Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810118-54643S1

Date of Document: 2002-04-07

رابطه فرهنگ و بيماريهاي رواني فرهنگ مجموعه آداب و سنن، مذهب، رفتار اجتماعي و باورهاي مذهبي - ملي يك قوم را تشكيل مي دهد و به طور كلي مي توان آن را مجموعه اي از اعمال و رفتار اكتسابي و نيز شيوه تفكر فراگرفته شده اي دانست كه بين افراد يك جامعه مشترك مي باشد. تاثير فرهنگ بر شكل و نوع رفتار انسان از نظر آسيبشناسي رواني اهميت بسزايي دارد. به همين علت درجه و شكل بيماري هاي رواني از فرهنگي به فرهنگ ديگر و حتي از يك گروه اجتماعي به گروه اجتماعي ديگر فرق مي كند. شاملو ( ) 1373 اين تفاوتها را در سه علت عمده مورد بحث و بررسي قرار مي دهد: اول اينكه: شرايط فرهنگي مختلف سبب ايجاد ارضاء، ناكامي يا احساس خطر متفاوتي در اجتماعات مختلف مي شود و در حقيقت، مقدار گسترش رفتار ناهنجار را تعيين مي نمايد. دوم اينكه: سيستم اعتقادات و الگوهاي انگيزشي و نيز نحوه روبه رو شدن با مشكلات كه خاص هر فرهنگ است، نوع اختلالات رفتاري هر جامعه را تعيين مي كند. و سوم اينكه: شيوه هاي توجيه و حل مشكلات رواني افراد يك جامعه را، شرايط گذشته و حال آن تعيين اين مي كند نقطه نظر را ((اسپيرو )) به خوبي روشن مي كند. وي مي گويد: ( (به نظر من هر فرهنگ فشارها و سختي هايي براي فرد به وجود مي آورد و فرد سعي مي كند آنها را كاهش دهد. نحوه كاهش دادن اين فشارها براساس روشها و شرايطي است كه او از ميراثهاي فرهنگي كسب كرده است. )) بنابراين مقدار و وسعت ناهنجاري هاي رواني در هر جامعه اي، نه تنها تابع مقدار فشاري است كه بر فرد وارد مي آيد، بلكه همچنين تابع امكانات و روشهايي است كه فرهنگ جامعه براي وي فراهم مي آورد. افرادي كه به هرعلت نتوانند فشارهاي حاصل از فرهنگ خود را با روشهاي موجود برطرف نمايند، به روشها و رفتارهاي اختصاصي متفاوت و غير عادي متوسل مي شوند (مانند نوروزها و پسيكوزها ). طبعا هر چقدر فشارهاي يك فرهنگ بيشتر و راه حلهاي موجود براي برطرف كردن آنها كمتر باشد، واكنشهاي اختصاصي و غير عادي بيشتر مي شود. فرهنگها در مسائلي از جمله: ميزان پرخاشگري، نوعدوستي و ياري رساني به ديگران، احساس گناه و اضطراب، افسردگي و همچنين در روشهايي كه براي مقابله يا انجام اين مسائل به كار مي برند تفاوتهاي محسوسي دارند. كوكرين ( ) 1376 معتقد است كه فرهنگ يكي از مهمترين عوامل تعيين كننده تمامي رفتارها، اعم از هنجار و ناهنجار است. بنابراين به همان ميزان كه انگاره هاي فرهنگي متفاوتي در رفتارهاي هنجار مي يابيم، بايستي در انتظار يافتن تفاوتهاي فرهنگي خاص در رفتارهاي ناهنجار نيز باشيم. در اين زمينه بايد به مطالعات مردم شناسان مراجعه كرد، چرا كه آنان نخستين كساني بودند كه به بررسي تعيين كننده هاي فرهنگي هنجار و ناهنجار پرداختند و پس از برخي مطالعات و پژوهشهاي مردم شناختي به بررسي اين موضوع مبادرت ورزيدند كه آيا رفتاري كه در يك فرهنگ خاص نشانه اي از يك بيماري رواني تلقي مي شود، در ساير فرهنگها نيز وجود دارد يا خير و اگر چنين است، آيا در آن فرهنگها نيز آن رفتار را مي توان علامتي از آسيب رواني به شمارآورد يا? خير انجمن