Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810122-54709S1

Date of Document: 2002-04-11

ريتم زندگي ما اغلب كسالت بار است گفت وگو با سيروس كارگردان الوند فيلم مزاحم چطور * شد كه زندگي شخصي يك بازيگر سينما دست مايه قصه فيلمتان؟ شد - تصور مي كنم هر فيلمسازي تمايل دارد كه قصه اي از پشت صحنه سينما را فيلم كند، پشت صحنه سينما يك جريان مخفي است كه بيشتر مخاطبين آن را فقط حدس مي زنند; كمابيش پشت صحنه هايي كه مي بينند حدسهايي مي زنند كه چگونه يك گروه دور هم جمع مي شوند و يك فيلم مي سازند، كمتر كسي از تماشاگران با دغدغه ها و نگرانيها، رنج ها و دلمشغوليهاي آدمهاي پشت صحنه سينما آشنايي دارد; بنابر همين وسوسه قديمي دوست داشتم فيلمي در مورد پشت صحنه سينما بسازم كه بازهم مزاحم آن فيلم نيست و به طور كامل به اين قضيه نمي پردازد; برادرم خشايار طرح الوند اوليه اي را با من مطرح كرد و فكر كردم مي شود با اين طرح پشت صحنه سينما را از طريق بررسي احوالات يك بازيگر شاخص سينما تا حدودي به تصويركشيد; طرح را پسنديدم و فكر كردم كه از طريق اين قصه به مساله ديگري يعني هجوم جوانان به طرف سينما، كه درچند ساله اخير اتفاق افتاده، مي شود پرداخت; مي دانيد كه از حدود سال 75 يك نوع جوان گرايي در سينما رواج يافت و سينماي ايران يكباره به لحاظ موضوع و شخصيت هاي محوري جوان شد و همين باعث شد كه جوانهاي زيادي به طرف سينما كشيده شوند; بعضي از اين جوانان استعداد و ظرفيت حضور در اين سينما را داشتند، اما بعضي از آنها كه خيلي سطحي به سينما نگاه مي كردند جواني شان را تباه كردند و سالهاي عمرشان را به وسوسه هنرپيشه شدن هدر دادند، اين هم مساله اي بود كه در قصه اصلي وجود داشت و به هر حال من هم برجسته اش كردم. * شما اين موضوع را در يك بستر عاشقانه مطرح كرده ايد; بهتر است نمودهاي اين پيوند را كه در آن عشق متعارف و عشق به سينما را به صورت قرينه هايي در كنار هم در آورده ايد باز كنيد و از شگرد ساختاري ودراماتيك آن ؟ بگوييد - به نظر من شخصيت كه غزال ميترا حجار نقش آن را بازي مي كند يك وجه استعاري وتمثيلي دارد كه جانشين سينما مي شود، دو شخصيت اصلي نيما دادگر (خسروشكيبايي ) و نويد (امين حيايي )هم به خاطر سينما با هم دعوا دارند وهمسر اين دختر; نويد تصور مي كند كه عاشق اوست و را غزال حق طبيعي خود مي داند، در عين حال عاشق سينما هم هست و فكر مي كند كه حق دارد در سينما به عنوان بازيگر مطرح شود; شما در آخر فيلم مي بينيد كه نويد و نيما با هم درگيرمي شوند ودرگيري آنها هم سر سينماست و هم سر عشق دختر، دختري كه از طرفي مورد علاقه يكي از آنها بوده و حالا همسر ديگري است; نويد تصور مي كند كه اين عشق را از او دزديده اند و حقش را خورده اند و تصوري راكه در مورد غزال دارد درمورد سينما هم دارد; و مي بينيم كه نويد باز يك عاشق دلباخته و اصيل نيست، به رغم اينكه اظهار عشق مي كند اما به محض اينكه غزال اسلحه را پايين مي آورد به طرف غزال حمله مي كند و سعي مي كند اسلحه را از او بگيرد، او هنوز عاشق نيست بلكه دچار توهم عشق است. * فلاش بك به ماجراي زن نيما قبلي دادگر چه كاركردي در پيش برد اين درام داشت كه قسمتي از فيلم را به آن اختصاص ؟ داده ايد - دليل اينكه نويد به طرف نيما مي رود و شروع مي كند به ايجاد مزاحمت هاي تلفني آن است كه يك آتو از نيما پيدا مي كند، يعني اين گونه استنباط مي كند كه نيما در گذشته همسرش را كشته است، چون زنش مرگ مشكوكي داشته و او هم متهم بوده است و نويد احتمال مي دهد كه نيما با پارتي بازي و سوءاستفاده از موقعيت اجتماعي اش در پرونده دخالت كرده و خودش را نجات داده است و علت اينكه اين آدم نيما طرف مي رود اطلاع از اين قضيه است و اگر اين ماجرا نويد نمي بود اين حركت را نمي كرد زيرا يكي دوسال است كه غزال همسر نيما شده و تا به حال هم هيچ كاري در ارتباط با آنها از طرف نويد سرنزده است; يكي از مشكلاتي كه فيلمهاي ما دارند اين است كه قصه مي توانسته خيلي زودتر شروع شود يا چرا الان اين قصه شروع؟ مي شود چرا ديروز اين اتفاق؟ نمي افتد در صورتي كه در فيلم مزاحم اين اتفاق اين گونه نيست، چرا زودتر شروع نمي؟ شود چون نويد زودتر از اين پرونده اطلاع پيدا نكرده است و توضيح هم مي دهد و مي گويد: تو سربازي در بايگاني نيروي انتظامي به پرونده اي برخورده و..; من ماجراي كشف پرونده را در بايگاني نيروي انتظامي با ديالوگ برگزار كردم، آن را نشان ندادم ولي خيلي ها اين نكته را نفهميدند و خيلي ها هم متوجه شدند; كما اينكه اگر مواردي زيربنايي را باديالوگ برگزار مي كردم خيلي ها ايراد مي گرفتند كه اين اضافه است در صورتي كه اصلا اضافه نيست. فيلمي * كه در فيلم با عشق عنوان خاكستري مطرح است از نظر شماچگونه تعبيري؟ دارد - موضوع خاكستر اين هم عشق عشق نويد و غزال است كه در آن واقعاخاكستري است كه پوشيده است و ديده نمي شود ولي آتش و حرارت آن در زير اين خاكستر موجود است و وقتي كه اين خاكستر كنار مي رود مي بينيم كه دليل تمام اين درگيريها اين عشق است; به نظر من وقتي عشق بين دو دلداده تمام هم شود خاكستري از آن باقي مي ماند. به هر حال عنوان خاكستر عشق در اين فيلم به نحوي زندگي اين آدمها را دارد بازگو مي كند، در واقع نيما دادگر دارد فيلمي را بازي مي كند كه به شكلي شبيه زندگي خودش در داستان ماست. وقتي فيلم شروع مي شود او روي تيتراژ به مخاطبي مي گويد كه: من همسرم را طلاق نمي دم و اگر تقاضاي طلاق كرده بايد خودش بيايد و توي چشم هاي من زل بزند و بگه كه من طلاق مي خوام و در اينجا مخاطبش او را به قانون و وكيل تهديد مي كند و نيما در جوابش مي گويد: من را از وكيل نترسان در فيلم ما هم نيما خود در چنين موقعيتي قرار مي گيرد و همان ديالوگها را تكرار مي كند، يعني دقيقا سينما به زندگي خصوصي اين آدم مي رسد و زندگي خصوصي اش شبيه فيلمي كه دارد در آن بازي مي كند مي شود و در عين حال اشاره مي شود به فيلم هامون كه خسروشكيبايي در آن بازي كرده اينها است همه حساب شده در فيلم آمده است، اما در جشنواره با برخوردهايي كه منتقدين در سينماي مطبوعات داشته اند فكر مي كنم فيلم من درست و حسابي ديده نشده است، من هنگام نمايش فيلم ام در سينماي مطبوعات نبودم اما به نظر مي آيد با مزاحم فيلم سطحي برخورد شده و متاسفم دوستاني كه مي نويسند و كارشان بررسي و تحليل فيلم است خيلي چيزها را نديدند و شك دارم كه فيلم به درستي در سينماي مطبوعات به نمايش درآمده باشد. شايد * اين برخوردها ناشي از عدم حضور شما در جلسه نقد و بررسي فيلم؟ باشد - خب، من فضا را مناسب نديدم البته من را تهديد كردند، شخصي كه به من تلفن كرد، گفت: بهتره بيايي وگرنه راجع به فيلمتان بد مي نويسند. خبرنگار يكي از روزنامه ها براي من سوالاتي فرستاد كه خيلي توهين آميز بودند و من از جواب دادن به آن سوالات خودداري كردم. من اگر به سينماي مطبوعات نيامدم به اين خاطر بود كه جو آنجا را سالم نديدم من نمي توانم قبول كنم كه منتقدين 10 دقيقه از فيلم ها را ببينند و بعد بروند تو كافه ترياي سينما بنشينند و قهوه و چايي بخورند و بعد بيايند راجع به فيلم ها نقد بنويسند، من شاهد دارم بسياري از فيلم ها را كه منتقدين درباره آنها مي نويسند 10 دقيقه بيشتر از آن را نديده اند و بعد مي نويسند كه ما 10 دقيقه از فيلم را بيشتر نديديم و همين قدر هم كافي بود، من نمي دانم اين چه خودخواهي و غروري است كه با 10 دقيقه تكليف يك فيلم را روشن مي كنند. * اما اين قضيه كه شامل همه منتقدين؟ نمي شود - اصلا شامل همه منتقدين نمي شود، من منتقديني كه كارشان جدي است و براي سينما احترام قائلند و هدفشان ساخت سينماي بهتري است، دست آنها را مي بوسم، نقدشان را هم مي خوانم اما اين نيت در تعداد محدود و معدودي از آنها هست، اكثريت آنها خودنمايي مي كنند. به * نظر مي رسد كه شما با نشان دادن چند صحنه از فيلم يكبار براي هميشه و فلاش بك به روزهاي ساخت آن در قصه فيلم مزاحم سعي كرده ايد هم به تداعي سينماي خود در ذهن تماشاگر بپردازيد و هم به يك نوستالژي روي آورده ايد كه مي تواند منعكس كننده شمه اي از زندگي يك سينماگر ؟ باشد - چند تا دليل دارد، يكي اين است كه ما خسروشكيبايي را به عنوان يك بازيگر مي بينيم و شخصيت داستان نيما وجوه اشتراك زيادي با خود خسروشكيبايي دارد، حتي ما جاهايي پوسترهايي از فيلمهاي شكيبايي را نشان مي دهيم، حتي يك جا پستچي از او امضا مي گيرد و تشكر مي كند و مي گويد: ممنونم آقاي مراد بيگ خب، مرادبيگ شخصيتي است كه خسروشكيبايي آن را بازي كرده است، همان طور كه از فيلمهايي كه خسرو بازي كرده مثل: كيميا، خواهران غريب، هامون و بانو صحنه هايي مي آوريم و يكي از فيلمهايي كه او در آن بازي كرده فيلم يكبار براي هميشه است، كارگردان فيلم هم كارگردان يكبار براي هميشه است، خب چه اشكالي دارد كه به عنوان يك فيلمساز به يكي از فيلمهاي مراجعه شكيبايي بكنم كه خودم با شكيبايي ساخته ام. اما من شنيدم كه گفته اند اين آدم يعني من خيلي خود شيفته است، خواسته خودش را نشان بدهد، در واقع اين مسائل خيلي روشن است و ما داشتيم، كارگردانهايي كه در سراسر فيلم شان بازي كرده اند، من اصلا ادعاي بازيگري ندارم و نه به دليل اينكه بخواهم بازيگر بشوم اين كار را كرده ام، من فقط بنا به دلايلي كه يكي اش اين بوده خواستم به فيلم يكبار براي هميشه مراجعه بكنم، دوم اينكه يك شخصيت زن در داستان مزاحم قرار است كه تست بازيگري بدهد، آن هم براي يك نقش مهم و به نظر من نقش زهرا در يكبار براي هميشه خيلي مهم و برجسته بود و از اين رو آن شخصيت