Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810130-54832S1

Date of Document: 2002-04-19

داستان جمعه بين زنبورهاي عسل نويسنده: سيلويا پلت مترجم: بابك مظلومي سيلويا پلت را، در ايران، بيشتر به عنوان شاعر مي شناسند حال آن كه در زمينه داستان نويسي هم آثاري از او به جا مانده است. داستان كوتاه بين زنبورهاي به عسل قلم اين نويسنده انتخاب و ترجمه شده است. در اين داستان، چون ديگر آثار پلت، اهميت و تاثير پدر، پدر از دست رفته، به چشم مي خورد. آن روزها، پدر، اليس را چنان به هوا پرت مي كرد كه نفسش بند مي آمد، بعد هم او را مي گرفت و محكم بغل مي كرد. اليس خردسال كه گوشش به سينه پدر چسبيده بود، مي توانست صداي رعدآساي تپش قلب او و ضربان خون را در رگ هايش كه به صداي تاخت اسبهاي وحشي مي مانست، بشنود. پدر اليس مردي تنومند بود. تلالو چشمان آبي اش عصاره گنبد آسمان بود و صداي خنده اش چنان كه گويي امواج اقيانوس با هم در ساحل مي شكست و مي غريد. اليس پدرش را مي پرستيد چون قوي بود و همه دستورهايش را اجرا مي كردند; براي اين كه او همه چيز را مي دانست و هيچ وقت اشتباهي در قضاوتش نبود. اليس عزيز دردانه پدرش بود. از همان كوچكي مردم مي گفتند به خانواده پدرش رفته و پدرش به او افتخار برادر مي كند كوچكش ورن كه به اعضاي خانواده مادرش شباهت داشت، موطلايي و ظريف و هميشه مريض احوال بود. اليس دوست داشت سر به سر ورن بگذارد چون وقتي برادرش نق مي زد و به گريه مي افتاد، احساس قدرت و برتري به او دست مي داد. ورن يك بند از دست اليس به گريه مي افتاد ولي هيچ وقت چقلي او را نمي كرد. يك شب بهاري، سر ميز شام، اليس روبه روي برادرش ورن كه پودينگ شكلاتش را مي خورد، نشسته بود. پودينگ شكلات، دسر مورد علاقه ورن بود و او آن را بسيار آرام و به دقت با قاشق كوچك نقره اي اش برمي داشت و مي خورد. آن شب اليس چشم ديدن ورن را نداشت براي اين كه او تمام روز را بچه خوبي بود و مادر هم به پدر - وقتي از شهر به خانه آمد - همين را گفت. موهاي ورن نرم و طلايي - به رنگ گل قاصدك - و پوستش به رنگ ليوان شير بود. اليس به بالاي ميز نگاه كرد تا ببيند نگاه پدرش به اوست يا نه ولي او سر روي پودينگ خم كرده بود و با قاشقي كه از آن خامه مي چكيد، پودينگ را برمي داشت و به دهان مي گذاشت. اليس در صندلي اش كمي به پايين سر خورد و همين طور كه نگاهش - معصومانه - به بشقابش بود، پايش را زير ميز دراز كرد، آن را عقب كشيد، بعد با نوك انگشت، لگد تند و تيزي به يكي از ساق هاي ظريف ورن زد. اليس كه به روي خودش نمي آورد ذوق كرده، زيرچشمي و به دقت نگاهي به برادرش انداخت. قاشق پر از پودينگ در نيمه راه لبان ورن از دستان او رها شد، به سرعت روي پيش بندش غلت خورد و روي زمين افتاد. شگفتي در نگاه او جوانه زد و چهره اش درهم رفت و به صورتكي از غم بدل شد و گريه كرد. كودك بي آن كه يك كلمه حرف بزند، مظلوم نشست و اشك، آرام، از گوشه چشمان بسته اش آن قدر بيرون ريخت كه پودينگ شكلاتش خيس شد. چهره پدر اليس درهم رفت و سرش را بلند كرد و با اخم و لحني تحقيرآميز گفت: خدايا اين بچه جز اين كه يك بند زر بزنه كار ديگه اي؟ نمي كنه اليس هم با خيال راحت و از سر تحقير به ورن چشم غره رفت. مادر نگاهي رنجيده و ملامت بار به اليس انداخت و گفت: بچه ام خسته س. و روي ميز خم شد و موهاي طلايي ورن را نوازش كرد طفلك چند وقته حالش خوش نيست. مي دوني كه. مادر كه صورتش مانند شمايل حضرت مريم در كلاس تعليمات ديني كودكان، مهربان و ملايم بود، بلند شد و ورن را بغل كرد. كودك كه فين فين مي كرد و از اليس و پدر روگردانده بود، خود را در آغوش گرم و مطمئن مادر حلقه كرد. چراغ هاله اي درخشان اطراف موهاي لخت ورن درست كرده بود. مادر زير لب زمزمه مي كرد تا او را ساكت كند: پيش پيش، فرشته من، حالا ديگه خوب مي شي، ديگه خوب مي شي. اليس حس مي كرد لقمه پودينگي كه قورت مي داد بيخ گلويش گير كرده است و كم مانده خفه اش كند. او كه سخت تقلا مي كرد، بالاخره لقمه را قورت داد. سپس نگاه ثابت و دلگرم كننده پدر را حس كرد و خوشحال شد. دختر هم نگاهي به چشمان آبي مجذوب پدرش انداخت و پيروزمندانه به صداي بلند خنديد. پدر كه با شيفتگي با موهاي دم موشي اليس بازي مي كرد، پرسيد: كي دختر؟ منه او هم كه روي صندلي اش بالا و پايين مي پريد، فرياد زد: اليسه! مادر ورن را به طبقه بالا برد تا در بستر بخواباند. اليس صداي موزون پاشنه كفش هاي مادرش را كه به طبقه بالا مي رفت و اندكي بعد صداي ضعيف آن را از طبقه بالا شنيد. بعد صداي شرشر آب به گوش رسيد. ورن مي خواست حمام كند و مادر برايش قصه اي مي بافت. مادر هر شب وقتي او را در تختخواب مي گذاشت، برايش قصه اي مي گفت چون تمام روز را پسر خوبي بود. اليس از پدرش پرسيد: ورقه صحيح كردنتو تماشا؟ كنم پدر گفت: ؟ مي شه بله، البته مي شه اگر ساكت ساكت باشي. و لبانش را با پيش بند پاك كرد، آن را تا كرد، روي ميز انداخت و صندلي اش را عقب زد. اليس دنبال پدرش به اتاق مطالعه رفت و روي يكي از صندلي هاي بزرگ و لغزنده چرمي نزديك ميزش نشست. دوست داشت او را هنگام صحيح كردن برگه هايي كه در كيفش از شهر مي آورد، نگاه كند. پدر همه اشتباه هاي شاگردانش را تصحيح مي كرد. او به خواندن ادامه مي داد، ناگهان مكث مي كرد، مداد رنگي اي برمي داشت و روي كاغذ، زير كلمه هاي اشتباه، خطهاي قرمز كوچك مي كشيد. يك بار پدر ناگهان چشم از برگه برداشت و از او پرسيد: مي دوني فردا كه اين ورقه ها رو سر كلاس به بچه ها بدهم چه اتفاقي ؟ مي افته اليس كه اندكي لرز برش داشته بود، گفت: نه. چي؟ مي شه پدر با جديتي ساختگي و اخمي از عصبانيت گفت: گريه و زاري و دندون قروچه راه مي افته. آن گاه، اليس ياد سالن بزرگ كالج افتاد كه در آن پدرش روي سكويي بلند ايستاده بود. يكبار او با مادرش آن جا رفته بود; صدها نفر ديگر نيز آمده بودند تا به سخنراني پدر گوش كنند و او برايشان حرف هايي شگفت انگيز و عجيب درباره نحوه پيدايش دنيا بزند. اليس، در خيال، پدر را آن بالا مي ديد كه شاگردهايش را يكي يكي صدا مي زند و برگه هايشان را مي دهد. نگاه پدر به آنها همان نگاه قوي و مغرور وقت دعواي گاه به گاه با مادر و صدايش سخت و نافذ بود. پدر، از آن بالا مانند پادشاهي بر تخت سلطنت، نام ها را با صداي رعدآسايش اعلام مي كرد و شاگردانش، لرزان و ترسان، مي آمدند برگه هايشان را بگيرند. سپس، صداي