Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810130-54822S1

Date of Document: 2002-04-19

آمده ام آدم شدن را ياد بگيرم عينكي ها رو جدا كنيد آنها از عينكي ها كه احتمالا سربازاني ظريف ترند اين گونه استقبال مي كنند. عينكي ها جدا مي شوندمن كه عينكي نيستم. چرا به من نگاه مي كنند داوود پنهاني سربازي براي خيلي از آنها كه دوران دو ساله اش را از سر گذرانده اند خاطرات خاص خودش را دارد. اگر از هر جواني كه به سربازي رفته در مورد اين دوران بپرسيم خيلي چيزها براي گفتن دارد. روايت ما برداشتي صادقانه از اتفاقات روزمره بخشي از آن روزهاست. اين مطالب به بعد نظامي موضوع اشاره نمي كند. راوي غافلگيرانه به اين فضا پرتاب شده و حالا مي كوشد تا با طنزي ملايم چيزهايي را به خاطر بسپارد. او خود را در خانواده اي جديد مي بيند. من آمده ام سربازي تا به گفته مادرم آدم شوم اما من كه آدم نمي شوم، اين را به مادرم هم گفته ام. اما او تاكيد كرده كه اگر اينجا هم آدم نشوم برايم تصميمات خطرناك تري خواهد گرفت. چه طور بگويم.. (لابد از اين و آن شنيده ايد كه مادرها گاهي براي تنبيه فرزندان خود با حالتي تاكيد مي كنند كه زنش مي دهم ) بله ديگر، احتمال هم دارد كه مادرم گفته باشد: زنش مي دهم. (با همان شدت در تاكيد ) آره، زنم مي دهد ديگر، زنم!؟ چي!؟ اما من كه آدم نمي شوم. به گمام اين را حتي دژبان پادگان هم فهميده لابد، كه در اولين برخورد با يك نگاه به جمع 60 - نفره 50 ما مرا مورد خطاب قرار داده، در يك دستور استراتژيك به حالت درازكش و سينه خيز دعوت مي كند. و اينگونه است كه من در بدو ورود، نه مانند آدم ها عمودي كه با حالتي افقي وارد پادگان مي شوم. (من كه عرض كردم آدم نمي شوم! اين ايراد به خودم برمي گردد ) آشخورا رو نيگا (هم رزمان بنده اند كه اين گونه خير مقدم مي گويند. شما به آنها توجه نكنيد ) سعي مي كنم قيافه هاشان را به خاطر بسپارم.. اين يكي سبيلو است با چانه پهن. كمي سياه سوخته و كثيف. سردوشي مشكي دارد. به قيافه اش مي آيد كه اسم اش مراد، غلام يا قباد اما باشد نيست. لابد سرباز صفر است. من اين گونه به خاطرش مي سپارم. (در روزهاي آتي حالش را خواهم گرفت ) به صف، صف. هيشكي جز كله نفر جلويي، جايي رو نيگا نكنه. يكي از نيروهاي مافوق كه نمي دانم چه سمتي دارد با اين بيان به سراغمان مي آيد (حتما مي خواسته تشريف فرمايي ما را خيرمقدم بگويد اما زبانش نچرخيده است ) اسم اين يكي را به خاطر نمي سپاريم. سعي مان اين است كه قيافه اش را هم جدي نگيريم. ما حرف نمي زنيم (البته سكوت هم نمي كنيم ) زمزمه هاي زير لبمان اين را مي گويد (اين را به كسي نگوييد ) پس از اين مراسم ويژه ما را به سمتي هدايت مي كنند. همان دژبان اوليه با بيني عقابي همراهمان مي شود (زمزمه هاي زير لب يادتان نرود ) چيزي شنيده به گمانم كه برگشته نگاهمان مي كند. (غضبناك ) - كاري نكنيد كه دو ساعت، همين جا سينه خيز ببرم تون.. به خدا ما كاري نمي كنيم. در يك واحد اداري دفترچه هامان را مي گيرند تا اسامي ثبت دفاتر بايگاني شود (لابد قيافه هامان را هم به خاطر مي سپارند، اگر بدانيد چگونه ما را مي نگرند ) ببرينشون آرايشگاه اين يك دستور است. مي برندمان آرايشگاه تا كچل مان كنند. آنجا سربازاني باسابقه انتظار ما را مي كشند. ما بره هاي گمشده خدا را به دستشان مي سپارند تا پشم از سرمان واگيرند. كچل مي شويم. به صف مي شويم، تقسيم مي شويم. - عينكي ها رو جدا كنيد آنها از عينكي ها كه احتمالا سربازاني ظريف ترند اين گونه استقبال مي كنند. عينكي ها جدا مي شوند. من كه عينكي نيستم. چرا به من نگاه مي كنند. - ريزه ميزه ها رو جدا كنيد ما ريزه ها جدا مي شويم. ما را به سمت آسايشگاه مي برند. به چند گروهان تقسيم مي كنند. اينجا محل اسكان يكي از گردان هاست. ما گروهان دو مي شويم. اولين شب سربازي را قرار است