Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810130-54825S2

Date of Document: 2002-04-19

خودم را از دست دادم نامه يك دانشجوي انصرافي به پدرش منصور سعيدي حجتي سلام پدر! از اينكه بعد از سال ها در اين لحظه توانسته ام چنان بر خود مسلط شوم كه اين نامه را بنويسم بسيار خوشحالم. هر چند كه مي دانم اين چند خط براي تو تلخ ترين خبرهاي دنياست، ولي اين حس كه توانستم بعد از سه سال با قدرت كنج كتابخانه شلوغ دانشگاه بنشينم و اين حقايق را بنويسم، چنان لذتبخش و سرشار از پيروزي است كه همه ناراحتي هاي تو را فراموش مي كنم. شايد خودخواهي باشد، ولي من بالاخره تناقضي كش دار و عذابآور را در اين نامه نابود خواهم كرد و اين يك پيروزي است. نمي خواهم در اين چند خط تو را به ياد روزهاي كوتاه، اما به ظاهر خوش گذشته بياندازم. روزهايي كه با خنده ما را دور خودت جمع مي كردي و از خاطرات جنگ حرف مي زدي. تو سي سال راننده آمبولانس بودي و هميشه خاطرات عجيب و هيجان انگيزي برايمان تعريف مي كردي. اما يك راننده آمبولانس در يك جنگ پر از توپ و تانك و مسلسل و هواپيما، لحظات غريبي را تجربه مي كند. وقتي فكر مي كنم به اينكه تو چگونه از زير رگبار گلوله، پول توجيبي مرا تهيه مي كردي، از تصميمي كه گرفته ام، براي لحظه اي پشيمان مي شوم من به اين نتيجه رسيدم كه تو اگر هر شغلي به غير از رانندگي آمبولانس داشتي من همان سال اول از دانشگاه انصراف مي دادم ولي خاطره روزهايي كه با لباس هاي خوني به خانه مي آمدي تا ما با حقوق يك رقمي ات بتوانيم درس بخوانيم، هميشه مرا از اين تصميم لعنتي دور نگه داشت. امروز بالاخره اين قدم بزرگ را برمي دارم، تا به تو و به همه كساني كه فكر مي كنند من نان خور بي عرضه اي هستم ثابت كنم كه مي توانم در اين دنياي بزرگ از توانايي هايم استفاده كنم. وقتي در اولين سال دانشكده، استاد يكي از دروس عمومي با خنده مرا به خاطر اعتراض به ريشه حرف هايي كه مي زد از كلاس اخراج كرد، در راه خوابگاه با خود فكر كردم كه زندگي همين مبارزه است. اينكه عقيده ات را بگويي و به خاطرش تاوان پس بدهي. البته آن استاد در پايان ترم تاوان سختي را به من تحميل كرد. صفري كه او به كارنامه ام فرستاد، صفر به تمامي اعتقاداتم صفر بود به اينكه همه بايد در اعتقادات خود آزاد باشند و همديگر را تحمل كنند. هر چند آن ترم مشروط نشدم. اما وقتي كه ترم بعد به خاطر موضوع يكي از تحقيقاتم، مشروط شدم، براي نخستين بار به فكر انصراف افتادم. انصراف از درسي كه يكسال تمام براي قبولي و ورود به آن جان كنده بودم. اما آن روز تو پيش چشمم بودي. آن سوتر استادي با انگشتر عقيق درشت خود روي ميز مي زد و از من مي خواست كه جملات روي تابلوي كلاس را حفظ كنم. آري، پدر! من مشروط شدم چون به گفته يك استاد پير، با نقاشي هايم در كلاس درس طراحي، گستاخي كرده آن بودم روز چهره خسته تو كه يك بار ديگر از زير باران گلوله، مجروحي را زنده به بيمارستان رسانده بودي و خودت زنده در خانه، جلوي چشمانم بود. تابستان در يك آموزشگاه نقاشي، منشي گري كردم تا كمي از بار تو كم اما كنم هر چه بود، خرج نان و پنير صبحانه ام شد. آمده بودم تهران كه درس بخوانم، مي دانم... باور كن كه درس هم خواندم. ترم سوم و چهارم نشستم پاي صحبت يكي كه در تاريخ هنر، از دلايل به قدرت رسيدن حكومت صفويان حرف مي زد. حتي جزوه اش را هم خواندم، اما نمي دانم چرا سر جلسه امتحان ناگهان بدنم مورمور شد. سوالات چندش آور دور سرم تاب مي خوردند و از چيزهايي كه به جاي پاسخ مي نوشتم حالم به هم خورد. سرم را گذاشتم روي ورقه و در خوابيدم خواب تو را ديدم كه نشسته اي پشت يك آمبولانس گل گرفته و از روي مين هاي جنگي عبور مي كني تا براي من يك جفت كفش adidas بياوري. از خواب كه پريدم فهميدم دو ترم ديگر هم مشروط شده ام. مي خواستم انصراف بدهم كه غرورم جلوي اتاق رئيس گروه كه از اخراج من حرف مي زد همه چيز را خراب كرد. با خود گفتم، ترم بعدي دروس اختصاصي انتخاب مي كنم تا بتوانم راحت تر نمره بگيرم. باور كن پدر من خنگ نيستم، ولي اول امتحانات ترم ششم، دانشگاه شلوغ وقتي شد كه با دست شكسته به خانه برگشتم، سرم داد زدي و گفتي: با دست شكسته كه نمي تواني نقاشي بكشي! دستم هم اگر سالم بود، غرورم را چه مي كردم كه به خاطر يك روز ويزيتوري و غيبت از كلاس درس شكسته؟ بود اگر آن هم درست مي شد، پدر، جواب دلم را كه مي داد! نشسته بودم روي نيمكت دانشگاه و با هماني كه گفتم بايد به زودي به خواستگاري اش برويد، حرف مي زدم. وقتي يكي سرم داد كشيد كه دانشگاه جاي كثافت بازي نيست، قلبم نشكست، كه خرد شد لامصب، زير دست و پاي هزار نگهبان و هزار استاد! حالا كه اين نامه را مي نويسم دو روز از انصرافم گذشته دنبال است فرم هايم هستم تا بروم سربازي، ناراحت نباش، چون سرباز صفر نخواهم شد. فوق ديپلم معادل مي گيرم تا فكر نكني، پسرت خيلي بي عرضه است. من حتي اگر با عرضه هم بودم، الان ترجيح مي دهم كه بي عرضه باشم و هر چه زودتر از اين شهر فرار كنم. تهران خيلي شلوغ است. اين سه سال را مي گذارم به حساب كابوس هاي نيمه شب و قلم موهايم را مي شكنم و به سربازي مي روم. بگذار همه بگويند پسرت ديوانه است، احمق است، راه پيشرفت را بلد ولي نيست قبول كن اگر از هر 10 نفر يك نفر تاب اين فشارها را ندارد پسر تومي تواند همان يك نفر باشد. من از دانشگاه بيرون مي آيم چون نمي خواهم بيش از اين خودم را از دست بدهم. خودم را از دست داده ام اينجا، پدر!