Hamshahri corpus document

DOC ID : H-811011-59386S1

Date of Document: 2003-01-01

سرگذشت يك نابعه منحط نشانه هاي رمان در نمايشنامه دكتر فاستوس عهد با شيطان وسوسه اي است كه در اعماق پيشينه باستاني آلمان ريشه دارد و يك رمان آلماني كه تحت تاثير رنج ها و آلام چند سال اخيرو آنچه بر آلمان گذشته نوشته شده حتما بايد اين پيمان هولناك را به عنوان مضمون اصلي در خود داشته باشد گندولا البريش اشتال _ ترجمه: ميترا لطفي شميراني طرح دكتر فاستوس در اصل به عنوان يك رمان هنري ريخته شده، حتي هنگامي كه مان نقطه ثقل رمان را به سوي درون مايه هاي آلماني سوق مي دهد. با وجود اين، هنوز امكان ادراك اين رمان به عنوان يك رمان هنري وجود دارد. همچنين اين امكان در مورد جنبه اي از رمان اجتماعي و نيز رمان فاوست صدق مي كند. علت اصلي حجم انبوه اطلاعاتي است كه توماس مان به لحاظ ادبي در اين رمان به آنها پرداخته است. فن تدوين و حكايات مختلف و ايجاد شكاف هايي در زمان روايت و در مجموع پيچيدگي ساختاري داستان مسبب اصلي اين زمينه است. حاصل اين كار درون مايه هاي گوناگوني است كه به طور همزمان در محتواي رمان هنري و نيز محتواي رمان اجتماعي به دست مي آيند. رمان هنري رمان هنري از نظر توماس مان به لحاظ درون مايه تاثير پذيرفته از موقعيت هنرمند درون اجتماع او است هنرمند را همچون جاني پيشرو و متعالي توصيف مي كند كه همواره از جانب جامعه اي منحط و پسرفت گرا مورد تعرض و بازداشتن قرار مي گيرد. عرف و سنت در برابر ارزش هاي نو و جديد قد علم مي كنند و مانع او مي شوند، از اين رو بر هنرمند است كه در جست وجوي راه هايي براي شكستن حصار محدوديت ها برآيد. در دكتر فاستوس شخصيت لووركون در قالب آهنگساز نابغه اي نشان داده شده است كه خيلي زود در حصار محدوديت هاي امكانات عصر خود، يا به بيان ديگر، محدوده هاي مجازي كه عرف و قراردادهاي اجتماعي براي تصنيف موسيقي معين كرده اند گرفتار مي شود. او با آلات و وسايل موسيقي مرسوم قادر به آفرينش چيزي نو و تازه نيست، آنها اين امكان را به او نمي دهند، چون همه چيز از پيش به وجود آمده است. هر چيزي كه به اين شيوه ساخته و تصنيف شده است، تنها مي تواند مبتذل و تقليدي ضعيف و بي مايه باشد، مگر آنكه از روي عمد تقليدي هجوآميز از شكل قديمي آن در باشد اين صورت، ابزار و وسايل مرسوم به گونه اي مورد استفاده قرار مي گيرند كه بيش از همه بر ابتذال تاكيد كند و به اين ترتيب به هجونامه اي عليه خود يا تقليدي هجوآميز از خود بدل گردند. لووركون در ابتدا تلاش مي كند تا از اين راه خود را از قراردادها و رسومات دور سازد. او در سال هاي جواني قطعه اي سمفونيك به نام درخشش دريا به تصنيف درمي آورد كه آن را عامدا به شيوه آهنگسازان امپرسيونيستي چون دبوسي يا راول پرداخت و تنظيم كرده است. اين قطعه به خاطر ابزار و وسايل شناخته شده و معهود موسيقايي موفقيت عظيمي را در ميان جمع مخاطبان به دست مي آورد. با اين همه لووركون با ساختن اين قطعه هيچ چيز جديدي را خلق نكرده است، او طبق معمول از همان ابزار هنري مرسوم قديمي استفاده كرده و همچنان در سنت هاي موسيقايي كه مدت ها است آنها را قديمي و كهنه تلقي مي كند و به هيچ عنوان پيشرفتي براي او محسوب نمي شود درجا مي زند. تا زماني كه او خود را دانسته تحت انقياد آنچه تماشاچيان را خوش مي آيد قرار مي دهد، قادر به استفاده از قابليت هاي خويش به بهترين نحو ممكن نيست و ناگزير از زيستن با اين هراس دايمي است كه روزي چشمه سيال قدرت آفرينشش از جريان باز ايستد. با اين همه لووركون موفق به رهايي از عرف