در شهر لارنده با گوهرخاتون ازدواج مي كند، دنباله كار پدر مي گيرد و به وعظ و ارشاد مي پردازد. پس از چندي براي تكميل معلومات رهسپار حلب و دمشق مي شود، اما اقامت او در اين شهر از هفت سال در نمي گذرد، پس از آن به قونيه بازمي گردد و به رياضت مي پردازد. در اين زمان است كه به روش عالمان دين دستار خود را مي پيچد و ارسال مي كند ورداي فراخ آستين - چنانكه سنت علماي راستين است - مي پوشد و به عنوان پيشواي دين و ستون شريعت احمدي پر آوازه اين مي شود سير طبيعي و عادي زندگي تولد مولاناست ديگر او لحظه اي است كه با شمس تبريزي آشنا مي شود، شوريده اي از شوريدگان عالم و رندي از رندان عالم سوز. همان كه مولانا درباره اش فرمود: شمس تبريز، ترا عشق شناسد نه اما خرد شمس بنا به دلايلي از قونيه رخت برمي بندد و مولانا را به درد فراق مبتلا پس مي سازد از مدتي، شمس به اصرار مولانا روانه قونيه مي شود، اما بار ديگر از قونيه غايب مي شود و كس نمي داند به كجا رفت. اين چنين مولانا پس از جست وجوي بسيار سر به شيدايي برمي آورد. پس از شمس، صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلبي به جان تشنه و روح ناآرام مولانا، شور تازه اي مي بخشند و بار ديگر مولوي در وجود آنان در درياي عشق و نياز غوطه ور مي شود. در شيفتگي آتشين اين سه يار است كه بزرگترين آثار ذوق و انديشه بشري ديوان كبير، مثنوي معنوي و رباعيات مولانا پديد مي آيد. مولانا سرانجام در سال 672 هنگام غروب آفتاب بر اثر بيماري ناگهاني زندگي را بدرود مي گويد و خرد و كلان مردم قونيه در تشييع جنازه او حاضر مي شوند. چند تن از توانگران ارادتمند بر سر تربت او بنايي مي سازند كه به قبه خضرا شهرت دارد. قونيه: كعبالعشاق شهري كه در طول سال در انزواي جغرافيايي خويش خفته است، در واپسين روزهاي پاييز سرد و غم انگيز، با صداي پاي عاشقان مولانا از خواب برمي خيزد و درمي يابد كه بار ديگر بر سر راه جويندگان او قرار گرفته است. هوا به شدت سرد است، سوز تن سوزي به مغز استخوان نفوذ مي كند و آرام برف مي بارد. اما سوداي دروني مسافران چاره ايشان است. قونيه در 240 كيلومتري جنوب آنكارا قرار دارد. اين شهر مذهبي آرام و زيبا در كنار آرامگاه مولوي شاعر بزرگ ايراني جلوه اي ديگر دارد و معنويت خاصي در آن موج مي زند. سوز و سرماي شديد زمستاني مانع از رفت و آمد قونيان و مسافران در خيابان ها نيست. حال و هواي شهر در عين حال كه آرام به نظر مي رسد، هيجان انگيز و پر شور است. آيا تصور روزگاراني كه مولانا و يارانش در اين خيابان ها تردد مي كردند و بر اين سنگفرش ها راه مي رفتند، شور برانگيز؟ نيست آرامگاه مولوي در ضلع شرقي ميدان مولانا قرار دارد، بناي عظيمي شبيه زيارتگاه هاي اوليا. گنبدي مخروطي شكل و سبزرنگ درست روي مزار مولوي و گنبدي كروي شكل شبيه گنبد ساير مساجد تركيه در جوار آن بنا شده ساختمان است اصلي بنا حدود 650 سال قبل در زمان رحلت مولانا ساخته شده كه عثماني ها هم ساختمان هايي را به آن اضافه كرده اند. بالاي درب اصلي ساختمان به خط فارسي نوشته شده: يا حضرت مولانا. روي كاشي سر در ورودي حرم نيز با خط نستعليق