Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810202-54868S3

Date of Document: 2002-04-22

قاتل روباه است - 3 الري كويين ترجمه: خجسته كيهان دنياي رايتزويل پيش مي رفت و از ديوي فاكس و سايه اي كه بر زندگي او تا هنگام رشد افتاده بود دور مي شد، ليندا از توي ماشين لبخند زد و براي آدم هايي كه از سن چهارسالگي مي شناخت سر تكان داد. آنها فراموش كرده بودند يا ظاهرا چنين بود. تالبوت فاكس با حالتي عصبي اعلام كرد: پنج دقيقه مانده، اميلي. همسرش با بي تابي گفت: كاش اين ترن لعنتي مي رسيد تا زودتر مراسم را تمام مي كرديم و ديوي را مي برديم پيش خودمان. نمي دانم، به دلم بد آمده. تالبوت خنديد و گفت: درباره؟ ديوي چرا؟ اميلي ليندا اندكي اخم كرد و گفت: به دلتان بد آمده؟ مادر ؟ چطور _ نمي دانم ليني. _ اما حالش كه خوب است، مگر؟ نه يعني آنها گفتند به غير از خستگي شديد و آفتابزدگي و.. مادر، شما يك چيزهايي مي دانيد كه از من مخفي كرده ايد! اميلي فاكس با شتاب گفت: نه عزيزم، نه، واقعا اين طور نيست. شوهرش غرولندكنان گفت: اميلي تو زيادي حرف مي زني. به دلم بد آمده! مگر وقتي ديوي را به فلوريدا فرستاده بودند همه تلفني با او صحبت؟ نكرديم ليندا آرام شده بود، با وجود اين از لحن و صداي خاص تالبوت تعجب كرد. اميلي آهي كشيد و گفت: فكرش را بكن، همه اينها براي ديوي است! تالبوت فاكس گفت: و براي همسر كوچولويش! اميلي به خانم دولاند مك كنزي (از شركت سرمايه گذاري رايتزويل )، كه بيني اش را با افاده بالا گرفته بود، لبخند زد و گفت: ليندا، دماغت برق مي زند. ليندا، كه دست به كيفش برده بود و به دنبال قوطي آمينه دار كرم پودرش مي گشت، با خود گفت: و همسرش. آن روز در آخرين مرخصي، برادرزاده تالبوت فاكس و دخترخوانده او با هم براي پيك نيك به پاين گزو رفته بودند. بعد از اين كه سس مايونز روي كتش ريخت و ليندا خم شد تا آن را پاك كند، ناگهان آن اتفاق افتاد. ليندا هميشه مي دانست كه روزي اين اتفاق مي افتد، اما نه به آن شكل مسخره. ديوي پرسيده بود: عمو تال و زن عمو اميلي را چه؟ كنيم آنها قبول نمي كنند ليني. _ قبول؟ نمي كنند چرا، آنها تورا دوست دارند. _ بله، درست است، اما تو تنها فرزند آنها هستي و خودت مي داني كه... من كي هستم. ليندا اول گفت: تو ديوي هستي. بعد متوجه منظورش شد، برخاست، نشست و با لحني جدي ادامه داد: نگاه كن ديوي فاكس، اول اينكه نام خانوادگي من براي اين فاكس است كه فرزندخوانده هستم، در حالي كه تو رابطه خوني داري. ديوي لبخند كمرنگي زد و گفت: خوني. اصل مطلب همين است كه گفتي. _ دوم اينكه اين اتفاق مربوط به بچگي تو است. طوري حرف مي زني كه انگار اتفاق يازده سال پيش تقصير تو بوده. يك بچه نبايد براي آنچه كه پدر و مادرش انجام داده اند تقاص پس بدهد. به من نگاه كن، من حتي نمي دانم پدر و مادر واقعي ام كي هستند، يا اصلا زنده اند يا من مرده از آنها هيچي نمي دانم. _ اين قضيه فرق دارد، اين نكته منفي است. ليندا عصبي شده بود، مي ترسيد. _ ديوي فاكس اگر مي خواهي زندگي مشتركمان را با احساس تاسف براي خودت شروع كني و بگذاري.. آن اتفاق... ميان ما فاصله بيندازد، بهتر است خودت به تنهايي به زندگي ادامه بدهي. ديوي با ناراحتي گفت: ببين ليندا درست مثل تالبوت كه مي گفت: ببين اميلي. _ ديوي، كاري كه بايد بكنيم اين است، همين حالا موضوع را به مادر و بابا بگوييم. اگر قبول كردند كه خب، همه چيز ساده تر و بهتر مي شود، اما اگر بخواهند چون و چرا كنند... _ باز هم با من ازدواج؟ مي كني اولين باري بود كه ديوي كلمه ازدواج را بر زبان آورده بود. ليندا براي اين كه ترس نگاهش را پنهان كند برخاست و نفس زنان گفت: ديوي، بيا برويم به آنها بگوييم، ما زياد وقت نداريم. ليندا هميشه هراس داشت، هم در آن روز و هم حالا _ حالا كه آن پلاكارد طويل و درخشان بالاي سرش بود و همه مردم رايتزويل با بهترين لباس هاي روز تعطيلشان براي استقبال ديوي به ايستگاه آمده بودند. تالبوت فاكس آرام گفت: ؟ فردا گفتي؟ فردا ليندا گفت: مي خواستيم همين امروز عروسي كنيم، ولي فكر مي كنم گرفتن جواز و قرار گذاشتن با دكتر دوليتل در كليساي متديست مدتي طول مي كشد. اميلي فاكس تكرار كرد: عروسي و با نگراني به شوهرش كه با قد بلند و موهاي خاكستري اش كنار پيانو ايستاده و سرش را اندكي چرخانده بود، نگريست. ليندا مي دانست مادرخوانده تپل اش، كه لبخند محوي بر لب داشت، چه فكر مي كند. اميلي مي انديشيد كه تالبوت هميشه چقدر قوي به نظر مي آيد، در حالي كه مي توانست بسيار ضعيف باشد.