و قراردادهاي اجتماعي مي شود، آن هم با ابتلا به سيفليس و به اين وسيله با شيطان پيمان مي بندد. بيماري براي وي برهه هايي از سرخوشي و بي خودي را فراهم مي آورد. در اين برهه هاي خلسه و سرمستي، لووركون آزاد و رها از انتقاد، سنجش هاي زمين گير و انقياد مرگبار تعقل است و در نهايت اينها به او امكان اختراع فناوري دوازده صوتي را مي دهد كه كاملا متفاوت از چيزي است كه تاكنون معمول بوده است. تاثير چنين تركيبات موسيقايي نيز روي شنونده كاملا نو و تازه است. چرا كه آنها بر اساس قراردادهاي كهنه شنوايي و شنيدن، طنيني ناموزون و ناهنجار دارند. بنابراين لووركون موفق مي شود از طريق گريز به خلسه در بيخودي بر قراردادهاي اجتماعي فايق بيايد و از آنها فراتر برود. تنها اين جذبه است كه سرانجام به او امكان به كارگيري شايسته توانايي هايش را مي دهد. توماس مان بيش از هر چيز براي اين جنبه رمان هنر، معلومات فني بسياري را به ويژه در زمينه تئوري هاي موسيقي و فلسفه موسيقي در اختيار دارد. اين مسئله نيز عمدتا مديون ارتباط تنگاتنگ و مناقشات او با تئودور. و. آدورنو است كه مان هميشه جوياي پند و نظرات او بود و همواره بخش هايي از رمانش را براي خواندن و بازبيني به او مي داد. مان از اين رو به نشانه قدرداني از آدورنو نام واقعي او _ ويزن گروند _ را در دكتر فاستوس مي آورد. رمان اجتماعي در اين رمان توماس مان به توصيف گروه هاي اجتماعي گوناگون درون اقشار فرهنگي و تحصيلكرده جامعه شهرنشين مي پردازد، به ويژه ارتباطات دانشجويي، استادان، شاعران و نويسندگان متعلق به حلقه هاي هنري مونيخ اينجا است كه فنون تدوين گري به ويژه به گونه اي نافذ و موثر ظاهر مي شوند: توماس مان بسياري از شخصيت هاي رمان را از روي شخصيت هاي واقعي نسخه برداري و تقليد مي كند. در پاره اي جاها نام برخي افراد آورده مي شود، براي مثال رهبران اركستر به نام هاي كلمپرر و برونووالتر ديگر، منتقدين موسيقي و كنسرت ها و همچنين تئودور. و. آدورنو. همچنين وقايع واقعي نيز در اينجا گنجانده شده اند كه در ميان آنها كنسرت هايي معين، اجراهاي اپرا يا جشنواره ها به چشم مي خورند، ولي تقريبا در اواخر رمان تعداد رويدادهاي زمان حاضر افزايش مي يابند. غالب چهره ها و منش و رفتار شخصيت ها عينا از روي شخصيت هاي واقعي نسخه برداري شده است كه به ترتيب ذيل تنها به ذكر نام آنها اكتفا مي كنيم: شخصيت * خانم سناتور روده و دختراش اينس و كلاريسا از روي جوليا مادر توماس مان و خواهران مان به نام هاي جوليا و كارلا گرفته شده اند. نويسنده * آلماني _ فرانسوي به نام ژانت شويرل الگو و نمونه شخصيت آنت كولب نويسنده است. * رودي شورت فگر نوازنده ويولن و كسي كه مدت هاي درازي بهترين دوست لووركون محسوب مي شد _ از روي شخصيت پل ازنبرنگ دوست مونيخي توماس مان، نقاش و نوازنده ويولن، گرفته شده است. * روديگر شيلد كناپ مترجم و نيز دوست لووركون _ نسخه شخصيت هانس رايزيگر شاعر غزل سرا و مترجم و دوست توماس مان است. * لووركون _ شخصيت او از روي زندگي هوگوولف و به ويژه فريدريش نيچه ساخته و پرداخته شده است و در نهايت هم لووركون و هم تسايت بلوم نحله هايي از شخصيت و بيوگرافي شخص توماس مان را دارا هستند. در اجتماعي كه در اينجا به تصوير كشيده شده است، هيچ گونه طريقه و شيوه هاي رفتاري شاخص و منحصربه فردي قابل تشخيص نيست. توماس مان اين جامعه را به شكل افرادي محدود و يكنواخت مجسم مي كند كه تقريبا به شكل كاريكاتور شخصيت ها توماس درآمده اند مان به ويژه اين مسئله را در توصيفات خود از حلقه هنرمندان مونيخي به شدت به تجسم