بهداشت رواني و آموزش ويژه آمريكا در سال 1991 در تعريف اختلالات رفتاري به موضوع فرهنگ و هنجارهاي اخلاقي به عنوان عامل موثري در تشخيص اينگونه اختلالات اشاره مي كند. تصور مي شود كه بسياري از اين الگوها به طور بومي از نوع ((بيماري ها )) يا حداقل ((پريشاني ها )) باشند و بيشتر آنها داراي نامهاي محلي هستند. گرچه تظاهرات منطبق با مقوله هاي اصلي اختلالات رفتاري را مي توان در همه جاي دنيا يافت، ليكن علائم خاص، سير بيماري و پاسخ اجتماعي به اين مقولات غالبا تحت تاثير عوامل فرهنگي مي باشند. به ديگر سخن، نشانگان فرهنگ بسته معمولا محدود به جوامع يا زمينه هاي فرهنگي خاصي هستند و به همين خاطر مقوله هاي تشخيص آنها نيز محلي - قومي مي باشند كه معاني مرتبطي را براي مجموعه اي از تجارب و مشاهدات معين تكراري، الگو يافته و مزاحم قالبريزي مي كنند. به عنوان مثال; افسردگي در اشكال مختلفش احتمالا شايع ترين بيماري رواني در انگليس است، با اين حال وجود آن در بعضي فرهنگهاي غير غربي بعيد به نظر مي رسد. حتي مفهوم افسردگي در زبانهاي چيني، ژاپني، مالايايي و سرخ پوستان آمريكايي قابل دستيابي نيست و به نظر نمي رسد بسياري از علائمي را كه به عنوان نشانه هاي افسردگي محسوب مي كنيم (مثل احساس درماندگي، احساس گناه غير منطقي، احساس بي ارزشي و فقدان هيجان عاطفي ) در بعضي از فرهنگهاي ديگر وجود داشته باشد (مارسلا; 1979 به نقل از كوكرين ). 1376 علاوه بر اين، بعضي حالات و اختلالاتي كه به عنوان سندرمهاي فرهنگ بسته، خاص فرهنگ جوامع صنعتي تصور مي شوند (مثل بي اشتهايي عصبي، اختلال هويت تجزيه اي )، در ديگر فرهنگها داراي تظاهرات نادر يا فاقد تظاهر هستند (راهنماي آماري و تشخيص اختلالات رواني ). 1994 در خصوص رابطه ميان فرهنگ و بيماري هاي رواني، مهرآرا ( ) 1373 به چهار رابطه مشخص اشاره مي كند: نخست اينكه مفهوم هنجار و ناهنجار در جوامع مختلف و حتي از يك گروه اجتماعي به گروه اجتماعي ديگر در يك جامعه متفاوت است. دوم، شرايط و اوضاع و احوالي كه باعث اختلالهاي رفتاري مي شوند با توجه به بافت فرهنگي جوامع مختلف يكسان نيست. سوم، فراواني نسبي موارد مرضي در اجتماعات مختلف متفاوت است و چهارم اينكه، نوع اختلالهاي رواني نيز در فرهنگهاي مختلف از همديگر متمايز هستند. اگر بخواهيم صرفا با توجه به اصالت رفتار به امور نگاه كنيم، بي ترديد بايد مفهوم طبيعي يا هنجار را براي هر فرهنگ به طور جداگانه تعريف نمائيم و طبعا مقايسه ناهنجاري هاي فرهنگهاي مختلف بسيار دشوار است و اين دشواري به ويژه در مورد بيماري هاي كودكان بيشتر است، چرا كه ناهمگوني بيماري ها در كودكان بيشتر از بزرگسالان است. همچنين تغييرات سريع درآنها قضاوت و تشخيص با معيارهاي مشخص را مشكل تر مي كند. اين مقايسه نه تنها بين فرهنگها بلكه در يك فرهنگ با طبقات اقتصادي و اجتماعي مختلف آسان نيست، زيرا طرز فكر، برداشت طبقات از كيفيت بيماري هاي رواني و نحوه مقابله با آن بسيار متفاوت و پيچيده است و به سادگي قابل بررسي و مقايسه از نيست آنچه گفته شد نسبي بودن رفتار غير طبيعي آشكار مي شود و با اين ملاك بديهي است كه وقتي بومي استراليايي لخت و عريان گردش مي كند