Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810119-54673S1

Date of Document: 2002-04-08

فرهنگ انتقادي و نقد فرهنگي مطالعات فرهنگي و فهم تاريخ (واپسين بخش ) شرح عكس از راست پ به چ ماكس هوركهايمر هربرت ماركوزه تئودور آدورنو ارنست بلوخ والتر بنيامين اشاره: نخستين بخش مطلب حاضر، به پيشينه شكل گيري برخي از مكتبهاي فرهنگي در حوزه مطالعات فرهنگي پرداخت و آنگاه به نسبت ميان فرهنگ و ايدئولوژي غالب روي آورد. اينك در واپسين بخش مطلب به اهميت و چگونگي تاسيس يكي ديگر از مكتبهاي فرهنگي يعني مكتب فرانكفورت كه نقش بسزايي در تحولات فكري و اجتماعي و فرهنگي از نيمه سده بيستم تاكنون داشته اشاره مي شود. با هم مي خوانيم: پاسخ به ايدئولوژي غالب محققان مطالعات فرهنگي خيلي بدبين نيستند به طوري كه عقيده داشته باشند ما كاملا در برابر تلاش در جهت كنترل ايدئولوژيك آسيبپذير هستيم. آنها سه شيوه متفاوتي را شناسايي مي كنند كه افراد شايد به ارتباطاتي كه براي جاودانه ساختن ايدئولوژي غالب فكر و تلاش مي كند پاسخ دهند. دو پاسخ اول، در امتداد با ايدئولوژي غالب با درجات متفاوتي حركت اول مي كنند اينكه ما شايد به طور سنجيده پيامها و بنيان هاي ايدئولوژيك شان را مصرف كنيم. اين پاسخي است تنها در اين مورد كه ما اين ديدگاه از واقعيت را بپذيريم كه علايق غالب و مورد تاييد قرار گرفته توسط ابزارهاي فرهنگي پشتيباني مي شوند. دومين پاسخ اين است كه باورمان را از ايدئولوژي غالب به صورتي اصلاح كنيم كه توسط نهادها و اعمال فرهنگي منعكس شده است. براي مثال، شما شايد موافق باشيد كه رقابت به طور كلي خوب است (از اين رهگذر اساس ايدئولوژي غالب را مي پذيريد )، اما به اين نتيجه مي رسيد كه آن در روابط احساسي يا دوستانه مناسب نيست (از اين رهگذر از دادن موافقت غيرشرطي براي ايدئولوژي امتناع مي كنيد ). پاسخ سوم عليه ايدئولوژي غالب براي است وارد شدن به اين پاسخ ضروري است كه ما اولا، تمام ادعاهاي غلط ايدئولوژي غالب را ببينيم: ما بايد تشخيص دهيم كه آن حقيقت محض نيست، اما در عوض جانبدار و خدمت كننده به علايق (( ثروتمندان ) ) است، در حالي كه ( ( فقرا )) را در اجتماع سركوب مي كند. ثانيا، ما بايد روي يك ايدئولوژي جايگزين كه به وسيله ديگران عرضه شده باشد مطمئن شويم، يا ما شايد يكي از خودمان ابداع كنيم به طوري كه جانشيني باشد براي ايدئولوژي غالبي كه ما با آن مخالفت مي كنيم. اغلب محققاني كه در حوزه مطالعات فرهنگي فعاليت مي كنند عقيده دارند كه ماهيت بشر مي تواند كنترل قابل ملاحظه اي روي اظهاراتي كه آنها را نسبت به پذيرش ايدئولوژي هاي غالب تشويق مي كند، اعمال كند. آنها همچنين بيان مي كنند كه چنانچه مردم درباره چگونگي فعاليت رسانه ها و ديگر نهادهاي فرهنگي در جهت تاييد و طبيعي كردن جهان بيني خاصي كه به علايق تنها بعضي گروهها خدمت مي كند، مطلع باشند، بيشتر مستعد خواهند بود كه يك كنترل انتقادي روي آنها اعمال كنند. بنابر اين هدف اين برنامه تحقيقي افزايش توانايي افراد است به طوري كه بتوانند ايدئولوژي غالب و مفاهيمي را كه به وسيله آن