Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54736S1

Date of Document: 2002-04-12

با دخترانمان چه؟ كرده ايم فائزه طباطبايي همه چيز از يك كنجكاوي ساده شروع شد درست وقتي كه تصميم گرفتم ميزان استقبال دختران جوان جامعه ام را از كتابي كه در خصوص مسائل زنان به تازگي به چاپ رسيده بود، جويا شوم. دلم مي خواست دختران بين 14 تا 18 سال حتما اين كتاب را بخوانند، فكر مي كردم اگر من در آن سن اين كتاب را مي ديدم چگونه و با چه اشتياقي مي خواندم (آن زمان، ده پانزده سال پيش انتشار كتاب بسيار محدود و دچار مميزي سفت و سختي بود و ما اگر يك كتاب خوب پيدا مي كرديم دست به دست بين خودمان مي گردانديم تا همه فرصت خواندنش را بيابند ). اما آنچه با آن مواجه شدم با تصورم به شدت تفاوت داشت و مسير فكرم را به كل عوض كرد، بدون پس وپيش كردن و ويرايش هر چه پيش آمد عينا مي نويسم. شنبه 17 فروردين ماه بعد از ظهر يك روز بهاري با خود گفتم امروز كه براي گرفتن كتاب به كتابخانه مي روم فرصت خوبي است كه كمي با بچه ها گپ بزنم و اين تصميم آهسته آهسته شكل گرفت. قيافه اكثر دخترها جدي به نظر مي رسيد، گفتم اين محك خوبي نيست كتابخانه جاي بچه هاي كتابخوان است و نمونه درستي از كل دختران جامعه نيست اما از هيچي بهتر است من كه نمي توانم توي خيابان راه بروم و جلوي دخترهاي مردم را بگيرم و بپرسم ببخشيد فلان كتاب را خوانديد يا نظرتان در مورد فلان كتاب؟ چيه پس از بغل دستي شروع كردم. آهسته مي پرسم راستي شما كتاب غيردرسي هم مي خوانيد. گاهي كتاب مي خونم كتاب داستان و رمان، بچه ها معمولا توي مدرسه از كتابهاي فهيمه رحيمي، تعريف مي كنن، مي گن جالبه دو يا سه تا خوندم خوبه، زود هم تمام مي شه. همين سوال را از نفر سمت چپي مي پرسم: درس هام خيلي سنگينه وقتمو با خوندن كتابهاي غيردرسي تلف نمي كنم. به طرف ميز ديگري مي روم جايي كه دختر نوجواني چند تا كتاب كمك درسي مربوط به سال سوم دوروبرش ريخته و سوالم را تكرار مي كنم: همينجوري هم توي رقابت عظيم كنكور عقبيم ديگه چه وقتي براي كتابهاي غيردرسي مي مونه. نفر بعدي چادري است و عينك زده، با من كه حرف مي زند به صورتم نگاه نمي كند، الان اولويت اول من درسم است. اما من مي گويم تا وقتي قرآن و نهج البلاغه هست جوان ها نياز به اين ندارند كه كتاب ديگري بخوانند. تمام آن چيزهايي كه يك انسان بايد بداند و در زندگي به كار ببندد در آنها هست. خوب ظاهرا بچه ها براي درس خواندن اينجا مي آيند نه كتاب خواندن. خارج مي شوم، دم دكه روزنامه فروشي دختر نوجواني مي بينم كه رفته سراغ مجلات ورزشي او در حاليكه يك مجله ورزشي را ورق مي زند جواب مي دهد: من مي گم بايد زندگي كرد و از زندگي لذت برد، توي كتابها جز تلخي ها و بدي هاي زندگي چيزي نيست، تازه اونها كه كتاب خوندن چي شدن فقط قطر شيشه عينكشون زيادتر مي شه. فكر مي كني از زندگي چيزي؟ فهميدن يا بهتر زندگي؟ كردن خودشون نفهميدن چي كار كنن هي توي صفحات كتابها گيج گيج خوردن تا اومدن بفهمن چه خبره جووني شون گذشته و هيچ وقت هم برنگشته است. من اما هر چه نگاه مي كنم مجله مورد علاقه ام را در جاي هميشگي اش نمي بينم مطمئنم تمام نشده، هنوز اجازه چاپ مجدد پيدا نكرده هنوز توقيفه!! سه دختر نوجوان با قيافه هايي كه به روشي اغراق آميز رنگ آميزي شده است از كنارم رد مي شوند، به خودم جرات مي دهم مي گم بچه ها يه دقيقه و؟ مي ايستيد سوالم را مطرح مي كنم هر سه نگاهي به يكديگر مي كنند و مي زنند زير خنده مي گويند همين الان داشتيم در مورد همين مطلب صحبت مي كرديم و يكي از آنها از كيفش يك كتاب طالع بيني درمي آورد و مي گويد اين جديده، از طالع بيني چيني و هندي بهتره نويسنده اش آمريكاييه، ببين چاپ چندمشه!! داشتيم مي خونديم و با خودمون مقايسه مي كرديم، خيلي درست بود، راستي شما متولد چه ماهي هستيد!! به يك كتابفروشي مي رسم، بهترين راه رفع خستگي، تماشاي كتابها است يك ربعي آنجا هستم، قفسه كتابها، نوارها و لوازم التحرير را نگاه مي كنم اما حواسم نيست، چون گوشم جاي ديگري است، چند دختر جوان وارد شده اند و از كتابفروش مي پرسند كتاب تازه چه دارد و او اسم چند كتاب را مي برد و آنها مي گويند خوانده اند و او كتاب ديگري به آنها معرفي مي كند و آنها بي درنگ مي خرند و خارج مي شوند نه، برمي گردند و دوباره مي پرسند نوار جديد چه آمده، فروشنده پاسخ مي گويد و آنها مي گويند اينو كه چند روز پيش خريده اند و اين بار راست راستي خارج مي شوند، از قسمت لوازم التحرير يك دفتر يادداشت برمي دارم و مي روم كه پولش را بدهم از كتابفروش خواستم آن كتابهايي را كه نام برد، نشانم بدهد بله درست حدس زده بودم همه يك نوع داستان بودند از نويسنده هاي خاص و چاپ انتشارات خاص، از او پرسيدم: راستي چرا دخترها خودشان نگاهي به كتابها نينداختند و كتابفروش گفت: آنها مي دانند كه من مي دانم آنها چه مي خواهند، خانم اين روزها دختربچه ها همه يك جور كتاب مي خونند. از كنار صف سينما رد مي شوم، با خودم مي گويم خدا كند وقت كنم اين فيلم را ببينم، سرعت عبورم را كم مي كنم، بند كفشم را كه بسته بود باز مي كنم و دوباره مي بندم آخر كلمه كتاب را شنيده ام كنجكاويم تحريك شده بدانم چه مي گويند. گفت وگوي جالبي است، يكي از دخترها مي گويد تا وقتي تلويزيون، ماهواره و ويديو و سينما هست ديگر كتاب جايگاهي نداره وقتي مي توني دراز بكشي و پاي تلويزيون فيلمي را كه از روي يك رمان مشهور ساخته شده طي دو ساعت و نيم آن هم با كيفيت عالي ببيني چه كاريه كتاب 800 صفحه اي را جون بكني و دو سه هفته اي بخوني، آن هم كو ؟ وقت! اينجا هم همان داستان تكرار مي شود. ديگر جوابم را گرفته ام. رد مي شوم از چند بوتيك لباس و فروشگاه كفش و كيف مي گذرم بدون اينكه ببينم شان، فكري به ذهنم خطور مي كند. برمي گردم و اين بار مي بينم شان چه رنگ و وارنگ! چند تا دختر جوان با علاقه به ويترين ها نگاه مي كنند و چند تا هم داخل مغازه اجناس را قيمت مي كنند و جنس هاي مختلف را ورانداز مي كنند، با چه علاقه و دقت و وسواسي به آنها نگاه و با چه لذتي در مورد آنها صحبت مي كنند. يك جورهايي دلم مي گيرد، سوار تاكسي مي شوم كنار دو تا از همين نوجوانان. تا مقصد ده دقيقه بيشتر راه نيست، اما سرم درد مي گيرد نمي دانم به خاطر بوي تند عطر آنها بود يا موضوع