به او نسبت ( (تن نمايي ) ) نمي دهيم و يا عضو قبيله ((ناوازو )) را كه با وسواس تمام از مادران خود دوري مي كنند بيمار عصبي نمي خوانيم. رفتار نزديك به پارانويا در نظر مردم قبيله (( كواكيوتل ) ) طبيعي است. همچنين از دست دادن حس واقعيت براي يك بودايي مقبول است. شرايط مقابله با فشارهاي رواني در فرهنگهاي مختلف يكسان نيست. در بعضي اجتماعات و حتي طبقات اجتماعي يك جامعه، به سبب ضرورتهاي اقتصادي و اجتماعي، شكل و بافت خانوادگي و محيطي به كلي با جوامع و طبقات ديگر فرق مي كند. به عنوان مثال ممكن است در ميان روستائيان يا كارگران، نقش يك خواهر يا برادر در تربيت اهميت بيشتري پيدا كند، زيرا والدين به علت نيازها و امكانات محدود نمي توانند وقت زيادي را صرف پرورش كودكان خود كنند، اما در طبقه متوسط و مرفه، نقش خواهر و برادر در تعيين شخصيت سالم يا ناسالم كودك كمتر است. از نظر مقدار و وسعت ناهنجاري هاي رواني نيز فرهنگها و حتي گروههاي اجتماعي در يك فرهنگ واحد تفاوتهايي با يكديگر دارند. فراواني بيماري ها در هرجامعه، از يك طرف تابع ميزان فشاري است كه از سوي جامعه به فرد وارد مي شود و از طرف ديگر به امكانات و روشهايي بستگي دارد كه فرهنگ و جامعه براي وي فراهم مي آورد. نتايج تحقيق (( هالينگزهد ) ) و (( ردليك )) بيانگر اين واقعيت است كه بين طبقات اجتماعي و بيماري رواني رابطه مسلم و قاطعي وجود دارد. آنان دريافتند كه ميزان بيماران اسكيزوفرنيك در طبقات محروم 8 برابر تعداد اين بيماران در طبقات مرفه است. پس از آن اين سوال مطرح شد كه: آيا تفاوتهاي ظاهري و شايع بيماري هاي رواني در طبقات مختلف اجتماعي مربوط به آسيبپذيري اين طبقات در مقابل يك بيماري خاص مي شود يا به نحوه برخورد و رفتار جامعه با انسانها در گروههاي مختلف? اجتماعي نظريه اول چنين ادعا مي كند كه افراد طبقات فقير جامعه به دليل شرايط نامساعد و فشار زياد زندگي، از نظر جسمي و رواني آسيبپذيرتر هستند. از طرف ديگر برخي ديگر از محققان براين اعتقادند كه سهولت دسترسي طبقات مختلف به مراكز تشخيص و درمان، تفاوتهاي ظاهري بين طبقات در مورد ابتلاء به بيماري هاي رواني را نمودار مي كند. به نظر اين عده، هنگامي كه يك عضو طبقه پايين جامعه مريض مي شود، بيماري او علي الاصول با ناهنجاري فردي كه متعلق به طبقه مرفه يا تحصيلكرده جامعه است تفاوت عمده اي ندارد; ولي اولا تسهيلات براي تشخيص و درمان طبقات مختلف متفاوت است و سبب مي شود كه طبقات محروم ديرتر و طبقات مرفه زودتر به تشخيص و درمان صحيح برسند. ثانيا، نوع و كيفيت درمان متفاوت است و در طبقه مرفه سطح بهتر و مطلوبتري دارد تا در گروه غيرمرفه (شاملو). 1373 در فرهنگهاي مختلف، ناهنجاري هاي رواني به اشكال متفاوتي ظاهر مي شوند. مثلا واكنشهاي هيستريك بيشتر مخصوص جوامع ابتدايي و غيرصنعتي است. از معروفترين بيماري هايي كه در ميان قبايل ساكن سيبري رواج دارد، مي توان از هيستري شمالي يا قطبي نام برد. از مشخصات اين بيماري، تلقين پذيري فوق العاده و احتياج شديد به تقليد از رفتار نزديكان است. علائم بيماري هيستري نيز به مرور زمان تغيير كرده است. جنون رقص در اروپا در قرون وسطي جريان داشته در است اواخر قرن نوزدهم، زنان دلربا و رنجور عهد ويكتوريا بزرگترين رقم مشتريان پزشكان را تشكيل مي دادند (مهرآرا). 