Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54726S2

Date of Document: 2002-04-12

زندگي شهري با فرهنگ روستايي دكتر غلامعلي سرمد از نيمه دوم سال 1357 به ويژه در روزهاي انقلاب و تا مدتي پس از آن، حداقل لباس كردي و نوعي شال گردن ياسر عرفاتي در بين مردها متداول شد كه به سرعت رواج يافت و مثلا در تهران در چندين مغازه شلوار كردي عرضه مي شد; در همان روزها و سال ها برخي پوشش هاي برگرفته از ساير نقاط ايران نيز ديده مي شد، اگر چه جلوه و رواج دو مورد نخست را نداشت. طبعا، مثل هر پديده ديگري كه زير عنوان مد مي شناسيم، اين پوشش ها بعد از مدتي از صحنه خارج شد، اگرچه هنوز هم مي توان بقاياي شلوار كردي را گاه وبيگاه بر تن شهرنشينان مشاهده كرد. همراه با اين تحول كوتاه مدت پوششي، در فيلم سازي نيز شاهد رويكردهاي تازه اي بوديم كه با شدت و گستره اي بسيار فراتر از سال هاي پيش از تحقق انقلاب اسلامي رواج پيدا مي كرد. من نه سناريونويسم، نه فيلمساز و در نتيجه نمي توانم در اين زمينه از بعد فني قضاوت كنم، اما آنچه را از اين مقوله با بحث اين مقاله در ارتباط مي بينم، مي توان بدين شرح خلاصه كرد.فيلمساز 1 شهرنشين با استفاده از فيلمنامه اي كه معلوم نيست نويسنده آن تبار روستايي دارد يا نه، فرهنگي را تبليغ مي كند كه به دلايل متعدد ارزش تصويرسازي را دارد. در عين حال، به استثناي معدودي فيلم موفق (نظير فيلم گاو علي رغم برخي جنبه هاي غيرروستايي آن ) ابزار انتقال يا عرضه اين فرهنگ را در زبان يا لهجه يا پوشش جست وجو مي كند، در صورتي كه اينها نمونه هايي بسيار جزيي از فرهنگ عميق زيستن در نقاط روستايي است; مضافا اينكه تداخل لهجه تهروني با لهجه مثلا يزدي در گفته هاي يك بازيگر فيلم ملغمه اي مي سازد كه دقيقا در جهت مخالف خواسته فيلمساز حركت مي كند. در 2 اكثر اين فيلم ها روستاييان مردمي ساده و زودباور و اسير وسوسه هاي شهرنشينان تصوير مي شوند (دو فيلم معروف آقاي هالو و بلوچ را مي توان نمونه هاي بارز اين نكته دانست ). اسامي 3 شخصيت هاي داستان و فيلم به گونه اي انتخاب مي شود كه هر چه اسم قشنگ متعلق به شهري ها است و هر چه اسم نازيبا ويژه روستاييان. غير از 4 لباس و آرايش ظاهري حتي راه رفتن وسيله نقليه، ابزاري كه مثلا در هنگام نزاع به كار برده مي شود، و ديگر ملزومات فيلمسازي نيز به گونه اي آشكار شهري را از روستايي تفكيك مي كند، كه البته اين كار تا حدود زيادي صحيح است، هر چند جنبه هاي اغراق آميز آن در بيننده اين توهم يا سوال را ايجاد مي كند كه لابد در همه چيز بايد افراطي باشيم و تاكي نبايد جريان هاي عادي را به فيلم تبديل؟ كنيم * * * آنچه طي سه گريز انديشه در سه مقوله به اختصار عنوان شد، از يك تناقض آشكار حكايت مي كند، هر چند اين تناقض را عده اي از مردم، نمي بينند، يا نمي خواهند ببينند: در كشور ما از يك طرف گريز از شهر تبليغ مي شود كه چندين نشانه دارد: ساختن مناطق مسكوني كم جمعيت در حاشيه شهرها، بردن امكانات شهري به روستاها براي ايجاد جاذبه، نمايش ديدني هاي روستاها و مناطق غيرشهري به صورت هاي مختلف از جمله بر پرده تلويزيون و ده ها مورد ديگر. از طرف ديگر، روستا و روستايي و مظاهر مادي و معنايي آن را به شكل هاي مختلف به سخره مي گيريم حتي اگر اين كار به شيوه اي غيرمستقيم يا استعاري باشد. در نتيجه، در فرهنگ ما نوعي دوگانگي فكر و عمل به وجود آمده كه نه فقط با گروه بندي ساكنين هر منطقه، اعم از اهالي يك روستاي كوچك يا يك محله بالاشهري در جايي مثل تهران ملاحظه مي شود، بلكه حتي تك تك ما در مواقعي اين و در