Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54723S3

Date of Document: 2002-04-12

ماليخولياي جوانان ايراني اتفاق مهم اي كاش همين الان يك اتفاق مهم مي افتاد. در خانه نشسته اي و گوشه اي خلوت فكر مي كني. گوشه اي در يك اتاق سه در چهار، كه نه برادر و خواهرت هر كدام يك گوشه اش خلوت مي كنند تا كاري پيدا كنند. اي كاش همين الان يك اتفاق مهم مي افتاد. ياد يك كنفرانس سياسي در يكي از شهرهاي اروپا در ذهنت بالا و پايين مي رود. ياد اين كه چگونه فيلم كامل اين كنفرانس را پيدا كردي و با ويديوي اجاره اي، چندين نسخه از روي آن كپي كردي و به مردم فروختي. مردمي كه در شهر زندگي مي كنند. منتظرنشسته اي گوشه اتاق و انتظار مي كشي تا يك اتفاق مهم بيافتد. ياد روزهايي هستي كه انتخابات برگزار مي شد و تو و دوستانت در يك ستاد انتخاباتي كار پيدا كرديد. چه روزهاي خوبي بود. از شبي كه تبليغات آزاد شد با چند پوستر و يك سطل چسب در خيابان ها بوديد و تا صبح پوسترهاي تبليغاتي را به ديوار مي چسبانديد. كارهاي ديگر هم انجام داده بودي. اما هميشه اتفاقات مهم درآمد خوبي را در خود پنهان داشت. مدتي روزنامه مي فروختي. با مهارت خاصي سه يا چهار روزنامه متفاوت را در دستت نگه مي داشتي و سر چهارراه مي ايستادي. آن روزها اتفاقات مهم آن قدر زياد بود كه شبانه هيچ روزنامه اي روي دستت نمي ماند. مردم، تندتند سرهايشان را از شيشه ماشين هايشان بيرون مي كشيدند و از تو روزنامه مي خواستند. يادت هست كه آن روز همه روزنامه ها بسته شد و تو باز هم بيكار؟ شدي يكبار يكي از روزنامه ها را باز كردي تا ببيني مردم چه مي خواستند. نوشته بود كه مشاغل كاذب براي همه دردسرساز است و نظم جامعه را به هم مي زند. آنسوتر نوشته بود كه در چين كسي را به خاطر اخلال در نظم عمومي تيرباران كردند. خوشحال بودي كه در چين زندگي نمي كني. اي كاش يك اتفاق مهم مي افتاد. روزي كه شنيدي دانشجويان روبه روي دانشگاه تحصن كرده اند، سه برابر هر روز روزنامه خريدي و تا شب همه را فروختي. اما آن روزها خيلي زود تمام شد. چند ماه پيش هم وضع بد نبود. ناگهان يك اتفاق مهم تو را از خانه نشيني نجات داد. يكي از دوستانت يك فيلم به تو داد و گفت كه آن را بفروشي. مثل ماجراي كنفرانس ايراني ها در خارج از كشور پول خوبي به تو رسيد. مي گفتند اين فيلم را از اينترنت گرفته اند و كساني در اين فيلم اعتراف مي كنند. يكبار خواستي فيلم را نگاه كني كه حوصله ات سر رفت. اصلا صداي آنها كه حرف مي زدند و شنيده نمي شد و تو متعجب بودي كه چرا مردم اين فيلم را اما مي خرند يك فيلم ديگر را چند بار ديدي. آن هم اعتراف بود. اعترافات يك پسر جوان كه عكسش را بارها در روزنامه ها ديده بودي. باز هم نفهميدي كه چرا آن جوان آن حرف ها را زد و تو از آن نوار هم پول خوبي گيرت آمد. مردم از چيزهاي عجيب خوششان مي آمد. ولي تو هنوز منتظر بودي كه يكبار ديگر يك اتفاق مهم بيافتد. در اولين اتفاق مهم توانستي براي اولين بار براي نامزدت يك انگشتر طلا بخري. با دومين اتفاق، چند متر پارچه و شيريني و دسته گل خريدي و پدر و مادرت را بردي خواستگاري، دانشگاه كه شلوغ شد، قرار عقد را گذاشتي و وقتي آن پسر جوان به فكر اعتراف افتاد، مراسم عقد را برگزار كردي. وقتي اين فيلم آخري را دوستت برايت آورد، فكر كردي كه وقتش رسيده تا يك اتاق اجاره كني و دست زنت را بگيري و زندگي مشترك را شروع كني، اما درآمد آن فيلم از قبلي ها خيلي كمتر بود. ظرف يك هفته قيمتش از 30 هزار تومان به 5 هزار تومان رسيد. مي گفتند اينترنت همه كارها را خراب كرده. حالا منتظر بودي تا يك اتفاق مهم بيافتد تا اتاق را اجاره كني. قبل از اين در بنگاه ها گشته بودي و حتي قرارهايش را هم گذاشته بودي، فقط دويست هزار تومان پول پيش مي خواست كه تو نداشتي و منتظر اتفاق مهم بودي. اتفاقي كه بتواند حداقل دويست هزار تومان پول كف دست تو بگذارد و تو با اين پول يك اتاق اجاره كني. يك اتاق براي زندگي مشترك و همسرت كه روزبه روز بي تابتر مي شد. ديگر تحمل نگاه هاي از سر عصبانيت پدرزنت را نداشتي. اما هيچ كس به اين توجه نمي كرد كه بدون اتفاقات مهم تر بي پول مي ماندي. اي كاش يك اتفاق مهم مي افتاد.