1373 در چين اختلالهاي رواني خاصي وجود دارد كه عامه مردم آن را ((اختلال رواني اپرا ) ) مي نامند. بيمار كه از هر لحاظ سالم است احتياج پيدا مي كند كه قطعات طولاني از اپراهاي چيني را به آواز بخواند. گاهي در گوشه كوچه هاي شهر پكن به كسي يا كساني بر مي خوريد كه ساعت ها آواز مي خوانند يا شمرده شمرده و با طنطنه اپرايي را زيرلب زمزمه مي كنند. اين افراد در مواقع ديگر، رفتاري كاملا طبيعي دارند. (( هورناي ) ) قدرت طلبي در جوامع غربي را از علائم شايع اختلالهاي عصبي مي داند. يك نمونه هيستري در كشور حبشه پيدا شده است كه بيمار گمان مي كند ديوها، روح او را تسخير كرده اند و براي نجات خود از چنگ آنها تلاش مي كند. در عصر ما، علائم هيستري غالبا به صورت دردهاي مبهم و اختلالهاي حسي و حركتي ملايم تر بروز مي كند. واكنشهاي شديد هيستريك مانند غش و تشنج شديد در فرهنگهاي توسعه نيافته بخصوص در شرايط دشوار مانند جنگ بيشتر مي شود. به همين دليل است كه معمولا مبتلايان به هيستري در طبقات محروم جامعه بيشتر از طبقات مرفه جامعه وجود دارند. بيماري وسواس در همه طبقات اجتماعي كشورهاي صنعتي و بخصوص قشرهاي مرفه وجود دارد ولي اين بيماري در كشورهاي توسعه نيافته و جهان سوم كمياب است. بيماري افسردگي نيز در طبقه مرفه جامعه بيشتر ديده مي شود در حالي كه واكنش اضطراب در طبقه متوسط به مراتب چشمگيرتر است. در فرهنگ سرمايه داري غرب، به علت بي تفاوتي مردم نسبت به عواطف و روابط انساني و تشديد تضادها با ترغيب مردم به ثروت اندوزي و پيشي گرفتن از ديگران، انواع اضطرابها و رقابتهاي بيمارگونه ديده مي شود. در فرهنگ شرق نيز ناامني هاي طولاني تاريخي، عدم رفاه مادي، وجود حكومتهاي خودكامه و نيز بي عدالتي هاي اجتماعي، واكنشهاي اضطرابي شديد و انواع نوروزها را بوجود آورده است. انحرافهاي اخلاقي و اجتماعي نيز در فرهنگ هاي مختلف به اشكال متفاوتي ظاهر مي شود. حتي در فرهنگهاي نزديك به هم نيز اين تفاوتها احساس مي شود. در بررسي هاي به عمل آمده مشاهده شده است كه در آلمان غربي همجنس بازي و در فرانسه تنوع ارضاء انحراف جنسي از ساير كشورهاي اروپايي غربي بيشتر است. در انگليس، ((ساديسم )) شيوع زيادي دارد. چيني هاي مقيم آمريكا كمتر از ساير گروههاي مهاجر مرتكب جنايتهاي جنسي مي شوند. در جوامعي كه ميزان اختلاف طبقاتي كمتر است انحرافات جنسي هم كمتر وجود دارد. همچنين در بين قشرهايي از جامعه كه بيشتر پايبند مذهب و اصول اخلاقي و معنوي هستند معمولا شيوع انحرافات جنسي كمتر است (مهرآرا). 1373 ميزان شيوع بيماري هاي رواني معمولا ميزان شيوع بيماري ها را در فرهنگهاي مختلف از دو طريق تعيين مي كنند: الف ) برمبناي نمونه هاي كافي كه نماينده جمعيت كلي يا جامعه بطور اعم است. ب ) براساس تعداد بيماراني كه در بيمارستانهاي هرجامعه بستري مي شوند. بطور كلي مجموعه تحقيقات مربوط به تفاوتهاي فرهنگي درزمينه بيماري هاي رواني را مي توان در نتيجه گيري دو نفر از پژوهشگران به نامهاي (( ويتكاور ) ) و (( فريد ) ) خلاصه كرد. آنها از بررسي تحقيقات خود