Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811011-59386S4

Date of Document: 2003-01-01

جودي ابوت، نابغه كاغذي سميه نصيري ها جودي ابوت را سال ها است كه مي شناسم، دقيقا از دوران نوجواني. شايد در دوران پرفراز و نشيب نوجواني دلم مي خواست جاي او باشم. خيلي از لحظاتي كه ماجراهايش را مي خواندم دوست داشتم دردسرهاي او مال من باشد. جودي دختري است كه اصولا دردسر درست مي كند و اتفاقا دردسرهايش اطرافيان را هم به دردسر مي اندازد. خوب است قدري باانصاف باشيم. شايد از اين جهت دلم مي خواست جاي جودي باشم كه خداوند در تمام لحظات زندگي يار و ياورش بود. در تمام لحظات سياه و بغرنج زندگي خداوند به ياري اش مي آمد و اوضاع اش سروسامان پيدا مي كرد. لطف خداوند هميشه شامل حال او بود. اما كاش جودي آنقدر خوش شانس نبود، همين قدر كه تو در يك نوانخانه سياه، كثيف، بدتركيب روزگار تلخ و سياهي را بگذراني و از گرسنگي شكمت به پشتت چسبيده باشد و مثل دخترك كبريت فروش همه خواسته هايت را در حد آرزو ببيني، آن وقت سايه اي به اسم بابالنگ دراز پيدا شود و تو را از آن نوانخانه اسفناك نجات دهد و به شبانه روزي بفرستد، مي تواند نهايت شانس يك موجود جودي باشد ابوت با تمام توانايي هايش مي توانست ادامه قصه اش را خودش پيش ببرد لااقل آنقدر متكي به امداد و شانس نباشد. اما جودي را دوست دارم به خاطر جسارتش. جسارت در قصه نويسي، در بازي بسكتبال، تلاشش براي پس دادن پول هاي كمكي بابالنگ دراز و در عاشق شدن. جودي حتي در عاشق شدن جسارت دارد. عاشق جرويس پندلتون مي شود كه چندين سال بزرگ تر از او است و ثروتش گذشته و حال و آينده جودي را مي خرد و مي فروشد. اما عشق قاعده و قانون برنمي تابد. جودي عاشق جرويس مي شود و باز هم آنقدر جسارت دارد تا موضوع را به بابالنگ دراز بگويد. كسي كه همه زندگي اش را از او حتي دارد پيامدهاي حرفش برايش اهميتي ندارد. جودي عاشق است، همين. پشتكار جودي يكي ديگر از صفاتي است كه مرا وادار مي كند تا ستايشش كنم. هر روز و هر روز و هر روز براي بابالنگ دراز نامه هايي مي نويسد كه هيچ پاسخي ندارد. اما پشتكار آن چيزي است كه او را قلقلك مي دهد تا باز هم قلم را روي كاغذ بچرخاند و براي بابا بنويسد. شايد همين پشتكار در نوشتن نامه براي بابا از او يك نويسنده مي سازد. جودي از هر فرصتي هرچند كوتاه براي گردش و تفريح و از همه مهم تر سياحت بهره مي برد. به خانواده سالي سر مي زند. با جوليا پندلتون معاشرت مي كند. به باغ كودكي هاي جرويس مي رود و هزاران كار عجيب ديگر. در تمام اين لحظات او شاد است و مي خندد، تصاويري كه هرگز تا پيش از اين از زندگي اش نديده، آنقدر برايش جذاب است كه همه آنها را در ذهن ثبت و ضبط مي كند. جودي مثل سيندرلا يا كوزت يك دختر يتيم است، اما هرگز مثل سيندرلا دلت برايش نمي سوزد; چون دختر كاملا مستقلي است و شخصيت خودساخته اي دارد. هرگز حرف زور از كسي نمي شنود و هرگز احساس بدبختي نمي كند. بلكه او خوشبخت مطلق است، فقط اوضاع آنطور كه دلش مي خواهد نيست. تعبير او از قضايا هرگز آنطوري نيست كه ما مي بينيم. او قضايا و مشكلات را از دريچه چشم شخص خودش حل و فصل مي كند. او هرگز يك دختر معمولي نيست. شايد تنها دختري باشد كه در مدرسه شبانه روزي شبها تا ديروقت بيدار مي ماند و نامه مي نويسد، آن هم نامه هاي بي پاسخ. او در توهمات خود غرق است. بابالنگ دراز كسي كه او را از منجلاب نجات داد، برايش تصويري است كاغذي روي يك ديوار، اما او در توهم ذهني خودش با او حرف مي زند. درد دل مي كند، راه مي رود، شعر مي خواند و از او راهنمايي مي گيرد. جودي ابوت دختر بااستعدادي است. دختر بااستعدادي كه در محدوده سني خودش زندگي مي كند، درس مي خواند و مي نويسد و هرگز حتي لحظه اي جلوتر از سنش زندگي نمي كند. جودي آن قدر ساده و بي پيرايه است كه حتي درصدي هم تصور نمي كند ممكن است جرويس پندلتون كنارش همان بابالنگ دراز نامرئي باشد. با وجود تمام فاكتورهاي مشترك. جودي، عادت به پيش بيني اتفاقات ندارد; چون روزي كه اولين قصه اش را نوشت هرگز فكر نمي كرد جايزه اول داستان نويسي را از آن خود كند. جودي قهرمان قصه اي است كه نويسنده اي به نام جرويس پندلتون همه حوادث و اتفاق هايش را نوشته و فقط منتظر است تا قهرمان بيايد و در اين مسيرها گام او بردارد حتي پايان تمام راه ها را مي داند. جودي نابغه است، يك نابغه كاغذي، اما كاش آنقدر شانس نمي آورد. بابالنگ دراز همان جرويس پندلتون نبود. كاش جودي لحظاتي واقعا تنها مي ماند و در تنهايي تصميم مي گرفت. كاش نويسنده قهاري نمي شد. او را دوست دارم و دلم مي خواست جاي او باشم اما اگر من جاي او بودم، دوست داشتم قدري بيشتر براي زندگي ام تكليف تعيين مي كردم. سيندرلا خودش آرزو كرد تا به آن مهماني برود. وقتي رفت كفشش را جا گذاشت تا قصه به دنبال او بيايد. اما جودي قهرمان قصه اي است كه پيش از به وجود آمدن او نوشته شده. جودي ابوت اسم منحصربه فردي نيست. مي توانست در الگوي اصلي اين قصه جاي جودي هر اسم ديگري بنشيند و موفق شود. اگر جودي تمام راه ها را درست نمي رفت و گاهي به بيراهه ها سر مي زد، سرنوشتش آنقدر محتوم و مقطوع نبود. او مي توانست بيشتر خطر كند، مثل پينوكيو مي توانست بيشتر تجربه كند و مي توانست به جاي اينكه يك قهرمان يا نابغه كاغذي باشد شاهزاده قلبها باشد، مثل پينوكيو كه با همه خطاهايش و دروغ هايش در قلب همه جهان جاي دارد. جودي ابوت را نابغه كاغذي مي ناميم. 1 پي نوشت: بابا 1 لنگ دراز نوشته جين وبستر ترجمه ميمنت دانا