Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811014-59448S1

Date of Document: 2003-01-04

كثرت گرايي ديني و رستگاري اشاره: جان هيك، فيلسوف دين و استاد بازنشسته فلسفه در دانشكده تحصيلات تكميلي كلارمونت و استاد پيشين دانشگاه بيرمنگام انگلستان است. وي نويسنده كتابهاي: شر و خداي مهربان ايمان، و معرفت فلسفه، دين مرگ، و زندگي جاودان و آثار مهم ديگري در الهيات جديد مسيحي است. در مقاله اي كه از پي مي آيد جان هيك مساله رستگاري را از زاويه نگرش اديان مختلف به بحث و بررسي گذاشته و كوشيده تا با نگرشي پلوراليستي آن را تبيين كند. فضايل شخصي (و همين طور رذايل ) در ميان مجموعه هاي بسيار متفاوت فرهنگي - ديني، اساسا بسيار همسان هستند و در همه آنها رفتار توام با ازخودگذشتگي با ديگران وجود دارد ما مسائل چندروگرايي ( پلوراليسم ) ديني را از زاويه دعاوي سنت هاي ديني مختلف در فراهم آوردن سعادت بررسي مي كنيم. منظور از سعادت تحول انسان از خودمحوري به حق محوري است. اين رويكرد به رسميت شناختن اديان بزرگ جهان به عنوان فضاهاي رستگاري - و تا آنجا كه ما مي توانيم بگوييم با تاثير كم و بيش يكسان در ايجاد رستگاري - مي انجامد. دعاوي صدق متفاوت اديان بزرگ (الف )بيانگر درك هاي متفاوت آنها از واقعيت الوهي نهايي واحد، به واسطه عينك هاي ديني - فرهنگي متفاوت است; ( ب ) منعكس كننده پاسخ هاي متفاوت آنها به پرسش هاي مشترك در باب مبدا و معاد است كه البته دانستن پاسخ صحيح آنها براي رستگاري ضروري نيست; و ( ج ) نشان دهنده حافظه اي تاريخي متفاوت آنها است. اين واقعيت كه سنت هاي ديني متعدد وجود دارد، هر يك با باورها، آداب معنوي، نگرش اخلاقي، صورت هاي هنري و خصلت فرهنگي خاص، مشكلي آشكار براي كساني از ما كه آنها را نه صرفا يك پديده انساني، بلكه پاسخي به ذات الهي مي دانند پديد مي آورد. زيرا هر سنت خود را به صراحت يا به تلويح، به معنايي نسبتا مهم، مطلق و تفوق ناپذير مي نمايد و مدعي بر حق ميثاقي كامل مي داند. مساله رابطه بين اين جريان هاي متفاوت حيات ديني، اغلب بر حسب نظام هاي اعتقادي متفاوت آنها طرح مي شده است. زيرا در عين حال كه وجوه مشترك گوناگوني بين آموزه هاي آنها وجود دارد تفاوت هاي ريشه اي نيز در اين ميان يافت مي شود: آيا واقعيت الوهي (اجازه بدهيد از اين پس آن را حق بناميم ) شخصي است يا غيرشخصي; اگر شخصي است، يگانه است يا سه گانه; آيا هستي مخلوق از ] [عدم است يا از ] [خدا صادر شده است، يا ازلي است; آيا ما تنها يك بار در اين دنيا زندگي مي كنيم يا مكررا از نو زاده خواهيم؟ شد و غيره. مشكل درك تكثر ديني مادام كه از زاويه اين دعاوي صدق رقيب مورد توجه قرار گيرد، فوق العاده دشوار مي نمايد. اما من فكر مي كنم اگر مساله را از زاويه ديگري مورد بررسي قرار دهيم موثرتر خواهد بود، بر حسب دعاوي سنت هاي مختلف در فراهم آوردن رستگاري يا زمينه موثري براي تحصيل آن. رستگاري اساسااصطلاحي مسيحي است، گر چه من آن را در اينجا به نحوي به كار مي برم كه نظاير كاركردي آن را در ساير سنت هاي عمده جهان در برگيرد. به اين معناي كلي، مي توانيم بگوييم مسيحيت و اين اديان طرق ديگر، نيل به رستگاري اند: زيرا در حالي كه دين پديد آمده در زمان پيش از دوران طلايي دغدغه اصلي اش اين بود - و هست - كه زندگي را در مسير ثابت پيش برد، سنت هاي پس از دوران طلايي كه در دوران طلايي هزاره، اول پيش از ميلاد، نشات گرفته يا ريشه در آن دارند - عمدتا آيين هندو، يهوديت، آيين بودا، مسيحيت و اسلام - اساسا