غم انگيز گريه و زاري و دندان قروچه بلند مي شد. اليس دلش مي خواست روزي كه صداي دندان قروچه بلند مي شود، در كلاس باشد; مطمئن بود صدايي مخوف و ترسناك دارد. آن شب، اليس آن قدر ورقه صحيح كردن پدر را تماشا كرد كه وقت خوابش شد. نور چراغ مطالعه تاجي درخشان روي سر پدر درست مي كرد و علامت هاي بي رحمانه كوچكي كه روي برگه ها مي گذاشت، به رنگ خطي از خون بود كه روزي كه اليس انگشتش را با چاقوي نان بري بريد از آن جاري شد. آن سال، هر روز كه پدر پيش از شام به خانه مي آمد، در كيفش هديه اي شگفت انگيز از شهر مي آورد. او از در جلو وارد مي شد، كلاهش را برمي داشت، پالتوي سنگين زبرش را همراه آستر سرد ابريشمي اش درمي آورد و كيفش را روي صندلي مي گذاشت. پدر اول بندهاي كيف را باز مي كرد روزنامه اي را كه چند تا خورده بود و بوي مركب مي داد، دسته برگه هايي كه مي بايست براي فردا تصحيح مي شد و آخر سر هم هديه اي مخصوص اليس را بيرون مي آورد. اين هديه مي توانست سيبي زرد و قرمز يا گردويي پيچيده در كاغذ سلوفان رنگي باشد. گاهي هم نارنگي اي بود كه پدر پوست نارنجي ناهموار و رشته هاي سفيد اسفنج مانند آويزان از آن را مي كند. او هم پرهاي نارنگي را يكي يكي مي خورد و آب ملسش به دهانش مي جهيد. تابستان ها كه هوا خوب مي شد، پدر اصلا به شهر نمي رفت. در عوض، وقتي مادر با ورن مي ماند، او اليس را مي برد كنار دريا; ورن به خاطر آسم هميشه سرفه و بي تابي مي كرد و نمي توانست بي كتري بخار كنار بسترش نفس بكشد. اول پدر خودش تنهايي شنا مي كرد و او را در ساحل - با موج هاي كوچكي كه روي پاهايش مي شكست و ماسه خنك و مرطوب كه لاي انگشتان پايش مي لغزيد - تنها مي گذاشت. اليس كه تا قوزك پا در آب بود، مي ايستاد و همين طور كه دستش را در برابر نور كوركننده آفتاب تابستان كه ساكت و درخشان به سطح آب مي خورد، سپر چشمان كرده بود، پدرش را با تحسين از بالاي موج ها نگاه مي كرد. پس از مدتي اليس پدرش را صدا مي زد. او هم برمي گشت و به سوي ساحل شنا مي كرد. پازدن پدر، خطي از كف پشت به سرش به جا مي گذاشت و پروانه قدرتمند دستانش آب پيش رو را مي شكافت، پدر به اليس مي رسيد و او را پشتش سوار مي كرد. دختر هم به پدر مي چسبيد و بازوان خود را محكم دور گردنش مي انداخت و او دوباره شنا مي كرد. اليس - در اوج ترس - پدرش را محكم مي گرفت و گونه نرمش - پشت گردن پدر - سوزن سوزن مي شد. پاها و بدن لاغر دختر پشت سر پدر حركت مي كرد و در آب غوطه ور بود و بي هيچ كوششي به دنبال پيكر پرتوان او كشيده مي شد. به تدريج پشت پدر ترس از يادش مي رفت و آب تيره و عميق زيرش، آرام ورام، از تسلط و مهارت حركات موزون دستان پدر اطاعت مي كرد و هر دو را بر امواج كم ارتفاع نگاه مي داشت. آفتاب هم گرم و نيروبخش بر بازوان لاغر - سوزن سوزن شده از ترس و سرماي آب - او مي تابيد. آفتاب تابستان، پوست او را - مثل پوست ورن - زخم و سرخ نمي كرد بل كه به رنگ قهوه اي زيبايي، رنگ نان سوخاري دارچيني، درمي آورد. پس از شنا، پدر او را به ساحل مي برد تا در امتداد آن بدود و خشك شود. دختر با پدر روي ماسه صاف و كوبيده لب آب مسابقه مي داد. اليس - خندان در باد - مي كوشيد هم