چنين نتيجه گيري مي كنند كه شواهد علمي و يافته هاي پژوهشي اين نظريه را تاييد مي كنند كه عامل فرهنگ در كميت بيماري هاي مختلف و علائم آنها به نحو چشمگيري متفاوت است. شيوه هايي كه فرهنگ از طريق آنها بر آسيبپذيري رواني اثر مي گذارد اصطلاح بيماري رواني برايهام مسئله افزوده است، چون بسياري از بيماري هاي جسماني مثل: سل، سرطان و ذات الريه در فرهنگهاي مختلف، حالتهاي مشابه دارند، لذا اين تصور بوجود آمده است كه بيماري هاي رواني هم در كليه فرهنگها، انگاره ثابتي نشان خواهند اما داد اين تصور يكي از پيامدهاي تاسف بار جسمي پنداشتن مفهوم بيماري رواني در روانپزشكي غرب است. اگر در مورد مفهوم شكل دهنده جنون در فرهنگهاي مختلف توافق جهاني وجود داشت، مشخص ساختن آن در اولين نگاه نسبتا آسان بود، اما به دلايلي چند، اين امر چندان هم آسان نيست و در عمل به نتيجه مطلوب نمي رسد. شايد مشكل عمده اين واقعيت است كه روانپزشكي خود رشته اي كاملا غربي است. حتي در فرهنگهاي غيرغربي نيز روانپزشكان معمولا نوعي آموزش غربي مي بينند. بنابر اين از يك نظام طبقه بندي در مورد مفاهيم غربي روانپزشكي استفاده مي كنند. لذا طبيعي است كه روانپزشكان درتفسير رفتارهاي گوناگون به عنوان برخي علائم زيربنايي، تا حدي تحت تاثير آموزشهايشان باشند. اكثر مباحث مربوط به محتواي فرهنگي اختلالات رواني به جاي پرداختن به اينكه آيا واقعا اختلالهاي همانندي در فرهنگهاي مختلف وجود دارند يا خير، به بحث در اين باره كه آيا تفاوتي در تعداد و نسبت اختلالات خاصي وجود دارد محدود شده اند. در واقع، در ابتدا كار مردم شناسان بود كه تعيين كننده هاي فرهنگي هنجار و ناهنجار رفتار انسانها را معين كرد. پاره اي از تحقيقات مردم شناسان به اين امر پرداختند كه آيا يك رفتار كه در يك فرهنگ، علامتي از يك بيماري رواني در نظر گرفته مي شود، در ساير فرهنگها هم وجود دارد و اگر چنين است، آيا در آن فرهنگها نيز نشانه اي از آسيبرواني تلقي مي گردد يا? خير رفتارهايي كه ما آنها را به عنوان علائم روان نژندي در نظر مي گيريم، در برخي از محيطهاي فرهنگي ديگر نيز به چشم مي خورند، ولي در بسياري از فرهنگها، علائم مذكور هيچ مفهومي از روان نژندي به معناي غربي آن ندارد. امكان دارد كه يك سري از رفتارها عجيب و غيرعادي تلقي شوند ولي هيچ تلاشي جهت استنباط فرآيندهاي بيمارگونه زيربنايي به عمل ضمنا نمي آيد رفتارها، آن گونه كه روانپزشكي غربي معتقد است، در قالب يك نشانگان كلي به يكديگر ارتباط داده نشده و با هم مخلوط نمي گردند. بنابراين، از ديد يك فرد غربي، ممكن است در فرهنگهاي ديگر، وجود رفتارهايي مثل علائم اضطراب، بي خوابي، وسواس اجباري و علائم روان تني و... محصول روان نژندي شناخته شوند، ولي از ديد مشاهده كنندگان محلي، شايد اين علائم، رفتارهاي غيرعادي و ناهنجار باشند بدون اينكه بين آنها ارتباطي ديده شود. شايد اسكيزوفرنيا تنها مفهومي باشد كه به نظر مي رسد توافق و پذيرش تقريبا جهاني دارد. در بسياري از فرهنگها و در بسياري از دوره هاي تاريخي، كناره گيري شديد اجتماعي و عاطفي، توهمات شنوايي، هذيان و بي تفاوتي و پاسخهاي عاطفي، نشانه هاي پاره اي از مشكلات جدي و شديد