به تحول عميق در وضعيت انسان مي پردازند. البته اين امكان نيز وجود دارد كه در رويكردي متفاوت رستگاري را به گونه اي تعريف كنيم كه به حقيقتي ضروري مبدل گردد كه تنها يك سنت خاص بتواند آن را پديد آورد. براي مثال، اگر از ديد مسيحيت رستگاري را مورد عفو خدا قرار گرفتن به واسطه مرگ كفاره اي مسيح تعريف كنيم و آن رامتعلق به جامعه رستگار از ] [گناه خدا يعني كليسا، بدانيم، در اين صورت رستگاري اساسا رستگاري مسيحي خواهد بود. از طرف ديگر اگر از ديد فرقه بودايي مهايانه آن را به نيل به ساتوري يا بيداري و در نتيجه يك تجلي رها از خود از درمه كايه ازلي شدن تعريف كنيم، در اين صورت، رستگاري اساسا آزادي بودايي خواهد بود و الي آخر. ما اگر از اين برداشت هاي متفاوت قدمي عقب بنشينيم و به مقايسه آنها بپردازيم، مي توانيم به طور بسيار طبيعي و مناسب آنها را به گونه اي ديگر تصور كنيم. به گمان من اين برداشت ها را مي توان صور متفاوت برداشتي بنيادي تر از تحولي عميق از يك حالت بسيار ناخوشايند به وضعيتي قلمداد كرد كه به واسطه اينكه به درستي با حق مرتبط است، بي نهايت بهتر است. هر سنتي به روش خود خطاكاري انسان هاي معمولي را بيان مي كند: هبوط از فضيلت و سعادت بهشتي، يا وضعيت ضعف اخلاقي و بيگانگي از خدا، يا تجزيه ذات نامتناهي به فرديت هاي كاذب، يا خود محوري اي كه به طور فراگير درگيري ما را در فرآيند جهاني تباه مي سازد و آن را براي ما به صورت تجربه نافرجام توام با تشويش و ناگواري درمي آورد. اما سنت ها در عين حال امكان بي نهايت بهتري را اعلام مي كنند كه اين امكان را نيز در قالب مفاهيم مختلفي بيان مي كنند: ابتهاج ناشي از تطبيق زندگي با شريعت خدا; خود را در مسيح تسليم خدا كردن، به طوري كه ديگرمن نيستم كه زندگي مي كنم، بلكه مسيح است كه در من زندگي مي كند. (نامه پولس به غلاطيان ) 220 سوق به زندگي جاودان در حضور خدا; تسليم كامل (اسلام ) در برابر خدا و بنابراين آشتي با خدا و هدايت به نعيم بهشت; تعالي خود و تحقق يگانگي با وجود - آگاهي - ابتهاج بي نهايت برهمن; غلبه بر ديدگاه خود و ورود به بي خودي آرام نيروانه. به نظر من اين برداشت هاي متفاوت از رستگاري تعينات چيزي هستند كه، در تقرير كلي، تحول وجود انساني از خود محوري به يك جهت گيري جديد است كه محور آن واقعيت الوهي ( حق ) است و در هر سنت بشارتي كه داده مي شود اين است كه امكان بي نهايت بهتر، بالفعل در دسترس است و مي توان آن را در اين دار دنيا در پيش گرفت يا لااقل در پيش گرفتن آن را در اين دنيا آغاز نمود. هر سنت راه نيل به اين خير عظيم را مطرح مي كند: ايمان به تورات، پيروي از مسيح، زندگي مطيعانه آنگونه كه مورد نظر قرآن است، طرق هشت گانه درمه بودايي، يا سه مارگاي بزرگ هندو: بصيرت عرفاني، فعاليت در جهان، سرسپردگي مخلصانه به خدا. بنابراين اديان بزرگ جهان، راههاي رستگاري اند. هر يك مي گويند كه زمينه اي كارآمد را تشكيل مي دهند كه در آن تحول انسان از خودمحوري به حق محوري مي تواند رخ بدهد و رخ مي دهد. در مورد اين دعاوي چگونه داوري؟ كنيم ما نمي توانيم كيفيت معنوي دروني رابطه انسان با حق را مستقيما مشاهده كنيم، اما مي توانيم ببينيم كه چگونه اين رابطه، به عنوان عميق ترين و نافذترين جهت گيري انسان، در كيفيت اخلاقي و معنوي يك شخصيت انساني و ارتباط يك مرد يا زن با ديگران موثر است. بنابراين گويا ما اين طرح هاي رستگاري را تا آنجا كه قادر به مشاهده آثارشان در زندگي انسان هستيم مي توانيم ارزيابي كنيم. اين تحقيق بايد به معنايي عام تجربي باشد. زيرا موضوع آن يك واقعيت خارجي است، گرچه به سختي مي توان آن را تعريف كرد و مورد ارزيابي قرار داد و با نظريه پردازي پيشين نيز نمي توان به آن دست يافت. به كيفيت، يا به عبارت بهتر، به جهت گيري اي به كار مي برم كه در افرادي كه بر آنها اصطلاح قديس اطلاق مي كنيم قابل تشخيص است، اصطلاحي مسيحي كه من آن را به نحوي به كار مي برم كه نظايرش مانند آرهت، بودي ستون جيوان موكتي، و ماهاتمارا در برگيرد. در اين موارد، خودانساني به انحاء مختلف به عنوان اين كه جزيي از حيات خدا مي شود، به گونه اي كه نسبت او با خير سرمدي، مانند نسبت يك عضو بدن به بدن است; يا به كسي مبدل مي شود كه واقعيت لايتناهي برهمن به درون او نفوذ كرده است; يا به عنوان اين كه به شخصي با طبيعت ازلي بودا مبدل مي شود، توصيف مي شود. تغييري در ژرف ترين جهت گيري آنها از محوريت خود به محوريت حق - آنگونه كه حق در سنت خاص هر يك تجلي يافته است - وجوددارد. در چنين وضعيتي، شخص خود را بسيار آماده تعالي مي يابد، تا از قيود بسياري آزاد شود و اين اختيار را دارا شود كه به عنوان وسيله اي براي خدا، حقيقت، واقعيت زندگي كند. اين يادآوري لازم است كه چنين تحولي داراي دو الگوي عمده است: قديساني هستند كه از جهان كناره گيري مي كنند و به عبادت يا تامل مي پردازند و قديساني هم هستند كه در پي متحول ساختن جهانند: در قرون وسطي جوليان اهل نوريچ كه اهل تامل بود و ژاندارك سياستمدار، يا در قرن حاضر، سري اوروبيندوي عارف و ماهاتما گاندي سياستمدار. در عصر حاضر كه آگاهي اجتماعي است و همه پي برده ايم كه ساختارهاي موروثي سياسي و اقتصادي رامي توان تحليل و بررسي كرد و به طور هدف دار تغيير داد، قديس بودن براي درآمدن به صورت هاي اجتماعي و سياسي آماده تر، از دوره هاي اوليه اما است قديسان از هر سنخ كه باشند، نوعي متفاوت از بقيه ما نيستند; آنها صرفادر تحول رستگارانه بسيار پيش رفته اند. جنبه اخلاقي اين تحول رستگارانه عبارت است از گونه هاي رفتاري قابل مشاهده. اما چگونه آن نوع رفتاري را كه، وقتي به درجه اي مي رسد كه مشخصه يك [نوع ] زندگي است، منعكس كننده درجه متناظري از تغيير جهت به سوي واقعيت الوهي است، تعيين؟ كنيم آيا مي توانيم از معيار اخلاقي مسيحي، بودايي يا اسلامي يا.. براي اين كار استفاده؟ كنيم پاسخ اين است كه سنت هاي بزرگ ديني درسطح اساسي ترين بينش هاي اخلاقي شان، از معيار مشتركي بهره مي گيرند. زيرا اين سنت ها در اين نكته متفقند كه به رفتار ايثارگرانه با ديگران، چيزي كه ما آن را محبت يا شفقت مي ناميم، نقش محوري و هنجاري اين بدهند همان نكته اي است كه معمولادر اين اصل كه هر چه براي خود مي پسندي براي ديگران نيز بپسند بيان مي شود. از اين رو در ماهاباراتا ي هندو كه متعلق به عهد باستان است مي خوانيم انسان هرگز نبايد نسبت به ديگران رفتاري داشته باشد كه آن را براي خودش توهين آميز تلقي مي كند. اين اصل به طور خلاصه قاعده صداقت است. (انوشه پروه ).باز 1137 او كه... به اشخاص از همه طبقات سود مي رساند، كسي كه هميشه علاقه مند به سعادت همه موجودات است كسي كه از هيچ كس متنفر نيست... در صعود به بهشت كامياب است. (انوشه پروه ). 14524 در سوته نيپاته بودايي مي خوانيم، همچون مادري كه از فرزندش مراقبت مي كند، همه روزهايش را، روح انسان نسبت به همه موجودات زنده، اين گونه بايد آنها را سراسر در برگيرد. ( ) 149 در كتاب مقدس جيني به ما گفته مي شود كه انسان بايد درپي اين باشد كه با همه مخلوقات جهان به گونه اي رفتار كند كه مي خواهد با خودش رفتار شود (سوتره كيتانگا.i10 i 33 ). كنفوسيوس در توضيح انسانيت (ژن ) گفته است: در حق ديگري كاري نكن كه خود نمي پسندي (منتخبات. i10 i).