Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810123-54721S1

Date of Document: 2002-04-12

نفري نيم پني آنچه مطبوعات ادبي را تهديد مي كند زوال آثار در زير خروارها كاغذ انباشته شده از تيراژ نشريات است. آثار ادبي ارزشمندي كه يك بار چاپ و به نسيان سپرده شده است، اما آنچه ويژگي مطبوعات است مرور گذشته خود است. اين ويژگي مي تواند آثار را از دل زواياي تاريك آرشيو بيرون بكشد و آن را به روز و كارآمد كند. البته اگر اين رويكرد به گذشته از سر تامل باشد و نه از سر نياز. در اين رجعت به گذشته هدف ايجاد حس همدلي و يا حس نوستالژيك در نسل هاي گذشته و ارائه نمونه هايي از قصه هاي گذشته براي جوان ترهاست. اميدوارم اين انتخابها به درد خوانندگان بخورد. شهرزاد نوشته والترماكن ترجمه ابراهيم يونسي هنگامي كه او را ديدم قلبم تقريبا از زدن باز ايستاد. آن روز روز بازار بود. دكه هايي درست كرده بودند كه لباس هاي دوخته ارزان قيمت حراج مي كردند; اتومبيل هايي بود كه ماهي و سيبزميني سرخ كرده مي فروختند و غرفه هايي كه جواهرآلات و چيزهايي از اين قبيل عرضه مي كردند. منتها اين ها نبودند كه من را به توقف واداشتند. چيزي كه من را به توقف واداشت مردي بود كه روي صندوقي ايستاده بود و پشت سرهم چيزهايي را، بشقابها و توپ هاي رنگ وارنگي را بالا مي انداخت و مي گرفت. مردي بود بلندبالا كه دست هاي درازي دورتر داشت از آن بود كه صحبت هايش به گوش برسد، اما براي اين كه بتوانم خوب نگاهش كنم به جمعي كه دوره اش كرده بودند و مي خنديدند نزديك شدم. گفتم شايد او مي دانستم باشد كه امكان ندارد او باشد، اما هميشه اين طور بود. مثل اين بود كه هميشه با اميدواري دنبالش مي گشتم و اكنون هم همچنان كه به سوي شعبده باز پيش مي رفتم چنان بود كه گويي سال ها عمر پس مي رفت و موهاي سرم ديگر خاكستري نيست و بلكه خرمايي و وحشي است و احتياج به كوتاه كردن دارد. دوركردن سال هاي عمر گاهي از اوقات آسان است زيرا نخستين بار كه او را ديدم بچه بودم. به خاطر دارم كه اندكي پيش از آن در مراسم عشاء رباني شركت كرده بوديم و چيزهايي را كه از اقوام و زن هاي احساساتي گرفته بوديم ته كشيده بود. گمان مي كنم تابستان هم بود زيرا كفش ها و جورابها را درآورده و به كناري انداخته بوديم. هنوز هم گرمي كف خيابان را در زير پاهاي برهنه ام احساس مي كنم. اين خيابان ها در فقيرترين ناحيه شهر قرار داشتند; رديف طويلي از خانه هايي كه به هم چسبيده بودند و درهاشان به پياده روهايي باز مي شد كه چراغي از تيري چوبي آويزان بود و دوروبرش همه چيز بود روشنايي شان را تامين مي كرد. جوجو بود و وينسنت و دانين و من توني. عجيب است كه چطور انسان گفت و گويي را در زمان خاصي به خاطر مي آورد. در اين باره بحث مي كرديم كه بچه ها چطور به دنيا؟ مي آيند و اين بحث را با قيافه جدي دنبال مي كرديم كه نشان بدهيم كه خيلي چيزها مي فهميم. دانين كه به نظر مي رسيد، از بقيه ما بيشتر مي داند، قيافه بزرگوارانه اي به خود گرفت و روي كف پياده رو نشست; از گوشه چشمش ما را فاضلانه نگاه مي كرد و لاينقطع آهنگ هايي را زيرلب زمزمه مي كرد و به كمك دوقلوه سنگ مي نواخت و هرچند وقت يك بار مي گفت: آه، طفلك ها، بي شعورها! تا اين كه حوصله مان از دستش سررفت و مي خواستيم به سرش هجوم ببريم، ولي نظرمان به شخصي، كه دم تيرچراغ بود جلب شد. مدتي بود آن جا بود منتها ما توجهي بهش نكرده بوديم، از بزرگ ها خوشمان نمي آمد، و اگر خواننده كوچه گردي گير مي آورديم، گذشته از اين كه تقليدش را درمي آورديم و دستش مي انداختيم اگر صدايش هم خوب نبود ساقه كلم به سرورويش مي زديم و خلاصه اجازه نمي داديم در كارمان فضولي كند. اما اين بابا كارهاي عجيب و غريبي مي كرد. شش قلوه سنگ هر يك به درشتي يك مشت دستش بود و آن ها را يكي پس از ديگري به هوا مي انداخت. با آن ها شعبده بازي مي كرد. گاهي از اوقات يك پايش را بلند مي كرد و همان طور كه پايش بالا بود با آن ها بازي مي كرد. چيز بامزه اي بود. بعد نارنج چاق و چله و سيبي به سنگ ها اضافه كرد. و بعدش يك سيب ديگر و بعدش يك نارنج ديگر تا اين كه دو قلوه سنگ و دو نارنج و دو سيب هميشه در هوا بود و همان طور كه بالا و پايين مي رفتند يك دايره رسم مي كردند. وينسنت گفت: بابارو نگاه كن. جوجو گفت: اون نارنجارو. دانين گفت: آدم بدي هم نيس. من گفتم: سيبها رو. دانين همچنان كه از روي زمين بلند مي شد گفت: بريم يه نگاهي بهش بكنيم. پيشش رفتيم. مردي بود بلندبالا و پوست استخواني كه لباس فقيرانه اي به تن داشت، پاهايش را از لاي چاك پوتين هايش مي توانستي ببيني، موهايش تيره و درهم بود، و اصلاح هم نكرده بود، اما چشمانش بسيار آبي و دندان هايش بسيار سفيد بود. اين جور چيزها را در ولگردها و گداها به طور كلي كمتر مي تواني ببيني. وقتي هم كه نزديكشان مي شوي ناگزيري كه از جهت وزش باد به طرفشان بروي، براي اين كه بوي لباس نشسته و چرك و عرق مي دهند; اما عجب اين كه اين يكي بوي لباس تميز مي داد و بنابراين مي توانستي به او نزديك تر بشوي. دورش حلقه زديم، اما او آرام بر جاي ماند. پلك چشمانش را برچيد و ناگهان ميوه ها را يكي پس از ديگري به طرف ما انداخت و ما هم آن ها را تندي در هوا قاپيديم. به تير چراغ تكيه داد و ما را نگاه كرد. با انگشت به ما اشاره كرد. به جوجو گفت: جني به وينسنت گفت سفيدروئه به دانيل گفت: دماغ پهنه و به من گفت: لاغرو ما آن طور داشتيم مي خورديم كه اهميت نداديم. اما اسم هاي بامسمايي روي ما گذاشته بود. من فكر كردم كه آدم غيرعادي اي است و بنابراين همان طور كه گاز مي زديم پرسيديم: شما كي هستين، چه كاره؟ اين گفت من شعبده بازم. با سحر چيزهايي رو كه بخواهم حاضر مي كنم. نگاه كن! - با دست هايش حركاتي كرد و تقريبا به همان زودي كه انتظار داشتي يك پني از دماغ جوجو، يك پني از كله وينسنت و يك پني از لنگ شلوار دانين درآورد و پاي برهنه من را هم كه از روي خاك بلند كرد يك پني زيرش بود! خنديديم. مرد خوبي بود. در اين خصوص كم و كسري نداشت. با پني ها تردستي كرد و پرسيد: اين پني ها رو ؟ مي خواهين همديگر را نگاه كرديم: آن وقت ها پني به اين آساني ها نمي آمد. دانين پرسيد: مي خواهي يه سگو تو رودخونه خفه ؟ كني شعبده باز خنديد و گفت: من اطلاعات مي خواهم. مي خواهم خونه هايي رو كه تو خيابون مي شه بهشون نزديك شد بدونم. معامله اي است.؟ ها روي اين مسئله فكر كرديم. زياد هم فكر نكرديم. دست هايمان را جلو آورديم و او هم پني هاي گرم را تو دستمان گذاشت. و بعد دورش نشستيم و خانه هايي را كه مي شد بهشان نزديك شد نشانش داديم. خانه هاي خودمان را هم گفتيم كه خوب، اين خودش يك نوع خيانت بود. خانه يكي دو تا از آن آدم هاي ناقلاي ناحق را هم قاطي كرديم. چون مي خواستيم بالاخره تفريحي هم كرده باشيم. گفت: ماشاالله براي خودتون مردي هستين. هر وقت براي كار به اين كوچه ها بيايم پيش از اين كه دور بيفتم شما رو مي بينم. دست تو بغلش كرد و بغچه كوچك چهارگوشي ظاهر شد كه كشيدش و كشيدش تا اين كه باز شد و به شكل يك نوع سيني كرباسي محتوي درآمد قيطان و نوار و منجوق و خردريزه هاي بي مصرف بود. اي، دست آويزي براي گدايي. ميداني، آدم زرنگي بود كه پيشاپيش، دم ما را ديد. براي اين كه فكر مي كنم مي دانست كه وقتي كه دور بيفتد مي توانيم زندگي را بهش تلخ كنيم. چشمكي به ما زد و راه افتاد. كنج خيابان نشستيم و تماشا كرديم. ساحر بود. قيافه تلخ و در هم رفته زني را كه داشت كار مي كرد مي ديدي; بعد همين كه شروع به صحبت مي كرد مي ديدي كه آن اخم وتخم باز شد، قيافه، از گرفتگي درآمد تا اين كه بالاخره مي رفت و كيف پولش را از آشپزخانه مي آورد. خيلي به كارش وارد بود. خانه هايي را كه گفته بوديم رد كند، رد كرد. اما تمام مدتي را كه به خانه ناقلاي ناتو نزديك مي شد توي دلمان با مي خنديديم اشاره سر تشويقش كرديم. بنابراين در زد و مرد كوتوله سيه چرده اي بيرون آمد. خرده كالافروش را نگاه كرد. به حرف هايش گوش داد. بسيار مهربان و ملايم به نظر مي رسيد. بعد تو رفت و دوباره برگشت چماق سياه ناحقي دستش بود كه بدون معطلي حواله اش كرد. شعبده باز آدم چابكي بود اما مع الوصف پيش از آن كه از ميدان عمل چماق دور شده باشد، چند ضربه اي نوش جان كرد. با روي بدعنق ايستاد و شروع كرد به نعره زدن و فحش دادن و دادو بيداد كردن تا اين كه دوباره تو رفت و در را با صدا از پشت سر جدا بست خروس پخته، خنده اش مي گرفت. ترسي از شعبده باز نداشتيم. هرچه باشد ما چهارتا بوديم و او يكي. و اگر ما نمي خواستيم، اصلا توي اين كوچه ها نمي توانست آفتابي بشود. بنابراين لك ولك طرف كنجي كه پناه برده بود راه افتاديم. گفت: حرومزاده هاي تخم سگ! دانين گفت: اونو فراموش كرده بوديم. - نخير، خوب هم مي دونستين; خوب، اين كار؟ خوبيه گفتم: حالا گذشته ها گذشته، از، از سر. پرسيد: از قماش اون بابا؟ زيادن با قيافه معصومانه اي گفتم: نه، فقط دو تاي ديگه. آهي كشيد و چهار پني ديگر با سحر حاضر كرد. پرسيد: چند؟ تا از خبري كه گرفته بود خوشحال بود. پني ها را گرفتيم بعد دو خانه اي را كه نبايد بهشان نزديك شود نشانش بعد داديم رفتيم و پول ها را خرج كرديم. بعد از آن هم چندين بار او را ديديم. دنبالمان مي گشت و پيدايمان مي كرد و با ما مي نشست و وانمود مي كرد كه پني ها را از خودمان در مي آورد. بهش علاقه مند شديم. مثل بزرگ ها حرف هاي گنده گنده نمي زد. مثل اين كه يكي از خود ماست. و حالا كه به خانه هايمان راه پيدا كرده بود او هم به ما علاقه مندي نشان مي داد. مادرهايمان را مي شناخت. مال تو اون بلنده است، مال تو اون موبوره است، مال تو اون كوتاه قده است. از خانواده هايمان، برادرهايمان، خواهرهايمان و از اين كه چگونه پدرهايمان گاهي از اوقات كتكمان مي زنند برايش تعريف ها مي كرديم. و از اين قبيل چيزها. فراموش كردم بگويم كه در اين وقت يك نوع جنگي در جريان بود. بازداشت ها و تيراندازي ها، توي خانه ريختن ها و از اين قبيل چيزها. اما وقتي كه انسان بچه است اين جور چيزها، تاثير زيادي به جا نمي گذارند. همه آن چه كه به خاطر دارم، وحشتي است كه نصف شبي كه كاميون ها غرش كنان توي كوچه آمدند بر من چيره شد. آن وقت ما را از رختخوابهايمان بيرون كشيدند. و ناچار بوديم مادامي كه مردهاي گردن كلفت وحشتناكي كه تفنگ هاي سياه دستشان بود خانه را مي گشتند، در آشپزخانه سرپا بايستيم. آن چه كه يادم مي آيد همين است. تفنگ هاي سياه; بقيه اش به خواب درهم و برهم مي ماند كه گاهي از اوقات كمي بعد از اين كه انسان به رختخواب رفته مي بيند. در خصوص اين چيزها با شعبده باز صحبت مي كرديم و دانين با خوشحالي تعريف كرد كه چطور برادرش; آخرين باري كه آمدند خانه را گشتند، بالاي پشت بام بود و چطوري از پنجره بيرون رفت و از كناره هاي ناودان خودش را بالا كشيد. شعبده باز اين را تمجيد كرد و گفت كه: به به چقدر ماهرانه بوده; - اما متاسفانه دفعه بعد كه آمدند، برادر دانين را گرفتند; براي اين كه پشت بام را هم گشتند، و اين اولين باري بود كه مي ديدم دانين گريه مي كند. شعبده باز با ضربات ملايم دست، پشتش را نوازش كرد و گفت كه ناراحت نباشد و غصه نخورد كارها به زودي روبه راه خواهد شد، و با سحر از جيبش مقداري شيريني درآورد. روزهاي عجيب و غريبي بود. پدر جوجو تفنگي داشت كه در دودكش بخاري قايم كرده بود. آن را هم پيدا كردند و او را جلو چشم زنش مادر جوجو، به تبعيدگاه بردند. همان طور كه مي تواني حدس بزني اين جريان خيلي به جوجو گران آمد و خيلي ناراحت شد. اما مثل اين كه شعبده باز نسبت بهش خيلي مهربان بود و به نظر مي رسيد از اين جريان متاسف است، زيرا بين دو تا چشمش چين و چروك هايي به چشم مي خورد. بعد چيز غريبي اتفاق افتاد. برادرم جو، مرد گنده اي بود. مثل من لاغر و پوست استخواني نبود. درست و حسابي رشد كرده بود. كارش طوري بود كه بيشتر وقت ها خانه نمي آمد، فكر مي كنم چيزهايي مي فروخت و به خاطر دارم كه اين حادثه شروع پايان جريان بود. غروب ديروقت بود. آفتاب داشت غروب مي كرد و ما به زودي مي بايست خيابان را ترك مي كرديم. بدون جواز عبور و مرور در خيابان ها قدغن بود. چراغ خانه را هم مي بايست خاموش مي كردي; اگر نمي كردي احتمال داشت براي يادآوري تيري تو پنجره در كنند. شعبده باز گفت: از اين جا ديگه چيزي نمي ماسه. چيزي نمي كشه كه ديگه رشوه اي رو هم كه به شماها مي دم نمي تونم در بيارم. امروز فقط يازده پنس درآوردم و هفت پنس بيشتر توجيبم نرفته. چطور مي شه با اين پول زندگي ؟ كرد دلمان يك مرتبه ريخت پايين، گفتم: حالا يه كمي ديگه هم صبر كن. رشوه رو مي توني كمترش كني و نفري نيم پني بدي تا اين كه وضع بهتر بشه. حالا اگه بري دلمون برات تنگ مي شه، جاتو خالي مي كنيم. پرسيد: براي من يا براي؟ پني ها در اين باره تامل كرديم، مسئله، مسئله مهمي بود. گفتم: آه شمارو، دوستتون داريم. رفقا،؟ نيست رفقا در اين باره تامل كردند. دانين داشت يك تكه چوب مي جويد. آن را تف كرد و از جانب رفقا گفت: آره، به اين زوديا نرو. راست هم مي گفتند. نديده بودم به هيچ كس به اندازه شعبده باز علاقه پيدا كرده باشند، بلند شد. گفت: گاهي نزديك ترين و عزيزترين كس ها هم بايد از هم جدا بشن. گوش كن لاغرو، يه دقيقه باهات بيا كار دارم. - من را به كناري كشيد. دستش كه بر روي بازويم قرار داشت متشنج بود; دردم مي آورد. گفت: چيزي بهت مي گم. آن چه رو كه من بهت مي گم، مي كني و به كسي هم نمي گي كه كي گفت. اين، مسئله اسرارآميزي بود. گفتم: چتونه، چه ات؟ شده گفت: راستش، نمي دونم چمه. گوش كن. به برادرت جو بگو امشب خونه نباشه. همين. والسلام. دستش را براي ديگران تكان داد و رفت; در حالي كه پاچه هاي شلوار پاره پوره اش در اطراف ساق پا اين سو و آن سو مي رفت. پرسيدند: لاغرو، چي؟ مي خواس اين مطلب محرمانه چي چي ؟ بود گفتم: آه، هيچي، هيچي! بيايين پيش از حكومت نظامي چارنعلي دور خيابون بزنيم اين را گفتم و از جا كندم، خوب هم كندم، براي اين كه قبلا بهش فكر كرده بودم; اما خيالم راحت نبود. جو خانه نبود. فكر كردم، شايد هم نيايد. قرار و آرام نداشتم. مادرم هي غر مي زد و سرزنشم مي كرد: نمي توني آروم؟ بگيري چي تو جسمت رفته، براي چي آب گوشتتو؟ نخوردي خوراك را دوست داشتم، اما نمي دانستم چرا نمي توانم بخورم. وقتي كه جو خانه آمد در رختخواب بودم. صدايش را در طبقه پايين شنيدم. با پيراهن و زيرشلوار پايين دويدم و توي آشپزخانه نيمه تاريك داد زدم: جو! جو، برو بيرون، تو خونه نمون، تو خونه نمون! هنوز او را مي توانم ببينم كه با چشمان گشوده خيره نگاهم مي كرد. در حالي كه كتش را روي دوشش مي انداخت گفت: توني، برو بخواب. مادرم آن جا ايستاده بود; دستش را روي قلبش گذاشته بود; اما جو داشت از در عقب بيرون مي رفت. هنوز پايش را بيرون نگذاشته بود كه قنداق هاي تفنگ روي در خانه صدا كرد. روي تختخواب نشستم. پتو را سرم كشيدم. قلبم به شدت مي تپيد.. پيدايش نكردند. اما مي توانيد ببينيد كه ناراحتي چطور شروع شد. روزي وقتي كه از مدرسه به خانه مي آمدم جو به انتظارم ايستاده من بود را به كنج خلوتي كشيد. گفت: حالا، توني، كي بهت گفت به من بگي از خونه؟ برم هيچ وقت به فكرم نرسيد كه چيز ديگري سواي آن چه كه گفتم بگويم. گفتم: چيز، شعبده باز، مرد خوبي؟ نبود اگه او نبود گرفته بودنت. پرسيد: شعبده باز كيه،؟ توني برايش تعريف كردم. گفتم كه چه شعبده باز ماهري بود. چه آدم تردست معركه اي پرسيد بود: كي فكر مي كني؟ برگرده من هم دلم مي خواد ببينمش. اوه، چه خوب، جو ازش خوشت خواهد مرد اومد نازنينيه. اين شنبه نه، شنبه ديگه مياد. سپس پيغام هايي براي مادرم داد و از هم جدا شديم. شعبده باز برگشت. حقيقتش را به شما بگويم فكر كردم دل و دماغ ندارد. زياد دور و برش را نگاه مي كرد. راحت به نظر نمي رسيد اما فقط ما چهارنفر در خيابان بوديم كه حسبالمعمول جلو تيرچراغ نشسته بوديم. بنابراين پيش ما آمد و زانو زد و كار را با پني ها شروع كرد. اما لبخند به لبش نبود. فقط سه پني حاضر كرده بود كه متوجه پاي مردهايي در اطرافمان شديم. آن ها را نمي شناختم اما قيافه هاي خشني داشتند. انسان از قيافه شان ترس برش مي داشت. هيچ كدامشان جو نبود. تعجب مي كردم كه چطور شد جو نيامد او را ببيند. يكي از آن ها گفت: بلند شو! ديدم همان طور كه بلند شد رنگ از صورتش پريد، بعد لبخند زد. دست بلندش را ديدم كه در جيبهايش به جست وجو پرداخت، بعد همه پني ها را دوروبر ما انداخت; و دوروبر ما مثل قطرات درشت باران زمين افتادند. گفت: رفقا بايد برم. خداحافظ، فراموش نكنين پني ها را برام خرج كنين. رفتند. يكي اين طرف، يكي آن طرف، و يكي هم پشت سرش راه مي رفت. من هم راه افتادم. مثل اين كه پني ديگر برايمان اهميت مي خواستم نداشت پشت سرش دادبزنم هي، از طرف جو از شما تشكر مي كنم. در مورد جو شرافتمندانه رفتار كردي. اما داد نزدم. چيزي نگفتم براي اين كه از مردها مي ترسيدم. مثل آدم هاي معمولي لباس پوشيده بودند اما قيافه شان جدي و سخت بود و آن ها را نمي شناختم. بعد فكر كردم كه شايد رفقاي شعبده باز كمي باشند دنبالشان رفتم. قبل از اين كه از سر پيچ بپيچند شعبده باز دستش را براي من تكان داد. اين آن چيزي است كه خوب به خاطر دارم: دست هاي دراز و لاغر و دندان هاي سفيد. و بعد، از نظر ناپديد شد، احساس درد و تنهايي كردم. چند روز بعد; وقتي كه دانين گفت: شنيدين چطور؟ شد شعبده بازو اعدام كردن. روزنومه نوشته. هي، بچه ها، شنيدين چطور؟ شد شعبده بازو اعدام كردن. باور نمي كردم. جوجو، او را در خياباني آن طرف خيابان خودمان ديده بود كه مقوايي به گردنش انداخته بودند و چيزهايي روي مقوا نوشته شده بود نمي توانستم باور كنم. جوجو گفت: اما من خودم كله اش ديدم هم سوراخ شده بود. آره! آره! مادرم براي اين كه نگاهش كرده بودم، نيمه جونم كرد. آن تكه از روزنامه را به زحمت خوانديم; در مورد شخص به ظاهر ولگردي و راز مرگش بود; اما من مشكل مي توانستم باور كنم. هنوز هم نمي توانم باور كنم. مثل اين است كه هميشه دنبالش مي گردم. و بدين علت بود كه اكنون به طرف شعبده باز رفتم; گفتم شايد او باشد. زيرا هر كس كه بود و هر چه هم درباره اش بگويند، و اگر مرد و يا آن كسي كه اعدام شد او بود، از يك عمل خوب مرد. همين ناراحتم مي كند. برادرم، جو، را نجات داد. اگر من چيزي نمي گفتم، چه كسي از او خبر داشت. بنابراين، اين من بودم كه به نوعي مقصر بودم. شايد هم به اين علت است كه در پي اش هستم. اين بابا او نبود. موهاي سياه چرب و دندان هاي زشت زردرنگي داشت و لباس هايش بو مي داد. شعبده باز، لباسش اصلا بو نمي داد. بنابراين از اين يكي، دور شدم. فكر مي كنم اين كاري است كه هميشه و هر وقت كه شعبده بازي ببينم بكنم. به اميد اين كه او است، به او نزديك خواهم شد، گرچه در ته دلم مي دانم كه هرگز نمي تواند او باشد.