Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810119-54673S2

Date of Document: 2002-04-08

فلسفه حقوق بشر و دين به اعتقاد ما مي توان ((جهانگرايي ) ) يعني كليت و شموليت حقوق بشر را در اسلام مشاهده اين كرد امر با استناد به اركان خود نظريه يا همانند آن انجام مي گيرد كه فيلسوفان دوران نوين، حقوق بشر را براساس آن بنا كرده اند. اين حقوق، همان گونه كه گفتيم، به دو عرصه آزادي و برابري باز مي گردد. بي گمان، شيوه اي كه در پي گرفتيم و نتايجي كه به آن رسيديم، اعتراض ها و پرسش هايي را برخواهد انگيخت. برخي از آنها با اين دعوي در درستي اين گونه مقايسه ها و تطبيق ها شك خواهند كرد كه چارچوب نظري حقوق بشر در انديشه نوين اروپايي چهارچوبي ( ( لائيك ) ) است; در حالي كه حقوق بشر در اسلام در چهارچوب ديني قرار مي گيرد. اما پاره اي ديگر با پيش كشيدن ويژگي احكام فقهي اسلامي مشخص نظير حكم مرتد (يعني قتل ) كه آزادي عقيده و تدين را نقض مي كند يا احكام ارث و شهادت و ازدواج و طلاق كه براي مرد حقوق يا ارزشي بيش از زن قايل است، ((جهاني بودن حق آزادي و حق برابري در اسلام را زير سوال مي برند. )) اين دو اعتراض به ظاهر موجه به نظر اما مي آيند اين وجاهت عقلي و منظورم عقلانيت چيزها هميشه مساله اي نسبي است. براي چيزها، معقوليت واحد و ثابتي وجود ندارد بلكه مي توان همواره، معقوليت هاي مختلفي را ساخت. علت اختلاف مذاهب در فلسفه، دين، سياست و تباين نظريه ها در علم پيرامون موضوع واحد از همين موضوع نشات هر مي گيرد مذهب و هر نظريه اي با نوع معقوليتي كه براي تفسير چيزها پديد مي آورد با مذاهب و نظريه هاي ديگر متفاوت مي شود. انقلاب علمي معاصر از پايان سده گذشته براساس اعتراف به تعدد معقوليت ها شكل در گرفت اين دوران، هندسه هاي ديگري پا گرفت كه هر يك داراي معقوليتي همانند هندسه اقليدسي بود كه تا نيمه سده گذشته، تنها هندسه ممكن و مناسب به شمار مي رفت. نيز در آغاز اين سده، نظريه هاي فيزيكي ايجاد شد كه معقوليت هاي ديگري را درباره موضوع زمان و مكان و پيوند آنها با يكديگر مطرح مي كرد. نظريه نسبيت، معقوليت جديد را عليه آن چه كه پيشتر درباره زمان و مكان رايج بود، ايجاد كرد. از سوي ديگر معقوليت ( (ماهيت ذره اي )) نور با معقوليت ( (ماهيت موجي )) همين پديده در تعارض باقي ماند. سپس به جاي آن يا در كنار آن، معقوليت جديدي ايجاد شد كه تلقي ذره اي و تلقي موجي را در چهارچوب يك معقوليت با هم تلفيق مي كرد. لذا وجاهت اعتراض به يك ديدگاه ضرورتا به معناي بدي اين ديدگاه و مخالفت واقعي با آن نيست بلكه به معناي وجود بيش از يك امكان براي ايجاد معقوليت در موضوع مورد اختلاف اين است نقض ( ( حقيقت ) ) نيست و انسان يكباره به آن چه كه ((حقيقت نهايي ) ) را مي سازد نمي رسد يا نمي تواند برسد. انسان با انباشت امور درستي كه به دست مي آورد و با كشف امور نادرست ((حقيقت )) را ايجاد مي كند و اگر در علوم، اين تجربه است كه امور درست را به وجود مي آورد، در حقوق و قانونگذاري اين امور درست است كه بيشترين مقدار از مصلحت عمومي و بيشترين مقدار از مقوله ( (خير )) فرد و گروه را محقق مي سازد. از اين ديدگاه و براين اساس، اين گفته كه ((حقوق بشر ) ) در انديشه نوين اروپايي از ( (لائيسم )) سرچشمه مي گيرد، در حالي كه حقوق بشر در اسلام از دين سرچشمه مي گيرد، گفته اي است كه نياز به غور و بررسي دارد. نخستين چيزي كه بايد در اينجا بررسي شود، خود اصطلاح ( (لائيسم ) ) است. فيلسوفان اروپا كه مشعل ((روشنگري ) ) را به دوش گرفتند و در جهت نهادينه كردن ((حقوق بشر )) در انديشه نوين كوشش كردند، در برابر دين، به عنوان دين نايستادند، بلكه عليه كاركرد ديني كليسا موضع گرفتند ((ديدرو ) ) يكي از برجسته ترين رهبران جنبش ( ( روشنگري ) ) مي گويد: ( (اگر انسان به وجود خدا و حقيقت خير و شر اخلاقي و جاوداني روح و پاداش و كيفر در جهان ديگر اعتراف كند، چه ضرورتي براي حفظ انديشه هاي سنتي (كليسا ) وجود? دارد فرض كنيم كه اين شخص همه اسرار كليسا در زمينه قرباني مقدس و تثليث اتحاد اقنوم ها و قضا و قدر و همه امور ديگر را ياد گرفته باشد، آيا اين اعتقادات كمكي به او خواهد كرد تا شهروند خوبي? باشد )) درست است كه آنان نظريه هاي خود را بر مبناي