Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54723S2

Date of Document: 2002-04-12

شب عيد محمد كاشف الحسيني موضوع انشا: آزاد شب عيد سال 81 شب خلاقيت هاي درخشان محمد كاشف الحسيني او بود در سن 24 سالگي چند سالي است كه براي روزهاي پاياني زمستان تدابير ويژه اي دارد و از راه هاي گوناگون پول در مي آورد. كاشف الحسيني، يك جوان معمولي است كه بعد از گرفتن ديپلم و رفتن به سربازي هيچ كاري براي انجام دادن نداشته و علي رغم مخالفت خانواده چند سالي است كه از راه هاي مختلف درآمد كسب مي كند. پدر محمد يك كارمند ساده شركت آب و فاضلاب است و بعد از سال ها كار در اين شركت هنوز نتوانسته شبي را با آرامش او بخوابد هميشه مقروض بوده و محمد تنها پسر اين خانواده نيز هيچ گاه نتوانسته براي پرداخت اين قرض ها به او كمك كند. او بعد از اين كه در دو آزمون استخدامي بانك و يك آزمون استخدامي شركت پست رد شده، مدتي را به كمك عمويش، در ساختمان ها كارگري كرده. عموي محمد يك پيمانكار است اما چون جثه او ضعيف است نتوانسته در اين كار دوام نخستين بياورد دستفروشي محمد به دو سال پيش بر مي گردد. او از يك توليدي، كفش هاي زنانه خريده و آن ها را در خيابان صف فروخته است. اما او در اين معامله سود اندكي برده كه از نظر خودش با زحمتي كه كشيده، بيشتر خنده آور بوده تا اميدوار كننده. اما همين تجربه موجب شده تا ترس و خجالت نسبت به دستفروشي در خيابان از بين برود. بعد از اين كه او روزهايي را با سرخوردگي در خانه گذرانده، در نزديكي روزهاي عيد سال 79 محمد با يك ايده خوب توانسته پول خوبي به دست بياورد. او در آن زمان دو كارتن تخم مرغ خريد و در خانه تخم مرغ ها را به شكل هايي ديدني رنگ زد. رنگ هاي روغني شفاف و درخشان در كنار تركيببندي چشم نواز رنگ ها موجب شد تا او بتواند در نزديكي خانه شان (ميدان امام حسين ) همه تخم مرغ ها را با قيمت خوب بفروشد. او هفت تخم مرغ رنگ شده زيبا را به عنوان يادگاري نگه داشته تا هيچ وقت آن تجربه از يادش نرود. حجب و حياي او در كنار برخورد تمسخرآميز برخي از دستفروشان محمد را در شرايطي سخت قرارداد ولي او موفق شد تا يك ساعت قبل از لحظه تحويل سال همه تخم مرغ ها را بفروشد. يك موفقيت بي نظير كه نه تنها خانواده اش را خوشحال كرد، بلكه موجب شد، محمد از آن روز به طور جدي به دنبال درآمدي در كوچه و خيابان باشد. از فروش ساعت هاي روميزي كوچك تا اجاره گاري و فروش موز و كيوي و آناناس در بازار روز ميدان امام حسين همه تجربياتي بوده اند كه محمد جوان تجربه كرده. زمستان 79 محمد بر اثر يك شوخي كوچك خواهرش كه به او گفت: تو همه كار مي كني و فقط مانده كه برف پاروكني...! با خريدن يك پارو به فكر برف پارو كردن افتاده. اما نوروز 81 براي محمد فقط فروش تخم مرغ هاي رنگي نبود. او در نزديكي نوروز كارهاي عجيب و تازه اي انجام داد كه اين روزها در ميان جوانان همسن و با شرايط محمد بسيار عادي به نظر مي رسد. يك ماه قبل از عيد، محمد به همراه يكي از دوستانش براي شستن فرش خانه ديگران به كوچه و خيابان هاي بالاي شهر تهران رفت. در اين محله ها او توانست با دو هفته كار مداوم درآمد قابل توجهي به دست بياورد. بعد از اين سبزكردن سبزه هاي بسيار با مدل هاي مختلف در ظرف هاي پلاستيكي و گلي آغاز شد او به همراه پدر پيرش سبزه ها را به گل فروش ها فروخت و در هفته پاياني سال برادر كوچكش، در بساط بزرگي در ميدان امام حسين مسئول فروش آن سبزه ها بود. در اين هفته پركار، محمد نيز چند قدم آن سوتر از برادرش بساط رنگارنگ خود را برپا در كرد بساط او علاوه بر تخم مرغ هاي رنگ شده، ماهي هاي قرمز در تشت هاي بزرگ آب و وسايل سفره هفت سين، بسته هاي كوچكي وجود داشت كه همه را محمد درست كرده بود. او وسايل سفره هفت سين را در ظروف كوچك قالب شيريني ريخته بود و با پلاستيك محافظ غذا آن ها را بر روي يك سيني بسته بندي كرده بود. خواهر كوچكش بر روي كارت هايي نقاشي هايي از سفره هفت سين، شمع و تنگ ماهي قرمز كشيده بود و خود محمد با خط خوب خود بر حاشيه آن ها نوشته بود: سال نو مبارك پدر محمد در طول دو هفته پايان سال علي رغم مخالفت هاي هميشگي با دستفروشي فرزندانش مدام جنس هاي مختلف را به بساط پسرهايش اضافه مي كرد. شمع هاي تزييني با طرح قلب و ستاره و ماه يا دسته گل هايي مصنوعي كه روي همه شان نوشته شده بود: year new Happy. پدر روزي كه اين دسته گل ها را خريد با خنده از او معني اين جمله را پرسيد و محمد نيز به او گفت شب عيد 81 خانواده محمد كاشف الحسيني در خوشي غريبي غرق شده بودند. كارتن هاي خالي تخم مرغ ها و چند سبزه رنگ و رو رفته تنها چيزهايي بود كه از بساط شب عيد زياد تنگ آمد ماهي قرمز سفره هفت سين آن ها هم هفت ماهي قرمز داشت. لحظه تحويل سال كه نزديك شد، پدر به همه اعلام كرد كه از سال آينده استعفا مي دهد و با محمد دستفروشي خواهد كرد. دستفروشي يا پارو كردن برف فرقي نمي كرد. مهم اين بود كه درآمد محمد از درآمد پدرش خيلي بهتر بود. وقتي سال تحويل شد، همه خوشحال به پدرشان نگاه مي كردند و پدر با خنده گفت: new Happy year.