رواني در نظر گرفته شده اند، اما اين علائم، هميشه و در همه فرهنگها برچسب اسكيزوفرنيا به معناي غربي آن نخورده اند. همين طور به نظر مي رسد كه نسبت اسكيزوفرنيا در كليه فرهنگها نسبتا ثابت بوده و گاه بين نيم تا يك درصد جمعيت بزرگسال تخمين زده مي شود. با اين وجود، به نظر مي رسد در مورد اسكيزوفرنيا نيز تعيين كننده هاي فرهنگي بسيار قوي درباره پيش آگهي و نتايج درماني وجود براي دارند مثال مورفي و همكاران ( ) 1971 دريافتند كه اگر چه در بريتانيا و موريتاني نسبت بروز اسكيزوفرنيا بسيار مشابه بوده، ولي پيش آگهي بيماران موريتانيايي به مراتب بهتر از بيماران بريتانيايي مي باشد. اين مطلب به اين واقعيت استناد داده شده است كه مفهوم اسكيزوفرنيا در بريتانيا، يعني يك ناتواني طويل المدت در زندگي با دوره هايي از بهبودي، حال آنكه در موريتاني، مفهوم اسكيزوفرنيا بيشتر معادل مفهومي است كه ما براي يك عفونت جسمي در نظر مي گيريم. مثلا شخصي دچار اختلال مي شود و بعد هم بهبود مي يابد. به علاوه، مشخص شده است كه معمولا پيش آگهي بيماري ها در كشورهاي جهان سوم، به مراتب بهتر از كشورهاي غربي است (كوكرين ). 1991 سببشناسي و نگرش به بيماري ها از ديدگاه فرهنگ بسياري از فرهنگها، عوامل فراطبيعي را عامل بيماري هاي جسمي و رواني مي دانند. به عنوان مثال، چشم زخم در بسياري از فرهنگها از جمله فرهنگ ايراني مورد توجه قرار گرفته است و طبعا براي مصون ماندن از چشم زخم اعمالي توصيه گرديده است، مثل اسفند دود كردن. در فرهنگ ايراني، گفتن كلمه ( (ماشاءالله )) يا زدن به تخته در مواردي كه گوينده بيم دارد طرف مقابل را چشم بزند فراوان به كار مي رود. به باور مردمان قشقايي، تقدير موجب بيماري شخص مي شود و در بيشتر موارد امكان پيشگيري و نجات از آن نيست. در روستاهاي ورامين، كودك را مجبور مي كنند تا براي پيشگيري از بيماري رواني تا مدتها از مهره اي به نام ( (فهمه )) استفاده نمايد، يا همراه داشتن قطعه اي از آهن در بيماران صرعي جهت پيشگيري از حمله صرع بكار مي رود. (محسني ). 1357 از ديدگاه فرهنگ مردم، بيماري ها را مي توان به دو گروه عمده تقسيم كرد: - 1 بيماري هاي وابسته به طبيعت; كه در اثر عوامل غيرانساني ايجاد شده و علت اصلي آن عدم تعادل بين دو نيرو است. در فرهنگ ما اصطلاح سردي و گرمي و در فرهنگ چين، اصطلاح يين و يانگ مورد استفاده قرار مي گيرد. بدين معنا كه نيروي گرمي، افزايش فعاليتهاي زيستي و رواني و نيروي سردي كاهش اين فعاليتها را به همراه دارد. - 2 بيماري هاي وابسته به ويژگي هاي شخص ناشي از تنبيه يا خشم كه متوجه شخص مي شوند همچون: چشم زخم و جادو كه نمونه اي از باورهاي فرهنگي درباره منشا بيماري ها مي باشد. بيماري هاي رواني در فرهنگ ايراني به دليل اينكه در ايران آمار دقيقي از اختلالات رواني شايع در دست نيست، راجع به اين موضوع اظهارنظر دقيقي نمي توان كرد. با اين حال، موارد رو به افزايش زوال عقل در سالمندان و رقم بالاي صرع و كند ذهني در كودكان و وفور انواع حالات افسردگي و اضطراب در بزرگسالان جلب توجه مي كند. پاره اي از اعتقادات از جمله: نظر كردن، بدقدم بودن، ترسيدن يا هول كردن، كم و بيش در نقاط مختلف جامعه