سلطه شان ادامه پيدا مي كند، شناسايي كرده و بدان پاسخ انتقادي بدهند. بررسي انتقادي تئوري هاي مطالعات فرهنگي سه نقد از تئوري هاي مطالعات فرهنگي وجود دارد و جالب اين كه دو نقد اوليه از مطالعات فرهنگي تا اندازه اي متناقض اند. يكي از نقدها بيان مي كند كه اين تئوري به طور ايدئولوژيكي به خاطر دست كم گرفتن ستمديدگي جنسيت ضعيف دومين است نقد نيز از اين تئوري به خاطر ايدئولوژيك بودن ايراد مي گيرد. اما سومين نقد اساسي از تئوري مطالعات فرهنگي مي گويد اين تئوري حوزه خيلي گسترده اي دارد. براي فهم اين كه چرا اين شايد يك ضعف باشد، مطالعه ((الين دايموند )) نشان داد كه مطالعات فرهنگي ( (از مطالعات اوليه روي فرهنگ طبقه كارگر و سنت هاي عامه گرفته و از طريق تلاش روي مطالعات خرده فرهنگها و رسانه ها و كوشش روي تبعيض نژادي، سلطه و تجديد نظرهاي فمينيسم گسترش يافته است. ) ) اين گسترش كلان از قلمرو مطالعه و نظريه پردازي چنانچه قلمرو مطالعات فرهنگي باشد، يك سوال را شايد ايجاد كند كه مطالعات فرهنگي پس چه? نيست اما تئوريسين هاي مطالعات فرهنگي در پاسخ به اين ايراد معتقدند وسعت فعاليت شان در ماهيت آنچه آنها مطالعه مي كنند فرهنگ عامه به عنوان محلي كه ايدئولوژي غالب را هم بازتوليد مي كند و هم مورد سوال قرار مي دهد ذاتي است. آنها بيان مي كنند كه مبارزه هاي سياسي، عميقا ريشه در مكان و زمان تاريخي خاص داشته و تحت تاثير شرايط و عوامل چندگانه اي قرار در دارند صورت صحت اين مساله، پس تئوري هاي مطالعات فرهنگي بايد گسترده باشند تا وظيفه اي را كه آنها در نظر گرفته اند، انجام دهند. اوايل قرن بيستم پس از كندوكاونظريه ماركس اين سوال مطرح شد كه ( (اگر نظام سرمايه داري به دليل تناقض هاي ساختاريش خواه ناخواه فرو خواهد ريخت، چه دليلي براي فعاليت سياسي افراد باقي? مي ماند )) ( ) 5 بدين ترتيب جبرگرايي اقتصادي تا حدودي استحكام و اهميت خود را از دست داد و دانشمندان با رجوع به ريشه هاي هگلي نظريه ماركس سعي كردند با اتخاذ يك جهت گيري ذهني توانايي ماركسيست هاي اوليه رادر سطح مادي و عيني، تكميل سازند. پس از تلاش هاي ماركسيست هاي هگلي مانند ((كارل كورش ) ) و ( (گئورك لوكاچ )) براي تركيب ((تعلق هگل به آگاهي )) و ( (علاقه جبرگرايان به ساختارهاي اقتصادي جامعه ) ) و همچنين سعي آنها در برجسته كردن فرد، آگاهي و روابط انديشه و عمل و اهميت فرددر ايجاد انقلاب اجتماعي، نظريه پردازان انتقادي مكتب فرانكفورت نيز در سالهاي دهه 1920 تحت تاثير اين تلاشها قرار گرفته و براي پيوند جامعه شناسي و ماركسيسم كوشش كردند. مكتب فرانكفورت با هدف تحول نظريه ماركسيستي از طرف ( (فليكس وايل ) ) طرح ريزي شد. اما شروع فعاليت فكري اين مكتب را بايد از زمان انتشار مقاله ( (تئوري سنتي و تئوري انتقادي )) ((ماكس، هوركهايمر ) ) استاد، فلسفه اجتماعي كه در ژانويه 1931 رياست موسسه پژوهشهاي اجتماعي فرانكفورت را به عهده گرفت، دانست. فعاليت عمده اين مكتب از زماني آغاز شد كه ((تئودور آدورنو ) ) ( (هربرت، ماركوزه )) ( (والتر، بنيامين ) ) ( ( لئولوونتال ) ) (جامعه