Hamshahri corpus document

DOC ID : H-810116-54606S3

Date of Document: 2002-04-05

مهاراجه آنچه مطبوعات ادبي را تهديد مي كند زوال آثار در زير خروارها كاغذ انباشته شده از تيراژ نشريات است. آثار ادبي ارزشمندي كه يك بار چاپ و به نسيان سپرده شده است، اما آنچه ويژگي مطبوعات است مرور گذشته خود است، اين ويژگي مي تواند آثار را از دل زواياي تاريك آرشيو بيرون بكشد و آن را به روز و كارآمد كند. البته اگر اين رويكرد به گذشته از سر تامل باشد و نه از سر نياز. در اين رجعت به گذشته هدف ايجاد حس همدلي و يا حس نوستالژيك در نسل هاي گذشته و ارائه نمونه هايي از قصه هاي گذشته براي جوان ترهاست. اميدوارم اين انتخابها به درد خوانندگان بخورد. شهرزاد افسانه اي از هند روزي از روزها مهاراجه بزرگ، محبوبترين مهاراجه آفتاب و ماه، به وزير خود امر داد تا شاعري حقيقي براي او انتخاب كند. وزير راي مهاراجه را براي عموم اعلام كرد. روز بعد در برابر قصر جمعي گرد آمدند. هزار و يك نفرآن جا جمع شده بودند و همه به يك صدا گفتند: ((ما شاعر حقيقي هستيم. )) وزير بيست و يك روز به اشعار آن ها گوش داد اما نتوانست بهترين شاعر را برگزيند. او يك روز تمام فكر كرد و روز دوم و سوم هم در آن باره انديشيد. روز چهارم نام هزار و يك شاعر را با خط زرين روي صفحه كاغذي نوشت و آن را پيش مهاراجه برد. مهاراجه با تعجب پرسيد: ( (به راستي همه اين ها? شاعرند ) ) وزير تعظيم كرد و جواب داد: ( (فرمانرواي بزرگ! من اشعار آنها را به دقت گوش دادم، اما نتوانستم شايسته ترين آنها را انتخاب كنم و به اين جهت نام همه را نوشته و پيش شما آوردم تا خود انتخاب كنيد. )) مهاراجه مدتي فكر كرد و پس چنين امر داد: ((شعرا را به زندان افكنيد و آنها را شكنجه دهيد و همه را آگاه سازيد كه از اين پس هر كس يك بيت شعر بگويد به شدت كيفر مي بيند و از شهر تبعيد مي شود. )) شش ماه از آن ماجرا گذشت. يك روز مهاراجه به زندان رفت و امر داد همه شاعران زنداني را بگردند. از هزار و يك شاعر، تنها صد و يك شاعر از شكنجه و عذاب توان فرساي زندان نهراسيده و از هنر خود دست برنداشته بودند. آنها خشم و كيفر مهاراجه را به هيچ شمرده و شبها دور از چشم نگهبانان شعر مي سرودند. مهاراجه به وزير خود گفت: ( (اكنون مي بينيد كه نهصد نفر از آنها شاعر نبوده و آدم هاي شهرت طلب مي باشند. به آنها پول بدهيد و بگذاريد از اينجا بروند. صد و يك شاعر ديگر را به قصر طاووس ببريد و همه چيز برايشان آماده كنيد تا در خوشي و رفاه به سر برند. )) وزير به دستور مهاراجه عمل كرد. صد و يك شاعر لباس هاي فاخر پوشيدند، و وقت خود را به خوردن خوراك ها و نوشابه ها و عيش و نوش مي گذراندند. آنها حرف هاي پوچ و بي معني مي زدند. و ديگران آن حرف ها را شنيده و به حالشان تاسف مي خوردند. شش ماه هم بدينسان گذشت. روزي مهاراجه با وزير خود در قصر حضور يافته و صد و يك شاعر را احضار كرد و به آنها گفت: ((شما شش ماه تمام با شادي و عيش گذرانديد. اكنون كدام يك از شما با اشعار خود مي توانيد ما را سر ذوق بياوريد و خاطر ما را محظوظ? داريد )) شاعران خود را باخته و سرهايشان را پايين افكندند و خاموش ماندند. تنها نوجواني از آن ميان چشمان خود را به چشم هاي مهاراجه دوخت. او مانند صد شاعر ديگر به عيش و نوش وقت نگذرانده و به سادگي زندگي كرده بود هنگامي كه شعرا شراب مي خوردند و يا به خواب خوش مي رفتند، او تنها به يك گوشه اي مي رفت، شعر مي سرود و اشعار خود را با اشتياق فراوان به آواز مي خواند. مهاراجه به وزير خود گفت: ( ( نه، اين صد نفر هم شاعر نيستند، آن ها بيكاره و وقتي مفتخورند كه در زندان از شادي ها و لذايذ دنيوي محروم بودند، شعر مي گفتند و هر كدام از زندگي تلخ و سرنوشت تيره خود شكوه مي كردند. اما همين كه به زندگي با شكوه و پر از عيش سرگرم شدند، از الهام و ذوق آن ها اثري باقي نماند. آن ها را كتك بزنيد و از قصر دور سازيد! )) پس از اين كه خشم مهاراجه فرو نشست، شاعر جوان را نشان داده و به وزير گفت: ((اين جوان هم از درد و محنت و هم از عيش و خوشي الهام مي گيرد. او هم در شب تيره و هم در صبح روشن، هم در برابر مرگ سياه و هم در روز خوشبختي شعر مي سرايد. همه شاعران حقيقي چنين هستند. آن ها همواره از زندگي الهام مي گيرند. چشمه درخشان شعر آن ها را هيچ حادثه اي خشك نمي سازد. اين جوان هم شاعر حقيقي است و از امروز به بعد شاعر مخصوص ما خواهد زندگي بود دلخواه او را فراهم بياوريد، تا هر روز به قصر بيايد و شعري براي ما بخواند. )) شاعر جوان روز بعد به قصر آمد و شعري را كه سروده بود خواند. روز دوم و سوم هم اشعار خود را براي مهاراجه خواند. ولي روز چهارم در قصر حاضر نشده، نامه اي نوشت و براي مهاراجه فرستاد: ((بنا به ميل و دستور شما نتوانستم شعر من بگويم شاعر قلب خويش و الهام آزاد خود هستم. من برده آرزوها و اميال كس ديگري نمي توانم باشم. )) پسرجوان وزير پيشين پس از خواندن نامه شاعر خشمگين شد و به مهاراجه گفت: ( (حق نان و نمك را نمي شناسد. ) ) مهاراجه به او اعتراض كرد: (( نه، حق با تو نيست. آخر او شاعر است، هرگاه پدر تو اكنون زنده بود در برابر او به سجده مي افتاد. شاعر حقيقي آزاد است و آزادانه نغمه مي سرايد. اشعار بردگان را تنها بردگان مي خوانند. اگر اين شاعر به قصر ما هم نمي آيد بايد زندگي او را تامين كرد تا شعر قلب خويش را بسرايد. )) وزير جوان با حيرت و تعجب سكوت كرد و در برابر اين ماجرا سرخود را پايين انداخت و به فكر فرو رفت...