بحث آنها كه از پيش از سوار شدن من شروع شده بود و زماني كه پياده شدم همچنان ادامه داشت. از مال خودشان تا مال همه فك و فاميل و دوستان و آشنايانشان را با هم مرور كردند، اندازه دماغ هايشان را...! با خود مي انديشم چرا تا به حال به آنها فكر نكرده ام سعي مي كنم توجيه كنم، خوب اين تخصص من نيست، كار من نيست، حرفه من چيز ديگري است. اما با تمام اين توجيهات بي اختيار بر روي كاغذ دفتر يادداشتي كه خريدم مي نويسم: با دخترانمان چه؟ كرده ايم با دخترانمان چه كرده ايم، چشم هايمان را ببنديم، بگذاريم حافظه مان به كار بيفتد و به خاطر آوريم به آنها چه گفته ايم از آنها چه خواسته ايم و خواسته هامان را چگونه توجيه كرده ايم. مرور مي كنم، با دختران خود چه؟ كرده ايم عزيزم تو ديگر بزرگ شدي نبايد دوچرخه بازي كني، تو ديگر نبايد در خيابان بدوي، يا خداي ناكرده بخندي يا چيزي بخوري وگرنه مردم مي گويند دختر سبكيه! سالگي 9 سن تكليف دختران است اما از كلاس اول و هفت سالگي با عنوان روپوش و فرم مدرسه محجبه شان مي كنيم وقتي تازه مفهوم گل سر و تل و سنجاق مو را فهميده اند. رنگ هاي تيره را به عنوان رنگ هاي سنگين به آنها معرفي كرده و موقع انتخاب مانتو او را به سمت رنگ هاي مشكي، سرمه اي و قهوه اي هدايت مي كنيم و تمام شور و نشاط جواني اش را در نطفه خفه مي كنيم. حالا دختر نوجوان ما، درست همان طوري كه ما مي خواستيم از آب درآمده اما هنوز جاي نگراني است بايد تمام انرژي مان را صرف اين كنيم كه ديگران را تخطئه و تخريب كنيم تا خداي ناكرده، زبانم لال، دخترانمان طرف آنها نروند و در كنار آنها چيزهاي جديدي (اعم از مثبت و منفي ) تجربه نكنند. خوب حالا چشم هايمان را باز كنيم چه مي بينيم دختران جوان و افسرده اي كه كتاب نمي خوانند، با مطالعه بيگانه اند، سنجاق سرشان را طوري به موهايشان مي زنند كه خارج از روسري باشد و ديده شود. مانتوها را هر روز كوتاه و كوتاهتر و تنگ و تنگتر مي كنند، تابستان كه مي شود پاچه شلوارها و لبه آستين ها تا مي خورد و بالا مي رود آينه مهمترين وسيله زندگي و وسايل آرايش جزء لاينفك كيف آنها شده، آينه جاي همه چيز را پر كرده، حتي كتاب را. تلاش براي تغيير، تغيير صورت و سر و وضع، مد و لباس، جراحي پلاستيك بيني، برجسته كردن گونه، تاتو ابرو، مژه مصنوعي و كاشت ناخن خلاصه شده. اگر گاهي حركتي و جنبشي هم ديده مي شودطغيان احساسي است كه با همان سرعت كه به اوج مي رسد دوباره آرام مي شود و سر در روزمرگي خود فرو مي برد. دختران جوان امروز، به زنان جوان ديروز مي نگرند كه امروز ميانسال اند كوله باري از مطالعه و تحصيل و تلاش كاري بر دوش مي كشند پابه پاي مردان اين جامعه درس خوانده، كاركرده و زحمت كشيده اند اما هنگام چيدن محصول يا حتي تقسيم غنايم با بهانه هاي مختلف ناديده گرفته مي شوند و دختر جوان امروز بي پروا فرياد مي زند حالا مثلا تو كه مطالعه كردي، درس خواندي، كار كردي به كجا رسيدي كه من برسم، بگذار در دنياي كوچك آينه ام فكر كنم زيباي خفته ام و در انتظار شاهزاده قصه ها بمانم. با دخترانمان چه كرده ايم، با گل هاي نوشكفته بوستان زندگي مان چه؟ كرده ايم