Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810202-54871S1

Date of Document: 2002-04-22

لينچ از زبان لينچ 3 گمگشتگي در تاريكي گردآوري: كريس رادلي ترجمه: امير پوريا مقدمه مولف غرابت همچنين در نتيجه ظهور شهرهاي بزرگ پديد آمد. وقتي مردم حس كردند كه از طبيعت و گذشته بريده اند، نوعي نگراني خاص دوره مدرن شكل گرفت كه با بيماري و اختلال هاي رواني و به ويژه ترس هاي مربوط به مكان (ترس از فضاي باز يا ترس از فضاي بسته ) همراه بود. وحشت خود لينچ از فضاي شهري در دوران كودكي و دلبستگي اش به طبيعت و نوعي گذشته روستايي رويايي، در ترس هاي مربوط به مكان كه در سينماي او چنين آشكار است و بيشتر در كاربرد كار در سينما اسكوپ خود را نشان مي دهد، تاثير دارد. شخصيت هايي مثل فرد مديسون در بزرگراه گمشده در احاطه فضاهاي خالي اند، در جفرافياي نامعلوم زندگي شان سرگردان اند. يا مثل هنري در مرد كله پاك كني بايد از هر محيط داخلي يا خارجي، با دقت و احتياط كامل عبور كنند. ناامني، بيگانگي و نبود جهت يابي و تعادل در دنياي لينچ، گاه چنان شديد است كه اين سوال محوري را پديد مي آورد: آيا اصلا ممكن است آدم خودش را در خانه احساس كند و راحت؟ باشد اين راحتي و آرامش فقط به هنري و لورا پالمر (شخصيت فيلم تويين پيكز كه كشته مي شود ) اعطا شده، آن هم زماني كه در دنياي ديگر هستند. پيشگامان مدرنيسم، غرابت را به عنوان مقوله اي زيباشناسانه احيا كردند و آن را همچون ابزاري براي آشنايي زدايي به كار بردند. براي سوررئاليست ها، غرابت به ماندن در حالت بين رويا و بيداري كه علاقه اصلي شان در سينما بود، منجر مي شد. دليل اين كه مي توان لينچ را سوررئاليست به حساب آورد، علاقه لينچ به فرآيند آشنايي زاديي و حالت بين بيداري و خواب است، نه استفاده اخير او از عناصر انتزاعي و در ناهمگن حقيقت، انگار حالا كه استوديوهاي بزرگ، بسياري از بخش هاي سينما را رها كرده اند و مستقل ها از برخي جهات، فقط سهمي ناچيز و بي معني را به خود اختصاص مي دهند، لينچ وارث آن حق انحصاري سينماي آمريكا در رويابيني شده است. لينچ هميشه آن روياپردازي بوده كه تحليل روشنفكرانه رويا را به تنهايي ناكافي مي داند. اساسا روياپردازي براي او تجربه اي حسي است. او ترجيح مي دهد رويا را فقط نشان مان دهد. رويكرد او به آفرينش هنري نه تنها به شدت شهودي است، بلكه حتي جا را براي دخالت شانس، سرنوشت و اتفاقات در كارش باز مي گذارد. از اين جهت، كار فيلمسازي در نزد او تقريبا عملي ناشي از ايمان است، ايجاد توازني هر چند زودگذر بين نيروهاي اسرارآميز، نوعي خطر كردن و دل به دريا زدن. او خودش را در قالب راديو فرو مي برد و مي كوشد بين ايده ها و تصويرها، موج خود را عوض كند. فرآيند پيشگويي او در فيلم هايش كه حاصل نوعي تامل و تعمق است، گاه نتايج تكان دهنده را به دنبال داشته است. اين فرآيند شهودي و ناخودآگاه در فيلم مخمل آبي قصه فرويدي كلاسيكي را از دل خاك بيرون كشيد. لينچ ادعا مي كند كه از نظريه هاي روانكاوي چيزي نمي داند و اين ادعايي است كه نزديكانش آن را تاييد اين مي كنند كه دوروتي والنز در اين فيلم، احتمالا از نوعي سندروم رنج مي برد يا اين كه ممكن است فرد مديسون در بزرگراه گمشده با نوع خاصي از فراموشي ذهني درگير باشد (چيزهايي كه به شرايط رواني بازمي گردد ) براي، لينچ كاملا تازگي داشت. او نه تنها از شرح و توصيف علمي پديده اي كه برايش جالب بوده اطلاع ندارد، بلكه از محدود شدن آن به تعاريف، نظريه ها و اصول پذيرفته شده به كلي بيزار است. منتقدان اغلب از ناتواني لينچ در ارايه تحليل منفي دقيق فيلم هايش سرخورده مي شوند. حالا بيش از هميشه، خود آگاهي كارگردان را ضرورتي قطعي مي دانند، درست همان قدر كه اثبات آموخته ها و نظريه ها، براي يك منتقد ضرورت دارد. به هر حال، لينچ نظريه ها را تصوير نمي كند، او به روشي مستقيم با ايده ها، تصويرها و احساس ها درگير مي شود و آنها هم به شيوه هايي متفاوت با روش حروف چاپي خود را به او مي شناسانند. اتفاقا موقعيت خارق العاده لينچ در دسترسي به حالات احساسي گوناگون بدون هيچ نوع نياز يا تلاش براي تحقيقات مرسوم، آثارش را به سرپناهي باارزش در دل سينماي آمريكا بدل كرده است: آثاري با معاني پنهان. محض نمونه مخمل آبي فيلمي است كه از نمايش چهره واقعي اش ابايي ندارد. تا اندازه اي، به همين دليل است كه توانايي شوكه كردن و تحت تاثير قرار دادن را دارد. اگر به نظر مي رسد كه عملكرد دو فيلم مرد كله پاك كني و بزرگراه گمشده شفافيت كمتري دارد، دليلش فقط اين است كه لينچ معمولا ايده ها را به شكلي انتزاعي بازگو مي كند. ايده خودش را پنهان نمي كند، فقط ما در نگاه اول نمي توانيم آن را بازشناسيم. با اعتماد به چشم ها و گوش هايمان، ماهيت آشكار و صريح اين امور انتزاعي عيان مي شود. اين كه بعد از نمايش عمومي فيلم تويين پيكز: آتش با من گام بردار لينچ، نامه هاي زيادي از دختران جوان دريافت كرد كه آزار و خشونت پدر را تجربه كرده بودند، هيچ اهميتي ندارد. آنها از اين گيج شده بودند كه چطور ممكن است لينچ شرايط آنها را دقيقا بداند و به تصوير بكشد. فارغ از اين كه ارتكاب زنا با محارم و فرزندكشي، هر دو در همان شكل انتزاعي باب قاتل نمايان است، مي توان نوعي وفاداري به تجربه شخصي را هم در آن تشخيص داد.