Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810124-54749S1

Date of Document: 2002-04-13

پديدارشناسي هرمنوتيك با نگاهي به انديشه هاي مارتين هايدگر; فيلسوف معاصر آلماني اشاره: شايد مارتين هايدگر جنجال برانگيزترين و از سويي در كنار نيچه، ماركس و فرويد تاثيرگذارترين فيلسوف معاصر باشد. هايدگر شاگرد ادموند هوسرل; فيلسوف پايه گذار پديدارشناسي بود. وي با تاثير از استادش هوسرل به بحث در باب هستي و وجود پرداخت. هايدگر بر اين اعتقاد بود كه فيلسوفان از دوران افلاطون تاكنون به جاي بحث در هستي و وجود به بحث در بابموجود روي آورده اند. هايدگر فلسفه خود را پديدارشناسي هرمنوتيك ناميد. تفكر هايدگر بعدها توسط شاگردانش چون سارتر، مرلوپونتي، گادامر، ريكور به فلسفه پست مدرن منتقل شد و تاثيرات مهمي بر آن نهاد. عمده مناقشه ها در باب هايدگر، ارتباط وي با حزب نازي و حكومت هيتلري بوده است. در اين حوزه عده اي از شاگردان و طرفداران وي خواسته اند وي را از اين اتهام تبرئه سازند و عده اي ديگر برعكس اورا مجيزگوي حزب نازي دانسته اند، اما بايد دانست چه هايدگر به حزب نازي وابسته بوده و چه وابسته نبوده باشد، اهميت در خوري ندارد. در بحث از يك انديشمند يا هنرمند، آنچه اهميت مي يابد اثر هنري و عمده تاملات فكري وي است و بي شك هر داوري در اين باب بايد به دور ازارزش داوري و ناظر بر تاثيرات آتي انديشه و هنرشان باشد. با توجه به آن كه در ايران انديشه هاي هايدگر به خوبي شناخته نشده و هم اكنون تعبيرهاي گاه متضاد و حتي غيرواقعي از وي به چشم مي خورد و حتي عده اي از انديشه هاي وي تفسيري عرفاني ارائه مي دهند، لازم ديديم كه بخشي از مقدمه كتاب هايدگر و سياست را كه توسط مترجم اين كتاب نگاشته شده به آگاهي خوانندگان گرامي برسانيم. اين كتاب توسط ميگل د. بيستگي نگاشته شده و نشر ققنوس به زودي آن را به چاپ خواهد رساند. گروه فرهنگ و انديشه ... اينك بهتر مي توان دريافت كه زبان هايدگر چگونه زباني است و حرف او؟ چيست آيا او به زبان عرفا يا حتي متكلمين مسيحي سخن؟ مي گويد به هيچ وجه چنين نيست. تمام كتاب وجود و زمان در خلاصه ترين بيان تحقيقي است در معناي وجود و هستي هستنده به آن گونه كه آن هستي خود امري است غير از هستي اين يا آن هستنده ها و نيزغير از مقوله يا هستي مجموعه هستنده ها. اما هايدگردر مقام پديدارشناس در همان آغاز درمي يابدكه اين هستي بي واسطه و بي درنگ خود را ظاهر نمي كند و در اختفاست. به عنوان پديدارشناس مقيد است كه از بحث نظري خواه بحث هاي سابق، خواه بحثي نو اجتناب كند واجازه دهدتا نوعي از هستي خود را عيان كند. اين نوع هستي، هستي آدمي يا Dasein است. بقيه وجود و زمان ترسيم و توصيف بي طرف جنبه ها، وجهه ها و خصوصيات اين هستي و يا پاسخ به پرسش معروف پديدارشناسانه? wir meinen ماچه Was مراد مي كنيم از... مي باشد. در همين جا براي آن كه مطلب اشتباه نشود به ناگزير بايد درنگ كنيم. پيرته وناز در كتاب از هوسرل تا مرلوپونتي تلويحا بر آن است كه غرض هوسرل از توصيف و ترسيم پديدارهاي حال در وجدان توقف در به آنهانيست كلامي ديگر هوسرل نمي خواست تنها يك روش ساز بماند، اگر با نوعي التزام و ورزش فكري داده هاي نظري و عادات ذهني را در پرانتز مي گذارد، بر آن است كه كارش را با امور بديهي متقن بياغازد، اما هوسرل مانند دكارت خود را از طريق شك روشمند از جهان فارغ نمي كند; دقيقا برعكس است. جهان براي هوسرل جايي نرفته است و مقصد نخستين و اصلي از فروكاست