Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811014-59433S1

Date of Document: 2003-01-04

زبان انسان را فريب مي دهد گفت وگو با عتيق رحيمي قصه نويس افغان عتيق رحيمي نويسنده نامي افغان و فارسي زبان تنها دو رمان در كارنامه آفرينش ادبي خود دارد كه با همين دو رمان - خاك و خاكستر و هزارخانه خواب و اختناق - به عنوان نويسنده اي توانا در جهان مطرح شده است. هر دو رمان او كه به زبان فارسي انتشار يافته است، به زبان هاي زيادي از جمله انگليسي، آلماني، فرانسه و... ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. رحيمي، در آستانه چهل سالگي در پاريس زندگي مي كند، تحصيلات دانشگاهي خويش را در رشته ادبيات به پايان برده و داراي دكتراي ارتباطات از دانشگاه سوربن فرانسه و در حال حاضر درگير ساخت فيلم هاي مستند است. عتيق رحيمي پس از رضا براهني، دومين نويسنده فارسي زبان بود كه به بيست و سومين جشنواره جهاني نويسندگان كه اخيرا در تورنتو برگزار گرديد، دعوت شده است. به همين مناسبت گفت وگويي با او انجام شده كه در اين جا بخشي از آن را مي خوانيد. آرش آبادي مصيبت نبايد ما را به طرف انتقام جويي بكشاند بلكه فكر كنيم چرا زده ايم عزاداري وسيله اي است كه انسان را به طرف تفكر درباره مرگ و موجوديت انسان مي برد * از شروع نويسندگي تان بگوييد. در نوجواني داستان كوتاه مي نوشتم. گرچه دفترچه خاطرات نداشتم، ولي خوشم مي آمد كه در مورد زندگي ام، تفكراتم، احساساتم و وقايع عادي زندگي بنويسم و به خصوص وقتي پدرم در يازده سالگي ام زنداني شد. *؟ چرا به خاطر مسائل در سياسي سال 1973 داودخان عليه رژيم شاهي كودتا و جمهوريت افغانستان را اعلام كرد. پدرم در برابر چنين تغيير سياسي خوش بين نبود. تا اندازه اي شاه طلب بود كه هنوز هم غياب هست پدر تاثير خودش را در روانم داشت و همه اش در اين مورد و در مورد مادر فكر مي كردم، چرا كه يك باره تمام سنگيني شرايط خانوادگي در جامعه اي مثل افغانستان، روي دوش مادرم افتاد. مي ديدم كه چگونه در برابر زندگي مبارزه مي كرد. او مي خواست كه چهار فرزندش از غياب پدر نرنجند و كمبودي در زندگي نداشته باشند. اين بود كه مبارزه مي كرد تا هر چيز زندگي ما را تهيه كند. * چند خواهر و برادر؟ بوديد ما دو خواهر و دو برادر بوديم. در همين هنگام بود كه برادر بزرگتر من آهسته آهسته از اين مسئله سر خورده شد و به جرياناتي پيوست كه متاسفانه بالاخره در همين جنگ هاي افغانستان كشته شد. * آن موقع شما كجا؟ بوديد من در سال 89 در فرانسه بودم. بعد از مرگ برادرم در ذهنم بود كه رابطه مردم با مرگ چگونه است. مرگ در فرهنگ ما چيز بخصوصي هست. هميشه در داستان ها، قصه ها، افسانه ها و نوشته هاي حماسي مي بينيم كه شخصيت ها براي اينكه به طرف يك مرگ بخصوص بروند، ساخته ما مي شوند همين كه به مرگ فكر مي كنيم بسيار اگزيستانسياليست مي شويم. از خودم در مورد مرگ و عزاداري سوال كردم كه عزاداري چه هست و آيا واقعا عزاداري مي توانيم بكنيم يا؟ نه داستان خاكستر و خاك تقريبا همين تفكراتي بود كه آهسته آهسته نوشتم تا مسئله عزاداري را مطرح بكنم. فرويد هم خيلي خوب نوشته كه عزاداري سنگيني مرگ را حل مي كند، در افغانستان، ما در جريان جنگ نتوانستيم عزاداري بعد كنيم از جنگ هم در عزاي گذشته و جنگ ننشستيم. لذا وقتي عزاداري نشود، به انتقامجويي و خشونت مي افتيم. براي من واقعا يك سوال بود كه چرا افغانستان آهسته آهسته به طرف خشونت مي رود همه اش به خاطر اينكه نتوانستيم در برابر مرگ و فاجعه افغانستان فاصله بگيريم. فقط مي رفتيم به طرف انتقامجويي و نه عزاداري! من در آن زمان بيشتر در مورد اين موضوع فكر مي كردم كه بايد عزاداري و مرگ را قبول كنيم و فاصله بگيريم با مصيبت. مصيبت نبايد ما را به طرف انتقام جويي بكشاند، بلكه فكر كنيم چرا مصيبت است. عزاداري وسيله اي است كه انسان را به طرف تفكر درباره مرگ و موجوديت انسان مي برد. * ادبيات چقدر در عرصه آرامش بخشيدن به يك ملت مصيبت زده و بخت عزاداري پيدا نكرده، نقش ؟ دارد آيا رمان خاكستر و خاك عزاداري شماست براي؟ افغانستان عزاداري خيلي شخصي است و نوشتن هم خودش مسئله اي شخصي و خودنگري است. انسان در برابر يك فاجعه يا عشق قرار مي گيرد و درباره آن فكر مي كند و احساس و تفكري دارد و حادثه اي در وجودش اتفاق افتاده كه مي خواهد بنويسد. پس ديگر تاريخ است كه اين نوشته شما را مي گيرد و آن را همگاني مي سازد. در آغاز اين رمان براي من بيشتر يك واكنش شخصي در برابر فاجعه افغانستان و مرگ برادرم بود و امروز مي بينم كه اين واكنش شخصي و فردي بيشتر همگاني شده و در عرصه ملي پيش مي رود. * خاكستر و خاك رمان خوبي است و با وجود اعتبار و عمق ادبي به سادگي، رواني و دسترس پذيري مي رسد. ويژگي ديگر اين رمان سينمايي بودن آن است. براي مثال صحنه سيب و باز كردن بقچه بسيار دقيق، ظريف و لحظه به لحظه به گونه اي سينمايي پرداخت شده است. اين جزءنگري شما و ساده گرداني فضاي مصيبت و شرايطي كه در قصه هست، زيباست و آدم بايد خيلي كار كرده باشد كه به اين لحظه برسد. خود شما وقتي قصه را مي نوشتيد اصلا فكر مي كرديد كه با يك رمان به شهرتي كه اكنون در سطح جهاني رسيده ايد،؟ برسيد نه. * آدم فكر مي كند نكند يك چيزي آن پشت است كه ما نمي بينيمش. ما يك رمان مي بينيم، ولي زحمت و مرارت، انديشه و مطالعه و انتظاري در كار است و شايد تو خيلي چيزها را حذف كرده اي كه اين يكي كار خودش را بكند. خاكستر و خاك نوشته دوم من است، ولي خواستم كه اول اين را به چاپ برسانم. نوشته اول من به نام كلمات شبانه و قصه جواني افغان است كه در فرانسه زندگي مي كند و زبان فرانسه را بلد نيست. او تا اندازه اي هم انديشه هاي زيبايي در مورد زندگي و ادبيات دارد، ولي نمي تواند آنها را به جامعه فرانسه انتقال بدهد. در ذهنش چه؟ مي گذرد آنجا مسئله زبان را مطرح ساخته ام كه گاهي ذهن انسان پر است، ولي زبانش مي لنگد و به اين خاطر تفكرات خود را هم سطح زبان خود مي سازد. زبان انسان را فريب هنوز مي دهد حس نمي كنم به لحظه اي رسيده باشم كه از سبك و محتواي كلمات شبانه بتوانم دفاع كنم. خاكستر و خاك را زود نوشتم، ولي دو سال طول كشيد تا سبك و نثري را كه هست پيدا كنم. اين كتاب هفت هشت بار بازنويسي شد و هر بار كوشش كردم كه ساده تر بنويسم و به يك ميني ماليسم برسم. ضرورت داشت كه همه چيزهاي اضافي را از قصه دور كرده بايد باشم مثل يك تير به هدف مي خورد. وقتي هم به نتيجه رسيدم، قرار نبود كه چاپش كنم، منتهي دست به دست شد، تا اينكه به دست انتشارات خاوران و آقاي اميني رسيد كه خواستند آن را منتشر كنند. * يك ويژگي ديگر خاكستر و خاك اختصار آن و كوتاهي جمله ها و فصل هاست. اين كوتاهي و فضاي سرشار از تصوير و زندگي كمك مي كند كه قصه در ايجاد رابطه با خواننده موفق تر باشد. اين كار در رمان هزار خانه خواب و اختناق بيشتر و بهتر صورت گرفته، اما يك جاهايي قصه از دوگانگي زبان برخوردار است. گاهي به زبان محاوره اي فارسي رايج در ايران و يك قسمت هايي به زبان فارسي دري رايج در افغانستان نزديك مي شود. آيا اين دوگانگي زبان به قصه صدمه؟ نمي زند جهان زبان فارسي مشكلي دارد و آن اين كه متاسفانه زبان گفتاري با زبان نوشتاري فاصله بسيار دارد و هر بار كه مي نويسيم بين اين دو زبان رفت و آمد داريم. زبان گفتاري عموما زبان منطقه اي است، اما زبان نوشتاري يك زبان مشترك است. همه حافظ را به يك شكل مي خوانند. داستان هايي كه مي خواهند گفتار شخصيت ها را به شكل زبان گفتاري بنويسند ولي تشريح حالات به زبان نوشتاري باشد، از زبان گفتاري به زبان نوشتاري و ادبي خيز مي زنند. خاكستر و خاك نخستين رمان بود كه به اين اندازه سر زبان كار كردم و واضح است كه اشتباهات زباني دارد، به خصوص همين كه شما اشاره كرديد، ولي از طرف ديگر موضوع راوي در اين رمان مهم است. راوي؟ كيست كتاب در شخص دوم نوشته شده و پرسوناژ اصلي داستان تو خطاب مي شود. اين راوي گاهي داخل و گاهي بيرون پرسوناژ است، گاهي نويسنده است و گاهي هم مي تواند خواننده باشد. راوي چند بعدي است كه فكر مي كنم اين چند بعدي بودن راوي باعث چندگانگي زبان هم بشود. * چرا در رمان خاكستر و خاك حضور زنان در پس صحنه و در حاشيه است، در حالي كه مي بينيم حتي در روايت، غيبت و توفان خاك هم حضور دارند و مدام برهنه، پوشيده، عزادار و دل نگران هستند، ولي در حاشيه و كنار، و نه در متن. به خاطر اينكه داستان در افغانستان مي گذرد و متاسفانه اين حقيقت آن جامعه است. چه بخواهيم و چه نخواهيم افغانستان جامعه اي پدرسالار است و متاسفانه زن هميشه در حاشيه قرار داده شده است. دكتر براهني خيلي زيبا در تاريخ مذكر اين موضوع را مطرح ساخته و كشورهاي ما در چنين فضا و حالتي غرق هستند. بيشتر از مرگ زنان حرف مي زنند. زنان هميشه حضور دارند ولي در حاشيه، در شعور ناخودآگاه مرد افغان، آن چيزي كه او را آزار مي دهد، محكوم مي كند و از درون مي پوساند، همين حضور زن است. اين مسئله خيلي عمدي بود و سعي كردم كه زن روي صحنه نباشد. زن بايد هميشه در تخيل و در خواب باشد. اين زن است كه خواب مرد را ناآرام مي سازد. دوم اينكه هسته اين رمان، اقتباس مدرني از اسطوره رستم و سهراب است و چندين بار به اين داستان اشاره مي كنم. در داستان رستم و سهراب هم زن روي صحنه نيست. * اما امتياز ديگر رمان هزار خانه خواب و اختناق كه گامي به پيش است، نقش مشخص زنان است. مادر فرهاد همه كاره خانواده است و در شب ملاقات فرهاد با مهناز، مهناز بر همه چيز مسلط است و سكان كشتي را در دست اين دارد فاصله گرفتن شما از زندگي واقعي زنان در افغانستان و نمايش يك حضور آرماني زن است و يا اينكه گونه هايي از اين حضور دارد در افغانستان خودش را نشان مي دهد كه به قصه شما وارد شده؟ است داستان اول، خاكستر و خاك، داستاني است بيروني. پرسوناژها همه مرد هستند، همه چيز خارج از چارديوار مي گذرد. خانه ويران شده و زن در خانه مرده، و اگر نمرده خود را به آتش انداخته است. اما در داستان دوم، هزار خانه خواب و اختناق، هيچ چيز از بيرون نمي بينيم. همه چيز در درون و داخل خانه است. وقتي مي گويم زن در جامعه پدرسالار افغانستان در حاشيه نگه داشته شده است، به اين معني است كه در جامعه در حاشيه نگه داشته شده است، ولي در داخل خانه و خانواده، زن موجوديت خود را دارد. در هزارخانه خواب و اختناق خواستم به درون بروم. به درون خود و شعور ناخودآگاه خود پناه مي بريم كه در آنجا زن و مادر حكم فرماست. * هر گاه در زبان فارسي به ادبيات بومي پرداخته ايم، زبان فارسي غني شده است. وقتي احمد محمود رمان همسايه ها را نوشت و آن اصطلاحات ناب خوزستاني را وارد زبان فارسي كرد، زبان فارسي جان تازه اي وقتي گرفت افغاني شوهر آهوخانم را با آن اصطلاحات كرمانشاهي نوشت، قصه غني وقتي شد گلاب دره اي قصه هايش را نوشت و آتشي شعرهايش را سرود، زبان فارسي جان گرفت. زبان فارسي مدام در حال جان دارتر، امروزي تر و غني تر شدن است. با رمان خاكستر و خاك بخت ديگري به جهان زبان فارسي رو كرده است و آن مجموعه صفت ها، حالت ها، توصيف ها و تصوراتي است كه از انسان، اشيا، جهان و حس و حالت در تركيبات شما هست. شما مي گوييد چشم هاي تنگ خزيده اند به درون كاسه يا گوش به دل دادن و... ما مي گوييم آدم دل گنده ولي شما مي گوييد آدم دل كلان كتاب سرشار اين لحظات ناب و ويژه تركيبات و توصيفات نويي است كه مي تواند كمك و جان تازه اي براي زبان فارسي باشد. * هزارخانه خواب و اختناق قصه اي در زمان و مكان آدمي است از جايي به جايي مي رود كه يك نمي رود فضا و فاصله زماني هم بين يك جامعه و يك جهان، يك زندگي و فكر و انديشه و جواني هست. اين برداشت چقدر درست؟ است اين داستان قسمت كوچكي از رمان كلمات شبانه است. آن پسر از افغانستان بيرون مي آيد و آن زن او را پناه مي دهد و همه سوال اين است كه؟ چرا همين يك سوال باعث پديد آمدن اين رمان جديد شد. در افغانستان رابطه انسان و خدا ديگر رابطه اي عاشقانه نبوده يك است رابطه متكي بر ترس بوده اين است چيزي است كه ما را با تفكرات انسان هاي بزرگي مانند شمس، خيام و حافظ فاصله داده است. آنها خداوند را از عرش پايين و به روي زمين مي آوردند و با او گفت وگو مي كردند و يك رابطه عاشقانه برقرار مي كردند. من مي خواستم نشان بدهم كه چگونه در يك اختناق همه چيز بر اساس ترس ساخته و پرداخته مي شود. * پدر با علامت سوال در صفحه اول رمان، با آن پدري كه فرهاد دارد به او نزديك مي شود، چه رابطه اي؟ دارد پدر اول، پدرفرهاد نيست، ولي پدرلعنت در صفحه دوم واقعي و اشاره به پدر قهرمان داستان است. هر كس در جست وجوي پدر خود است. رابطه فرزند و پدر در جامعه پدرسالار از پدركشي عقده اوديپ، به پسركشي تبديل مي شود. * رنگ هاي سرخ و سياه در نقش هاي قالي و پيچيده شدن جواني و انديشه تحت تعقيب در آن نقش سرخ و سياه و بيرون بردنش از كشور يعني؟ چه براي من از لحاظ كاربرد سمبليك رنگ ها، دوران اختناق ايدئولوژيكي يك دوران سرخ بوده است و دوران اختناق رنگ سياه داشت. من هميشه در قالي افغاني يك خشونتي مي ديدم: هشت ضلعي ها، چهارضلعي ها، و سرخي و سياهي. فكر مي كردم كه چرا در يك اثر تزئيني ما اين همه خشونت وجود دارد. نقش هاي قالي ما خيلي خشن هستند و هزارتو، يا هزارخانه كه من از ناصر خسرو بلخي گرفتم، ما از يك اختناق به اختناق ديگر گم شده ايم، و انگار در يك هزار خانه اي هستيم.