به فارسي نوشته اند: كعبالعشاق باشد اين مقام / هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام در داخل حرم نيز بر روي ديوار مرمرين، قاب شيشه اي بزرگي نصب كرده اند و قطعه معروف بشنو از ني... را به خط فارسي بر آن نوشته اند. ديدن خط زيباي فارسي احساس تعلق خاصي در مسافر ايراني ايجاد مي كند. در سمت راست صحن حرم، حدود ده قبر ديده مي شود كه بر روي آنها عمامه هاي بزرگي ساخته شده و منظره اي نه چندان خوشايند اما استثنايي ايجاد كرده است: مولانا در مقبره خانوادگي خفته است و جمع بسياري از افراد خاندانش، از جمله پدرش در اينجا مدفون اند. در ضلع جنوب شرقي صحن، قبر مولانا در اندازه اي بزرگتر از معمول بنا شده و بر روي آن هم عمامه بسيار بزرگي گذارده شده است. جمعيت زيادي در حرم موج مي زند. زيارت كنندگاني از اتباع تركيه با خضوع و خشوع در كنار قبر ايستاده اند و دست به دعا برداشته اند. اغلب آنها از مسلمانان اهل تسنن اند كه براي اولياي دين قائل به ساختن آرامگاه نيستند و ما در شگفت از اين همه تقدس و عظمتي كه براي مولوي قائل شده اند. اين بسيار غرورانگيز و جالب است و رابطه عميقي ميان مولوي و خودمان احساس اما مي كنيم آنچه بيشتر باعث تعجب است اينكه در ميان اين مشتاقان تركي، ژاپني، انگليسي و... كمتر ايراني به چشم مي خورد. با آنكه ايرانيان بي شماري در ماه هاي مختلف سال به تركيه سفر مي كنند، اما درصد بسيار كمي از آنان حتي قونيه را براي سياحت انتخاب مي كنند، چه رسد به آنكه در اين وقت سال كه هوا به شدت سرد است به اين شهر كوچك و آرام بيايند. ظاهرا سوداي تجارت در اين مسافران قوي تر از شوق حضور بر مزار مولانا و شركت در مراسم بزرگداشت اوست. به هر جهت عطر تقدس فضاي موزه و آرامگاه ملاي روم، هواي غربت قونيه را كه سرد و گزنده است، شاد و پاك و طربناك در مي كند اين فضاي روحاني، آدمي ناخودآگاه دست به دعا برمي دارد و ذكرگويان از حضرت مولانا گمشده خود را مي جويد. هم او كه براي رسيدن به گمشده خود با درد طلب آشناست و همه عمر را بر اين طلب عاشقانه گذارد و به قول روانشاد عبدالحسين زرين كوب پله پله تا ملاقات خدا پيش در رفت شمال صحن، در سالن نسبتا وسيعي تعدادي كتابهاي خطي قديم را در داخل ويترين هاي شيشه اي گذارده اند. عكس: سيما صراف حجت الانوار مولانا (تاريخ كتابت 1537 ميلادي ) قرآني به خط سيد ميركنين (تاريخ كتابت ميلادي ) 1557 منطق الطير اسرارنامه مسيب نامه (تاريخ كتابت 1294 ميلادي ) ديوان حافظ (تاريخ كتابت قرن 16 ميلادي ) روشنايي نامه ناصرخسرو (نوشته عبدالوحيد مشهدي ) و خمسه نظامي. در ويترين ديگري لباس هاي مولانا را كه از قرن 13 ميلادي تاكنون نگهداري كرده اند به نمايش در گذارده اند ويترين هاي ديگر تسبيح هاي دانه درشت 990 دانه اي گذاشته اند. صوفيان و درويشان آن زمان براي آنكه در زماني ممتد و طولاني به ذكر و دعا بپردازند، از تسبيح هايي چنين پردانه استفاده مي كردند. آلات و ادوات موسيقي آن دوران در ويترين ديگري به تماشا گذارده شده، سازهايي شبيه تار، ويولن و انواع ني و دف كه در رقص سماع درويشان به كارشان مي آمد. در ضلع غربي حياط