تطابق امور عقلي با امور طبيعي بنا كردند، اما در گفتمان روشنگرانه آنان ( (طبيعي )) جايگزين، ( (الهي )) نيست بلكه اين دو را با هم يكي كردند، اما آن چه كه ((دين طبيعي )) يا ( (ديانت عقل )) ناميده مي شود و اين هر دو صفتي براي انديشه هاي فيلسوفان دوره روشنگري بود به هيچ وجه به معناي جايگزين كردن ( (طبيعي ) ) به جاي ( (الهي ) ) و ((عقل )) به جاي ((دين ) ) نبود بلكه برعكس، دين طبيعي از نظر آنان همان دين الهي بود كه انسان بدون وساطت كليسا و تنها با اتكا برخرد خود به آن دست اين يافت ((دين طبيعي ) ) از نظر آنان بر سه اصل قرار دارد كه دين آسماني نيز بر همان اساس است، اين اصول عبارتند از: ((خداوندي با قدرت تام وجود دارد كه از انسان مي خواهد زندگي فاضلانه اي داشته باشد و از اراده الهي اش پيروي نمايد. نيز زندگي ديگري وجود دارد كه در آن نيكان پاداش مي بينند و تباهكاران، اگر كيفر انسان ملكه ذهن خود را در نتيجه گيري از مقدمات عرضه شده به كارگيرد، مي تواند فوايد زندگي فاضلانه را لمس كند و زندگي اش را براساس عقل سامان دهد تا به پاداش آخرت برسد. به اين ترتيب، جان لاك را كه بنيادگذار حقوق بشر براساس انديشه ((وضع طبيعي ) ) است به عنوان مثال مي بينيم كه مي كوشد ((معقوليت مسيحيت ) ) را اثبات كند. اين امر به معناي بي نيازي از كليسا و مناسك آن است. وي در ( (عهد جديد )) يا انجيل به بررسي پرداخت و در آن فقط دو شرط براي رهايي پيدا كرد: اعتقاد به اين كه عيسي رهايي دهنده است و باور به زندگي فاضلانه را توصيه مي كند. گرچه ديدگاه هاي اين انديشمندان روشنگر به ( (دين عقلي ) ) موصوف شد، اما همه آنان قايل به بي نيازي از ((وحي ) ) نبودند. آنان ميان عرصه عقل و عرصه وحي تمايز قايل بودند. مثلا خود جان لاك ميان مسايل زير تمايز قايل مي شد) 1 اموري كه با عقل منسجم بوده و وحدت دارد و) 2 اموري كه با آن متناقض است و) 3 اموري كه فراتر از آن است. دو مقوله يكم و دوم خاص عقل اند اما مقوله سوم خاص وحي است. لذا مي گويد: ( (گفته مبتني بر وجود خداي واحد، گفته اي منسجم و وحدت يافته با عقل و گفته مبتني بر وجود بيش از يك خدا، گفته اي متناقض با عقل و گفته مبتني بر رستاخير مردگان، فراتر از عقل است )) و اما روسو، دارنده نظريه ( (قرار داد اجتماعي )) گرچه در ( (دوران خرد )) به سر مي برد، اما مورخان انديشه نوين اروپايي او را (( خارج )) از آن دوران قرار مي دهند، زيرا به نظر آنان، او همانند فيلسوفان ( (روشنگري )) خردگرا، نبود، بلكه رمانتيك و عاطفي بود. وي گرچه از كاركرد ديني كليسا انتقاد مي كرد، اما ضد دين نبود بلكه بر ضرورت آن تاكيد مي ورزيد، مشروط براين كه ( (محدود به عقايد ضروري زندگي باشد ) ); همانند اعتقاد به وجود خدا و عنايت خداوندي و پاداش و كيفر در زندگي بازپسين، اما بدون نياز به مناسك كليسا. لذا مي بينيم كه روسو در كتاب اميل خود، كه كتابي در تربيت است، بر ضرورت آموزش كودك در سن پانزده سالگي و وجود خدا تاكيد مي كند و مي گويد كه اين كودك بايد در سال هاي بعد به عقايد ديني كه توسط وحي مقرر مي شود باور بياورد. اين عقايد بايد توسط كشيش تلقين شود اما بدون خشوع در برابر كليسا و مناسك آن. از آن چه گفته شد نتيجه مي گيريم كه ( (لاييك بودن ) ) حقوق بشر در انديشه نوين اروپايي براي فيلسوفان اين انديشه به معناي بي نيازي از دين به عنوان دين نيست، بلكه به معناي رهايي از رابطه كليسا و مناسك آن است. آنان ( (معقوليت )) حقوق بشر را عملا فقط با اتكاي برعقل بنا نهادند. آنها اين كار را نه برضد دين بلكه برضد فهم تحميل شده توسط كليسا و مناسك ناشي از اين فهم انجام دادند. روشنگران غربي، دين را حفظ كردند اما سنت هاي كليسا و سلطه آن را از ميان بردند و عقل و سلطه عقل را جايگزين آن كردند. آيا اين موضع با موضع اسلامي كه حقوق بشر را بر بنياد عقل و فطرت و پيمان و شورا بنا مي نهد، تناقض ?دارد لذا اعتراض به شيوه اي كه طبق آن به حقوق بشر در اسلام ((اصالت )) بخشيديم، با اين دعوي كه ( (لائيسم ) ) اساس نظري اين حقوق است، مردود است، زيرا چيزي را به مفهوم ((لائيسم )) تحميل مي كند كه به انديشه فيلسوفان اروپايي كه بنيادگذار پايه هاي نظري آن هستند تحميل نكرده است. دكتر محمد عابد جابري / ترجمه: يوسف عزيزي بني طرف