زن را براي اينكه بگويم كه غزال دارد امتحان سختي براي بازي در يك نقش برجسته و محوري مي دهد انتخاب كردم; اين هم يك دليل ديگر بود و از طرفي ديگر پيشنهاد خسرو شكيبايي بود كه باعث شد من اين نقش را بازي بكنم و بقيه گروه هم از اين پيشنهاد استقبال كردند والا من بازيگر براي ايفاي اين نقش انتخاب كرده بودم، من محمود استاد محمد را كه هم بازيگر است و هم كارگردان تئاتر براي اين نقش انتخاب كرده بودم، وقتي هم كه قرار شد من خودم بازي بكنم تصميم گرفتم كه فيلم يكبار براي هميشه را بگذارم، چون در فيلم هاي خودم اين فيلم را خيلي دوست دارم و به همين سادگي و خيلي طبيعي و راحت صحنه اي از اين فيلم را گذاشتم، منتهي قضيه فقط اين نيست بلكه چون روزنامه جام جم در دست يكي از شخصيت ها در فيلم ديده شده است متهم شده ام كه به خاطر پخش تيزر فيلم از تلويزيون آن روزنامه را دست بازيگرم داده ام در صورتي كه در صحنه هاي مختلف از نشريات مختلفي چون گزارش فيلم، فيلم، دنياي تصوير، روزنامه حيات نو، هفته نامه سينما و غيره هم استفاده كرده ام، خب يكي از روزنامه ها هم جام جم است، خب چه ايرادي دارد يكبار هم از آن استفاده بكنيم، چرا بايد با ديد شك و ترديد به همه مسائل نگاه كرد و چرا بايد براي هر چيزي پرونده سازي كرد و اين نگاه مسمومي است كه يك عده از منتقدين دارند، يعني مي گردند تا پشت هر چيزي يك چيز ديگر ببينند و از طبيعت و سادگي و واقعيت هر چيزي دور مي شوند، اتفاقا اول روزنامه حيات نو دست بازيگر دادم و پلاني هم گرفتيم اما بار دوم دستيارم اشاره كرد كه روزنامه حيات نو جايي ديگر ديده شده و ممكن است ايجاد سوءتفاهم بكند و بهتر است كه روزنامه را عوض كنيم و ما سر صحنه گفتيم كه يك روزنامه بياوريد و گفتيم كه يك جام جم بياورند; به همين سادگي. چطور * شد كه اين شكل روايتي تو در تو را براي پرداخت به ايده مدنظرتان انتخاب؟ كرديد - شكل روايت اين داستان به همين صورت مي طلبيد و به جوري ديگر نمي شد كه زندگي گذشته نيما دادگر را نشان بدهيم و حالا در زندگي فعلي اش بياييم، ديگر هيچ رازي پنهان نمي ماند و به محض اينكه مزاحم حركت مي كرد ما مي فهميديم كه اين مزاحم كيست، مثلا اگر داستاني شروع مي كرديم كه دو نفر آمده اند تست بازيگري بدهند، يكي قبول شده و ديگري رد شده، يك سال گذشته و يك نفر هم دارد مزاحم مي شود، در اين صورت تماشاگر راحت مي فهميد كه اين آدم مزاحم همان جواني است كه پشت در مانده است يا فرض كنيد از زندگي نيما دادگر با همسر قبلي اش ماهرخ شروع مي كرديم، آن هم به آن صورت قصه ما نبود و در اينجا موضوع متوجه شخصيت خود نيما است، يعني يك نقطه سياه يا لكه اي در زندگي نيما مي باشد كه وقتي لازم مي شود بايد به آن گذشته پرداخت و آن را باز كرد، بنابراين نبايد قصه را با گذشته شروع مي كرديم و من اين شكل تعريف را هم در فيلم يكبار براي هميشه داشتم، يعني فلاش بكهايي تو در تو داشتم و مرتب به گذشته مي رفتيم و برمي گشتيم، تازه يكبار براي هميشه دو شخصيت داشت و قضيه خيلي آسان تر بود، اما اينجا شخصيت هاي متعددي وجود دارند و فلاش بكها هم از نيمه دوم داستان شروع مي شوند و بالطبع يك مقدار تماشاگر با آن