آرامگاه سالني را به نمايش خط فارسي اختصاص داده و اشعاري از مولوي را هم به خط فارسي قاب كرده و مي فروشند. در ضلع جنوبي حياط، سالن ديگري است كه در آن با ساختن دكورهايي از بازار و خانه ها و مجسمه هايي از مردمان زمان مولوي، وضع زندگي آن زمان را به نمايش گذارده اند. جاي جاي موزه لبريز از فرهنگ شرقي است و متوليان آن تا جايي كه مقدور بوده سعي كرده اند، بينندگان به گذشته بازگردند و خود را در فضاي آن روزگاران احساس كنند. دل كندن از جوار مولانا سخت است. مجذوب و مفتون از اين ديدار از آرامگاه بيرون مي آييم و شيفته و بي قرار گرد شهر عشق مي گرديم. شب عرس همه ساله در اواخر پاييز و در روزهايي كه به ايام عرس مشهور است، مراسم بزرگداشت سالمرگ مولانا جلال الدين رومي اين خداوندگار شعر و انديشه انساني در قونيه تركيه برگزار مي شود. عرس در لغت به معناي ميهماني و جشن عروسي است و ناميدن اين ايام به اين نام، حكايت از شور و شعفي است كه به خاطر حضور و وجود پرشور و شوق او در اين مكان در دوستدارانش پديد مي آيد. در اين ايام دوستداران و پيروان و پرستندگان اين آتش افروخته در قونيه گرد هم مي آيند و با برپايي مراسم رقص سماع، مثنوي خواني و قرآن خواني جان تازه اي از عشق به هستي مي گيرند. جان هاي بي قرار و سوخته اي كه خسته از كار و دغدغه و اضطراب زندگي صنعتي امروز، مي خواهند خود را در فضاي روحاني و معنوي سال هاي دور آن روزگاران احساس كنند و دمي در اين فضا بياسايند. آخرين هفته آذرماه در سالن بزرگ شهر شور و شوق گرمي برپاست و براي هر شب مراسم خاصي تدارك ديده شده است: كنسرت هاي گوناگون موسيقي و آوازهاي مذهبي و عرفاني، مثنوي خواني، سماع دراويش و.. سماع نمادي از جوش و خروش دروني صوفي براي رسيدن به او است و رقص جمعي آنان مظهري از وحدت وجود است كه از لابه لاي اشعار مولانا دريافت مي شود. سماع با ورود قطب دراويش _ مراد و مقصود آنان _ آغاز مي شود كه ردايي سياه و سبز و كلاهي به سر دارد و در وسط ميدان مي نشيند. پس از او دراويش يك به يك وارد شده و به رديف كنار هم در مي نشينند زير رداي تيره اي كه به تن كشيده اند، لباس سفيد و بلندشان چشم نواز است. با شروع موسيقي كه توسط يك اركستر تركي اجرا مي شود، قطب به پا مي خيزد. درويشان رداي تيره مي افكنند و پس از اداي احترام نسبت به مراد خويش، همچون مرواريدهاي غلتان، در صحنه جاري مي شوند. هركدام آنان در خلسه خاصي به سر مي برند و در تنهايي خويش مي چرخند و مي رقصند. اما در عين تنهايي، نوعي ارتباط و وحدت ميان آنها احساس مي شود كه حكايت از نظمي قاعده مند و حساب شده است كه در رقص آنان وجود دارد، نظمي كه در هستي و كائنات و ميان زمين و آسمان ها نيز احساس مي شود، سماع مظهر اين وحدت وجود و بسيار زيبا و تامل برانگيز است. ساكت مي نشينيم و به تصاوير خيره كننده اي كه هريك از آنها مي آفرينند خيره مي شويم. در حالي كه در فضايي روحاني و عاشقانه غوطه مي خوريم، خلاء خاصي همه وجودمان را فرا مي گيرد كه قطعا به خاطر زبان است. زبان به عنوان يكي از عناصر مهم در ايجاد ارتباط در اين مراسم نقش خاصي دارد. بي شك اگر اين