شناس، ادبيات ) ((اريك، فروم )) ( روانكاو ) و ((كارل ويتفوگل ) )(متخصص امور چين ) به همكاري با اين موسسه پرداختند. اما نظريات ارتباطي مكتب فرانكفورت بيشتر متكي بر آراء هوركهايمر، ماركوزه و آدورنو و همچنين نظريات روشنفكر نسل دوم اين مكتب، ((يورگن هابرماس ) ) است. نگرش انتقادي مكتب فرانكفورت به روشهاي شناخت جامعه به دو دسته تقسيم مي شودانتقادهاي 1 بنياني به شيوه اداره جامعه 2 انتقادهاي روشي. انتقادهاي فرانكفورتي ها از جامعه، فرهنگ، ايدئولوژي و رسانه هاي گروهي در پي طرح انتقادهايي از مكتب اصالت وظيفه (كاركردگرايي ساختاري ) مبني بر محافظه كار بودن آن نسبت به دگرگوني جامعه زمينه براي طرح ديدگاههاي انتقادي آماده شد. اما اين نگاه تجاري و حاكم دانستن قانون بازار برعرصه فرهنگ بود كه نحوه نگرشها را دگرگون كرده و ديدگاههاي انتقادي اصيل را آشكار ساخت. مكتب فرانكفورت كه سردمدار انديشه انتقادي بود در تحليل هاي خود اعلام كرد كه دستگاههاي مخفي با تبليغات و اعلانات تجاري مفاهيم ذهني ما را از جهان بر ما تحميل مي كنند. ( ) 6 بنابر اين به طور واضح ديدگاههاي انتقادي را مي توان در انديشه هاي گروهي جستجو كرد كه سعي داشتند با پرداختن به همه علوم اجتماعي، كل تاريخ را بفهمند. زيرا به اعتقاد آنها ( (فهم تاريخ به عنوان محصول ضروري يك مكانيسم اقتصادي، خود شورشي عليه نظم اشيا و درك استقلال و آزادي نوع بشر است.. اينكه فكر كنيم آنچه تا به حال اتفاق افتاده، يك ضرورت بوده، خود نوعي مبارزه براي آن است كه يك ضرورت كور به يك ضرورت معني دار تبديل شود. ))( ) 7 اصحاب مكتب فرانكفورت سه رويكرد نسبت به فرهنگ داشته است. الف فهم كردن فرهنگ در چارچوب مناسبات اجتماعي و پيوند تئوري اجتماعي و نقد فرهنگي، ب تمايز قائل شدن بين فرهنگ متعالي و فرهنگ توده اي ج صنعت، فرهنگي. آنها در تلاشند مسايل بنياني جامعه را مورد بررسي قرار دهند. اصحاب مكتب فرانكفورت همه چيز را در چارچوب قانون بازار تحليل مي كنند و معتقدند، آنچه سرنوشت انسانهاي امروزي را رقم مي زند، ((يك رقابت آزاد ميان افراد مستقل نيست; بلكه منازعات داخلي و بين المللي در ميان دستجاتي است كه دولتها و نظامهاي اقتصادي را اداره مي كنند; هيچكس به تنهايي صاحب فكر و اراده نيست و آنچه كه افكار عمومي ناميده مي شود، چيزي جز دستاورد ديوانسالاري (بوروكراسي ) حكومتها اعم از عمومي و خصوصي نيست. در بين دستجات ( باندهاي ) جنايتكار، بيشتر از جامعه موجود، همبستگي وجود دارد. ))( ) 8 فرانكفورتي ها معتقدند كه قبل از بررسي مجزا و مستقل پديده ها بايد به كنكاش نظامي پرداخت كه بر توليد نفع پرستانه استوار است. به عبارتي به قول ( (آدورنو ) ) بايد دستگاه مخفي را كه به چرخ و دنده ماشين اجازه حركت مي دهد كشف كرد. بنابر اين ( ( سلطه )) يكي از مفاهيم اساسي است كه مكتب فرانكفورت به آن توجه فراواني دارد. آنها معتقدند رشد انحصارهاي سرمايه داري و دخالت وسيع حكومت هاي عمومي و خصوصي در عرصه ملي و بين المللي از طريق رسانه ها موجب سلطه بر زندگي مردم شده است. ( (آنها سه حوزه سلطه را مورد بحث قرار