Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811013-59425S1

Date of Document: 2003-01-03

ديكتاتوري در مغزها نوشته: گي اسكارپتارمان نويس ترجمه: كوروش فخرطاولي در سال 1967 دو نويسنده جوان كارلوس فوئنتس مكزيكي و ماريو بارگاس يوساي پرويي در لندن با هم ملاقات مي كنند. آن ها در اين ملاقات كه به مكالمه اي طولاني مي انجامد، چهره هاي باور نكردني، غم انگيز و در عين حال خنده دار ديكتاتورهاي آمريكاي لاتيني را مورد بررسي قرار مي دهند: به عنوان مثال از خوان بيسنته گومز، رئيس جمهور ونزوئلايي (به مدت سي سال! ) ياد مي كنند كه به دروغ مرگش را اعلام كرد تا بتواند كساني را كه از اين بابت خوشحال مي شوند، مجازات نمايد; يا از انريكه پيارانداي بوليويايي ياد مي كنند كه مادرش روزي درباره وي گفته بود: اگر مي دانستم پسرم رئيس جمهور مي شود، خواندن و نوشتن را به او ياد مي دادم... يا از ماكسيميليانو هرناندز مارتينز يادي مي شود كه با كاغذ قرمز رنگ تمام چراغ هاي شهر سان سالوادور را پوشانده بود تا شهر را از بيماري مخملك مصون نگه دارد... از همان زمان براي اين دو نويسنده بزرگ آينده، اين پرسش مطرح شد كه ادبيات واقعا چگونه مي تواند با اين واقعيت - كه خودش به اندازه كافي جذاب است _ رقابت؟ كند چگونه روايت مي تواند در برابر چنين پرسوناژهاي اصيلي مقاومت؟ نمايد اين چنين بود كه آن ها به اين فكر افتادند از برخي دوستان نويسنده شان (از جمله خوليو كورتاسار، خوزه دونوسو، گارسيا ماركز، رو آباستوس، آلخو كارپانتير ) بخواهند داستان كوتاهي درباره ديكتاتور مورد علاقه شان بنويسند. متاسفانه اين پروژه سرانجامي نيافت. اما به هر حال اين ايده باعث شد نويسندگان ياد شده به طور جدي به فكر ديكتاتورها بيفتند و به اين ترتيب چند شاهكار خلق شود كه از آن جمله مي توان به پاييز پدرسالار (گابويل ماركز ) و من، قدرت عالم تاب ( روآباستوس ) اشاره كرد. اين ايده، طرح كنندگان خودش را نيز جذب كرد و هم چنان كه مي دانيم مثلا فوئنتس در برنامه آثار آينده اش، قصد دارد رماني را به آخرين روزهاي قدرت ديكتاتور پوريفريو دياز، در مكزيك، اختصاص دهد و امروز، رمان سوربز اثر ماريوبارگاس يوسا نيز كه به آخرين روزهاي ديكتاتوري تروخييو در سن _ دومينگه اختصاص دارد نيز از همان علاقه ديرين به ديكتاتورها _ به عنوان پرسوناژهاي جذاب و اصيل داستاني _ حكايت مي كند. سوربز ما را به سال 1996 و در اصل به اوايل دهه 1960 و دقيقا سال 1961 در سن - دومينگه مي برد; جايي كه تروخييوي ظالم قرباني يك سوءقصد مرگبار روايت مي شود سوربز به طور عمده، حول محور سه آنتريگ درهم تنيده شكل مي گيرد كه طي آن يك بار ديگر مهارت و تيزبيني بارگاس يوسا در هنر تركيب عناصر رمان هويدامي شود. در راهروهاي قدرت آنتريگ نخست سوربز بر پرسوناژ اورانيا، دختر آگوستين كابرال، از صاحب منصبان رژيم، استوار است: او وقتي نوجواني بيش نبود، در شب قتل تروخييو از سن دومينگه فرار كرد و در پي يك حادثه تكان دهنده (كه ماهيت دقيق آن فقط