به ظهور در آوردن نسبت التفاتي ذاتي ميان وجدان و جهان است. نسبتي كه در اوضاع و احوال طبيعي، همواره مستور مي ماند. سرنخ قضيه ظهور و غيبتي كه دست كم يكي از محمل هاي تعابيررمزآلود و عرفاني از تفكر هايدگر است، بي ترديد درقلمروي جز پديدارشناسي هوسرل نيست. حتي شايد بتوان گفت كه درمورد اختلاف هايدگر و هوسرل قدري مبالغه شده وچه بسا اصليت يهودي هوسرل و در بي مهري هايدگر نسبت به او در دوران رياست دانشگاهي و همكاري اش با نازي ها دامنه اين اختلاف را بويژه در نزد كساني كه فارغ از پژوهش فلسفي به مساله نگريسته اند، چون كينه و ستيزه اي شخصي جلوه دار ساخته است. شايد نيز چنين بوده باشد، اما تا آنجا كه به آثار فلسفي اين دو پديدارشناس بزرگ زمان ما مربوط است، آنها در اساس با هم اختلافي ندارند. به عنوان يك نقص و امر منفي نمي توان گفت كه هوسرل بر خلاف هايدگراز ذهنيت يا سوبژكتيويته يا موضوعيت نفساني رها نشده است. برعكس، چنان كه قبلاگفتيم در حل نزاع ذهنيت و عينيت گامي كه هوسرل برداشته، فراتر از كانت است. قلمرو اصلي تحقيق هوسرل نمودهاي حال در وجدان در نسبت التفات انسان به جهان است. البته اين رشته كه اين پديدارها با ايده هاي ذهني از آن جمله كه بار كلي قائل بود و با نفس حيات نفساني به آن گونه كه در روانشناسي مطرح مي شود، چه فرقي به راستي دارد، سر دراز دارد و مجالي ديگر اما مي طلبد همين قدر توان گفت كه صبغه ذهني پديدارهاي هوسرل از آن روست كه وي در قلمرو وارد هستي شناسي نمي شود و غايت مقصود وي ذوات و ماهيات به معناي خاص پديدارشناسانه است كه عمدتا در پاسخ..? wir meinen Was (ما چه مراد مي كنيم از... ) داده مي شود. اما بحث هايدگر بحث وجود است نه ماهيت و اين خود بالطبع - حتي شايد اگر هوسرل خود نيز به آن مي پرداخت - پرداختن به امري مقدم بر ذهنيت و نفسانيت است. از اين كه بگذريم نه هوسرل به شيوه ايده آليسم مرسوم در ماهيات تحقيق مي كندو نه هايدگر به رسم هستي شناسي كلاسيك معناي هستي را مي جويد. به زبان ساده شايد بتوان گفت كه نه اين از دريافت من و از صور ذهني سخن مي گويد و نه آن. نه اين از امر واقع و بيروني، از جواهر قائم به ذات و از شي ء في نفسه و خلاصه از اين كه وجود يا ماهيت چيست، سخن مي گويد و نه آن. بن مايه هاي مكرر در آثار هر دو مصطلحاتي اين چنين است: هستي چگونه خود را ظاهر؟ مي سازد ذوات چه ظهوري در وجدان؟ دارند جهان چگونه خود را؟ مي گشايد شي ءچگونه خود را چون شي ء نشان؟ مي دهد موجودي كه من باشم، وجود خود را چگونه از ؟ حجابدرمي آورد.. البته هايدگر چنان كه مي دانيم در آغاز وجود و زمان تلويحامي پرسيد كه وجود به ماهو وجود چيست، اما تا پايان رساله بزرگش هرگز به اين پرسش پاسخ نمي دهد، بلكه منهاي پرسش هاي جسته و گريخته، صرفادر ترسيم و توصيف پديدارشناسانه وجود انسان، وجود جهان، وجود اشياء (و نه وجود مطلق )- آن گونه كه خود را عملاو بالفعل (نه مفهوماو برحسب تحليل نظري ) منكشف مي كنند - درجا پس مي زند آياجانمايه و برگردان و مضمون محوري وجود و زمان وجود مقيد؟ است آري، اما اصلا نه چون مباحث هستي شناسي سنتي، بلكه در كسوت پديدارشناسي و از آن جا اغلب حالات، مقومات، لوازم و امكانات اين گونه وجود - يا به كلامي دقيق تر حضور - زبان و كلماتي تازه مي طلبد. اين است علت پرهيز هايدگر از كاربرد اصطلاحات كلاسيك و توسل به كلماتي كه آن همه نامانوس و شايد دشوار فهم بنمايند. اما اساسا توجيه هوسرل و هايدگر براي اين سركشي از سنت و منقولات فلسفي تاكنوني؟ چيست ما از انگيزه هاي نهان واقف نيستيم، اما براساس متون اين دو پاسخ چندان دشوار نيست. همان طور كه كانت تمام تاريخ فلسفه قبل از خود را به اتهام رسيدگي نكردن به حدود و طاقت فاهمه به نقد مي كشد، هايدگر نيز بر آن است كه تمام منازعاتي كه بر سر ذهنيت و عينيت، ايدئاليسم ( ديدارانگاري ) و رئاليسم (واقع انگاري ) سوبژكتيويسم، (اصالت موضعيت نفساني ) و ابژكتيويسم (اصالت مورديت نفساني ) و بالاخره دوگانگي و جدايي جهان و وجدان يا به قول دكارت جوهر نفساني و جوهر مادي درگرفته، معلول اين خطاست كه پيش از توجه به جهان عملي و درگيري بالفعل انسان به تفكر بيرون از گود، تماشاگرانه و صرفا فلسفي و مفهومي پرداخته اند و به قول خودمان با الفاظ و مفاهيم ذهني بازي كرده اند. تقريبا سراسر حكمت مشاء اسلامي برخلاف عرفان و تا حدي حكمت اشراق بر همين مفهوم استوار است. البته هايدگر از حكماي اسلامي اطلاعي نمونه اي ندارد كه او تقريبا به تفصيل بازبيني مي كند دكارت است (بند)هايدگر 18 بر آن است كه شك دكارتي ناممكن است مگر باقول پيشاپيش به دو عالم مجزاي ماده و نفس. نيازي به تفصيل نيست كه هم هايدگر و هم هوسرل هر يك به نحوي اين شقاق را رد مي كنند و آدمي را بدون التفات به جهان باور ندارند و از آن جا هر دو بيش از آن كه از ذهن يا عين سخن بگويند از تعلق و نسبت آغازين، بي واسطه و عملي دم مي زنند. هايدگربر آن است كه اساسا اگر هم قرار باشد كه جهان و انسان را از موضع تماشاگري برون از صحنه ببينيم، ضرورتا اين موضع موخر و مسبوق به درگيري عملي است و همواره هستي تودستي مقدم، آغازين تر و اصلي تر از هستي فرادستي است. البته بايد توجه داشت كه هستي فرادستي يا نگرش به امور صرفا از طريق تماشا و تفكر نظري باطل نيست، بلكه امر ثانوي، موخر و حتي مقصد اصلي است كه هايدگر به عنوان سير از مكان و زمان وجودي به مكان و زمان اعيان از آن تعبيرمي كند. در اين مقصد است كه نجار شايد برحسب علتي چون خرابي چكش دست از كار بكشد و مهارت و دست ورزي و كارگاه را كه جهان عملي اوست، درنوردد و به دريافتي از موجود انساني و جهان آيا برسد اگر چنين شود، چيزي بر آنچه نجار عملا مي فهمد افزوده؟ مي گردد اگر درست باشد، شايد بتوان گفت كه خير. چيزي افزوده نمي گردد، اما آنچه بر نجار پوشيده مانده آشكار مي شود، نخست آن كه نجار در بستر فرهنگي مناسباتي از پيش تعيين شده فروافتاده بوده است. هنجار و رفتار نجار البته سايق به غاياتي است كه در Worumپاسخ (براي؟ چه ) تبيين مي شوند. اما اين غايات و هنجار و رفتاري كه متوجه آنهاست، بدوا يك تصميم آگاهانه و متفرد نيست. نجار در رفتار با جهان و ديگران از آنچه همگاني و به لحاظ تاريخي موروثي است، پيروي كرده است. به زبان هايدگري او بي آن كه بخواهد و بدون ضرورت و بنياد در ميان اين مناسبات فرهنگي پرتاب شده (geworfen) است. او چون يك دازاين منتشر Dasein و همگاني كه هايدگر آن را Mannانسان das مي نامد، رفتار كرده است. تاويل تلويحي او از هستي همان بوده كه كل معيارهاي رفتاري در بستر فرهنگي برآمده از تاريخ براي تخصيص و مناسبت با ظهور هستي در جهان معين ساخته است و به زبان همگاني در قالب جملاتي با ساختار آدم چنين مي كند و چنان نمي كند يا بايد چنين و چنان بكند يا نكند بيان اين مي شود نوع مناسبت ها يا دمسازي با جهان و ديگران به نظر هايدگر از سه طريق انجام مي شود: Befindlichkeit(يافت يا حال يا موجوديت ) verstehen (فهم )، Redeو (گفتار ). سياوش جمادي ادامه دارد