درمي آورد. به عنوان نمونه شخصيت دانيل تسوهوهه شاعر در اينجا آورده شده است: او همواره تذكراتي يكنواخت و كليشه وار دارد نظير زيبا است، زيبايي دارد، كاملا درست است! كاملا درست است! البته كه اين طور است مي توان اين طور گفت! او با اين كار مي خواهد به اظهارنظرهاي نقادانه و تخصصي بپردازد، اما خواننده با خواندن توصيفات او بلافاصله حس مي كند كه اين اظهارات حاكي از ناداني و عدم اطمينان است. علاوه بر اين، از آنجا كه او اين عبارات را در هر موقعيتي و بدون در نظر گرفتن تناسب موقعيت به كار مي برد، غالبا نابجا و نامناسب به نظر مي رسند. اين موقعيت به ويژه در پايان رمان هنگامي كه لووركون نطق خداحافظي خود را ايراد مي كند حالتي گروتسك وار به خود مي گيرد. همان گونه كه در ارتباط با مسائل و مشكلات هنرمند گفته شد، توماس مان، در اينجا جامعه اي واپس گرا، دچار ركود و محدود را توصيف مي كند. براي او اين جامعه تصويرگر سابقه تاريخي فاشيسم است و علت ظهور پديده فاشيسم و گسترش آن در آلمان. فاوست و رمان آلماني در ابتدا بايد به كمك توصيفي از درون مايه هاي فاوست، به تشريح ذهنيت توماس مان درباره راه و رسم آلماني و آلماني تمام عيار سنت پرداخت و حكايات فاوست به شخصيتي حقيقي يعني پروفسور گئورك فاوست برمي گردد كه از سال 1480 تا 1540 در شهرهاي دانشگاهي چون ويتنبرگ و ارفورت زندگي مي كرده او است پس از اتمام تحصيلات خود در علوم مرسوم زمان خويش چون پزشكي، ستاره شناسي و علم كيميا به شدت خود را درگير شيادبازي و شارلاتانيسم كرد. داستان زندگي او در بسياري از گزارشات تاريخي معاصر نقل شده و در طول زمان از صبغه اي افسانه اي و باورنكردني برخوردار گشته است: صحبت از احضار ارواح و پيشگويي است و در انتها او توسط شيطان، كه در پيكر يك سگ ظاهر شده است، ربوده مي شود. اين علائم و نشانه ها حكايات فاوست را به وجود مي آورد كه اولين بار در سال 1587 تحت عنوان تاريخچه سرگذشت دكتر يوهان فاوستن به چاپ رسيد. برطبق اين روايت، فاوست دانشمند علم الهيات بوده و پس از امتحانات دكتري پشتكار خود را معطوف به سحر و جادو مي كند و به سبب ميل و اشتياق شديد به دانش و فراگيري به جايي مي رسد كه با شيطان پيمان مي بندد مدت 24 سال هر آرزوي فاوست كه براي او قدرت و دانش و احاطه بر كل امور را به ارمغان مي آورد، برآورده مي شود و پس از آن روح او به شيطان تعلق مي گيرد. فاوست از آن پس زندگي سراسر لبريز از لذتي را پيش مي گيرد ولي همچنان به مطالعات علمي و شعبده بازي و حقه هاي جادويي خويش ادامه آرزوي مي دهد او براي ازدواج، با نقشه شيطان مغايرت داشته و فاوست از عهدي كه با شيطان بسته است نادم و پشيمان است. با وجود اين، شيطان از آن پس ادامه اين حس پشيماني را با موسيقي شيطاني سركوب مي كند. فاوست در ويتنبرگ شبحي به هيات هلنا ( هلن ) را احضار مي كند و او را به عقد خود درمي آورد و از او صاحب پسري مي شود به نام پس يوستوس از گذشت مدت زماني طولاني فاوست، پس از آنكه نطق خداحافظي خود را در برابر دانشجويان ويتنبرگ ايراد مي كند، با تحمل و درد و رنجي وحشتناك مي ميرد. همراه با مرگ او هلنا و پسرش نيز دوباره ناپديد مي شوند. توماس مان در نگارش دكتر فاستوس به شدت از الگوي افسانه هاي مردمي تاثير پذيرفته و آن را سرمشق خود قرار داده است كه اين مسئله با مقايسه نمونه هاي موازي رمان با افسانه دكتر فاستوس آشكار مي شود: * لووركون و همچنين فاوست به خاطر اشتياق و تمناي دانش و آفرينش در قبال اعطاي اين موهبت ها مهلتي 24 ساله دريافت مي كنند و هر دوي آنها بايد در برابر ممنوعيت