مواقعي آن مي شويم. استفاده 1 از ضمير تو در گفت وگو. اين ضمير در زبان فارسي سه كاربرد اساسي زير را دارد: الف. در سخن گفتن بزرگ تر با كوچك تر، مثل اينكه پدر و مادر با فرزندشان صحبت كنند، يا معلم با شاگرد يا كارفرما با شاگرد پادوي مغازه يا كارگاه. در اين حالت، اگر سخن كلام آرام و عاري از نيش زدن باشد، مشكلي ايجاد نمي شود. ب. در گفت وگوهاي بسيار خودماني كه استفاده از تو نشانه صميميت و اخلاص است، مثل گفت وشنود دو دوست، زن و شوهر يا شاگردان يك كلاس باهم. ج. در مخاطب قرار دادن اولياء الله و خداوند براي استمداد و طلب، دعا، نيايش، يا حتي نفرين لذا، در ساير موارد استفاده از اين واژه معمولا خارج از نزاكت تلقي مي شود. اما با كمال تاسف در سال هاي اخير كاربرد تو به جاي شما چندان گسترده شده كه مثلا در ميدان بار پسرك دوازده ساله پياز فروش به مرد سپيدموي شصت و چند ساله مي گويد: تو چن كيلو؟ مي خواي يا تو دست نزن، خودم برات مي ريزم در، حالي كه عده اي از اين فروشنده ها لهجه تهراني غليظ دارند و عده اي با لهجه شهرستاني سخن مي گويند. بنابراين استفاده غلط از تو نه نشانه روستايي بودن است نه شهري بودن، بلكه به نظر من دور شدن تدريجي مردم، از جلوه هاي زيبايي است كه فرهنگ كلامي ما از آن سرشار بود. 2 دروغگويي از ديگر ويژگي هايي است كه مي توان در بين تمامي آدم هاي دنيا انواع آن را شنيد يا شاهد بود. اما تجربه هاي نويسنده نشان مي دهد كه در كشور ما روستاييان به دلايل متعدد و بيش از شهرنشينان به دروغگويي سوق داده شده اند; دو مورد از اين دلايل بدين شرح است: الف. وجود مامورين حكومتي براي ارزيابي محصولات يا دام هاي روستاييان تا بعدا از آن به نفع دولت ماليات دريافت دارند. اينان معمولا رفتاري كمتر مردمي داشته به بهانه هايي چون مامور و معذور متوسل مي شده اند. به علاوه چون شهري و بي خبر از تلاش روستاييان بوده اند، در ارزيابي ها آنقدرها جانب انصاف را مراعات نمي كرده اند. به اين ترتيب، رفته رفته روستاييان به پنهان كاري يا انواع دروغ متوسل مي شده اند تا مقدار زيادتري از حاصل زحماتشان براي آنان باقي بماند. ب. وجود پديده سربازگيري كه از آغاز با اصطلاح آزاردهنده اجباري رايج شده و طبعا براي هر انساني ناراحت كننده است. به علاوه، دو سال دوري از روستا مساوي است با دو سال دوري از كار و تلاش و درآمد و حفظ دام و مزرعه، هم چنين، دو سال زندگي در پادگان و شهر مساوي است با وسوسه شدن عده اي از جوانان به ترك روستا در جست وجوي زندگي بهتر در شهر. مي دانيم كه شهرها را روستاييان مهاجر ساخته اند لذا، انتقال اين فرهنگ دروغگويي به شهرها پديده اي غيرعادي نيست، هر چند ريشه هاي نخستين مراحل آن از بين رفته باشد. در هر صورت، ترك عادت دشوار است. تملق 3 يا چاپلوسي پديده اي است كه به نظر من عزت نفس و حيثيت انساني ما را زير سوال مي برد، اما رواج آن در جامعه امروز ما به قدري زياد است كه شايد سخن گفتن در مورد آن بي معني باشد. نمونه ساده اين رفتار وحشتناك فرهنگي را مي توان در سخنراني هاي بزرگان ملاحظه كرد كه بخشي از هر كدام به تمجيد از ديگري يا ديگران، اختصاص دارد، حال آنكه هيچ نيازي به اين نيست. غرور بي جا 4 از ديگر ويژگي هايي است كه در فرهنگ ما به شكل هاي مختلف ديده مي شود، در حالي كه نه فقط در كتب اخلاقي و موعظه هاي فراوان سخنرانان اين پديده منع شده، بلكه در منابع مذهبي ما نيز از آن مذمت و منع شده است. از كسي كه بدون اطلاع به رهگذر نشاني غلط مي دهد و حاضر نيست بگويد نمي دانم گرفته تا كسي كه داروي هر دردي را مي داند و دارو تجويز