پاي آهنگ گام هاي سريع، راحت و پرقدرت او به بدود نظر اليس كه قدرت و استحكام فزاينده عضله هاي جوان خود را حس مي كرد، او هم روزي مي توانست در ايمني مطلق از امواج سواري بگيرد و آفتاب رام و بخشنده با گرماي جانبخش خود هميشه در برابر او سر تعظيم فرود آورد. پدر اليس از هيچ چيز قدرت نمي ترسيد خوب بود چون قدرت هنگام بود توفان هاي تابستاني با غرش تندرهاي عظيم آبي رنگ و آسمان غرنبه هاي گوش خراش مانند صداي شهري كه ساختمان هايش يكي يكي فرو بريزد، ورن، انگشت در گوش و با صورتي رنگ پريده و درهم رفته از ترس، مي دويد تا در گنجه جارو قايم پدر شود هم از دست او قاه قاه مي خنديد. اليس ياد گرفت همراه پدر آواز تندر بخواند: ثور عصبانيه. ثور عصبانيه. بوم، بوم، بوم! بوم، بوم، بوم! ما كه عين خيالمون نيست. ما كه عين خيالمون نيست. بوم، بوم، بوم! و رعد بلندتر از صداي باريتون پرطنين و رساي پدرش مانند شيري رام و بي آزار مي غريد. اليس كه در اتاق مطالعه روي پاي پدر نشسته بود و انتهاي خيابان را تماشا مي كرد كه در آن شلاق امواج كف آلود به ديواره ساحلي مي خورد و به اطراف مي پاشيد، ياد گرفت به عظمت ويران گر عناصر طبيعت ابرهاي بخندد متورم ارغواني و سياه را رعدي درخشان و كوركننده از هم باز مي كرد و آسمان غرنبه پي هاي خانه را مي لرزاند. اما اليس - كه در حلقه بازوان قوي پدر بود و صداي ضربان منظم و اطمينان بخش قلبش در گوشش مي پيچيد - فكر مي كرد او به گونه اي به معجزه غوغاي پشت پنجره ها مربوط است و در پناهش مي تواند در امنيت كامل حتي با پايان دنيا هم روبه رو شود. وقتش كه مي شد، پدر او را به باغ مي برد و نشان مي داد چطور مي شود زنبور عسل گرفت. غير از پدر هيچ كس از عهده اين كار برنمي آمد. او نوع بخصوصي از زنبور عسل را كه از روي شكلش تشخيص مي داد، مي گرفت و در مشت بسته اش نگاه مي داشت و دستش را كنار گوش دخترش مي گرفت. اليس خوشش مي آمد صداي وزوز عصباني و خفه زنبور را بشنود كه در تله تاريك مشت پدرش افتاده بود ولي نيش نمي زد، يعني جرات نيش زدن نداشت. بعد، پدر، خنده كنان مشتش را باز مي كرد و زنبور آزادانه پرواز مي كرد و دور مي شد. سپس، يكي از تابستان ها، پدر، اليس را براي گرفتن زنبور نبرد. او، در خانه، روي كاناپه خوابيده بود و مادر روي سيني، ليوان هاي بلند آب پرتقال و انگور و آلو مي گذاشت و برايش مي آورد. پدر مقدار زيادي آب مي نوشيد چون هميشه تشنه اليس بود به آشپزخانه مي رفت و پارچ آبي پر از تكه هاي يخ برمي داشت و از آن ليوان آبي با قطره هاي يخ زده روي جداره اش براي او مي آورد. اوضاع مدت ها به همين منوال بود و پدر با كساني كه به خانه مي آمدند، چندان حرف نمي زد. شبها پس از اين كه اليس به بستر مي رفت، مي توانست صداي حرف زدن پدر و مادرش را در اتاق مجاور بشنود. مادر با صدايي ملايم و آهسته آن قدر حرف مي زد كه پدر عصباني مي شد و صدايش را مثل تندر بلند مي كرد طوري كه گاهي ورن از خواب مي پريد و به گريه مي افتاد. روزي - پس از شبي از آن شبها - پزشك براي معاينه پدر آمد. او با خود كيف و وسايل نقره اي رنگ داشت و پس از اين كه از خانه رفت، پدر در بستر ماند. ديگر در طبقه بالا به جاي