Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811015-59454S2

Date of Document: 2003-01-05

سرقت از تاركوفسكي نگاهي به فيلم; سولاريس; جاناتان رزنبام شايد يادداشت هاي مونارك مضحك به نظر برسند، اما پيش تر از آن كه دوره كارشناسي را با نفرت به پايان برسانم، هر زمان كه فكر مي كردم استادي ارزش يك شاهكار ادبي را پايين آورده است به ياد آن مي افتادم. خصوصا پس از آن كه بعدها آن متن را به ميل خود مي خواندم. همچنين در دوران تدريس، وقتي كه قصد داشتم شاگردي را به سرقت ادبي متهم كنم، اين يادداشت ها به من كمك مي كردند كه يكي دو نفر از افراد خاطي را بشناسم. در اين موارد به ندرت پيش مي آمد كه تمام كار را بخوانم و چون دله دزدي نويسنده كنجكاوي را در من مي كشت، فقط خط اصلي داستان را مي خواندم. اگر سولاريس شاهكار علمي تخيلي آندري تاركوفسكي (محصول ) 1972 را نديده ايد قصد نداريد اكران بيست و نه نوامبر آن در ترنرمووي كلاسيكي را ببينيد و نمي خواهيد دي وي دي تازه منتشر شده آن را تهيه كنيد يا تا پخش آن از ميوزيك باكس در ژانويه صبر كنيد، ساخته جديد سودربرگ به خاطر داستان به يادماندني اش برايتان جذاب و گيرا خواهد بود. اگر فيلم تاركوفسكي را ديده ايد و از سر و ته قضيه سر در نياورده ايد، نسخه خلاصه شده سودربرگ كه تا قبل از رسيدن به قسمت هاي پاياني فيلم تنها به نمايش كليات داستان بسنده مي كند، نقاط مبهم داستان را برايتان روشن خواهد كرد. با اين تفاوت كه در اين جا پاياني معماگونه، جايگزين اختتاحيه بي پرده سولاريس تاركوفسكي شده است. اگر چه در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد، فيلمسازان بسياري مثل جان بورمن، ژان لوك گدار، استنلي كوبريك، جوزف لوزي، جورج لوكاس، تاركوفسكي و فرانسوا تروفو توانايي هايشان را در سبك هنري سينمايي علمي _ تخيلي به بوته آزمايش توليد گذاشتند اين گونه فيلم ها كه جايگزين انديشمندانه سرگرمي هاي معمول و پرحادثه علمي _ تخيلي هستند، با ركود مواجه است. فيلم سودربرگ نيز، عملا روياگونه ساخته شده است و از منطق منحصر به فرد و حالت سوگوارانه خاص خود پيروي مي كند. او حتي آن قدر به خود زحمت نداده است كه به اندازه كافي بر زندگي روزمره و عادي زميني تاكيد كند و ترتيبي بدهد كه سفر به فضا، به واقع تداعي نوعي عزيمت باشد. سودربرگ، سفت و سخت به فضاسازي كليشه اي خود چسبيده است. تصوير او از واقعيت عمدتا شبيه به نماهاي تيره و باراني بليد رانر و تجسم او از فضا، دقيقا همان است كه در اوديسه 2001 به تصوير كشيده شد. او فقط در بازسازي وقايع ايستگاه فضايي كه لوكيشن اصلي فيلم است، با جديت از اثر تاركوفسكي سرقت مي كند! مشكل اين جا است كه هر كدام از اين دو فيلم را اول ببينيد، ديگري به نظرتان جالب نخواهد آمد. همين حالت در مورد كتاب سولاريس هم صدق مي كند. من فيلم تاركوفسكي را پيش از خواندن رمان استانيسلاولم ( ) 1961 ديدم و نتيجه اين شد كه خواندن كتاب برايم بسيار دشوار بود. البته دوباره سازي سودربرگ چندين مرتبه از هر دوي آن ها نازل تر است. او حتي از ذكر نام تاركوفسكي در عنوان بندي خودداري مي كند. بنابراين اگر اول اين فيلم را ببينيد، در واقع سرتان كلاه رفته است. اگر تازه فيلم تاركوفسكي را ديده ايد، اثر سودربرگ به تماشايش مي ارزد. ساخته سودربرگ در مقايسه با فيلم تاركوفسكي و كتاب لم داراي مزيت اختصار است و ديدن تلاش او در به تصوير كشيدن چكيده اي از اثر شعرگونه و فكورانه تاركوفسكي، مي تواند براي تماشاگران سرگرم كننده باشد. فيلم سودربرگ فقط نود و نه دقيقه به طول مي انجامد _ نود دقيقه كمتر از فيلم تاركوفسكي و بسيار كوتاه تر از مدت زماني كه براي خواندن رمان لم لازم خواهد بود. ارتباط دانشمندان ايستگاه فضايي با زمين به طرز اسرارآميزي قطع مي