مي كند، تا ده ها مورد ديگر مي توان اين غرور را ملاحظه كرد. هم چنين، شايد به دليل همين غرور باشد كه روستاييان، و شهرنشينان داراي فرهنگ روستايي، تا حد امكان دانشمندنمايي مي كنند. دخالت 5 در كار ديگران يا در واقع فضولي از ديگر ويژگي هايي است كه ريشه در فرهنگ روستايي دارد. روستايي براي پر كردن اوقات فراغت نياز به مطلب دارد و ناچار آن را از هر راهي تهيه مي كند كه غيبت بارزترين نمونه آن است. اما براي غيبت كردن، ابتدا بايد دستاويز پيدا كرد، و اين دستاويز با ريز شدن در رفتار خويشاوند و همسايه و اهالي محل حاصل مي شود. البته در شهرهاي بزرگ اين ويژگي بسيار كمرنگ شده، زيرا هم گرفتاري هاي هر يك از افراد و خانواده ها مجالي براي غيبت باقي نمي گذارد، هم اشتغال همگان و پر بودن وقت آنها در رفت وآمد و هم وجود بناهايي هم چون مجتمع هاي مسكوني و حتي آپارتمان هاي چند واحدي با اين حال، حتي در اين جاهاي اخير نيز هنوز مي توان باقي مانده فضولي هاي روستايي را ملاحظه كرد. استفاده 6 از نيروي بدني به جاي استفاده از منطق دست بردن به ابزار خطرناك براي تنبيه خطاكار كه تعداد زيادي از قتل هاي سال هاي اخير نتيجه اين ابزار (مثل كارد آشپزخانه يا اسلحه گرم ) بوده، عوضي گرفتن نتايج فناوري با دام اهلي كه نمونه آن رانندگي سرسام آور در شهرها است چنان كه گويي هر اتومبيل يك الاغ است و اگر دو الاغ به هم برخورد كنند پالان هايشان به هم مي سايد و مشكلي بروز نمي كند و خراب كردن پل هاي ارتباطي پشت سر به شيوه اي بسيار ناجوانمردانه و نابخردانه از ديگر نمونه هاي رفتاري است كه ريشه در فرهنگ روستايي دارد. چه بايد؟ كرد طبعا هر خواننده اي حق دارد از صاحب اين قلم بپرسد براي حل اين مشكلات چه بايد؟ كرد در پاسخ اين سوال، يا سوال هاي احتمالي ديگري كه در اين زمينه مطرح مي شود ابتدا بايد به نكات زير اشاره كرد: به 1 طور معمول روستاييان گام به گام مهاجرت مي كنند. يعني ابتدا روستايي به نزديك ترين شهر مي رود و تا مدتي در آن جا مي ماند. او به طور معمول قبلا در شهر مورد نظر يك محل سكونت تدارك مي بيند كه معمولا با خريد زمين در حاشيه شهر و ساختن خانه اي نه چندان مرغوب همراه است. اما به تدريج كه جذب شهر شد، در آن خانه تغييراتي مي دهد و سپس خود يا فرزندانش به فكر پيشروي زيادتر به سوي شهرهاي بزرگ تر مي افتند و اين روند در كشور ما تا رسيدن روستاييان به تهران و ديگر شهرهاي بزرگ ادامه پيدا مي كند. بعد ديگر 2 مهاجرت حركت هاي ناگهاني است كه به صورت هايي شبيه موارد زير حادث مي شود: - 1 جوانان بازگشته از خدمت زيرپرچم به دلايل متعدد روستا را شايسته اقامت نمي بينند و به شهر مي روند. - 2 جوانان بازگشته از كارگري در شهرهاي بزرگ يا در جاهاي قابل دسترسي در خارج از كشور، به دلايل متعدد نمي توانند در روستا بمانند. - 3 جواناني كه به شكل هاي مختلف به تحصيلات خود ادامه داده اند و به استخدام بخش دولتي يا خصوصي در مي آيند و نمي توانند در روستا اقامت كنند. در حالت مهاجرت گام به گام علت اساسي را بايد كمبود يا نبود امكانات در روستاها دانست، هر چند علت بعدي مهاجرت را بايد تنوع طلبي و بلندپروازي ناميد، ضمن اين كه علت ديگر آن مي تواند تسليم در برابر وسوسه هاي دروني و جاذبه هاي كاذب شهرها باشد. در حالت مهاجرت ناگهاني مجموعه عامل مرتبط به هم را مي توان سراغ گرفت، اما بلافاصله بايد افزود كه اين نوع مهاجرت به دو دليل زير، آن قدرها مسئله ساز نيست: الف. عده افرادي كه به اين ترتيب از روستا به شهر مي روند، معدود است وعده معدود به طور معمول مشكل ساز نيست. ب. اين