سخت تر ارتباط برقرار مي كند، اگر ما فلاش بك ها را از ابتدا شروع مي كرديم شايد تماشاگر راحت تر مي پذيرفت كه اين داستان، داستاني است كه مرتب به گذشته رجوع مي كند، ولي چون ما در نيمه دوم به گذشته رجعت مي كنيم قبول دارم كه مقداري هضم اش براي تماشاگر سخت شده و مقداري احساس خستگي مي كند و به نظر مي آيد كه ريتم كند شده و چيزهايي ديده مي شود كه لزومي ندارد و اينها را مي شود با جمله اي گفت; اما اگر يك مقدار با دقت نگاه بكنيم و دچار يك پيش داوري نشويم و راحت تر با فيلم ارتباط برقرار كنيم، فكر كنم اين روايت تا حدودي مي تواند ايجاد ارتباط بكند، ضمن اينكه قبول دارم در نيمه دوم جاهاي كندي در فيلم ايجاد شده و يك وقفه اي هست و به همين دليل من بعد از جشنواره حدود 12 دقيقه از فيلم را هم كوتاه كردم، يعني تدوين و ميكس و اپتيك دوباره اي كرديم و تقريبا با يك بازنگري 30 درصدي در فيلم تغييراتي داده ايم. * در اين بازنگري چرا به نماها شتاب بيشتري نبخشيديد تا علاوه بر پرداخت به گذشته از طريق فلاش بك، ريتم فيلم هم كند و كسالت آور؟ نباشد - ما بايد متوجه اين نكته باشيم كه ريتم از خود زندگي مي آيد، مگر زندگي ما اينقدر شتاب دارد كه شما در فيلمي مثل قارچ سمي اينقدر دادو بيداد مي بينيد. البته من كاري به بد و خوب فيلم ندارم، ملاقلي پور فيلمساز برجسته اي است و اتفاقا چند تا از كارهايش را بخصوص فيلم نجات يافتگان را خيلي دوست دارم اما مدام در اين فيلم داد مي زنند، مي شكنند، در حالي كه اصلا چنين چيزي در زندگي واقعي نداريم، بنابراين من نمي پذيرم كه ريتم ( مزاحم ) كند است، اين ريتمي است كه در زندگي اين فيلم هست; بعضي وقتها مي بينيم كه در فيلمي از ماشين پياده مي شوند، در ماشين را مي بندند و مي روند، در صورتي كه همه از ماشين پياده در مي شوند، را قفل مي كنند و تمام درها را چك مي كنند و بعد مي روند، اما ما وقتي اين را مي گذاريم، همه مي گويند ريتم فيلم كند شد، خب اين ريتم در خيلي جاها ريتم خود زندگي است. به نظر من فيلم هاي ما براي ايجاد ريتم تند مي خواهند شبيه فيلمهاي غربي بشوند، در صورتي كه ريتم زندگي ما همين است كه داريم و اگر در فيلم هم منتقل بكنيم ممكن است خيلي جاها هم كسالت بار باشد و هيچ اشكالي هم ندارد چون زندگي ما هم خيلي جاها كسالت بار است; به هر حال ريتم بايد باورپذير باشد و با واقعيت همخواني داشته باشد و من به خاطر اينكه ريتم فيلم تند شود نمي توانم واقعيت را فراموش بكنم; پس من نمي توانم يك ريتم قلابي ايجاد كنم مگر اينكه آدمهاي قصه ام آدمهاي خاصي باشند مثل فيلم دست هاي آلوده كه چند تا جوان از يك ماجراي دزدي دارند فرار مي كنند و مي خواهند سريع پولها را تقسيم بكنند، پس ريتم اين فيلم از ته اين حادثه بيرون مي آيد و تند مي شود. قرار نيست كه ريتم زندگي نيما دادگر فيلم مزاحم همان ريتم زندگي سيامك فيلم دست هاي آلوده يا فريدون بهنام فيلم چهره باشد. در * پايان صحبت خاصي؟ داريد - من اصلا ادعا ندارم كه فيلم خوبي ساخته ام ولي ادعا دارم كه فيلم سالمي ساخته ام و به موضوعي اشاره كرده ام كه تا حالا در سينماي ما كسي به آن نپرداخته است. گفت وگو از: مختار شكري پور