شود. كلوين به وسيله پيام رمزآلودي كه فرمانده و دوست قديمي اش جيبارين (اولريش توكور ) برنوار ويدئويي ضبط كرده است، به ايستگاه فضايي فراخوانده مي شود. آن طور كه جيبارين در پيام خود مي گويد، كلوين تنها كسي است كه مي تواند آن ها را نجات اين دهد پيام به وسيله دو نفر از افراد لايق (آن طور كه در عنوان بندي از آن ها ياد شده است ) به آشپزخانه كلوين منتقل مي شود. اين دو نفر احتمالا مديران اجرايي شركت خصوصي كوچكي هستند كه ناساپروژه اي فضايي را به آن ها فروخته است. البته سودربرگ بي جهت آن ها را به شكل آدم هاي شرور نشان داده است. با ورود كلوين به ايستگاه فضايي در مي يابيم كه جيبارين و يك دانشمند ديگر مرده اند، يكي از آن ها گم شده است و دو تاي ديگر _ محققي گيج و بي دست و پا به نام اسنو (جرمي ديويس ) و زني سياه پوست به نام دكتر گوردون ( ويولاديويس، جانشين زن سفيد پوست در داستان اصلي ) كه شخصيتي ملموس و پرداخته شده از او به نمايش در مي آيد - در زنداني انفرادي با عذابهاي دروني شان در حال مبارزه اند. سودربرگ به درستي متوجه اين نكته شده است كه بايد عزيمت زودهنگام كلوين را با بازگشت به گذشته و نشان دادن جزئيات مهمي از زندگي او با ريا جبران متاسفانه كند اين حالت در فيلم سودربرگ بيشتر به روياهاي شبانه هاليوودي شبيه مي شود تا ثبت روابط دو انسان و نتيجه اين مي شود كه مدل بازسازي شده ريا به يك شخصيت واقعي شبيه تر است. با اين وجود، مك الون حتي در اين حالت هم، به دليل پافشاري سودربرگ در ارائه تصويري پوسترگونه از او، به شدت محدود شده است. (مدل بازسازي شده ريا هم دست به خودكشي مي زند و در تجديد حياتي ترسناك به زندگي باز مي گردد. البته سودربرگ اين صحنه را بيشتر به جلوه هاي ويژه نزديك كرده است. تضادي آشكار با بازي درخشان ناتاليا باندار چوك در فيلم تاركوفسكي، يكي از معدود صحنه هايي كه او به يك بازيگر زن فرصت درخشيدن مي دهد. ) در واقع، هر سه نسخه سولاريس حالتي از تك گويي ذهني را دارا هستند، در حالي كه حتي نمي توانيم نوعي زيربناي عيني براي بازنمايي روياها در ساخته سودربرگ بيافرينيم. چون معيارهاي هاليوودي از هر سو در حال نفوذ به اثر هستند. داستان عميق تر از آن است كه سودربرگ بتواند خرابش كند. (اگر چه تا حد زيادي موفق به اين كار شده است. سودربرگ مصرانه مي كوشد به جاي احترام گذاشتن به آگاهي تماشاگر، به مفاهيم فلسفي و روانشناختي داستان تاكيد كند. همين موضوع باعث شده است كه به نوعي شتابزدگي دچار شود. حتي پيام جيبارين كه موضوع اصلي داستان را در خود دارد به اين جمله خلاصه مي شود كه ما دنياهاي ديگر را نمي خواهيم. ما آينه مي خواهيم اما پس از آن سودربرگ از چهار بازيگر اصلي اش خواسته است كه كار را پيش ببرند. به اين ترتيب كه آقايان هر چند وقت يك بار گرد و خاك راه بياندازند و خانم ها هم ژست هاي ژورنال پسند بگيرند. در نقطه مقابل او، تاركوفسكي زيباترين و به ياد ماندني ترين لحظات فيلم را با استفاده از جزئيات روزمره و قابل لمسي مثل حركت برگ هاي زير آب و شلوغي بي پايان بزرگراهي بي نام و نشان، و با حالتي شعرگونه براي تداعي رانده شدن به سوي فضا ساخته است. تنها جاهايي كه سودربرگ توانسته است كمي به اين حالت نزديك شود در نماهاي نزديكي است كه از برخورد قطرات باران با شيشه پنجره فيلمبرداري شده است، اما نتوانسته آن ها را مثل قطرات عرق روي بدن جرج كلوني، زيبا و براق نشان دهد و همچنين موفق نشده است مثل هزاران جرج كلوني كوچك از آن ها بازي بگيرد. چندين ماه پيش كلوني در مصاحبه اي اعلام كرد كه مردم نبايد نگران خراب شدن يك اثر كلاسيك به دست سودربرگ باشند، چون سولاريس از بهترين فيلم هاي تاركوفسكي نبود. مايلم اين طور فرض كنم كه همه اين آبپاشي ها و آب بازي ها، نشانه پيشرفت او هستند.