عده معدود عمدتا به دليل اطلاعات يا تخصص فراتر از آن چه قابل جذب در روستا باشد، به شهر مي روند و به اين سبب در شهر مشكلات اندكي دارند و مسئله ساز هم نمي شوند. به اين ترتيب، مشكل اصلي مربوط به كساني است كه گام به گام از روستا به شهر مي روند، در شهرها اقليتي را در حاشيه محل اقامت ساكنين قبلي آن تشكيل مي دهند، معمولا به كارهاي سطح پايين روي مي آورند، فرزندان خود را به مراكز اشتغال يا مدارس نه چندان مطلوب مي فرستند، و يك نسل بعد اين روستازادگان متولد يا بزرگ شده در شهر جزو ساكنين قديمي شهر در مي آيند و با فرهنگ روستايي داعيه شهرنشيني دارند بي ترديد، تا فرزندان اين ها و فرزندان فرزندان اين ها متحول شوند و آداب و رسوم زندگي در شهر را ياد بگيرند، مدت ها طول مي كشد و همين است كه بعد از دويست و چند سال كه از انتخاب تهران به عنوان پايتخت مي گذرد، هنوز هم عده افراد داراي فرهنگ روستايي بسيار قابل توجه و در واقع هشداردهنده است. و اما پاسخ چه بايد كرد را بايد در توصيه هاي زير به مسئولان امور جست وجو كرد: با 1 آن كه در سال هاي اخير به ويژه بعد از پيروزي انقلاب، اكثر روستاييان از نعمات متعدد مثل آب لوله كشي، برق، راه تاسيسات آسفالته، بهداشتي و حتي تلفن برخوردار شده اند، اما به نظر مي رسد حداقل به دو مهم ديگر، يكي مراكز بهداشتي - درماني واقعي نه اسمي و ديگري امكانات اشتغال نياز دارند تا علاقه مندي زيادتري به اقامت در روستاها پيدا كنند. در 2 تعداد زيادي از روستاها امكان استفاده از تلويزيون فراهم شده، ولي معمولا اين امكان محدود است. به علاوه، برنامه هاي تلويزيوني تقريبا هيچ پيامي براي روستاييان ندارد. از اين رو به نظر مي رسد داير كردن شبكه روستا، يا اختصاص دادن قسمتي از يك شبكه موجود تلويزيوني به مسايل مبتلا به روستاييان، عامل مهمي براي نگاه داشتن روستاييان در آن جا باشد. در عين حال، توصيه مي شود فيلمسازان را به هيچ وجه در اين برنامه دخالت ندهند، چون بيم آن مي رود كه فيلم هاي خانوادگي متعددي كه مشابه فيلم هاي خانوادگي كنوني شهرنشينان براي روستاييان مي سازند، بيش از آن كه مفيد باشد، براي اين مردم خوب و صميمي زيان آور باشد. همچنين، توصيه مي شود در برنامه ريزي مطالبي كه از اين شبكه پخش مي شود، عامل زمان را به دقت مراعات كنند، چون در مواقع متعدد از برنامه راديو مي شنويم كه در خردادماه طرز كاشت سيبزميني را آموزش مي دهند، حال آن كه سيبزميني جديد مدت ها پيش از آن برداشت شده است. با 3 برنامه ريزي دقيق عوامل موثر در عقب ماندن روستاييان را از شهرنشينان قدم به قدم از بين ببرند. يك مثال بارز اين مقوله، تعليم و تربيت رسمي در روستاها است كه تقريبا هيچ شباهتي با آن چه در شهرها عرضه مي شود، ندارد. منظور عنوان مدرسه و كتاب و معلم و مانند آن نيست بلكه كيفيت مورد نظر است. براي مثال، از نخستين روزهاي ايجاد مدرسه در طبق روستاها، يك قاعده نانوشته معلمان تازه كار به دورترين روستاها اعزام مي شده اند و به تدريج كه تجربه آن ها زيادتر مي شود گام به گام به روستاهاي بزرگ تر و سپس به شهر مي روند. به اين ترتيب، كودكان روستايي عبارتند از آزمايشگاه هاي معلمان، در نتيجه شاهد ظلم مضاعف. و 4 بالاخره پيشنهاد مي شود به طور جدي از ورود بي رويه روستاييان به شهرها جلوگيري شود. براي اين كار مي توان ضوابط متعدد تعيين كرد تا هر روستايي پيش از ترك ده ابتدا خود را با آن تطبيق دهد. در ضمن، ناگفته آشكار است كه اگر تمهيدات ياد شده در پيشنهادهاي 1 و 2 و 3 جامه عمل بپوشد نيازي به اجراي پيشنهاد شماره 4 نخواهد بود.