در صفحات پاياني رمان برخواننده معلوم مي شود ) در ايالات متحده مستقر گرديد; او بعد از گذشت 35 سال در حالي كه وكيل شده و براي بانك جهاني كار مي كند، به زادگاهش بر مي گردد تا پدرش را بعد از غيبتي طولاني ملاقات نمايد; او پدر را فلج و ناشنوا، و در آستانه مرگ مي يابد. بازگشت اورانيا به سن _ دومينگه بهانه اي براي يادآوري خاطرات كودكي و به ويژه ناراحتي هايي كه به واسطه انفعال پدرش در برابر ديكتاتور بر او رفت، مي شود. محور گره افكني بعدي ما را به درون شخص و شخصيت تروخييو، آن هم اندكي قبل از مرگش مي برد; زماني كه او از سوي كليسا طرد شده، حمايت آمريكا را از دست داده و خلاصه تمام اطرافيانش در پي توطئه اي براي سرنگوني وي هستند; زماني كه تروخييو علي رغم همه آنچه گفته آمد، دودستي به قدرت چسبيده، به وفاداري سرويس هاي پليس دلخوش است، همكارانش را در بوته آزمايش قرار مي دهد و خلاصه يك نظام ديكتاتوري به تمام معنا بر پايه هاي ترس، شكنجه، اعدام، فساد، شك، تحقير و دسيسه چيني را بنا كرده است; نظامي كه بالاخره با مرگ وي به ضرب گلوله هاي چند جوان هم قسم نيز پايان نمي گيرد. خط آنتريگ سوم نيز زاويه ديد اين هم قسم ها را كه همگي دلايل محكمي براي پايان دادن به زندگي اين خيرخواه ادعايي دارند، مطرح مي كند: يكي مجبور شده به دستور تروخييو نامزدش را رها كند و با دستان خودش برادر نامزدش را به قتل برساند; ديگري بر پايه ايمان و اعتقاد مسيحي اش عمل مي كند و به طور ضمني از سوي مقامات مذهبي ترغيب مي شود; و سومي كه روزگاري عضو گارد محافظ تروخييو بود قصد دارد انتقام برادرش را از ديكتاتور ظالم بگيرد. روايت سوربز در هنگام اجراي حكم قتل ديكتاتور سرعت مي گيرد: در اين مقطع خط داستاني با سرعتي غيرمعمول نسبت به آن چه تا به حال در پيش گرفته بود، بر روي سرنوشت هم قسم ها متمركز مي شود: اقدام آن ها نتايج مورد انتظار را حاصل نمي كند; ژنرال خوزه رنه رامون كه قرار بود بعد از مرگ تروخييو _ كه آرزويش بود _ رياست حاكميت سياسي _ نظامي را در دست بگيرد، در لحظه اساسي تصميم گيري دچار انفعال مي شود و دست و پايش را گم مي كند; هم قسم ها تحت تعقيب قرار مي گيرند; يكي از آن ها دستگير و مورد شكنجه واقع مي شود (پليس ويژه رژيم مثل زمان قبل از مرگ ديكتاتور به كارش ادامه مي دهد ); به موازات اين جريانات، ما شاهد تحركات ظريف رئيس جمهور بالاگر كه تا آن زمان سايه اي كم رنگ در خدمت تروخييو محسوب مي شد، هستيم; او از هيچ كاري براي تغيير اوضاع دريغ نمي ورزد: در پي جلب حمايت كليسا و ايالات متحده بر مي آيد، خانواده ظالم معدوم را طرد مي كند و تلاش براي برپايي يك رژيم پذيرفتني تر، اگر چه نه دموكراتيك، به عهده مي گيرد... بارگاس يوسا موفق مي شود تصويري گيرا از درون راهروهاي قدرت به دست دهد: دنيايي وحشت انگيز، مملو از انواع نابساماني ها، تحقير و حقارت ها، كينه ورزي ها، رقابت جويي هاي پنهان، تحركات آزاررسان و مناقشه; دنيايي كه حاكم ظالمش، امور خصوصي و عمومي را در هم مي