ما وجود دارد. در مورد علائم و نشانه هاي اختلالات رواني، بخصوص براي بيان حالات هيجاني، هر فرهنگي شيوه بيان خاص خود را دارد. تشبيهات و استعاراتي مانند: از كوره در رفتن، زهره ترك شدن، دلگير شدن و... براي بيان هيجانات مختلف به وفور در فرهنگ ايراني به كار مي رود. استفاده از زبان جسم براي بيان حالات رواني نيز بسيار شايع است چنانكه در حدود 80 درصد شكايات و علائم بارز بيماري هاي رواني عبارتند از: علائم و نشانه هاي بدني. نكته قابل ذكر اينكه بيشتر اصطلاحاتي كه براي بيان علائم بدني به كار مي رود مخصوص فرهنگ ايراني است، مانند: غش رفتن، ضعف، از حال رفتن، بند آمدن، پرش يا پريدن و... در فرهنگ ايراني به اصطلاحاتي نيز برمي خوريم كه نمايانگر حالات رواني خاصي هستند. اصطلاحات مزبور مخصوص زبان فارسي بوده و معادل آنهابا معنا و مفهومي كه بيماران رواني به كار مي برند در زبانهاي ريشه لاتين يافت نمي شوند، يا اگر باشد چندان مصطلح نيستند، مانند: كم حوصلگي و بي حوصلگي، حواس پرتي، بي حسي، در فكر فرو رفتن، كج فكري و غيره. باورهاي سحر و جادو و اعتقاد به اين باورخرافي در بيان علائم اسكيزوفرني كاملا مشهود است. در جزاير جنوبي خليج فارس، اعتقاد به هوا رايج است. به طوري كه افراد معتقدند بادهايي كه از آفريقا به سوي اين جزاير مي وزد در شكل گيري بيماري هاي خاصي موثر است. همچنين در استانهاي جنوبي ايران يكي از علائمي كه نسبتا شايع است و به شكل يك باور پذيرفته شده درآمده اين است كه بيمار معتقد است بادي از يك نقطه شروع شده و به قسمتهاي بدن منتقل مي شود. كيفيت اين باد گاهي توجيه كننده اضطراب و گاهي توجيه كننده علائم نوروز است. بيان علائم افسردگي و اضطراب در ايران با بيان علائم افسردگي در غرب كاملا متفاوت است. كمتر اتفاق مي افتد كه بيماري رجوع كند و مستقيما از افسردگي شكايت نمايد. اعتقاد به مركزيت قلب و امور احساسي باعث توجيهاتي است كه در فرهنگ ايران معني دار مي شود. كلماتي از قبيل: دلهره، دل ريسه، دلمرده، دلتنگ، دلگير، دل خوش و بسياري از اين كلمات از بيان اضطراب و افسردگي ملاحظه مي شود. در بيان علائم وسواس، نفوذ اعتقادات مذهبي كاملا مشخص است. اميدي و همكاران ( ) 1375 طي تحقيقي كه در زمينه همه گيرشناسي اختلال وسواس جبري در شهركاشان انجام دادند به اين نتيجه رسيدند كه اختلال وسواس جبري در اين شهرستان شيوع زيادي دارد و وسواسهاي فكري، مذهبي و نيز وسواسهاي فكري مربوط به بدن و وسواسهاي عملي شستشو از رايج ترين اشكال وسواس مي باشند. بيان علائم اسكيزوفرني با توجه به فرهنگ ايران كاملا با بيان اسكيزوفرني در غرب متفاوت است به طوري كه بيمار مبتلا به اسكيزوفرني و اطرافيان وي ابتدا از چيز خوردن بيمار شكايت دارند و بر اين باورند كه اقوام زن يا شوهر، وي را چيز خور كرده اند. كه متاسفانه با وجود شياداني به نام فالگير، كف بين و غيره امكان دخالت آنها در امور خانوادگي فراهم بوده، لذا توهمات شنوايي و بينايي بيمار را ابتدا منكر و در صورت اقرار آن را به اثرات چيز خوردن مربوط مي دانند (دومين كنگره روانپزشكي فرهنگي - اجتماعي ). 1375 مريم نجابتيان -احسان كاظمي كارشناسان / ارشد روانشناسي ادامه دارد