Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810116-54616S1

Date of Document: 2002-04-05

يك اختلاف نسل استثنايي علي زراندوز احتمالا هر وقت دلتان ياد روزهاي كودكي و بوي خاك باغچه و پابرهنه راه رفتن روي موزاييك هاي سرد حياط و ديدن گلدان هاي شمعداني و گوش دادن به ترانه هاي قديمي از گرامافون مي كند، سري به خانه مادربزرگتان (البته خانه مال پدربزرگ است اما مهم مالكيت معنوي است نه مادي! ) مي زنيد تا به قول معروف ( (ياد ايامي... ) ) كرده و ساعتي از هياهوي شلوغ شهر دور باشيد اما من هر وقت به خانه مادربزرگم مي روم با هيچ كدام از اين صحنه هاي عرفاني و خاطره انگيز روبه رو نمي شوم چون پدربزرگ و مادربزرگ من يك طورهايي با همه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاي دنيا فرق چه دارند? طوري حالا كه كنجكاو شديد بهتر است جريان را از اول برايتان تعريف كنم... خوب، خانه مادربزرگ من مثل همه خانه هاي قديمي (كه هنوز چندتايي از آنها در تهران بزرگ از كلنگ بساز و بفروش ها جان سالم به در برده اند ) حياط، زيرزمين، باغچه، تاقچه و صندوق خانه دارد. دور حياط پر از گلدان هاي شمعداني است و صداي جيرجير موتور يخچال قديمي (كه طبق اسناد تاريخي همراه مادربزرگم وارد خانه شده! ) همه جاي خانه به گوش مي رسد. اسباب و اثاثيه خانه از روزي كه يادم مي آيد تا حالا نه خودشان و نه جاي شان هيچكدام عوض اما نشده آنچه با اين مجموعه تاريخي - سنتي به شدت در تضاد است تلويزيون آخرين سيستم Flat با صداي استريو و ماهواره ديجيتال و ضبط صوت CD 1200 دار وات و ويديو و VCD است كه در گوشه اي از اتاق ايستاده اند و با فيس و افاده به بقيه لوازم كهنه خانه (حتي عكس جواني هاي پدربزرگ كه دستش را زير چانه زده و با لبخند همه جاي خانه را زيرنظر دارد ) نگاه پدربزرگ مي كند را آقاجون و مادربزرگ را مادر صدا مي كنيم. راستش نمي دانم? چرا مثل خيلي چيزهاي ديگر از اول همين طوري بوده! آقاجون علاقه عجيبي به آخرين سيستم هاي صوتي و تصويري دارد و انگار آخرين اختراعات بشري در اين زمينه اول از همه سر از خانه مادربزرگ من درمي آورند! البته سليقه آقاجون مثل لوازم صوتي و تصويري اش به روز نيست. او هنوز هم فيلم هاي سياه و سفيد و قديمي ايراني و فيلم هاي مستندي كه درباره شيرهاي آفريقايي يا موش خرماي اندونزي است را به همه چيز ترجيح مي دهد و به قول خودش تا حالا نتوانسته از چيزهايي كه جوانان امروز به آن مي گويند موسيقي و برنامه جذاب و ديدني سر در بياورد. البته در اين زمينه يك استثنا وجود دارد آقاجون طرفدار پر و پا قرص فيلم هاي تجاري امريكايي است كه در آن يك نفر، يك شهر، يك كشور، كره زمين يا كهكشان راه شيري را از نابودي نجات مي دهد و ناخواسته همه مردم دنيا را مديون خودش مي كند! بهتر است كمي هم درباره مادربزرگم صحبت كنم، مادر از آن دسته خانم هاي مسن است كه نصف بيشتر روز را پاي سفره ها و مراسم دعاها و سخنراني هاي خانگي خانم هاي محل مي گذراند و در محل براي خودش رفت و آمدي دارد و خلاصه اهل محل كمتر بدون مشورت با او دست به كارهاي مهمي مثل شوهر دادن دخترشان يا انتخاب همسر براي پسرشان مي كنند. مادر چند سال قبل به كلاس هاي نهضت سوادآموزي رفت و حالا آدرس و شماره تلفن ها را مي خواند. معمولا شبها وقتي من سري به خانه مادربزرگ مي زنم، آقاجون روي صندلي اش نشسته و در حالي كه كنار دستش چند تا كنترل از راه دور قرار دارد، در تصاوير تلويزيون غرق شده! پس از تعارفات معمول كنار آقاجون روي يك صندلي مي نشينم (راستي يادم رفت بگويم در خانه مادربزرگم سه تا صندلي راحتي هست يكي براي آقاجون يكي براي مادر و يكي هم براي مهمان ها! ) پس از آن آقاجون از آخرين پيشرفت هاي بشري در زمينه هاي مورد علاقه اش صحبت مي كند و احيانا اگر حوصله داشته باشد خلاصه چند تا فيلم معركه اي كه در طول هفته ديده را هم برايم تعريف مي كند. كه بعد مادر، در حاليكه چادر مشكي اش را در حياط خانه زيربغلش زده وارد مي شود و بعد از احوالپرسي به آقاجون مي پرد كه: ((مرد! مگه دكتر نگفت خوردن هله هوله برايت ضرر دارد اين تخمه ها آخرش هم تو را مي كشد! )) و آقاجون خيلي حق به جانب مي گويد: ( (براي خودم نياوردم كه، براي نوه مان آوردم اصلا مگر من دندان تخمه خوردن دارم! )) كمي بعد مادر كه همه چيز را فراموش كرده خودش يك مشت تخمه برمي دارد و با هيجان در حاليكه به تصاوير تلويزيون خيره شده همراه آقاجون آنها را مي شكند! براي مادر همه فيلم ها مثل قسمتي از واقعيت هاي روزمره زندگي است بنابراين هيچ وقت اشخاص بد و آدمكش از نفرين هاي او در امان نيستند! و آقاجون هر بار سعي مي كند بالاخره يك طوري مادر را متوجه اين نكته كند كه: ((زن! چرا نفرين مي كني اينها همه اش فيلم است! )) و بعد خودش در حاليكه هيجان زده به نظر مي رسد تخمه اي به دهان مي برد و آهسته مي گويد: ( (ولي در مجموع آدم نامرديه! )) آقاجون به هر پديده تازه اي علاقه دارد حتي غذاهاي عجيب و غريبي كه هنرپيشه هاي فيلم ها مثلا مي خورند وقتي هنرپيشه اي وارد رستوران مي شود و سفارش اسپاگتي مي دهد و مشغول خوردنش مي شود آقاجون مي گويد: ((خوبه ما هم گاهي وقت ها يك تنوعي در غذاهاي مان ايجاد كنيم? نه )) و مادر مي گويد: ( (وا! مگه ماكاراني خودمان چه عيبي? دارد من را بكشند هم لب به اين غذاها نمي زنم آدم فكر مي كند دارد مار مي خورد! )) اما بالاخره حرف آقاجون به كرسي مي نشيند! تا امروز جامعه شناسان زيادي درباره فاصله نسل ها و اختلاف فرهنگي - هنري موجود ميان آنها كتاب و مقاله نوشته اند و سخنراني برپا كرده اند اما راستش هيچ كدام از آنها كمكي به من نمي كند. راستي شما جامعه شناس يا متفكري را سراغ نداريد كه درباره نوه هايي كه پدربزرگ شان جلوتر از خودشان در حركت هستند مقاله اي، سخنراني اي چيزي داشته? باشد