آميزد، ثروت ها و پتانسيل هاي توليد ثروت را به نفع خودش مصادره مي كند، اطلاعات را كنترل و دستكاري مي كند و آن چنان فضايي از بي اعتمادي و مظنون بيني در اطرافش ايجاد مي نمايد كه حتي نزديك ترين نزديكانش نيز نمي توانند خودشان را در امان ببينند. با همه اين احوال، اشتباه است اگر فكر كنيم سوربز فقط يك وقايع نگاري ساده سال هاي سياه سن _ دومينگه تحت ديكتاتوري تروخييو زيرا است همه اين سال ها از نگاه رمان نويسي به نام ماريو بارگاس يوسا روايت مي شود; نگاهي كه با نگاه يك مورخ ابدا قابل مقايسه نيست، زيرا روايت گر زندگي دروني شخصيت هاي درام، تا ناخوشايندترين اعماق آن است و البته سرآمد همه شخصيت پردازي هاي سوربز خود تروخييو است: شخصيتي متوسط، خودبزرگ بين، بي استعداد و ناتوان، شكاك، واجد آثار روان پريشي، شرمنده از اين كه خون سياه پوست در شريان هايش جريان دارد (او صورتش را مثل خانم ها با كرم _ پودر مي پوشاند تا... )، ظالم و ناتوان از پذيرش اين واقعيت كه روابط قدرت به ضرر او در حال تغيير است... اين جا همچنين لازم است به خصوصيتي كه شاخص كار رمان نويس هاي بزرگ است نيز اشاره اي كنيم: موفقيت شخصيت پردازي پرسوناژهاي فرعي; همه اين نقش دومي هايي كه اطراف تروخييو را گرفته اند: ماماخوليا، اورانيا، آبس گارسيا و... رنگ بندي رمانسك سوربز كه بر هنر عالي تركيب عناصر مختلف، استوار است، پيچيدگي و تعدد زواياي ديد در كنار وقايع نگاري تاريخي، اين رمان را همزمان به يك رمان نمادين تاريخي (كه مي تواند تصويري نمادين از تمام رژيم هاي پليسي عالم به دست دهد ) و يك رمان ماجراجويانه (اين كه آيا برنامه قتل هم قسم ها به نتيجه مي رسد يا آن ها بعد از قتل ديكتاتور جان به سلامت در؟ مي برند) تبديل، مي كند; رمان سوربز همچنين تعمق و تاملي شبه شكسپيري نيز هست: چه عواملي روح و جان يك ديكتاتور را به تحرك وا مي دارد، نشئه مي سازد و به طور خلاصه؟ مي سايد سوربز يك ميانجيگر سياسي نيز هست: چگونه مي توان از شريك ديكتاتوري خلاص؟ شد يك بررسي روانشناختي نيز هست: چرا اورانيا در تمام طول زندگي اش، انساني شريف باقي؟ ماند و بالاخره سوربز يك پازل نوع فاكنري نيز هست: سوءقصدي كه به مرگ تروخييو مي انجامد و البته محور مركزي روايت است، از همان آغاز مطرح مي شود، اما با ورود شخصيت ها و حوادث تازه، به جاي اين كه اين پازل به نتيجه نزديك تر شود، مثل گره افكني هاي فاكنر، پيچيده تر مي شود. و بالاخره تاريخ وقتي از نگاه يك رمان نويس روايت مي شود، به دور از تبديل شدن به يك روايت ساده، منطقي، عبرت آموز، پر مي شود از نقاط تاريك، گيج كننده و غريب با پرسش آفريني هاي بسيار: چرا هم قسم ها تا اين حد از شكست برنامه شان مي ترسيدند، همچنان كه با بيم و اميد به موفقيت آن دلبسته؟ بودند چرا ژنرال رامون در لحظه مرگ، گرفتار ترس دروني مي شود و كار را نيمه كاره رها؟ مي كند و چرا مرگ تروخييو نوعي احساس خلا، كمبود و انفعال، حتي نزد كساني كه قرار است از معدوم شدن وي خشنود باشند، ايجاد؟ مي كند