ازدواج خود سر تسليم فرود آورند (فاوست با يك روح، كسي كه به هيچ عنوان شخصي حقيقي نيست، ازدواج مي كند ). علاوه بر اين، نقطه اوج رمان نيز همچون افسانه مردمي در مراسم خداحافظي قهرمان داستان است. در ادبيات، درون مايه فاوست هميشه به عنوان الگويي براي انساني كه همواره در تلاش براي پيشرفت و عميق شدن است به كار مي رود، كه در عين حال نمايانگر جامعه اي واپس گرا است كه امكان به كارگيري شايسته و درخور توانايي هايش را از او سلب مي كند. همان گونه كه قبلا بارها گفته شد، مفاهيمي چون قراردادها، كه بايد بر آنها غلبه كرد، در ارتباط با اين مسئله قرار دارند. پيمان بستن با شيطان به معناي فروختن روح، چشم پوشيدن از عشق و انگشت نما كردن فرد در ميان اجتماع به خاطر زندگاني مترقي زميني توام با دانش و پيشرفت محدود است. يك نشانه ديگر درون مايه فاوست تقابل ميان نيروي شيطاني و روشنگري (كسي كه به روشن بيني و روشنگري رسيده است ) پايان هرج و مرج از يك سو و نظم از سوي ديگر يا چنان كه هانس ماير مي گويد، ميان شور و سرمستي است. در نهايت مي توان چنين نتيجه گرفت كه حكايات فاوست همواره به مضمون تنش ميان اين دو قطب موجود درون فرد مي پردازد. توماس مان، فاوست را به عنوان حكايتي متعلق به آلمان باستان مي داند و از اين رو ويژگي هاي ضد و نقيض آن را ويژگي هاي باستاني آلماني مي داند. او در سال 1945 به والتر فون مولو چنين مي نويسد: عهد با شيطان وسوسه اي است كه در اعماق پيشينه باستاني آلمان ريشه دارد و يك رمان آلماني كه تحت تاثير رنج ها و آلام چند سال اخير، و آنچه بر آلمان گذشته نوشته شده حتما بايد اين پيمان هولناك را به عنوان مضمون اصلي در خود داشته باشد. و نيز در سال 1945 در سخنراني خود با نام آلمان و مردمش اين خصوصيات دوگانه و متناقض آلماني را به عنوان شاهد و مدعايي بر گفتار خود دليل مي آورد. او، پيش از هر كس، براي بيان اين خصوصيات، شخصيتي چون مارتين لوتر را به عنوان نمونه و الگويي براي شيوه و سنت آلماني برمي گزيند، چرا كه او را نمونه كامل يك آلماني و تجسم غول آساي آلماني مي داند. تصويري كه مان از لوتر ارائه مي دهد، يك انقلابي محافظه كار است كه به جهت شيوه و رفتار سياسي متناقض خود، ارادت به شهزادگان در خلاف جهت رنج و حرمان دروني اش تاثيري دوگانه دارد، يعني در عين رهايي بخش بودن، واپس گراست و در ادامه توماس مان مدعي مي شود كه اين دوگانگي پايه گذار و پديد آورنده دوگانه انگاري آلماني بوده است: والاانگاري آلماني و سياست ارباب رعيتي در مقابل درون گرايي ژرفاي باطن آلماني. درون گرايي آلماني براي توماس مان آشكارا از طريق ذوق موسيقي آلماني بيان مي شود. موسيقي براي او همان تضاد و دوگانگي را دارد و او را چنين مي نامد: قلمروي شيطاني. چيزي كه در بعيدترين نقطه از واقعيت قرار دارد و در عين حال شوريده ترين هنرها است، انتزاعي و اسطوره اي. از آنجا كه از نظر توماس مان خصوصيات قاطع و آشكار شيوه و سنت آلماني اساسا دوگانگي و تضاد است، چنين نتيجه مي گيرد كه فاوست رمان آلماني او بايد يك موسيقي دان باشد: اگر قرار است كه فاوست نمايانگر روح آلماني باشد، پس بايد اين روح موسيقايي باشد; چرا كه آنچه انتزاعي و اسطوره اي است، موسيقايي و گوش نواز است، اين شيوه و رفتار آلماني در برابر جهان است... و لووركون در رمان دكتر فاستوس مي گويد: جالبترين پديده هاي زندگي همواره از اين دو چهرگي گذشته و آينده برخوردار بوده اند و به راستي كه آنها همواره پيشرفت و پسرفت را يكجا در خود جاي داده اند. آنها خود معناي دوگانه زندگي را به شما نشان مي دهند.