در 33 كتاب مقدس آيين تائومي خوانيم كه انسان نيك منافع [ديگران ] را آنگونه كه اگر از آن خود بود تلقي مي كند و نيز ضررهاي آنان را. (تايي شانگ ) 3 متون مقدس زرتشتيان اعلام مي دارند كه آن طبيعت تنها هنگامي نيك است كه در حق ديگران آنچه را در حق خودش خوب نيست انجام ندهد (دادستان دينك ). با 945 آموزه مسيح آشنا هستيم، آنگونه كه مي خواهيد انسانها با شما رفتار كنند، شما نيز همانگونه با آنها رفتار كنيد (انجيل لوقا). در 631 تلمود يهود مي خوانيم آنچه براي خود تو نفرت انگيز است نسبت به زيردستانت انجام مده. اين تمام تورات است (تلمود بابلي شبات ) 319 و در حديث مسلمانان سخنان محمد (ص ) را مي خوانيم كه مومن حقيقي نيست مگر كسي كه براي برادرش بخواهد آنچه را براي خود مي خواهد. (ابن ماجه مقدمه ). همه 9 اديان اصلي آشكارا معتقدند كه اگر كسي بر مبناي اين اصل اساسي عمل كند، هيچ ظلمي و هيچ رنج قابل دفعي وجود نخواهد داشت و صلح بر حيات خانواده بشري در همه جا حكمفرما خواهد شد. وقتي از اين اصل عام محبت شفقت / برگرديم و به رفتار بالفعل مردم در سنت هاي متفاوت توجه كنيم و تحقيق كنيم كه آنها تا چه حد به اين نحو زندگي مي كنند، درمي يابيم كه چه تحقيق اندكي در باب چنين مساله مهمي صورت گرفته است. ما براي ادامه تحقيق، مطلب قابل توجهي غير از برداشت هاي كلي كه توسط حكايت ها و گزارش هاي رويايي مسافران تكميل شده است، نداريم. مادر بين همسايگانمان درون جامعه خودمان، به وفور شاهد محبت و خيرخواهي هستيم و براي مثال به ما گفته اند كه در بين خانواده هاي ماهيگير هندو كه در كلبه هاي چوبي در شهر ساحلي مدرس، زندگي مي كنند سطح قابل ملاحظه اي از محبت و فداكاري ديده مي شود و گزارش هاي گوناگون مشابهي از ساير مناطق مي شنويم. زندگي نامه، تاريخ هاي اجتماعي و حكايت هايي از زندگي روستايي مسلمانان در آفريقا، زندگي بودايي در تايلند، زندگي هندويي در هند و زندگي يهودي در نيويورك را مي خوانيم، همانطور كه در باب زندگي مسيحي در گوشه و كنار جهان مطالعه مي كنيم _ هم در گذشته و هم امروز _ اين تصور برايمان پديد مي آيد كه فضايل شخصي (و همين طور رذايل ) در ميان اين مجموعه هاي بسيار متفاوت فرهنگي - ديني، اساسا بسيار همسان هستند و در همه آنها رفتار توام با ازخودگذشتگي با ديگران وجود دارد و بسيار با ارزش تلقي مي شود. ناگفته پيداست كه همانند محبت و شفقت، شاهد بي رحمي، حرص، كينه توزي، خودپسندي و بدخواهي نيز هستيم كه به طور بسيار فراوان و ظاهرا كم و بيش يكسان در همه جوامع رواج دارد. همه اينها مجموعه اي از داده ها را تشكيل مي دهد كه تصادفي و مبتني بر يك برداشت كلي است. در واقع مي خواهم تاكيد كنم كه قضاوت صحيح در اين زمينه نه تنها كار آساني نيست، كه برعكس بسي مشكل است. زيرا ما نه تنها اطلاعات كاملي نداريم، اطلاعات پراكنده اي را هم كه داريم بايد در پرتو شرايط طبيعي گوناگون زندگي انسان در دوره هاي متفاوت تاريخ در شرايط مختلف اقتصادي و سياسي تفسير كنيم. به نظر من تمام آن چيزي كه در حال حاضر مي توانيم به آن دست يابيم اين نتيجه احتياطآميز و سلبي است كه دليل معتبري نداريم براي پذيرفتن اينكه سنت خاصي از سنت هاي بزرگ ديني ثابت كرده باشد كه محبت، شفقتي بيشتر از ساير سنت ها ايجاد كرده است. ادامه دارد نويسنده: جان هيك ترجمه: مهدي ذاكري