صحبت، دايم صداي پچ پچ به گوش مي رسيد. پزشك گفت كركره اتاق پدر را پايين بكشند چون آفتاب شديد چشمش را مي زد. ديگر اليس چند وقت يكبار مي توانست براي ديدن پدر برود زيرا اغلب اوقات در بسته بود. يك بار وقتي او روي صندلي كنار پدرش نشسته بود و به آرامي با او درباره اين كه تخم هاي بنفشه باغ در غلافشان آماده جمع آوري است، حرف مي زد، پزشك سر اليس رسيد صداي باز شدن در خانه در طبقه پايين و صداي مادرش را كه از او مي خواست داخل شود، شنيد. مادر و پزشك مدتي در راهروي طبقه پايين صحبت كردند و صداي پچ پچ شان جدي و مبهم بود. بعد، مادر و پزشك كه كيف سياهي در دست و لبخند احمقانه اي بر لب داشت، به طبقه بالا آمدند. پزشك موهاي دم موشي اليس را چند بار به شوخي كشيد ولي او لب برچيد و با يك تكان سر موهايش را خلاص كرد. پدر به او چشمك زد و مادر سري تكان داد و گفت: دختر خوبي باش، اليس، آقاي دكتر اومدن اينجا به پدر كمك كنن. اين حرف درست نبود. پدر به كمك هيچ كس احتياج نداشت. پزشك پدر را وادار كرد در بستر بخوابد، او دستور داد جلوي آفتاب را بگيرند كه باعث ناراحتي اش مي شد. پدر - اگر مي خواست - مي توانست در را پشت سر پزشك به هم بزند و به او بگويد ديگر هيچ وقت اما برنگردد در عوض گذاشت پزشك آمپول بزرگ نقره اي رنگي را از كيف سياهش دربياورد و نقطه اي از بازوي پدر را ضدعفوني و آمپول را در آن فرو كند. مادر به ملايمت به اليس گفت: نبايد نگاه كني. اما اليس مصمم بود نگاه كند. چهره پدر اصلا در هم نرفت. او گذاشت آمپول در بازويش فرو رود و با چشمان قوي آبي اش طوري دختر را نگاه كرد كه انگار با زبان بي زباني بگويد واقعا اهميت نمي دهد و فقط سربه سر مادر و پزشك چاق كوچك مضحك، دو شريك جرم بي آزار، مي گذارد. اليس حس مي كرد چشمانش از اشك غرور پر مي شود ولي جلوي اشكش را گرفت چون پدر دوست نداشت گريه كسي را ببيند. فردايش اليس دوباره رفت پدرش را ببيند. او از راهرو پدر را ديد كه در بستر، در اتاقي با كركره پايين خوابيده بود و سرش روي بالش قرار داشت. نور رنگ پريده اي از لاي كركره هاي پايين كشيده و غبار نارنجي مي تابيد. اليس نوك پا به اتاق كه بوي شيرين و غريب الكل مي داد، پدر رفت خواب بود و جز بالا و پايين رفتن موزون پتوهاي روي سينه اش و صداي نفس كشيدن اش، حركت ديگري نمي كرد. صورت او - در نور ملايم - به رنگ موم شمع و دور دهانش لاغر و كشيده بود. دختر كه دست هاي لاغرش را در كنارش مشت و باز مي كرد و به آهنگ آهسته تنفس پدرش گوش مي داد، ايستاده بود و به صورت تكيده او نگاه بعد مي كرد روي بستر خم شد و سرش را بر ملافه اي روي سينه او گذاشت; مي توانست صداي ضعيف تپش قلب پدرش را - شبيه صداي محوشونده طبلي در دوردست - از جايي بسيار دور بشنود. اليس به صدايي آهسته و ملتمسانه گفت: پدر، پدر. اما او كه انگار به عمق وجود خود پس نشسته بود، دور از صداي ملتمس دخترش، چيزي نمي شنيد. اليس، پريشان و خيانت ديده، آهسته از اتاق بيرون رفت. اين آخرين بار بود كه اليس دنوي پدرش را ديد. آن وقت ها او نمي دانست كه در تمام زندگي اش ديگر كسي نخواهد بود كه سربلند و مغرور با او - بين زنبورهاي عسل - راه برود و دوستش داشته باشد.