Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54733S6

Date of Document: 2002-04-12

قاب هفته عطاءالله مهاجراني اعتراض كنندگان به كشتار فلسطينيان توسط اسرائيل كه ظهر روز سه شنبه هفته جاري در سفارت اين كشور در تهران گردهم آمده بودند چهره مرد خبرساز 4 سال پاياني دهه 70 را در ميان خود ديدند كه در اعتراض به سياست هاي اسرائيلي خواستار آن شده بود كه ايران پيشنهاد خود را عملي و صادرات نفت خود را قطع كند. مردي كه فرداي روز استعفا از وزارت ارشاد در طبقه پنجم ساختمان مركز گفت وگوي تمدن ها در خيابان فرمانيه تهران به آرامي مشغول كار خود شد: عطاءالله مهاجراني; كسي كه روزنامه نگاران و هنرمندان از زمان وزارت او خاطره خوشي به ياد دارند هر چند كه اين خاطره خوش دست كم براي روزنامه نگاران با مخاطرات پي درپي، تداوم نيافت. البته او معتقد است كه بعضي از مطبوعات و روزنامه نگاران كه بعدا دچار مشكلات جدي شدند در توسعه و افزون طلبي مطالبات نقش داشتند. جداي از تحليل گفته هاي گاه و بي گاه مهاجراني، او شخصيت جذابي براي روزنامه نگاران است و اكثر آن هايي كه در جلسات عمومي و خصوصي با او مراوده و ارتباط داشتند تعبير معروف او را شنيده اند. مهاجراني مي گفت جاده اصلاحات مثل جاده چالوس است كه در ابتداي جاده روي ديواره سنگي نوشته اند، اين جاده هزار پيچ دارد. نبايد گمان كنيم كه مثل نوجواني هستيم كه با ماشين اسپرت مسابقه در حال حركتيم. بايد با دقت و ملاحظه رفت. بسياري از نويسندگان سياسي با يادآوري تعبير جاده اصلاحات كه مثل جاده چالوس هزار پيچ دارد به ياد شباهت سير زندگي سياسي او و سيد محمد خاتمي مي افتند. خاتمي بر اثر فشارهاي مخالفان، عطاي وزارت را به لقايش بخشيد و سال ها در كتابخانه ملي و دانشگاه به دغدغه هاي اصلي اش پاسخ گفت و سپس به شكلي ناباورانه سكان هدايت دولت را در دست مهاجراني گرفت نيز بر اثر همين فشارها از وزارتي كه اصرار داشت نام فرهنگ بر آن پررنگ تر از ارشاد باشد استعفا داد و در مركز گفت وگوي تمدن ها مشغول به كار شد. آيا مي توان تصور كرد كه او 3 سال ديگر نامزد رياست جمهوري؟ باشد او هم اينك بيشتر سكوت مي كند و كمتر به گفت وگو مي نشيند براي همين هم حضور ناگهاني او در ميان تظاهركنندگان بازتاب وسيعي يافت. سكوت مهاجراني يك خاطره از او را به ياد مي آورد كه در ابتداي كتاب استيضاح اش آورده است: هشت ساله بودم. نمي توانستم كوزه در دست بگيرم و سرچشمه بروم. كوزه را بغل كردم راه ناهموار بود. فرازوفرود صخره ها در مهاجران كمر _ يعني مهاجران كوهستان - زياد بود. كنار چشمه رسيدم. كوزه را ميان چشمه قرار دادم. صداي آب بود كه در دهانه كوزه مي گرديد. قل قلش بلند بود. ناگهان ماهي كوچكي به درون كوزه رفت. صداي حاج آخوند مطمئن و گوشنواز برخاست. - ديدي چه شد - بله كوزه پرآب شد - نه آب كوزه را خالي كن و دوباره پر كن انگار حاج آخوند، رازي مي خواست در ميان بگذارد شايد او هم ديده بود كه ماهي كوچك درون كوزه لغزيد و رفت. كوزه را خالي كردم. دوباره با فشار در درون چشمه قرارش دادم. صداي قل قل آب بلند شد. كوزه پرآب شد. سنگين شد. مثل كسي كه سر در بستري آرام مي نهد. مي خواست در عمق چشمه ته نشين شود. - ديدي چه شد - پر آب شد - آدم ها مثل كوزه اند. وقتي خالي اند پرهياهويند. قل قل مي كنند. پر كه شدند آرام مي گيرند. مهاجراني زماني به همشهري گفته بود سياست مفر و فرهنگ مقرش است. آيا سكوت به دليل قرار او در مقرش؟ است آيا قرار است اين سكوت با بازگشت او به سياست شكسته؟ شود عطاءالله مهاجراني همچون تمثيلي است كه در كتابش آن را به كار برده است; آرام و بدون هياهو، هرچند كه سخنان و نوشته هايش گاه آن چنان هياهويي برمي انگيزد كه تا مدت ها اين هياهو در اوج باقي مي ماند و حتي درگذر زمان نيز اثرات آن از بين نمي رود. زماني يك خبرنگار حرفه اي در توصيف اين سياستمدار كه تمايل دارد بيشتر اهل فرهنگ محسوب شود تا سياست، از واژه باهوش استفاده كرده بود; واژه اي كه به نظر مي رسد دقيقا برازنده رئيس مركز گفت وگوي تمدن هاست. آيا اين سياستمدار باهوش در انديشه روزهاي خوش آينده؟ است