Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810202-54868S2

Date of Document: 2002-04-22

نقد كتاب پژواك صداي راويان مهسا محبعلي شهلا پروين روح طلسم انتشارات آگاه صفحه 126 رمان طلسم داراي دو لايه داستاني است. يكي داستاني كه در حوالي سال هاي 1304 تا 1308 شمسي اتفاق افتاده و ديگري داستاني كه ظاهرا در زمان حال روي مي دهد و حلقه ارتباطي اين دو داستان مكان روي دادن آن ها است. كوه قرق و برم سنگي. چيزي كه بيش از هر چيز در اين رمان جلب توجه مي كند تعداد زياد راوي هاست. تقريبا تمام شخصيت هاي رمان از اصلي گرفته تا فرعي همگي روايت مي كنند. گاهي اوقات روايتي چندين صفحه ادامه پيدا مي كند و گاهي در دو سطر خلاصه مي شود. البته اين در مورد بخش قديمي داستان است، لايه ديگر داستان يعني بخش حال، فقط توسط فرهاد يا همان مهندس روايت مي شود. در حقيقت شايد بتوان گفت كه راوي اصلي همان فرهاد است و بخش هاي ديگر شايد همان زمزمه هايي باشد كه هميشه در گوش فرهاد صدا مي كند و مانع خوابيدنش البته مي شود اين فقط يك فرض است چون نويسنده هيچ دليل ديگري به دست ما بخش هايي كه نمي دهد فرهاد راوي است را مي دانيم كه يادداشت هاي شبانه اوست ولي بخش هاي ديگر هيچ محمل روايي ندارند به خصوص كه در كنار يادداشت هاي فرهاد قرار گرفته اند و اين سوال را در ذهن خواننده ايجاد مي كند كه اين همه راوي و اين همه ماجرا وسط يادداشت هاي شخصي فرهاد چه مي كنند و اين سوال كه منطق دروني اين قطع ها و تعويض راوي ها؟ چيست البته مسلما خواننده امروزين با خواندن انواع مختلفي از رمان ها و داستان هاي كوتاه و بلند با تكنيك هاي گاه بسيار پيچيده، به دنبال يك منطق بيروني يا تطابق با واقعيت نيست ولي قطعا به دنبال يك منطق دروني مي گردد، منطقي كه قراردادهايش درون همين متن وضع شده باشد. آيا چنين منطق دروني اي در اين متن يافت؟ مي شود شايد. شايد اين روايت ها، همان صداهايي باشند كه مدام به گوش فرهاد مي رسند. شايد كوه صداي آدم هاي هفتاد، هشتاد سال پيش را در دل خود نگاه داشته و پژواكش هم اكنون به گوش فرهاد مي رسد. در بخش هاي قديم لهجه شيرازي با زواياي پنهانش به خوبي به كار گرفته شده و زباني راحت و صيقلي را به رخ مي كشد اما متاسفانه راوي ها تقريبا همه با يك زبان حرف مي زنند. زبان ها به ندرت تشخص دارند. مگر تفاوتي كه بين نوع حرف زدن زنانه و مردانه وجود دارد. تمام بخش قديمي رمان، مونولوگ هاي دروني است. تقريبا هيچ وقت ديالوگي وجود ندارد. به جز موارد خيلي جزيي مثل ديالوگ بين رادار بيگ و خدر كه البته آن هم از ذهن پسر خدر نيكوداد، روايت مي شود. اين مونولوگ هاي دروني مي توانستند لايه هاي پنهان ذهن گويندگانشان را برملا سازند اما متاسفانه بيشتر مواقع فقط اطلاع رساني مي كنند. از آن جايي كه نويسنده هيچ محمل ديگري براي اطلاع رساني و گزارش وقايعي كه دلش مي خواهد، خواننده اش بداند، ندارد، آن ها را لابه لاي مونولوگ هاي ذهني راويانش مي گنجاند و اين كار را هم با مهارت زيادي انجام مي دهد. يعني بانظم و تركيببندي دقيقي، ولي شايد همين نظم و تركيببندي دقيق است كه به كار لطمه مي زند. هنگامي كه خواننده دارد صداهاي درون يكي از راوي ها را مي شنود، نويسنده با مهارت و زيركي اطلاعات لازم براي بازشدن معماي داستان را در اختيارش مي گذارد و اين كار آن قدر تكرار مي شود و تكرار مي شود كه تقريبا مي توان گفت اتوماتيزه شده است. درنتيجه نه به دنبال شنيدن صداي ذهن راوي كه به دنبال گشودن معماي داستان مي رود. شايد بتوان گفت به اين ترتيب نويسنده در چند صفحه اول كتاب وعده هايي به خواننده مي دهد كه در نهايت برآورده نمي شوند و يا ذهن خواننده به دنبال چيزي عميق تر و متافيزيكي تر مي گردد و در نهايت پيدا نمي كند. هنگامي كه كتاب به پايان مي رسد، سوال هاي زيادي در ذهن خواننده هنوز وجود دارد، سوال هايي كه شايد با دوباره خواندن بخش هاي آغازين كتاب جواب داده شوند، شايد هم نشوند. سوال هايي كه ذهن را در تعليق نگاه مي دارد ولي در بعضي موارد اين تعليق بيشتر به ابهام و گنگي پهلو مي زند. مانند بخش رابطه گلش و؟ برزو اين سوال تا انتها در ذهن مي ماند كه چرا برزو پس از آن شب چهاردهم ماه و نشاندن نطفه اش در بطن گلش، منتظر تولد فرزندي كه اين همه انتظارش را كشيده و تمنايش را داشت؟ نشد و سوال هاي ديگري از اين دست كه نه در تعليق كه در ابهام و گنگي باقي مي مانند. مي توان گفت نويسنده در بخش شخصيت پردازي بسيار موفق بوده است. به خصوص در شخصيت پردازي هاي غيرمتعارفش. مثل كوه، چاه، خرس و... خيلي از راوي ها خطاب به اين ها حرف مي زنند. داراب با خرس حرف مي زند. زن ها با كوه يا با چاه. انگار كه موجوداتي هستند از جنس خودشان. در نهايت مي توان گفت كه رمان طلسم خميرمايه بسيار خوبي دارد اما كمي شتابزدگي در اجرايش به چشم مي خورد. شتابزدگي اي كه در مجموعه حناي سوخته به چشم نمي آمد.