مراسم در ايران و يا هر جاي ديگري به زبان فارسي برگزار مي شد و اشعار مولانا و آوازهاي عرفاني به زبان شيرين فارسي كه زبان مولاناست خوانده مي شد، بيش از پيش مسحوركننده و فاقد حس خلائي بود كه در اطراف ما پراكنده بود. اينكه چرا اين مراسم و اصولا هيچ گونه مراسمي به پاس بزرگداشت اين قديس بزرگ اسلامي درايران زمين برگزار نمي شود، سوالي است كه ذهن هر مسافر كنجكاوي را از ابتداي سفر به تركستان مي كاود. سوالي كه بايد به آن فكر كنيم بلكه پاسخ آن را در اعماق تاريخ گذشته و حال بيابيم. فقط مي دانيم كه قرن هاست از شهر قونيه كه به شهر درويشان چرخ زن _ صوفيان اهل سماع _ معروف شده، ديگر خاطره اي به جز خاطره مولانا در اذهان امواج نمي ماند نوري كه از انديشه و خيال اين خداوندگار شعر مي تابد، جان خسته ما را تروتازه مي سازد و لحظاتي هرچه را كه به دنياي حاكمان، ظالمان و اهل غوغا تعلق دارد، به دست فراموشي مي سپاريم. به ماوراي سفر همان طور كه اشاره شد مسافري كه در روزهاي عرس به قونيه مي آيد، خود را به نحوي مبهم در فضاي روحاني روزگاران مولانا حس مي كند. اين حالت اول به خاطر عدم حضور زبان فارسي در مراسم است و دوم به اين دليل كه مراسم و رقص سماع درويشان تنها نمايش ظاهري و تقليدآميز از حقيقت هستي و وجود است كه مسافر خود بايد راز آن را دريابد و به عمق آن نفوذ كند. به عبارت ديگر، شركت در مراسم عرس با آنكه جان سوخته مسافر خسته را غرق در احوالي خاص كرده و او را شيفته و مسحور به جا مي گذارد، پاسخگوي راز جاودانگي مولانا نيست و نبايد هم اين باشد سادگي و خامي است كه مسافران بپندارند تنها با شركت در اين مراسم معنوي و روحاني مي توانند به بيشه انديشه و احساس اين درياي ژرف و اين شگفتي تبار انساني پي ببرند. در واقع شناخت اسرار آنچه مولانا از عمر شصت و هشت ساله خويش به جاي گذارد، آن چنان سخت و دشوار است كه براي پي بردن به آن به قول خودش گوش بايد چشم شود: آينه ام، آينه ام، مرد مقالات نه ام / ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما مسافر نگارنده نيز نه در اندازه اي است كه بخواهد اين راز و رمز را بگشايد و نه چنين قصدي دارد. اين سفر، فقط مسافر كنجكاو را به درك اين نكته رهنمون مي شود كه تنها عشق همه چيز آدمي است و جهان و هرچه در اوست بي عشق بر باد فناست. اما بسيارند غافلان اين زمانه كه از درك و فهم اين نكته عاجزند. اينكه چرا در ميان آن همه پادشاهان و حاكمان و زاهدان و عالمان تاريخ كه در عمر شصت و هشت ساله مولانا، افكار و اغراض خود را به انحاء مختلف و به نام مذهب بر مردم تحميل كردند، و در ميان آن همه صوفيان و عارفان و درويشان كه به لطايف الحيل و به هر وسيله اي مردم را مجذوب خود مي ساختند، هيچ يك به اندازه مولانا جاودانه و ماندگار نشدند، پرسشي است كه پاسخ آن را هم بايد در واژه عشق جست وجو كرد و اينكه آدمي در طول تاريخ حيات خويش، همواره احترام و ايمان و ارادت خود را نثار افرادي مي كند كه منادي عشق انساني، دوستي، صلح و مدارا هستند، نه كساني كه كينه توزي و نفرت و ستيز را تعليم مي دهند. راز جاودانگي مولانا را شايد بتوان در