Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54722S2

Date of Document: 2002-04-12

به دنبال قرصي نان گزارش تلفني از نانسي استولمن كه هم اكنون در محاصره نيروهاي صهيونيستي است ساختمان هاي سفيد رنگ اطراف خيابان همه با گلوله هاي داغ و سياه تزيين شده بود پاره آجر خرده سنگ و آوار چيزهايي بود كه سنگفرش خيابان را پوشانده بود امروز اولين روزي است كه بيت اللحم توسط نيروهاي غاصب اسراييلي در محاصره به سر مي برد. با چند نفر از دوستان خارجي خود بيرون مي رويم تا سر و گوشي آب بدهيم. از هتل بيرون مي زنيم و راهي پايين خيابان در مي شويم مسير خودمان مدام سروگوش مي جنبانيم تا سربازي، تانكي، اسلحه اي گير بياوريم. اين اولين باري است كه ما مي بينيم اين همه خرابي متوجه شهر كوچك و زيباي بيت اللحم شده است. پشته هاي خاك و آوار در گوشه گوشه خيابان به چشم مي خورد. ماشين هاي له شده كه شيشه هاي خرد و خاكشير شده آن ها زير نور خورشيد مي درخشد، باجه تلفن آبي رنگ و منهدم شده اي كه اگر صفحه شماره گير آن را كه كنار خيابان افتاده است نبينيد متوجه نمي شويد كه اين قبلا باجه تلفن بوده است تصاويري است كه به بدرقه چشمان شما مي آيد. همين طور كه هاج و واج مشغول نظاره اطراف هستيم ناگهان يك خانواده فلسطيني با ترس و لرز فراوان در خانه شان را باز كرده بلافاصله از ما پرسيدند: اهل كجا؟ هستيد من لبخند زده و جواب دادم: فرانسوي هستيم به ما گفت: حتما ديوانه شده ايد كه داريد در اين شرايط در خيابان قدم؟ مي زنيد باز من پاسخ دادم: آره كله مان حسابي بوي قورمه سبزي مي دهد! از ما خواهش كرد كه مي تواند به ما پول بدهد تا ما براي او از نانوايي كه در نزديكي آن ها بود براي آن ها نان ما بخريم پول را نگرفتيم چون معلوم نبود بتوانيم ناني پيدا كنيم اما قول داديم براي او دنبال نان بگرديم. بعد به نشاني كه به ما داده بود به طرف ميدان مانجر راه افتاديم. با خودم گفتم خدا كند كه نانوايي همين نزديكي باشد. ساختمان هاي سفيد رنگ اطراف خيابان همه با گلوله هاي داغ و سياه تزيين شده بود. پاره آجر، خرده سنگ و آوار چيزهايي بود كه سنگفرش خيابان را پوشانده بود. مقدار زيادي ميوه گنديده و آشغال در گوشه اي از خيابان روي هم تلنبار شده بود و لوله آب قطوري كه از وسط شكاف برداشته بود آب زيادي را روانه كف خيابان مي كرد و به اطراف و مغازه ها مي پاشيد. بتي و من ناگهان تانك خشن و زمختي را كه از كار افتاده بود و زيرخروارها از ميوه هاي گنديده و زباله به سر مي برد در برابر چشمانمان مشاهده كرديم تا اين كه به يك كليسا رسيديم. در فلزي كه بر اثر انفجار از وسط مچاله شده بود هنوز روي پايه هايش محكم و استوار ايستاده بود. خودمان را از ميان ميله ها و آهن پاره ها به داخل رسانديم و زنگ در كليسا را به صدا در آورديم. تا منتظر پاسخ بمانيم شيشه خرده هايي كه روي زمين ريخته بود زير پاي ما خرچ خرچ مي كرد. در كليسا با صداي ناهنجاري باز شد و كشيش سالخورده اي آشفته و مضطرب با عينكي ته استكاني سر از ميان در بيرون آورد. وقتي با ما روبه رو شد نفس راحتي كشيد، ما از او نشاني نانوايي را پرسيديم و به او گفتيم كه از چه مسيري آمده ايم. لحظه اي تامل كرد و گفت كه او هم با ما مي آيد چون او هم مقداري نان مي خواهد. همان طور كه به طرف نانوايي مي رفتيم كشيش از دور متوجه دو نفر شد كه لباس هايي شبيه سربازهاي اسراييلي به تن داشتند. حسابي جا خورد و ترسيد. اما آن ها سرباز نبودند بلكه دو خبرنگار بودند كه با يك كلاه كاسكت و لباس نظامي مشغول تهيه خبر و گزارش و عكس بودند. به مغازه اي رسيديم كه با در آهني قفل و بست شده كشيش بود خيلي سريع به طرف در آهني دويد و با مشت به آن كوبيد و كسي را صدا زد اما جوابي نيامد باز هم كوبيد اما باز هم جوابي نشنيد. ما تصميم گرفتيم به نانوايي ديگري برويم اما كشيش متوحش تر از آن بود كه بتواند ما را همراهي كند. ما به او هم قول داديم اگر نان پيدا كرديم براي او هم بياوريم. پس از ساعتي گشت و گذار به دنبال نان دست از پا درازتر به منزل همان فلسطيني كه ابتدا سرراه ما سبز شده بود برگشتيم. با اين كه دست خالي بوديم اما خانواده فلسطيني از ديدن ما خيلي خوشحال شد و بلافاصله از ما براي چاي به داخل خانه دعوت كرد. ضمن نوشيدن چاي به درددل اين خانواده گوش يك مي داديم سال و نيم است كه ما خواب به چشممان نيامده در است اين مدت بيت اللحم چهار بار مورد حمله قرار گرفته است. و اين حمله آخري از همه وحشيانه تر بود چون گرد و غباري كه از حركت تانك ها به هوا بر مي خواست حتي يك لحظه فرو نمي نشست. اين شهر به جاي سرباز و جنگجو به توريست نياز دارد. شهر مقدس و بسيار زيباي بيت اللحم زيرفشار تانك هاي خشن و زيتوني رنگ ترك برداشته و دارد مي شكند.