Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810202-54872S1

Date of Document: 2002-04-22

بن بستي به نام زندگي تقديم به تمامي دختران كوچولوي مادر از دست داده * به راستي چه كاري مي توان كرد، زماني كه يك اتفاق به ظاهر ساده و كوچك باعث كل مي شود زندگي با تمام پيچ وخم هاي شگفت انگيزش مثل يك معماي لاينحل پيش روي انسانها باقي بماند بخار آبگوشت، همراه با بوي حاصل از جوشيدن ليموعماني فضاي هال و كلا منزل را به طرز اشتهابرانگيزي پر ساخته بود. معمولا برنامه غذايي جمعه هاي ما يك وعده آبگوشت خانگي كامل با تمام مخلفات (نان سنگك، سبزي خوردن، ترشي، دوغ ) مي باشد و امروز هم مثل هر جمعه ديگر همه چيز مخلفات آماده است، به غير از نان سنگك داغ و تازه كه شايد اصلي ترين قسمت اين غذاي سنتي و دلچسب مي باشد. همسرم به من مي گويد اگر حالش را داري برو از نانوايي محله يك عدد نان براي غذاي ظهر بگير. راستش من هم كه مشغول نگاه كردن برنامه تلويزيوني موردعلاقه خود مي باشم و ديگر اينكه اصلا حالش را ندارم، از رفتن امتناع مي كنم و به پسرم كه تازه پا گذاشته به سن 15 سالگي و كنار من مشغول خواندن جزوه هاي درسي مي باشد نگاه مي كنم. ظاهرا او هم با نگاه به من مي فهماند كه معذور است. نهايتا هر سه نفرمان با دلخوري خودمان را راضي مي كنيم كه از نان لواش يخ زده داخل فريزر استفاده كنيم ولي گويا، همگيمان به دنبال نفري مي گرديم كه ايثار كند و بساط آبگوشت را كامل كند، ولي چه مي شود كرد، تنبلي هم بددردي است. دختر كوچكم كه تازه به كلاس سوم رفته جلو مي آيد و براي رفتن داخل حياط آپارتمان و بازي كردن با هم سن وسالانش از ما اجازه مي خواهد، زنم بعد از كلي سفارش و گرفتن قول و وصيت و وداع و اينكه سروصدا نكند و مشق هايش را هم نوشته باشد، سرانجام به او اجازه مي دهد. مرجان كوچولو براي رفتن به حياط و بازي كردن از جمع ما جدا مي شود، نيم ساعت بعد زنگ درب آپارتمان به صدا در مي آيد، دختر كوچكم پشت در ايستاده در حالي كه يك عدد نان سنگك برشته داغ و تازه را به سختي در دستانش نگه داشته، به يكباره برق شادي آن هم از نوع سه فازش همگي امان را مي گيرد. همسرم نان را از مرجان مي گيرد و او را غرق بوسه مي كند و با شور و اشتياق غيرقابل وصفي ؟ مي پرسد دخترم چطوري - چطوري؟ رفتي پولش را از كجا؟ آوردي از خيابان چطور رد شدي قربونت؟ برم و مرجان توضيح مي دهد كه از پول هفتگي اش و از خيابان هم با كمك يك آقايي كه دستش را گرفته رد شده و در حالي كه از اين همه تحسين و تكريم ما سه نفر سراپا به وجد و شور آمده است، بادي به غبغب مي اندازد و مثل يك غنچه گل سرخ گونه هايش با لبخندي باز مي شود، نگاهي به من و داداشش مي كند، من هم سه چهارتا بوسه آبدار مي كنم و برادرش هم به او آفرين مي گويد، لحظاتي همگي محو اين حركت زيبا و دل انگيز مرجان كوچولو به قد و بالاي او كه مثل آهو بچه اي خرامان از جلومان مي گذرد نگاه مي كنيم. حالا همه چيز تكميل شده، چقدر سخت است كنار سفره آبگوشت نبودن نان سنگك تازه. بيشتر از خوشحالي ما، مرجان كوچولو احساس عجيبي داشت، اين را مي شد از نگاه و حركاتش كاملا دريافت. براي اولين بار استقلال خودش را يافته بود آن هم با يك حركت ايثارگرانه لازم و قابل تحسين، حركتي كه شايد اگر چرخ زندگي امان مي داد تا آخر عمرش، مثل يك خاطره زيبا و دل انگيز در ذهن كوچك و صافش نقش مي بست، اما چه مي شد اگر آن تلفن لعنتي زنگ نمي زد. زنگي كه معلوم نشد كي؟ بود و شايد هم مثل روزهاي قبل مزاحم تلفني بود، همين كه او خودش را مثل يك گربه ملوس به روي سينه من روي مبل تكيه داده بود، به يكباره زنگ تلفن مثل ناقوسي به صدا در آمده متعاقب آن مرجان كه گويا مي خواست امروز خيلي بيش از روزهاي ديگر خودش را نشان بدهد از جا پريد و به طرف تلفن رفت تا گوشي را به همسرم بدهد. گوشي بي سيمي كه تازه يك هفته بود آن را با هزار اما و اگر، و به قيمت زيادي خريده بوديم و خيلي عزيز بود، همين كه خواست گوشي را بدهد ناگهان اتفاق خيلي تاسف باري رخ داد. ظاهرا دختر كوچولوي بيچاره يك لحظه به تصور اينكه آن طرف گوشي را خانمم چسبيده است و زنم هم لابد فكر كرده كه هنوز اصل بدنه گوشي در دست مرجان محكم برقرار است. خلاصه مثل يك استكاني كه از دست رها شود گوشي تلفن نو و خيلي عزيز روي سراميك كف آشپزخانه با صداي دلخراشي به چند تيكه و پاره تقسيم شد و هر تيكه اي از آن به گوشه اي لغزيد. (تجسم كنيد ) بي اختيار زنم فرياد گوشخراشي سر مرجان زد و با حالتي كه گويا مي خواهد او را با چنگ و دندان پاره پاره كند شروع كرد به طعن و لعن گفتن (مگه كوري، خنگ، نديدي كه من هنوز تلفن را نگرفته ام چرا ولش كردي بي عرضه واز اين شليك هاي انفجاري... ) بيچاره مرجان مثل بچه گنجشكي كه از توي آب يخ زده بيرون افتاده باشد، بدنش شروع كرد به لرزيدن، لبانش به يكباره كبود شد و بغض گريه امانش نداد و فقط با آن حالت غم آلود با صداي بريده بريده گفت: شما ولش كرديد من دادم به دست شما فكر كردم گرفتينش و ديگر نتوانست ادامه دهد دوان دوان به اتاقش رفت و در گوشه اي كز كرد. هر چه فكر كردم كه چه الفاظي در آن لحظه تلخ و شيرين بايد ادا كنم عقلم به جايي نرسيد. راستش اين اولين باري بود كه با اين لحن با او برخورد شده بود قبلابه غير از قربون صدقه و محبت چيز ديگري را تجربه نكرده بود، قلب من هم مثل قلب كوچك او تند تند مي زد، زبانم گويا قادر نبود هيچ حرف و كلامي را ادا كند، زنم ول كن نبود دائما با كلماتي حسرت خود را از اينكه تلفن نو و تازه به اين حال و روز افتاده ابراز مي داشت و در حالي كه مشغول جمع كردن خرده هاي آن از روي زمين بود با نگاهي معني دار از من مي خواست كه عكس العملي يا چيزي بگويم، آيا مي بايست در آن لحظه چيزي گفته؟ مي شد واقعا آيا مي شد چيزي؟ گفت دلم واقعاداشت مثل كوره آتش مي سوخت. ولي نمي دانم كه سوزشش از چه؟ بود سرانجام ظهر شد، سفره انداخته شد و علي رغم اينكه من و همسرم خيلي سعي داشتيم كه او را دلداري بدهيم تا همه چيز را فراموش كند ولي حاضر نشد سر سفره بيايد. آبگوشت شده بود زهر گوشت و نان سنگك داخل سفره مثل يك تراژدي غمبار بر روي ما خيره مانده بود، فكر كردم فقط گذشت زمان مي تواند اين شكستگي قلب و روح را ترميم بدهد. اميدم فقط به گذشت زمان بود (بله گذشت زمان ) اما اين اولين باري است كه دريافتم كه حتي گذشت زمان هم نمي تواند بعضي از زخمهاي روح و جان را ترميم كند، امروز كه يك هفته از آن اتفاق ساده ولي پرمغز مي گذرد هنوز هم چهره مرجان را مثل يك گل پژمرده، تكيده و غمبار مي بينم، به سراغش مي روم او را بوسه مي زنم و از او مي خواهم كه ديگر همه چيز را فراموش كند، سرش را پايين انداخته و با ناخن هاي ظريف و كوچكش ور مي رود، هيچ جوابي نمي دهد، اصرار مي كنم كه با من حرف بزند حتي چندبار هم زنم اين كار را كرده بود ولي حاصلي نداشت از او عاجزانه تقاضا مي كنم كه ببخشد و فراموش كند و چيزي بگويد كه اين سكوت غمبار چندروزه با جمله اي - حرفي - شكسته شود و فضاي خانه را از اين حالت گرفته در آورد، بالاخره سرش را بلند مي كند و در حالي كه قطره اشكي مثل يك شبنم روي گل از گونه هايش جاري است با بغض مي گويد: د - د - دل -دلم براي مامان تنگ شده.. خيلي بابا، گويي تيغي زهرآلود به جگرم مي خورد، اي كاش هرگز اصرار نمي كردم حرفي بزند، با اندوه فراوان مي گويم، چه كار كنم؟ دخترم بگو كه چكار؟ كنم مي خواهي الان بريم سر؟ مزارش هان؟ مي خواهي نگاه معصومانه اش را از نگاهم قطع مي كند و سرش را يك بار ديگر پايين مي اندازد. به زحمت مي شنوم كه زيرلب مي گويد: نه.... اي زندگي اين منم كه با همه پوچي از تو لبريزم نه به فكر آنم كه رشته پاره كنم، نه به فكر آنم كه از تو بگريزم (فروغ ) تقديم * به تمامي دختر كوچولوهايي كه مادر از دست داده اند * تقديم به تمامي نامادري هاي مهربان كه سعي ايشان به بن بست مي رسد * تقديم به تمامي پدران دلسوخته كه همچو من مي خواهند زندگي كنند محمود دالايي