به طور موقت در يكي از ساختمان ها بگذرانيم. فردا دوباره تقسيم مان مي كنند. اولين شب سربازي است ديگر... در رگ هامان خستگي سفر با دلهره ناشي از حضور در مكاني غريب همراه مي شود. به گمانم كه نمي دانم چگونه ايم. تخت ها رديف هم شده اند و ما رديف تخت ها. بشين پاشو دستورهاي نامريي از جاهاي ناديده صادر و اجرا مي شود. هي مي نشينيم. هي پا مي شويم. (انگار همه مي خواهند در اين فعاليت بسيار نيك آدم سازي ما سهمي داشته باشند. ) با لبهامان چيزهايي زمزمه مي كنيم. (اين را به حساب بي ادبي نگذاريد، ما كه هنوز آدم نشده ايم ). بشمار سه برپا. بشمار يك، بشمار دو، بشمار سه... در صبح اولين روز اقامت با اين بيان بيدارمان مي كنند. (اين ديگر؟ كيست ) آقايي با قد بلند، صورت پر، ريش تراشيده، از ستاره هايي كه بردوش گذاشته چنين برمي آيد كه مقامي دارد و مافوق ماست. ما همه كنار تخت ايستاده ايم. بشين (مي نشينيم ) پاشو (پا مي شويم ) بشين (...) پاشو (...) باز هم لبهاي پر زمزمه (چيزهايي شنيده مي شود كه نمي گويم. ) اين را هم بگويم ما دستورها را موبه مو مي پذيريم. آقاي با ستاره هم انگار اين را فهميده كه دارد مي خندد. آشخورارو نيگا (بله متشكريم، خيلي ممنون ) به ما مي گويند آمده ايم سرباز شويم (كسي چيز ديگري نمي گويد. آنها نمي دانند مادرم مرا فرستاده تا آدم شوم ) سربازان از صبح كه بيدار مي شوند تحرك دارند. آغاز اين تحرك از زمان ايستادن در صف توالت شروع مي شود. (در اينجا ما با يك مسئله بغرنج روبه روييم. از شش دستگاه توالت گروهان سه دستگاه سه خرابند تاي ديگر صف هاي 100 نفري دارند. (تازه اينجاست كه ما مي فهميم هيچ كداممان به گذشت و حق ديگران اعتقاد چه نداريم بد! ) ما كم كم خيلي چيزها ياد مي گيريم. هرچه حضورمان پررنگ تر مي شود، يادگيري مطالب هم بالاتر مي رود. مثلا ياد مي گيريم كه زير كلاهمان علامت بگذاريم. به نشانه هر ماه يك ضربدر، شعر مي نويسيم. مطالب ادبي. شعاع اين اتفاق، ديوارها و حتي تختخواب بچه ها را هم فرا مي گيرد. (ما كلاهمان را با پشت كاميون اشتباه گرفته ايم ) منظور يادگاري و اين حرف هاست... مادر اين، نيز بگذرد و... تازه اينها كه چيزي نيست. ما حتي ياد مي گيريم كه چگونه بايد از وسايلمان محافظت كنيم. سربازي است ديگر، مي توان گاهي از يغلوي ديگران هم براي صرف غذا استفاده كرد و..... ما ياد مي گيريم كه (كم كم خيلي چيزها ياد مي گيريم ) پيش از رفتن به صبح گاه مريض شويم. گاهي (با قيد تاكيد ) گاهي سر پست خوابمان مي گيرد. گاهي (با قيد تاكيد ) فقط گاهي سري به باغ هاي ميوه پادگان زده و سهم خود را از ميوه ها پيش از موعد مصرف مي كنيم. ما فرار از رژه رفتن را هم ياد مي گيريم. ما حتي ياد مي گيريم كه در كنكور دانشگاه شركت كنيم. ما چاي سرد مي خوريم. سيگار مي كشيم و... ما حتي ياد مي گيريم كه در سالن غذاخوري پادگان هنگام شكسته شدن ليوان يكي از سربازها بايد هو بكشيم و خيلي چيزهاي ديگر.. در كل خيلي باحال مي شويم (اينها را به مادرم نمي گويم، بين خودمان بماند ). با اين همه، فشار رواني ناشي از آشخور بودن در زمان آموزش هنوز هم بردوشمان سنگيني مي كند. تلاش بي وقفه در انجام وظايف تنها حربه اي است كه لفظ آشخور بودن ما را كم رنگ مي كند. به عنوان مثال ما بايد ياد بگيريم كه در مرخصي هاي شهري با رسيدن به اولين خيابان خلوت يا نزديك ترين پارك لباس هاي خود را عوض كنيم تا احيانا اسير دژبان هاي فعال داخل شهر نشويم. خلاصه بايد همه چيز را ياد بگيريم و مي گيريم. من آمده ام سربازي و همه اينها را ياد گرفته ام. مادرم نخواسته اينها را ياد بگيرم، تنها خواسته او اين بوده كه من آدم شوم (اما من كه گفته بودم آدم نمي شوم. ) به گمانم تصميمات خطرناك او در پيش او باشد به هر ترتيبي كه شده مرا آدم مي كند (بين خودمان بماند، از اين و آن شنيده ام كه گفته زنش مي دهم. )