اين نكته خلاصه كرد كه او ابتدا عشق به انسان را شناخت، آن را با تمام وجود حس كرد و از اين طريق به وجود عشقي كه در همه هستي و كائنات جاري و ساري است پي برد. بدين ترتيب او به عشق ابدي و فنافي الله رسيد. اگر اين آسمان عاشق نبودي / نبودي سينه او را صفايي وگر خورشيد هم عاشق نبودي / نبودي در جمال او ضيايي زمين و كوه اگر نه عاشقندي / نرستي از دل هر دو گيايي اگر دريا ز عشق آگه نبودي / قراري داشتي آخر به؟ جايي عشق مولانا به شمس تبريز، در حقيقت عشق اوست به انسان كامل، همين عشق است كه او را به عشق عظيم و ابدي تري رهنمون مي سازد. مولوي از يك سو جهان را مي بيند و در سوي ديگر جان جهان را. در ميان اين دو او بيش از هر چيز انسان و حضور او را در ميان كائنات درك مي كند. او آدمي را مي شناسد، رنج و تنهايي او را مي فهمد و نيروهاي بي پايان روح او و مفاهيمي كه وابسته به انسان است چون عشق، آزادي و اختيار، زيبايي، حقيقت، مرگ و راه هاي ارتباط با معبود را با تمام وجود درك مي كند. او مي داند كه آدمي در جهان تنها است، تنها به دنيا مي آيد و تنها مي ميرد و اگر به حال خود رها شود، از خويش و با خويش هم جداست. مثنوي معنوي با شرح اين تنهايي و فراق و جداماندگي آغاز مي شود و اين آغاز راه جست وجويي است كه به كشف عشق و اتصال ابدي بدان مي انجامد. مولانا درمي يابد كه تنها عشق است كه رنج زيستن را هموار مي كند و جلوه هاي روشني و زيباي حيات را به انسان نشان مي دهد: فقط با عشق است كه مي توان رنج و تنهايي را تحمل كرد و بر اندوه مرگ فائق آمد. عشق در هر شكل و در هر عشق قالب انساني، عشق به كائنات، زندگي، ابر و خورشيد و باران و. او به درستي راز جاودانگي را در رسيدن به عشق و درك مقام آن مي داند و بر آن صحه مي گذارد، عشقي كه آغاز و انجام ندارد و مي تواند از يك عشق انساني ساده و زيبا آغاز شود. چقدر زيبا نخستين غزل ديوان شمس با اين بيت آغاز مي شود: اي رستخيز ناگهان، اي رحمت اي /بي منتها آتش افروخته در بيشه انديشه ها از اين جهت، براي دريافت جان كلام مولانا، حضور در مراسم عرس لازم است، اما كافي نيست. مهم آن است كه بي قرار و ناآرام باشيم، مثل او از خود رها شويم و مراتب بالاتري را جست وجو كنيم. البته مولانا را از طريق مثنوي و ديوان كبير و ساير آثارش نيز مي توان شناخت، اما اين هم براي نفوذ به دنياي سلوك او كافي نيست. در يك كلام، بايد عاشق شد. ديگر آنكه او هيچ گاه نخواست از فراز منبر، آنچه خود بدان تن نمي داد را از ديگران مطالبه كند. او عمر خود را صرف گذشتن از امور روزمره و پست و حقيري كرد كه متاسفانه اغلب انسان هاي اين روزگار اوقات خود را به صرف آنها مي كنند. اين نكته ديگري است كه براي پي بردن به آنچه جلال الدين محمد را حضرت مولانا كرد، بايد بر آن تامل نمود. * * * مسافر كنجكاو اين سفر سرانجام به يك پرسش نهايي مي رسد كه تمامي پرسش هاي ديگر به آن ختم مي شود، كه همه چيز كشف شدني است مگر عشق و اين تنها مسئله اي است كه رازوارگي خود را براي هميشه حفظ خواهد كرد. عشق كه علت آغاز و انجام دنياي فيزيكي و متافيزيكي و در يك كلام تنها دليل بودن ماست...