Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810126-54765S3

Date of Document: 2002-04-15

شعر سفيد و سرخ و بنفش عمران صلاحي گلي عجيب سفيد و سرخ و بنفش به دور دست جهان سفيد به وقت صبح و سرخ به وقت ظهر و ساعت شش عصر بنفش تن گلي عجيب كه تنها به وقت سرخي خود عطر دلنشين دارد چه ظهر زيبايي! بانوي من نصرت الله مسعودي با همان مانتوي سالهاي سال از كنار عيد امسال هم گذر مي كني و كوك دهان گشوده كفش ات اخلاق جهان را به سخره مي گيرد. بانوي من! بر كناره اين سفره بي سين دل و اندوهان مرا هفت گره بزن و در رودبادها رهايش ساز تا بگذرد از اين سقف كه هاي هاي من در آن دفن مي شود تا پرندگان پرسه هاي پريشاني زرد زمزمه اش كنند و كوليان دشت هاي دور بي آن كه كف مرا بدانند ببينند، كه قلب من سربركفش هاي پاره تو مرده است. افتادن محمد محمدي (آشور ) انداختند تك درختي را كه مرا به ياد تو مي انداخت ديگر تمام تو خط خورده از بهار انگار از ياد برده ام تبري را كه در دستهاي من چه؟ مي كند شعري از حسين محمودي عزيز جان سلام الان كه از آن غروب مي نويسم نيمه شب است و همچنان ساعت از كار افتاده است باري آن شب تنها به فرودگاه نرفتم مونس نازنين كه ياور من بود و حالا ديگر سنگ صبور تو نيست همراهم بود آري پرواز او چه كوتاه بود و چرت ما اما چه طولاني! به خانه كه رسيديم تازه اول صبح بود نه باران مي باريد و نه از آفتاب خبري بود و نمي دانم هم كه چه فصلي؟ بود به گمانم جمعه اي بود كه پدر خواب مانده بود قبل از اعلام راديو حادثه بي خبر گذشته بود! دنيايي كه عوض شد محمدهاشم اكبرياني (مهاب ) داغدارترين جهاني بود كه حرفها در آن مرده زاده مي شدند از هماغوشي دو نگاه رداي جهان كردم خوش ترين آهنگ را دخترك بازيگوش! كه پنهاني در پشت هر نت، سرك مي كشي و من نت به نت، پاورچين پاورچين له له مي زنم باران را، تو را دخترك بازيگوش آي! گمشده در خوش ترين آهنگم من خوش ترين آهنگ جهان به رداي تازه مي نازد مشتري ام مسعود پرتوي دل خوش سيري؟ چند هر چه باشد، توفيري ندارد. چون من، حتي شما نيستم و نزد بقالي محل چوب خطي دارم پراعتبارتر از كارتهاي منهتن بانك راستي نگفتيد: دل خوش سيري؟ چند! هر چه باشد توفيري ندارد، مشتري ام اگر نسيه بدهيد