مي دهند كه عبارتند از: الف عقل ابزاري، ب نحوه ادغام و جذب مردم در نظام توسط فرهنگ عمومي مدرن و رسانه هاي ارتباطي، ج نوع ساختار شخصيتي كه به دنبال سلطه است. ))( ) 9 ( (هربرت ماركوزه ) ) در اين ميان از دو مفهوم ( (انسان تك ساحتي ) ) و ( (فرهنگ بسته بندي شده ) ) ياد مي كندو رسانه ها را مهمترين عامل در اين زمينه منظور مي داند ماركوزه از مفهوم ((انسان تك ساحتي )) اين است كه جوامع مدرن توانايي هاي گوناگون انسان را از او گرفته و خلاقيت انسان توسط دستگاههاي ارتباط جمعي، صنايع سرگرم كننده و همچنين آموزش و پرورش از ميان رفته است. در تشريح مفهوم ( (فرهنگ بسته بندي شده ) ) نيز ماركوزه اعتقاد دارد، انسانها تحت تاثير پيامهاي تبليغاتي، نيازهاي واقعي خود را نشناخته و سعي در ارضاي خواسته هاي كاذبي دارند كه رسانه ها اين شعور رادر آنها بوجود آورده اند. از ديدگاه مكتب فرانكفورت ( (سرمايه داري مدرن نيازهاي كاذبي توليد مي كند و در جهت برآوردن آنها از ابزارهاي گوناگون بهره مي گيرد. صنعت فرهنگي در خدمت تامين نيازهاي كاذب و روزمره و سركوب نيازهاي واقعي و راستين به كاربرده مي شود. صنعت فرهنگ منطق كالا را برآگاهي فردي مسلط مي سازد و در نتيجه فرد از غلبه نيازهاي كاذب بر زندگي خود آگاهي نمي يابد. ))( ) 10 به اعتقاد مكتب فرانكفورت فرهنگي كه صنايع فرهنگي توليد مي كنند ( (فرهنگ توده )) است. آنها براي اين فرهنگ چند خصوصيت قائل هستند: الف تجاري يا تجارت زده است، ب به صورت انبوه توليد و مصرف مي شود، ج مصرف كنندگان آن توده هاي منفعل و فاقد قدرت تشخيص هستند، د از بالا تحميل مي شود و خودجوش و برگرفته از متن جامعه نيست، _ه صرفا ابزار سلطه و استيلاست و هيچ سنخيتي با مقاومت در مقابل قدرت ندارد، و سرنوشت آن با سرنوشت سرمايه داري سازمان يافته گره خورده است، ز استاندارد سازي، محافظه كاري كليشه سازي، و مصرف گرايي را ترويج مي كند. ( ) 11 از انتقادگران معاصر مي توان به ((يورگن هابرماس ) ) اشاره كرد كه در واقع وارث اصلي و يكي از اعضاي نسل دوم مكتب فرانكفورت است. او برخلاف دانشمندان قبلي اين مكتب به دفاع از پروژه ( (روشنگري )) پرداخته و معتقد است: ( (پروژه مدرنيته ) ) نه تنها شكست نخورده بلكه بايد گفت كه هرگز تحقق نپذيرفته است و به عبارتي مدرنيته كامل نشده است. ( ) 12 هابرماس اينطور استدلال مي كند كه ( (در واقع روشنگري فرآيندي دورويه است. يك روي اين فرآيند شامل انحصار و سلسله مراتب است كه نويسندگان پسامدرن مي گويند و روي ديگر آن دست كم حاصل توان بالقوه براي جامعه اي آزاد و همه گير است )).( ) 13 بنابر اين برخورد هابرماس با موضوع سرمايه داري مدرن با اعضاي پيشين مكتب فرانكفورت متفاوت است. او اگرچه مانند اسلاف خود از سلطه تكنولوژي و عقل ابزاري انتقاد مي كند و حتي ميزان دخالت دولت و همچنين رشد عقل ابزاري را خطرناك توصيف كرده به طوري كه ممكن است ( (آرمانشهر منفي )) پيدا شود، اما سرمايه داري مدرن را پيش از هرچيز، مرحله اي در رشد تكاملي مي داند. او راه گريز از عقل ابزاري را پناه بردن به عقل ارتباطي و مفاهمه اي معرفي مي كند كه در آن فرد منافع جمع را نيز مدنظر قرار مي دهد. انتقاد مكتب فرانكفورت از روشهاي شناخت انتقاد مكتب فرانكفورت به روشهاي شناخت ناشي از نوع نگرش آنها به روشهاي اثباتي و همچنين پايبندي شان به ديالكتيك است. نظريه پردازان انتقادي به مباني فلسفي تحقيق علمي، بويژه اثبات گرايي، انتقاد دارند. آنها از روش اثباتي به اين دليل انتقاد مي كنند كه معتقد است يك روش علمي واحد را مي توان به همه روشهاي تحقيقي تعميم داد. نظريه پردازان انتقادي برخلاف اثبات گرايان كه جهان اجتماعي را بسان يك فراگرد طبيعي مي نگرند، تمايل دارند كه بر شيوه هاي تاثيرگذاري فعاليت هاي انساني بر ساختارهاي اجتماعي گسترده تر، تاكيد كنند. در حاليكه اثبات گرايي كنشگران اجتماعي را تا حد موجودات منفعل و تاثير پذير از ( (نيروهاي طبيعي )) پايين مي آورد، نظريه پردازان انتقادي به وجود متمايزكنشگران اعتقاد دارند و معتقدند كه قوانين عام علمي را نمي توان بي چون و چرا درباره كنش انساني بكاربرد. ( ) 14 تئودور آدورنو كه در قلمرو موسيقي و به طور كلي جامعه شناسي فرهنگ تامل كرده است، سعي دارد تا به كاركردهاي پنهاني كه منجر به فريب انسان مدرن شده و بر چهره جامعه اي زشت، نقاب زيبايي افكنده بپردازد. او كه در اواسط كار علمي خود يعني در دهه پنجاه ميلادي اعتقاد داشت پژوهشهاي تجربي مي تواند به تمامي جنبه هاي جامعه شناسي غنا بخشد، بعدا در يك تغيير عقيده عجيب، طرفداران تجربه گرايي را افرادي ( (عقيم احمق، و غيرحساس )) خواند و اعلام كرد: ( (پژوهش تجربي، بت تازه اي شده بود كه ماهيت حقيقي نظام اجتماعي معاصر را زير نقابي مخفي مي ساخت. ))( ) 15 از سويي آنها به روش ديالكتيكي اعتقاد دارند و معتقدند كه اجزاي سازنده زندگي اجتماعي را بايد در تعامل با هم بررسي كرد. فرانكفورتي ها معتقدند: ((هيچ يك از جنبه هاي زندگي اجتماعي و هيچ پديده جداگانه اي را نمي توان بدون ارتباط آن با كل تاريخي و ساختار اجتماعي به عنوان يك هستي جهاني ادراك كرد. ))( ) 16 پانوشتها: رتيزر 5 جورج نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر ترجمه محسن ثلاثي نشر علمي ص 194 احراري 6 ابراهيم ( (نگاهي به نظريه ها و مباني تحولات تحقيقي رسانه ها ) ) همشهري 24 تير 1380 ص. 6 لازارسفلد 7 پل بينشها و گرايشهاي عمده در جامعه شناسي معاصر ترجمه غلامعباس توسلي انتشارات اميركبير ( ). 1370 ص. 110 همان 8 منبع ص. 109 احراري 9 ابراهيم ( (نگاهي به نظريه ها و مباني تحولات تحقيقي رسانه ها )). بشيريه 10 حسين نظريه فرهنگ در قرن بيستم نشر آينده پويان تهران ( ) 1379 ص. 23 همان 11 منبع ص. 26 معتمدنژاد 12 دكتر كاظم جزوه مطالعات انتقادي ارتباطات. كريب 13 اين نظريه هاي مدرن در جامعه شناسي; از پارسنز تاهابرماس ترجمه محبوبه مهاجر انتشارات سروش ( ). 1378 ص. 276 رتيزر 14 جورج نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر ص . 201200 لازارسفلد 15 پل بينشها و گرايشهاي عمده در جامعه شناسي معاصر. ص. 114 رتيزر 16 جورج نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر ص . 207